این روزها با نگاهی به اخبار داخل و خارج ایران، یک تضاد و اختلاف نظر ظاهرا جدی در مورد سیاست خارجی و منطقه ای جمهوری اسلامی دیده می شود. اکثریت غالب تحلیلگران و حتی بخش بزرگی از مقامات دولتی، از عقلانیت سخن میگویند، از کاهش تنش با آمریکا، از پذیرش تفاهمهایی مثل تفاهمنامهی اسلامآباد. اما در برابرشان، جناحی که در اقلیت است، همچنان بر تداوم تنش، بر حضور نظامی در تنگه هرمز، و بر ادامهی مواجهه با آمریکا اصرار میورزد.
پرسش رایج این است: چرا اقلیتی که بهظاهر منطق سادهای مثل کاهش هزینه و افزایش منفعت را درک نمیکند، همچنان میتواند بر تصمیمگیری غالب باشد؟ و چرا جناحی که به قول معرف عملگراتر است، عقلانی تر فکر می کند و ضمنا در اکثریت، قدرت و یا اراده تحمیل راهبرد خود را ندارد؟ و عملا این جناح تندرو است که سیاست داخلی و خارجی ایران را کنترل و هدایت می کند.
اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، به نظر من این تضاد در سطحی که معمولاً طرح میشود، تضاد واقعی نیست. جناحی که خواهان کاهش تنش است، لزوماً از هدف قدرت منطقهای شدن ایران و بیاعتمادی بنیادین به آمریکا دست نکشیده؛ فقط روش دیگری برای رسیدن به همان هدف برگزیده است. در واقع اختلاف دو جناح در رابطه با راهبرد کلان و یا حتی در درجه نخست در ارتباط با منافع اقتصادی نیست؛ در روش است. یکی محاسبهی ریسک نظامی و مواجههی مستقیم را میپذیرد، دیگری انباشت آرام قدرت را از طریق دیپلماسی، ادغام اقتصادی منطقهای، و بدهبستان طولانیمدت ترجیح میدهد. اما هر دو، در نهایت، ایرانی میخواهند که در معادلات خلیج فارس و منطقه، بازیگر تعیینکننده باشد نه بازیگر تابع.
این نکته وقتی معنای عمیقتری پیدا میکند که بفهمیم که گرایش تاریخی ایران به کسب موقعیت برتر یا تعیینکننده در محیط پیرامونی، محصول جمهوری اسلامی نیست. این گرایش بسیار تاریخیتر از سال پنجاهوهفت است، و جمهوری اسلامی شکلی ایدئولوژیک و شیعی از این گرایش تاریخی است.
تداوم این گرایش را میتوان در چهار لایهی تاریخی ردیابی کرد.
نخست، لایهی امپراتوری و تمدنی. حافظهی هخامنشی و ساسانی از ایران به عنوان قدرت مرکزی جهان تمدنی، مستقل از هر محتوای مذهبی خاص است. همین حافظه است که تصوری از پیرامون ایران به عنوان حوزهای که امنیت و موقعیت قدرت ایران به آن وابسته است را تولید میکند، تصوری از خلیج فارس و منطقه به عنوان قلمرو طبیعی نفوذ ایرانی، صرف نظر از نوع حکومت یا مذهب رسمی آن.
دوم، لایهی صفوی، که شاید مهمترین نقطهی چرخش در این تاریخ باشد. صفویان تشیع دوازدهامامی را به مذهب رسمی دولت تبدیل کردند؛ تصمیمی که هم ریشه در باورهای مذهبی آنان داشت و هم به تدریج به ابزاری برای دولت سازی و تمایز گذاری سیاسی و ژئوپلیتیک در برابر عثمانیان سنی و ازبکان بدل شد. به عبارت دیگر، شیعی سازی گرایش تاریخی تبدیل شدن به قدرت منطقه ای، پدیدهای جمهوری اسلامی نیست. جمهوری اسلامی وارث الگویی پانصد ساله است، الگوی استفاده از مذهب به عنوان مرزبندی ژئوپلیتیک در برابر رقبای سنی منطقه.
سوم، لایهی پهلوی، یک میان پردهی سکولار. دورهی پهلوی همین گرایش تاریخی تبدیل شدن به قدرت منطقه ای را موقتاً از پوستهی مذهبی بیرون کشید و در قالب ناسیونالیسم سکولار و نقش ژاندارم منطقه، با پشتیبانی آمریکا، بازتولید کرد. این میان پرده نشان میدهد که محتوای ایدئولوژیک، مذهبی یا سکولار، متغیر است، اما خودِ جاهطلبی برای جایگاه برتر منطقهای ثابت میماند.
چهارم، لایهی جمهوری اسلامی، جایی که دو عنصر ترکیب شدند که در دورهی صفوی از هم جدا بودند. تشیع صفوی فقط مذهب دولت یک کشور بود. تشیع انقلاب پنجاه و هفت، پروژهای فرامرزی و صادراتی شد، با ولایت فقیه به عنوان مرجعیتی فراملی و محور مقاومت به عنوان شبکهای از وفاداری که دیگر به مرزهای دولت-ملت محدود نیست. این جهش از تشیع دولتی به تشیع انقلابی-صادراتی است که تفاوت کیفی جمهوری اسلامی با صفویه را میسازد.
در این روایت، تنش کنونی میان جناحهای داخلی، نه بحثی بر سر اصل جاهطلبی منطقهای، بلکه بحثی بر سر روش تحقق آن است، و خودِ این جاهطلبی، در طول تاریخ ایران، یکی از پایدارترین منابع تنش با قدرتهای بزرگ بوده است، از رقابت صفوی-عثمانی تا رقابت امروز با آمریکا در خلیج فارس.
نکتهی پارادوکسیکال اینجاست که ایدئولوژیک شدن این جاهطلبی در دورهی جمهوری اسلامی، آن را هم قدرتمندتر کرد و هم شکنندهتر. قدرتمندتر، چون شبکهی نیابتی منطقهای ساخت که هیچ امپراتوری پیشین ایرانی نداشت. شکنندهتر، چون این جاهطلبی اکنون به مشروعیتی مذهبی گره خورده که با واقعیتهای فرقهای منطقه، به ویژه اکثریت سنی جهان اسلام، دائم اصطکاک تولید میکند.
در این نگاه تاریخی، تداوم سیاست قدرتطلبانه ایران در منطقه ریشه در یک تصور تاریخی از جایگاه ایران در محیط پیرامونی خود دارد. آنچه از صفویه تا پهلوی و جمهوری اسلامی تغییر کرده، بیشتر زبان، ایدئولوژی، ابزار و شکل اعمال قدرت است؛ نه اصل تمایل به داشتن موقعیتی برتر و تعیینکننده در منطقه. جمهوری اسلامی اما این سنت ژئوپلیتیک را با تشیع انقلابی، ولایت فقیه و ماموریت فراملی صدور انقلاب (که ضد آمریکایی است) درهم آمیخته و از آن پروژهای ایدئولوژیک و فرامرزی ساخته است و این همان نقطه اشتراک اصلی بین جناح های داخلی جمهوری اسلامی با وجود اختلاف در روش و تاکتیک، است.
https://t.me/politicalphilosphy/831

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.