معمولاً وقتی از «دولتمرد» و «سیاستمدار» سخن می‌گوییم، این دو را به دو نوع شخصیت تقلیل می‌دهیم؛ گویی یکی ذاتاً سرد، محاسبه‌گر و آینده‌نگر است و دیگری ذاتاً احساسی، توده‌گرا و متأثر از فضای سیاسی روز. اما نگاهی دقیق‌تر به تاریخ معاصر ایران نشان می‌دهد که این تمایز را شاید بهتر باشد نه بعنوان تفاوتی ذاتی میان افراد، بلکه بعنوان دو منطق و دو راهبرد متفاوت سیاست‌ ورزی در نظر گرفت.

سیاست‌مدار بیش از هر چیز در افق رقابت و کسب و حفظ قدرت سیاسی عمل می‌کند و ناگزیر است با افکار عمومی، ائتلاف‌های سیاسی، فضای اجتماعی و خواست‌های مقطعی جامعه درگیر باشد. دولت‌مرد، در مقابل، افق تصمیم‌گیری خود را از این محدوده فراتر می‌برد و می‌کوشد میان چهار محورِ جامعه، دستگاه دولت، قدرت‌های خارجی و افق بلندمدت تاریخی کشور تعادل برقرار کند. از این منظر، تفاوت دولت‌مرد و سیاست‌مدار نه در میزان عقلانیت یا احساسات آنان، بلکه در این است که کدام افق و کدام منطق بر تصمیم سیاسی آنها غلبه دارد.

امیرکبیر نمونه روشن چنین رویکردی است. او در موقعیتی قرار داشت که پایگاه توده‌ای گسترده‌ای در اختیار نداشت و بسیاری از اصلاحاتش، از اصلاح نظام مالی و اداری دولت تا کاهش نفوذ درباریان و صاحبان منافع و نهادهای سنتی مانند روحانیت، الزاماً برای گروه‌های ذی‌نفوذ محبوبیت آنی ایجاد نمی‌کرد. منطق او بیش از آنکه بر تأیید لحظه‌ای جامعه استوار باشد، بر تقویت ظرفیت دولت و حفظ استقلال و بقای کشور در برابر فشارهای خارجی، بویژه روسیه و بریتانیا، قرار داشت. اصلاحات او البته با مقاومت نیروهای مختلف داخلی روبه‌رو شد و سرانجام خود نیز قربانی همین مقاومت‌ها شد. دولتمردی او را می‌توان بیش از هر چیز در این نکته دید که مسئله اصلی‌اش ساختن دولتی توانمندتر بود، نه کسب محبوبیت سیاسی.

فروغی نمونه‌ای متفاوت اما هم‌راستا است. در شهریور ۱۳۲۰، ایران با اشغال نظامی توسط نیروهای شوروی و بریتانیا، بحران جانشینی و خطر فروپاشی اقتدار دولت روبه‌رو بود. فروغی در چنین شرایطی با مسئله‌ای مواجه شد که راه‌حل آن نمی‌توانست بر بسیج افکار عمومی یا شعارهای سیاسی استوار باشد. پذیرش واقعیت اشغال، مذاکره با نیروهای خارجی و مدیریت انتقال سلطنت، تصمیم‌هایی نبود که الزاماً برای او محبوبیت عمومی ایجاد کند؛ اما می‌توان آنها را تلاشی برای حفظ تداوم ساختار دولت و جلوگیری از فروپاشی کامل نظم سیاسی کشور دانست. در چنین لحظه‌ای تفاوت میان دو منطق سیاست‌ ورزی آشکار می‌شود: سیاست‌مدار ممکن است ابتدا به این بیندیشد که موضع او چه بازتابی در جامعه خواهد داشت؛ دولت‌مرد ناگزیر است ابتدا بپرسد چه تصمیمی می‌تواند کشور را از یک بحران تاریخی عبور دهد.

قوام‌السلطنه نمونه پیچیده‌تری است، زیرا در شخصیت و کارنامه او سیاست‌مدار و دولت‌مرد به شکلی درهم تنیده حضور دارند. او سیاستمداری بسیار ماهر، اهل ائتلاف، مذاکره و مانور سیاسی بود؛ اما در بحران آذربایجان در سال‌های ۱۳۲۴ و ۱۳۲۵، توانایی او در محاسبه توازن نیروها و استفاده از ابزار دیپلماسی بخوبی نمایان شد. مذاکره مستقیم با استالین، بهره‌گیری از فشارهای بین‌المللی و طرح مسئله در سازمان ملل، در کنار پرهیز از درگیری نظامی مستقیم با شوروی، بخشی از راهبردی بود که سرانجام به خروج نیروهای شوروی از ایران انجامید. این نمونه نشان می‌دهد که دولتمردی الزاماً به معنای قدرت‌نمایی یا ایستادگی شعاری نیست؛ گاهی دولت‌مرد کسی است که می‌داند چه زمانی باید مقاومت کند، چه زمانی مذاکره کند و چگونه از زمان و توازن قوا به نفع کشور استفاده کند.

نکته مشترک امیرکبیر، فروغی و قوام، با وجود تفاوت‌های بسیار زیاد میان آنها، این نیست که هیچ‌کدام به جامعه یا افکار عمومی توجه نداشتند، بلکه این است که جامعه را تنها منبع تصمیم‌گیری سیاسی نمی‌دیدند. افکار عمومی یکی از عناصر معادله بود، نه تمام آن. در کنار جامعه، ظرفیت دولت، توازن نیروهای داخلی و خارجی و پیامدهای بلندمدت تصمیم نیز باید در محاسبه وارد می‌شد.

در این چارچوب، مصدق به نمونه‌ای بسیار مهم و در عین حال بحث‌برانگیز تبدیل می‌شود. مصدق را نمی‌توان به سادگی در ردیف سیاست‌مداران پوپولیست قرار داد. مسئله ملی‌ شدن نفت و دفاع از حاکمیت ملی، صرفاً محصول محاسبات انتخاباتی یا شخصی نبود و پشتوانه‌ای عمیق در جنبش ملی ایران داشت. با این حال، می‌توان پرسید آیا در برخی مقاطع، منطق بسیج ملی و حفظ مشروعیت اجتماعی بر منطق محاسبه دیپلماتیک و امکان‌سنجی سیاسی غلبه کرد؟ به بیان دیگر، آیا مصدق در هدف خود بیش از آنکه صرفاً یک سیاست‌مدار باشد، یک دولت‌مرد ملی‌گرا بود، اما در برخی شیوه‌های سیاست ورزی، تحت تأثیر منطق رقابت و بسیج سیاسی زمانه قرار گرفت؟

این پرسش را نمی‌توان با نتیجه نهایی ۲۸ مرداد پاسخ داد. شکست سیاسی یک سیاستمدار لزوماً به معنای غیرواقع‌بینانه بودن تمام تصمیم‌های او نیست، همان‌گونه که پیروزی یک سیاستمدار نیز لزوماً نشانه دولتمردی او نیست. مسئله اصلی، بررسی نسبت میان آرمان، مشروعیت اجتماعی، قدرت داخلی، قدرت خارجی و امکان‌های واقعی سیاست در هر مقطع است.

آنچه در تاریخ معاصر ایران بیش از کمبود شخصیت‌های قدرتمند به چشم می‌آید، شاید کمبود شرایط و نهادهایی باشد که بتوانند منطق دولتمردی را امکان‌پذیر و پایدار کنند. دولت‌مرد محصول نبوغ فردی صرف نیست. او به دولتی با حداقلی از استقلال، نهادهایی نسبتاً پایدار، افق زمانی بلندمدت و امکان تصمیم‌گیری فراتر از فشارهای روزمره سیاست نیاز دارد.

از این منظر، مسئله ایران فقط این نبوده که چرا سیاست‌مداران بیشتری نداشته‌ایم که «عاقلانه» تصمیم بگیرند؛ مسئله عمیق‌تر این است که چرا ساختار سیاسی کشور کمتر توانسته است سیاست‌مدار را به دولت‌مرد تبدیل کند و چرا بسیاری از سیاستمداران، حتی هنگامی که با مسئله‌ای تاریخی و ملی روبه‌رو شده‌اند، ناگزیر شده‌اند در چارچوب رقابت‌های کوتاه‌ مدت، فشار افکار عمومی و منازعات قدرت عمل کنند.

و شاید پرسش مهم برای ایران امروز نیز همین باشد: آیا هنوز امکان شکل‌گیری نوعی سیاست ورزی وجود دارد که بدون بی‌اعتنایی به جامعه، اسیر بسیج توده‌ای و احساسات لحظه‌ای نشود و بتواند میان جامعه، دولت، قدرت‌های خارجی و افق بلندمدت تاریخی کشور تعادل برقرار کند؟ یا فروپاشی نهادهای واسط مدنی و سرکوب جامعه نخبگانی کشور و سلطه ایدئولوژیک ولایت فقیه و سایه همچنان سنگین انقلاب اسلامی پس از نزدیک به نیم قرن، سیاست ایران را بیش از پیش به سوی سیاست بسیج‌ محور سوق داده است؛ حتی برای کسانی که در نیت خود ترجیح می‌دهند دولتمرد باشند؟

https://t.me/politicalphilosphy/827

https://haghaei.blogspot.com/

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)