آصف بیات جامعه ایران و بسیاری جوامع مشابه را با مفهوم ناجنبش توضیح می دهد، کنش هایی پراکنده، بی رهبری و اغلب بی نیت سیاسی آشکار، که در آن افراد عادی بدون سازمان یا ایدئولوژی مشترک، منابع و فضاهایی را که نظام از آن ها محروم شان کرده، مستقیم تصاحب می کنند. زاغه نشینی، اشتغال غیررسمی، دور زدن قوانین در زندگی روزمره، همه نمونه های این تعرض خاموش اند. فرایندی که در دهه های اخیر جاری بوده است و اکنون نیز با حضور گسترده زنان و دختران بدون پوشش اجباری در شهرها و اعتراضات پراکنده معیشتی ادامه دارد.
سعید مدنی اما تصویر دیگری ارائه می دهد، جامعه جنبشی، جامعه ای که به دلیل بسته بودن نظام سیاسی و نبود احزاب کارآمد، سیاست ورزی اش را از مسیر موج های دوره ای و علنی اعتراض پیش میبرد، دی ۹۶، آبان ۹۸، مهسا، دی ۱۴۰۴نمونه هایی از این دست هستند.
این دو نظریه اغلب در برابر هم قرار می گیرند، انگار باید یکی را انتخاب کرد، در حالیکه این دو نظریه دو سطح متفاوت از یک فرایند اجتماعی را توضیح می دهند و تناقضی با هم ندارند. آصف بیات بیشتر به «چگونگی شکلگیری ظرفیت اعتراض» نگاه میکند؛ سعید مدنی بیشتر به «چگونگی تبدیل این ظرفیت به چرخههای پیدرپی اعتراض» نگاه میکند.
اما شاید بتوان سطح سومی به این فرایند اجتماعی افزود و از زاویه دیگری به این فرانید نگاه کرد و شاید این سطح سوم و زاویه جدید مکمل این دو نظریه باشد. به این معنی که به نظر من جامعه ایران امروز نه در وضعیت ناجنبشی خالص است و نه در وضعیت جنبشی کامل، بلکه در یک مرحله سوم قرار دارد که می توان آن را جامعه پیشاجنبشی نامید.
تفاوت جامعه پیشاجنبشی با یک ناجنبش خام در یک چیز است، انباشت تجربه. ناجنبشی که هیچ سابقه بسیج جمعی پشت سرش نیست، با ناجنبشی که از دل چهار موج پیاپی اعتراضی عبور کرده، از نظر کیفی یکسان نیست، حتی اگر از بیرون هر دو ناگهانی و شورش گونه به نظر برسند.
توالی جنبش های اخیر در ایران این انباشت را به روشنی نشان می دهد. دی ۹۶ و آبان ۹۸ خیزشهایی بودند که بر بستری از ناجنبشهای پراکنده شکل گرفتند، بدون رهبری، بدون سازمان از پیش موجود، اشتعال ناگهانی، سرکوب و خاموشی سریع. جنبش زن زندگی آزادی در ۱۴۰۱ گامی جلوتر رفت؛ شبکههای ارتباطی و افقی گستردهتر شدند، اشکال مختلفی از هماهنگی محلی و رسانهای پدید آمد و اعتراض توانست برای ماهها تداوم پیدا کند. دی ۱۴۰۴ اولین تلاش جدی برای ساخت رهبری و سازماندهی متمرکز بود، هرچند بخشی از این تلاش برای سازمانیابی، به جای آنکه از شبکههای اجتماعی و کنشگران درون جامعه بجوشد، از سوی بازیگران بیرونی و از طریق رسانهها و چهرههای سیاسی تقویت و صورتبندی شد.
اگرچه سعید مدنی و آصف بیات نظریات خود را در چارچوب جامعه شناسی جنبش های اجتماعی تکوین و تدوین کرده اند و من بسیار از آنها آموخته ام، اما فکر می کنم برای توضیح دینامیسم گذار ناجنبش های پراکنده به جنبش های سازمانیافته، در درجه نخست نباید این دو پدیده را ایستا و غیر ارگانیک (از منظر تحولات اجتماعی) فرض کنیم و قطعا این دو متفکر و استاد بزرگ این فرض را ندارند.
واضح است که پیش از هر بسیج جمعی، باید تغییری نیز در فهم و ادراک جمعی رخ دهد. به این معنی که مردم باید باور کنند نظام موجود آسیب پذیر و قابل تغییر است، نه فقط ناعادلانه و سرکوبگر. این باور اما یک شبه ساخته نمی شود، محصول انباشت تجربه های قبلی است، هر شکست، هر سرکوب، هر موج ناتمام، سهمی در ساختن این باور دارد، حتی وقتی خودش به نتیجه نمی رسد. جامعه پیشاجنبشی دقیقا توصیف چنین جامعه ای است که این تغییر ادراک و فهم از توان حکومت و مردم در آن در حال وقوع و تکوین است.
همچنین می دانیم که بعد از هر موج اعتراضی، حتی وقتی سرکوب می شود، زیرساخت هایش در جامعه باقی می ماند، شعارها، تاکتیک ها، شبکه های ارتباطی، حافظه نمادین قربانیان. موج بعدی روی این میراث سوار می شود، و کنشگران نخستین موج جدید از تجربه و شبکه موج قبلی بهره می برند، حتی اگر خودشان در آن حضور نداشته باشند.
البته برای آنکه مفهوم جامعه پیشاجنبشی فقط به یک حدس یا حتمیت درباره آینده تقلیل نیابد، باید مبتنی بر شاخص های قابل مشاهده در زمان حال باشد، نه در آینده. وجود و فعالیت شبکه های ارتباطی خانواده های دادخواه پس از فروکش کردن هر موج، تداوم نمادها و روایت های دی ۱۴۰۴ در فضای مجازی حتی در دوره سکون، و تجربه و تاکتیکهایی که در حافظه فعالان ضبط شده اند که در هر موج جدید از آنها استفاده می شوند، نمونه هایی از این شاخص ها هستند. این ها را می توان همین امروز مشاهده و ثبت کرد، بدون آنکه منتظر خیزش بعدی بمانیم.
بنابراین می توان گفت جامعه ایران امروز نه ناجنبشی خام است و نه جنبشی تمام عیار، بلکه ناجنبشی باردار از تجربه است و بار دیگر در مرحله پیشاجنبش قرار دارد. مرحله ای که زیرساخت های چهار موج پیشین، هرچند نامرئی، در دل آن حضور دارند و زنده هستند. همین انباشت تجربه است که گذار به یک جنبش علنی را ممکن می کند، اگرچه شاید نتواند آن را تضمین کند و یا دقیقا پیش بینی نماید.
از این نظر سوال واقعی این نیست که آیا ایران به مرحله ای دیگر از یک جنبش واقعی خواهد رسید، بلکه این است که وقتی رسید، چه کسی میتواند تجربههای پراکنده را به ظرفیت سازمانیافته تبدیل کند. همان رهبران میدانی و شبکه های ارگانیکی که در دل جنبش ها و ناجنبش های پیشین شکل گرفته اند، یا بازیگرانی که از بیرون و یا حتی درون حکومت منتظر لحظه اشتعال نشسته اند تا آن را کنترل و رهبری کنند؟
https://t.me/politicalphilosphy/823
https://haghaei.blogspot.com/

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.