بی‌تردید جامعه و کشور ایران در شرایطی بسیار بحرانی در ابعاد گوناگون اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و حتی هویتی و سرزمینی قرار دارد. اما با وجود اینکه اکثر ناظران و تحلیلگران بر این واقعیت مهر تایید می‌زنند، تفسیرها و تحلیل‌های متفاوت و حتی روایت‌ سازی‌های گوناگون و راه‌ حل‌های مختلف و گاه متضاد ارائه می‌شود.

این طیف گسترده از تفسیر و تحلیلِ واقعیتِ بحرانی ایران، می‌تواند نمودی بیرونی از بحرانی بنیادی تر و عمیق‌تر باشد که می‌توان آن را «بحران در تشخیص موقعیت» نامید. این بحران زمانی رخ می‌دهد که جامعه و نخبگان آن، به دلیل تشتت روایی عمیق، پیشینه‌های تاریخی و اجتماعی متفاوت و چه بسا انگیزه‌های متضاد، توانایی سازش بر سر «چیستی مسئله» را از دست می‌دهند.

در چنین موقعیتی و در غیاب حداقلی از معیارهای مشترک برای سنجش واقعیت و گفت‌وگوی تحلیلی، هر جریان سیاسی و فرهنگی واقعیت‌های عینی کشور را در قالب کلان‌ روایت‌های خودساخته، ایدئولوژیک یا منافع‌ محور تفسیر می‌کند. طبیعی است که پیامد مستقیم این تشتت، بحران در تشخیص موقعیت، انسداد تصمیم‌گیری، تجویز راه‌ حل‌های متناقض برای دردهای مشترک و در نهایت فرسایش سرمایه اجتماعی است.  به عبارت دیگر زمانی که معیار مشترکی برای سنجش واقعیت وجود نداشته باشد، هر داده‌ای می‌تواند درون روایت خودی معنای متفاوتی پیدا کند.

این تشتت روایی، و به دنبال آن بحران در تشخیص موقعیت، را می‌توان در زنجیره‌ای پیوسته از تاریخ معاصر ایران نیز ردیابی کرد؛ جایی که غلبه آرمان‌ها و روایت های خودساخته بر داده‌های سخت واقعی، مسیر تفاهم در تشخیص موقعیت را مسدود ساخته است.

در این چارچوب کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را می توان نتیجه بحران سوء تعبیر از توازن قوا دانست. ۲۸ مرداد را نمی‌توان صرفاً محصول مداخله خارجی یا صرفاً شکست نیروهای داخلی دانست. مداخله سازمان‌یافته آمریکا و بریتانیا عامل تعیین‌ کننده‌ای بود، اما موفقیت آن در بستری از شکاف‌های داخلی، خطاهای محاسباتی و ناتوانی نیروهای سیاسی در درک متقابل موقعیت شکل گرفت. در این مقطع، بازیگران اصلی، جبهه ملی، حزب توده و دربار، به دلیل غرق‌ شدن در روایت‌های داخلی خود، موقعیت ژئوپلیتیک ایران را در هندسه جنگ سرد به‌ درستی نسنجیدند. این دو قطبی‌ شدن شدید و ناتوانی در مفاهمه ملی و تشخیص موقعیت، بستر داخلی را برای مداخله خارجی و سقوط دولت ملی هموار کرد.

تحولات سال ۱۳۵۷ و پس از آن، ائتلاف اولیه برای نفی وضع موجود بلافاصله پس از پیروزی به میدان نبرد روایت‌های متخاصم تبدیل شد. روایت رسمی مستقر، موقعیت کشور را همواره در یک «وضعیت استثنایی و نبرد دائم با غرب و به‌ ویژه آمریکا» تعریف میکرد؛ روایتی که لزوماً با نیازهای عینی توسعه، ثبات و خواست بخش‌های بزرگی از جامعه همخوانی نداشت. حاصل، نه یک تشخیص مشترک از موقعیت پسا انقلابی، که تحمیل یک روایت غالب بر بقیه بود؛ روایتی که هر مخالفتی با آن، نه اختلاف تحلیلی که خیانت یا انحراف تلقی می‌شد.

زمانی که اعتراضات دی ۱۴۰۴ شکل گرفت، برخلاف جنبش سبز یا زن‌ زندگی‌ آزادی، بر سر خودِ چیستی این حرکت نیز اجماعی شکل نگرفت. برای بخشی از اپوزیسیون داخل و خارج، این حرکت ادامه‌ی طبیعی مطالبات معیشتی و مدنی مردم بود؛ برای بخشی از جریان‌های پادشاهی خواه به رهبری رضا پهلوی که نزدیک به قدرت‌های خارجی بودند، فرصتی برای اعلام هژمونی و سلطه گفتمانی بود. و برای حاکمیت، بهانه‌ای برای طرحِ آن به‌ مثابه توطئه‌ی بیگانه. نتیجه این شد که پیش از آنکه جامعه بتواند بر سر ماهیت، مطالبات و افق این حرکت به تفاهمی حداقلی برسد، خودِ حرکت به میدان جنگ روایت‌ها میان جریان‌هایی تبدیل شد که هرکدام مشروعیت آن را از دریچه‌ی منافع و پیش‌ فرض‌های خود تعریف می‌کردند؛ و همین امر، به‌ جای تقویت، به تضعیف ظرفیت بسیج و انسجام آن انجامید.

این الگو در طول دهه‌های میان این سه برهه تاریخی به اشکالی دیگر نیز تکرار شده است. هشت سال جنگ، دوران سازندگی و اصلاحات، منازعه هسته‌ای، و امروز حصر دریایی و تحریم‌ها و جنگ اقتصادی جدیدی که آمریکا اعلام کرده است، هرکدام صحنه‌ی تازه‌ای برای همان تشتت تاریخی بوده‌اند: نه اختلاف بر سر راه‌حل، که اختلافی پیشینی‌تر بر سر تعریف خودِ مسئله.

سوال اصلی این است که چرا جامعه‌ی ایران، در برهه‌های سرنوشت‌ساز، بجای توافق بر سر واقعیت، همواره به رقابت بر سر روایتِ واقعیت رسیده است و چرا بحران اصلی و بنیادی تر «بحران تشخیص موقعیت» کمتر مورد توجه قرار گرفته است و نتوانسته ایم بحرانی که همه روی آن توافق دارند را مرحله بندی کنیم، آیا در آغاز بحران هستیم، و یا در آستانه فروپاشی؟

در واقع مسئله ایران فقط این نیست که در مقاطع بحرانی نتوانسته‌ایم بر سر «چه باید کرد» به توافق برسیم؛ مسئله بنیادی‌ تر آن است که اغلب نتوانسته‌ایم پیش از تجویز راه‌حل، بر سر «در چه موقعیتی قرار داریم» به حداقلی از تفاهم برسیم. از این منظر، بحران تشخیص موقعیت را باید نه یک اختلاف فرعی میان تحلیلگران، بلکه یکی از عوامل بازتولید بحران سیاسی ایران دانست. جامعه‌ای که در آن هر جریان سیاسی واقعیت را تنها از درون روایت خود می‌بیند، ممکن است حتی در برابر یک مسئله مشترک، به جای تولید ظرفیت مشترک برای حل آن، به تولید روایت‌های متعارض و کنش‌های متناقض بپردازد. شاید نخستین گام برای خروج از بن‌بست، نه توافق بر سر آینده ایران، بلکه رسیدن به توافقی حداقلی درباره خودِ اکنون ایران باشد.

https://t.me/politicalphilosphy/829

https://haghaei.blogspot.com/

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)