محاصره‌ی دریایی بنادر ایران که از فروردین ۱۴۰۵ آغاز شده بود، این روزها با صراحت بیشتری دنبال می‌شود. وزیر خزانه‌داری آمریکا از تداوم آن در کنار اعمال «سخت‌ترین تحریم‌های تاریخ» سخن گفته و وزارت خزانه‌داری نیز تحریم‌های تازه‌ای علیه ده‌ها فرد و نهاد و کشتی اعمال کرده است. هم‌زمان، امارات متحده عربی، که یکی از مهم‌ترین شرکای تجاری ایران و مهم‌ترین کانال تجاری و مالی برای دورزدن تحریم‌ها بوده است، همه‌ی مبادلات اقتصادی و مالی خود با ایران را به حالت تعلیق درآورده است.

ترامپ نیز سه‌شنبه، ۱۹ اوت، از ورود آمریکا به یک «عملیات اقتصادی ویرانگر» علیه ایران سخن گفت و آن را «D-Day اقتصادی» نامید. اما مهم‌تر از این اظهارات، سخنان اسکات بسنت، وزیر خزانه‌داری آمریکا، در ۲۰ اوت بود. او صراحتاً گفت: «ما این رژیم را فرو می‌پاشیم» (We are going to collapse this regime) و بلافاصله چارچوب این سیاست را نیز توضیح داد: «این یک ضربه‌ی دوگانه است؛ محاصره داریم و سخت‌ترین تحریم‌های تاریخ را هم خواهیم داشت.» او برای توضیح چرایی موفقیت این سیاست به تجربه‌هایی مانند ونزوئلا و کوبا نیز اشاره کرد./رویترز

اگر این اظهارات را در کنار مجموعه‌ی اقدامات اخیر واشنگتن قرار دهیم، به نظر می‌رسد هدف سیاست آمریکا در قبال جمهوری اسلامی از «تغییر رفتار» یا حتی «تغییر رژیم از طریق تحریک اعتراضات و شورش‌ها، و حمایت از بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی» به سمت نوعی فرسایش و اختلال درونیِ ظرفیت بازتولید رژیم در حال تغییر است. در واقع، در یک نگاه دقیق‌تر، آنچه در حال رخ دادن است صرفاً تشدید همان تحریم‌های همیشگی نیست؛ بلکه می‌توان آن را نوعی جابه‌جایی در خودِ نظریه‌ی تغییر آمریکا درباره ایران دانست.

سیاست کلاسیک «فشار حداکثری»، به‌ ویژه از سال‌های پس از خروج آمریکا از برجام، بر یک فرض نسبتاً ساده استوار بود: فشار اقتصادی، نارضایتی اجتماعی تولید می‌کند؛ نارضایتی به اعتراض تبدیل می‌شود؛ و اعتراض یا حکومت را وادار به تغییر رفتار می‌کند، یا زمینه را برای ظهور یک جایگزین سیاسی فراهم می‌سازد. در سال‌های اخیر نیز تعامل آمریکا با بخش‌هایی از اپوزیسیون، از رضا پهلوی تا برخی جریان‌های کردی، می‌توانست در همین چارچوب قابل فهم باشد. می‌توان این رویکرد را نوعی «سیاست توده‌ای نیابتی» نامید: آمریکا خود بسیج گر مستقیم جامعه ایران نیست، اما امیدوار است فشار از بیرون، عاملیت جمعی در داخل ایران را فعال کند و این عاملیت، به‌ طور مستقیم یا غیرمستقیم، کار تغییر را به پیش ببرد.

مشکل این استراتژی اما تا حدی در منطق درونی خود آن نهفته بود. هرچه آمریکا آشکارتر به یک جریان سیاسی مشخص نزدیک می‌شد، این خطر نیز افزایش می‌یافت که آن جریان در بخشی از افکار عمومی ایران نه به‌ عنوان نماینده‌ی مستقل یک نیروی اجتماعی، بلکه به‌ عنوان بخشی از یک پروژه‌ی سیاسی با پشتیبانی خارجی دیده شود. به بیان دیگر، وابسته‌ شدن نمادین یک جنبش یا جریان سیاسی به یک قدرت خارجی می‌تواند از سرمایه‌ی اجتماعی و مشروعیت آن بکاهد. ما این کاهش مشروعیت و بی اعتمادی را در حافظه مردم در رابطه با جنبش زن زندگی آزادی که عمیقا درون زا و مستقل بود و جنبش اعتراضی دی ماه ۱۴۰۴ که سعی شد با یک پروژه سیاسی هدایت شده از بیرون پیوند بخورد، مشاهده می کنیم.

به همین علت ظاهرا دولت آمریکا به این نتیجه رسیده است که عاملیت جمعی جامعه ایران و یا میزان توانایی مخالفین جمهوری اسلامی و جریانهایی که آمریکا به آنها امید بسته بود، نه قابل کنترل از بیرون است و نه قابل اعتماد.

این رویکرد جدید را می‌توان با منطق کلاسیک محاصره مقایسه کرد. محاصره‌ی یک قلعه لزوماً با این هدف انجام نمی‌شود که مردم داخل قلعه علیه فرمانده شورش کنند؛ هدف اصلی آن است که ظرفیت خودِ دستگاه برای تامین نیرو، پرداخت حقوق، تهیه‌ی مایحتاج و حفظ شبکه‌ی فرماندهی و پشتیبانی از میان برود، تا دستگاه به تدریج از درون فرسوده و ناتوان شود؛ مستقل از اینکه جمعیت محصور چه میزان به فرمانده وفادار است. در این معنا، هدف اصلی دیگر «جامعه» نیست؛ هدف «سیستم» است.

البته این رویکرد جدید زمانی اهمیت و جدیت بیشتری پیدا می‌کند که آن را کنار تحولات درونی ساختار قدرت جمهوری اسلامی بگذاریم. اگر فرض کنیم پس از خامنه‌ای، بخش مهمی از انسجام نظام دیگر از یک زنجیره‌ی نهادی و عمودیِ روشن سرچشمه نمی‌گیرد و بیشتر بر شبکه‌ای از وفاداران، نیروهای امنیتی، اقتصادی و سیاسی استوار شده است، آنگاه مسئله‌ی منابع برای حفظ این شبکه اهمیت مضاعف پیدا می‌کند. هر شبکه‌ی قدرت تا زمانی کار می‌کند که منابعی برای توزیع میان بازیگران آن وجود داشته باشد. بنابراین قطع کانال‌های تجاری و مالی و دشوار کردن دسترسی به منابع، می‌تواند نه فقط اقتصاد کشور، بلکه مکانیسم‌های درونی بازتولید قدرت را هدف قرار دهد.

از این زاویه، استراتژی جدید آمریکا نقطه‌ای را هدف گرفته است که ممکن است یکی از پاشنه‌های آشیل ساختار قدرت پسا-خامنه‌ای باشد: وابستگی شبکه‌های قدرت به جریان مستمر منابع. و شاید بتوان گفت آمریکا از استراتژی «فروپاشی از طریق عاملیت شورش های مردمی  غیر قابل‌ کنترل و یا اپوزیسیون وابسته» به سمت استراتژی «فرسایش از طریق زیرساخت‌های و منابع درونی که بیشتر قابل‌ کنترل هستند» حرکت کرده است.

البته این انتقال لزوماً حاصل یک بازنگری نظری و آگاهانه در مفهوم سیاست‌ ورزی نیست؛ ممکن است بیش از آنکه محصول اعتقاد به یک مدل تازه باشد، نتیجه‌ی شکست تجربی یا دست‌کم محدودیت‌های مکرر مدلهای قبلی باشد.

در اینجا مفهوم Hyperpolitics می‌تواند برای فهم این تحول مفید باشد. در سیاست توده‌ای، جامعه و بسیج اجتماعی میدان اصلی سیاست‌اند؛ اما در Hyperpolitics، سیاست به شبکه‌ای از اقتصاد، انرژی، بانک، بیمه، تجارت، کشتیرانی، فناوری و اطلاعات گسترش می‌یابد. قدرت دیگر فقط در توانایی بسیج مردم یا کنترل سرزمین خلاصه نمی‌شود؛ بلکه در توانایی کنترل جریان‌ها و گره‌های اتصال نیز نهفته است. از این منظر، سیاست جدید آمریکا را می‌توان نوعی «فرسایش سیستمی» دانست: نه الزاماً تلاش برای آنکه مردم حکومت را سرنگون کنند، بلکه تلاش برای قرار دادن حکومت در وضعیتی که هزینه‌ی بازتولید ساختار قدرت، به‌ تدریج از منابع در دسترس آن فراتر رود.

اما همین‌جا پرسش اصلی و شاید دشوارترین پرسش آغاز می‌شود: آیا فرسایش زیرساختی، بدون وجود یک عامل سیاسی جایگزین در داخل، اصلاً می‌تواند به فروپاشی سیاسی منجر شود؟ زیرا فروپاشی یک سیستم الزاماً به معنای تولد یک نظم سیاسی جدید نیست. ممکن است نتیجه‌ی فرسایش طولانی‌ مدت، نه فروپاشی، بلکه انجماد، فقر، امنیتی‌ شدن بیشتر و بازتولید اقتدارگرایی در شکل دیگری باشد، همانگونه که دولت های کره شمالی، روسیه و کوبا دهها سال است با وجود فقر و نداری و بحرانهای فزاینده اقتصادی، همچنان سر پا مانده اند و به طور کامل فرو نپاشیده اند.

بسیاری از تحلیلگران و ناظران پیش بینی می کنند که جمهوری اسلامی در برابر این رویکرد جدید آمریکا ممکن است مجددا روی به حملات نظامی به کشتی ها و کشورهای منطقه آورد تا هزینه های این رویکرد جدید را نیز بر آمریکا و جامعه جهانی افزایش دهد و منطقه مجددا وارد چرخه جنگ و آتش بس شود. 

از این نظر عمیقا باور دارم که تنها راه نجات ایران از فروپاشی و نابودی زیرساختها بازگشت به تفاهم نامه چهارده ماده ای و تبدیل آن به یک خواست فراگیر و عمومی است؛ خواستی که این روزها از بخش های مختلف جامعه ایران از اصلاح طلبان، جامعه مدنی ایران تا حتی بسیاری از گذار و تحول طلبان که راهبرد مبارزات مسالمت آمیز و گذار دموکراتیک را پی می گیرند، شنیده می شود.   

https://t.me/politicalphilosphy/825

https://haghaei.blogspot.com/

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)