بخش بزرگی از جامعه ایران و بسیاری از مخالفین داخلی و خارجی جمهوری اسلامی، جنگهای اخیر بین آمریکا/اسرائیل و جمهوری اسلامی را نه یک ضرورت دفاعی و یا یک امر ملی بلکه حاصل انتخاب‌ها و ماجراجویی‌های حاکمیت می‌دانند، انتخاب‌هایی که هزینه‌اش را ملت ایران پرداخته و همچنان می پردازد. 

طبیعی است که این خوانش، جنگ جاری را در برابر «امر ملی» می‌نشاند و از غیر نظامیان و زیرساختهای حیاتی ایران در برابر جنگ و تهاجم نظامی دفاع می کند. اما این دفاع و مخالفت اصولی با جنگ ممکن است در عمل به معنای هم‌ داستان‌ شدن با جمهوری اسلامی تعبیر شود و یا موجب شود که «امر ملی» با «امر حاکمیتی» مترادف فرض گردد. 

 

این جابه‌جایی، نشانه‌ی یک مکانیزم عمومی‌تر است که می‌شود آن را دام دوگانه‌ سازی جنگی نامید، جایی که جنگ، تمایز میان «امر ملی» و «امر حاکمیتی» را که در شرایط عادی قابل نگه‌داشتن است، به‌ زور در هم می‌فشرد و به طور مصنوعی همپوشان می سازد. 

این جابجایی و مخدوش شدن امر ملی و امر حاکمیتی از دو منبع و مکانیزم، همزمان، تغذیه می‌شود. نخست، در اثر گرد آمدن پشت پرچم که حاکمیت آن را عامدانه دامن می‌زند و می کوشد از طریق پروپاگاندا، گفتمان «دفاع از کشور» را با «دفاع از نظام» یکی و یگانه جلوه دهد. همان تکنیک دشمن‌ محوری آشنا در نظام حکمرانی جمهوری اسلامی؛ با این تفاوت که در جنگ واقعی، این تکنیک دیگر صرفاً نمادین نیست بلکه به واقعیتی ملموس، بمباران و کشته‌ شدن غیر نظامیان، گره می‌خورد و قدرت اقناعی‌اش چند برابر می‌شود. دوم، رفتار طرف متخاصم، وقتی حمله به زیرساختهای غیرنظامی یا کشته‌ شدن غیر نظامیان رخ می‌دهد، این رفتار صرف‌نظر از اینکه عامدانه و یا اتفاقی باشد، عملاً شواهد میدانی در اختیار گفتمان اول می‌گذارد. از این نظر، طرف متخاصم نیز در این‌جا، ولو ناخواسته، در فروریزیِ تمایز حاکمیت و ملت سهیم می‌شود. 

نتیجه مهم کارکرد این دو مکانیزم، یک دوگانه‌ سازی اجباری و تحمیلی است: «یا با ما یا با دشمن»، که هر دو طرفِ درگیر، حاکمیت و مهاجم، هر کدام بنا به دلایل و انگیزه های خود، در تحمیل آن ذی‌نفع‌اند. همانطور که دونالد ترامپ در برخی از پیامهای خود مردم ایران را سرزنش  و یا حتی به مردم توهین می کند. 

اما پاسخ درست به این وضعیت، یافتن یک نقطه‌ی میانه روی طیف جنگ و صلح نیست، بلکه پاسداری و پافشاری بر سه محور مستقل و همزمان است، بی‌آنکه هیچ‌کدام به‌نفع دیگری و یا برای ساده سازی موضوع، کنار گذاشته شود.

محور اول «امر ملی» است. دفاع از جان غیر نظامیان و حفظ زیرساخت‌های حیاتی، مستقل از موضع سیاسی افراد نسبت به حکومت، بخش مهمی از امر ملی است. البته این موضعِ ملی در درجه نخست نباید بار سیاسی (آیا موافق و یا مخالف حکومت هستی؟) داشته باشد و جامعه مدنی باید از پذیرش این بار سیاسی که برخی از جریانات سیاسی می خواهند بر آن تحمیل کنند، سر باز زند.

محور دوم «امر حاکمیتی» است. در عین حال، دفاع از منافع ملی و مخالفت با جنگ  و حتی همدلی با قربانیان نباید نقد و تحلیل بنیادی این واقعیت تاریخی که جنگ ریشه در انتخاب‌ها و ماجراجویی‌های خود نظام دارد را به حاشیه کشاند.

محور سوم امر جنگ و دشمن خارجی است. نقد مستقل و محکوم کردن رفتار و عملیات نظامی‌ آمریکا و اسرائیل که به غیر نظامیان آسیب می‌زند و زیرساخت های حیاتی و غیر نظامی ایران را هدف قرار می دهد، به معنای پذیرش روایت حاکمیت درباره‌ی «دشمن» نیست.

رها کردن هر کدام از این سه محور، عملاً جامعه مدنی را به یکی از دو تله می‌اندازد، یا وارد بازی «ملی‌گراییِ حاکمیتی» می‌شود، یعنی رها کردن مخالفت با حاکمیت به بهانه‌ی همبستگی ملی؛ یا ممکن است دچار بی‌اعتناییِ اخلاقی به قربانیان غیر نظامی و یا رها کردن دفاع از آنها شود، به این دلیل که جامعه مدنی می خواهد همه تمرکز خود را روی مخالفت با جنگ و نقد حاکمیت بگذارد.

دو تجربه‌ی تاریخی و معاصر می‌تواند نشان دهد که نگه‌داشتن این سه‌گانه، هرچند دشوار، اما ناممکن نیست. جامعه مدنی اوکراین در جریان تهاجم روسیه، نمونه‌ی نسبتاً موفقی از این جداسازی است، نهادهای مدنی و رسانه‌های مستقل اوکراینی، در همان حالی که بسیج کامل ملی علیه تهاجم روسیه را پیش برده اند، نقد فساد اداری و ناکارآمدی دولت زلنسکی را نیز متوقف نکرده اند. این دو خط، دفاع ملی و نقد حاکمیت، در کنار هم و بدون خنثی‌ کردن یکدیگر ادامه یافتند، دقیقاً چون از ابتدا به‌ عنوان دو محور مجزا فهمیده شدند، نه دو سر یک طیف واحد. حتی با وجود مناقشه و اختلاف نظر در مورد سیاست‌های پیش از جنگ دولت اوکراین و رابطه آن با گسترش ناتو که ممکن است موجب زمینه سازی برای  آغاز تهاجم نظامی روسیه  شده باشد.

نمونه‌ی تاریخی دیگر، تمایز کلاسیک میان دفاع از میهن و دفاع از رژیم در فرانسه‌ی اشغالی است. مقاومت فرانسه، در وجود دوگل و شبکه‌های زیرزمینی‌اش، هیچ‌گاه خود را مدافع رژیم حاکم بر فرانسه که همکار و متحد اشغالگر آلمانی بود ندانست، بلکه دقیقاً وفاداری‌اش را از حاکمیتِ رسمیِ آن روز جدا و به فرانسه، به‌ عنوان یک هویت ملی مستقل، متعهد ماند. این تفکیک، مدافعِ میهن، منتقدِ رژیم، در عمل توانست به مرجعیت مقاومت فرانسه در برابر هیتلر مشروعیت بدهد، بی‌ آنکه در دام دفاع از حاکمیت رسمی بیفتد.

آنچه هر دو نمونه نشان می‌دهد این است که تفکیک مردم و حاکمیت، در شرایط جنگی، نه یک بحث نظری بلکه پیش‌شرط بقای یک موضع اخلاقی و سیاسی منسجم است. جامعه مدنی که این تفکیک را از دست بدهد، دیر یا زود در یکی از دو قطب دوگانه‌ سازی جنگی حل می‌شود، و همین انحلال است که هر دو طرف درگیر، از آن سود می‌برند. 

در شرایط جنگی، وظیفه جامعه مدنی نه انتخاب میان حاکمیت و مهاجم، بلکه حفظ استقلال امر ملی از هر دو است.

https://t.me/politicalphilosphy/847

https://haghaei.blogspot.com/

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)