نخست. شبان-رمهگی؛ صورتبندی یک منطق
هر گفتمان سیاسی، رابطهی قدرت و جامعه را در یک صورت معین سازمان میدهد. این صورت، جایگاه قدرت، نسبت فرد با جامعه و حدود مداخله در امر سیاسی را تعیین میکند و در طول زمان به مجموعهای از عادتها، انتظارات و «کهنالگوها» بدل میشود. از همینرو، سرنگونی یک نظم سیاسی لزوماً به گسست از منطق سازماندهندهی رابطهی قدرت و جامعه نمیانجامد؛ عناصر این منطق میتوانند در شرایط تاریخی دیگر، با زبانها و صورتهای تازه، بازتولید شوند. تاریخ سیاست، از این منظر، همزمان تاریخ دگرگونی و استمرار منطقهاییست که رابطهی میان قدرت و جامعه را سازمان میدهند.
استمرار یک منطق سیاسی در بازتولید رابطهای تحقق مییابد که موقعیتهای سیاسی را در نسبت با یکدیگر شکل میدهد. حکومتها سقوط میکنند، ساختارهای حقوقی دگرگون میشوند و ایدهئولوژیهای تازهای جای ایدهئولوژیهای پیشین را میگیرند. در پسِ این تغییرات، اما، رابطهای استمرار مییابد که موقعیتهای سیاسی را در صورتهای تازه بازتولید میکند و نسبت میان آنها را سازمان میدهد.
مفهوم «شبان-رمهگی» که حاصل تأملات محمد مختاریست، نقطهی عزیمت این بحث است. از خلال این مفهوم، رابطهای بررسی میشود که در آن شبان و رمه همچون دو موقعیتِ وابسته به یکدیگر شکل میگیرند و بازتولید میشوند. این منطق در وضعیت ایران امروز، در گفتمان سیاسیای آشکار میشود که انتظار شبان را بار دیگر در متنِ صورتبندی آیندهی جامعه قرار میدهد؛ فاشیسم پهلویمآب.
در این منطق، جایگاه شبان به صورت یک ضرورت اجتماعی بازتولید میشود. تشخیص، هدایت و تعیین مسیر جامعه در موقعیتِ شبان متمرکز میشود. جامعه نیز در این رابطه خود را نیازمند این مرجع بازمیشناسد و نسبت خود با امر سیاسی را از خلال آن تعریف میکند. از اینرو، شبان و رمه، هر دو درون یک رابطهی سیاسی تولید میشوند. شبان بدون رمه وجود ندارد و رمه نیز بیرون از نسبت با شبان شکل نمیگیرد. شبان میتواند در قامتِ شاه، ولیفقیه، یا صورتهای دیگری متجسد شود، اما پیش از همهی این صورتهای تاریخی، یک موقعیت سیاسیست؛ موقعیتِ شبان.
پیامد شبان-رمهگی، تثبیت نابرابری سیاسی در درون جامعه است. موقعیتِ شبان با تراکم و تجمیعِ صلاحیتها تعریف میشود و در سوی دیگر، این صلاحیتها از رمه سلب و فقدان آنها همچون خصیصهای ذاتیِ رمه بازنمایی میشود؛ أَکْثَرُهُمْ لَا یَعْقِلُونَ یا ملتِ ناسپاس! این نابرابری در تصور جامعه از جایگاه خود در سیاست رسوب میکند و به مهمترین شرط بازتولید این رابطهی شوم بدل میشود.
باری! اگر چنین است-که هست-، پرسش بنیادین این است که چه شرایطی زمینهی بازتولید موقعیتِ شبان را در جامعه فراهم میکند و چهگونه این منطق در صورتهای تاریخی متفاوت، از سلطنت تا جمهوری اسلامی و از آنجا تا فاشیستهای پهلویمآب، بازتولید میشود.
دوم. سوژه، رمه و زیستِ سیاسی
رمهگی یک موقعیتِ تاریخی و سیاسیست. شکلگیری، تثبیت و بازتولید آن حاصلِ فرایندیست که جامعه را موضوع هدایت سیاسی میسازد و این موقعیت را در مناسبات اجتماعی، زبان و تصور جمعی از امر سیاسی رسوب میدهد. به این ترتیب، رمهگی از سطح رابطه با یک شبان معین فراتر میرود و به شیوهای از زیستِ سیاسی بدل میشود که میتواند حتا با تغییر مصداقها و صورتهای تاریخیِ شبان استمرار یابد.
در این فرایند، خواستهای اجتماعی-سیاسی در نسبت با موقعیتِ شبان صورتبندی میشوند. جامعه واجد میل، اعتراض، خشم و امید است؛ اما بیان و تحقق سیاسی آنها به موقعیتِ شبان وابسته میماند.
در این وضعیت، مشارکت سیاسی نیز در نسبت با موقعیتِ شبان سازمان مییابد. «پیشوا»، «نائب امام زمان»، «رهبر ملی» و… بهمثابهی تجسدِ ارادهی سیاسی جامعه بازنمایی میشوند و تصویر گذشتهای باشکوه، تصور آیندهای موعود و امکان تحقق آن در وجود آنها متبلور میشود. هرچه این منطق در زیست سیاسی جامعه بیشتر رسوب کند، تصور جامعه از خویش بهمثابهی سوژهی سیاست بیشتر فرسوده میشود.
در برابر این منطق، سازمانیابیِ نیروهای اجتماعی بستر تکوینِ سوژهی سیاسیست. حضور انبوه مردم در اعتراضات خیابانی، به خودیِ خود، بیانگرِ شکلگیری سوژهگی سیاسی نیست. سوژهگی کیفیتِ جمعیست که از بطنِ تجربهی مشترک، مسئولیت مشترک و استمرارِ کنش سیاسی شکل میگیرد.
در منطق شبان-رمهگی، اما نسبت جامعه با امر سیاسی بهگونهای سازمان مییابد که موقعیتِ شبان به کانون آن بدل میشود. پیامد این امر، دگرگونی تصور جامعه از سیاست است؛ سیاست بهمثابهی عرصهای بازنمایی میشود که کنش در آن مستلزم رجوعِ مداوم به شبان است. در این نسبت، کنش سیاسی، همیشه و همهجا در پیوند با جهتگیریها و حتا آمال و آرزوهای شبان تعین مییابد.
در این نقطه، منطقِ شبان-رمهگی از یک نظم سیاسی معین فراتر میرود و به فرهنگ سیاسیِ مسلط بدل میشود. فرهنگ سیاسی در اینجا مجموعهای از انگارهها و عادتهای تاریخیست که نسبت جامعه با امر سیاسی را شکل میدهند و افق کنش سیاسی را تعیین میکنند. جامعهای که در این فرهنگ زیست میکند، به هر بحران با جستوجوی یک چهرهی نجاتبخش پاسخ میدهد. بحران نیز در درون همین فرهنگ سیاسی معنا مییابد و به لحظهای برای احضار دوبارهی شبان و بازتولید همان منطق در صورت تازهای بدل میشود؛ «کاوهای پیدا نخواهد شد امید/ کاشکی اسکندری پیدا شود»!
سوم. انسانشناسی سیاسی فاشیسم پهلویمآب
هر گفتمان سیاسی، پیش از صورتبندی نسبت خود با قدرت، بر یک فهم معین از انسان استوار است. شکل حکومت، برنامههای سیاسی و سیاستهای اقتصادی-اجتماعی همهگی بر پایهی انسانشناسی سیاسیِ برآمده از این فهم تعین مییابند. از همینرو، نقد یک گفتمان سیاسی تنها با بررسی شعارها یا برنامههای آن ممکن نیست. انسانِ مفروضِ هر گفتمان و صلاحیت سیاسیای که برای جامعه قائل است، بنیانهای آن را آشکار میکنند.
فاشیسم پهلویمآب بر این بنیان استوار است که جامعه پیش از هر چیز نیازمندِ هدایت است. در این منطق، تضادهای طبقاتی و تعارضهای اجتماعی-سیاسی از زمینهی تاریخی و مادی خود منفک میشوند و بحرانهای برآمده از آنها به ناکارآمدی در ادارهی امور نسبت داده میشوند. لذا، پاسخ به بحران صرفاً در تغییر شبان صورتبندی میشود و سیاست به کشف مصداقِ شبان شایسته تقلیل مییابد. به عبارت دیگر، کل پروژهی سیاسی این گفتمان بر انتقالِ موقعیتِ شبان از «شبانِ بد» به «شبانِ خوب» استوار است.
در این منطق، مردم در سیاست مشارکت میکنند، اما در مقام سوژهی سیاست قرار نمیگیرند. آنها باید حمایت کنند، رأی بدهند، اعلام وفاداری کنند و…، اما جهتگیری سیاسی در موقعیتِ شبان صورتبندی میشود. نقش جامعه به تأیید و تبعیت از این جهتگیری محدود میماند. از اینرو، نمایندهگی- بخوانید پروژهی کذایی «من وکالت میدهم»- جای سازمانیابی سیاسی را میگیرد.
به همین دلیل، شخصیت در این گفتمان به اصلِ سازماندهندهی سیاست بدل میشود. انسجام اجتماعی، وحدت سیاسی و تصور از آینده با ارجاع به او شکل میگیرند و روایت تاریخی نیز بر مدارِ نقش شاه/شاهزاده بازسازی میشود. تاریخ به عرصهی ظهور ارادهی شخصیت بدل میشود و نیروهای اجتماعی در نسبت با او معنا و جایگاه سیاسی مییابند. شخصیت واسطهایست که از خلال آن، موقعیتِ انتزاعی شبان در هیأت «پیشوا» عینیّت مییابد.
این شیوهی روایت تاریخ، پیامدی فراتر از بازخوانی گذشته و حتا دلبستهگی به نوستالژی دارد. آنگاه که تاریخ با تقدمِ نقش شخصیتها روایت میشود، آینده نیز در انتظار ظهور شخصیت نجاتبخش قرار میگیرد. بدینترتیب، سیاست از عرصهی سازمانیابی نیروهای اجتماعی به عرصهی تمرکز بر یک شخصیت منتقل میشود که حاملِ رسالتِ هدایت جامعه، پاکسازی میدانِ سیاست از خیل عظیم فاسدان، توابسازی از بریدههای دیگر جریانها و عبور از «دوران اضطرار» است!
در این چارچوب، مفهوم «ملت» نیز معنایی خاص مییابد. ملت نه بهعنوان مجموعهای از نیروهای اجتماعی-سیاسی متکثر، بلکه بهمثابهی یک کلیّت یکپارچه تصویر میشود که منافع و مقصدی واحد دارد. تضادهای طبقاتی، تعارضهای اجتماعی و کشاکش منافع یا انکار میشوند یا بهمثابهی اخلال در وحدت ملی بازنمایی میشوند. در این منطق، مرزهای ملت نیز بر مبنای نسبت با شبان بازتعریف میشوند؛ شعار «رهبر ما پهلویه، هر کی نگه اجنبیه» صورت عریان همین منطق است که عدم تبعیت از شبان را به سلبِ تعلق به ملت و تبدیل به «اجنبی» پیوند میزند. از این منظر، سیاست بهجای آنکه عرصهی بروز و صورتبندی سیاسی تضادهای اجتماعی باشد، به سازوکاری برای تحمیل وحدت بر شکافها و تعارضهای درونی جامعه بدل میشود. ضرورتِ سرکوب و «هر استان؛ یک خاوران» درست از همینجا پدیدار میشود.
همین تصور، معنای دولت را نیز دگرگون میکند. دولت بهمثابهی تجسم سیاسیِ وحدت ملی بازنمایی میگردد. در این صورتبندی، دولت از بستر تضادهای طبقاتی و اجتماعی جدا میشود و در جایگاه ورای این تضادها قرار میگیرد که کلیّت جامعه را نمایندهگی میکند و وحدتِ آن را بر فراز تضادهایاش برقرار میسازد. از همینرو، تمرکز قدرت در دولت صورتِ سیاسی همان وحدتیست که پیشتر در مفهوم ملت ساخته شده بود؛ تحقق آن، حذف صورتهای سیاسیِ ناسازگار با کلیّتِ مفروض ملت را ضروری میسازد.
از این منظر، زبان فاشیسم پهلویمآب نیز یکی از عرصههاییست که منطق درونی آن با صراحت بیشتری خود را نشان میدهد. دشنام، تحقیر، ادبیات جنسی، تهدید و…، صرفاً صورتهای افراطیِ بیان سیاسی نیستند؛ از خلال تکرار، خشونت را در رابطه با دیگری سیاسی عادی میکنند. دیگری ابتدا در زبان از شأن سیاسی خود ساقط میشود؛ «فاسد»، «چپول»، «روشعنفکر»، «اجنبی»، «تجزیهطلب»، «تروریست» و نامگذاریهایی از این قبیل، او را آماجِ نفرت، سرکوب و قتلعام قرار میدهند. زبان در اینجا اساساً امکانِ بهرسمیتشناختنِ دیگری بهمثابهی نیروی سیاسی را منتفی میکند و خشونت علیه او را پیش از تحقق مادی آن، در سطح گفتار مشروعیت میبخشد. باری! پیش از آشویتس، پیش از گولاک، پیش از خاوران و…، سرکوب و قتلعام در زبان صورتبندی و عادی شده بود.
از همینرو، فاشیسم پهلویمآب را نمیتوان به پروژهی احیای سلطنت، آن هم با رنگ و لعابِ دروغینِ «مشروطه» فروکاست؛ مسأله، بازتولید نظمیست که دو موقعیتِ تاریخی و همبستهی شبان و رمه را استمرار میبخشد.
در این نقطه، نسبت فاشیسم پهلویمآب و فاشیسم مذهبی نیز معنای دقیقتری مییابد. اختلاف آنها در منشأ مشروعیت، روایت تاریخ و نظام نمادین آنهاست، اما هر دو جامعه را درون منطقی صورتبندی میکنند که وحدت آن از خلال تمرکز قدرت در موقعیتِ شبان تحقق مییابد. در یکی، سلطنت مبنای مشروعیتِ این تمرکز است و در دیگری، ولایت فقیه. تفاوت در مبناییست که موقعیتِ شبان از طریق آن مشروعیت مییابد، نه در رابطهای که میان جامعه و قدرت شکل میگیرد. بر این اساس، نفی فاشیسم مذهبی بدونِ نفی منطق شبانرمهگی، زمینهی بازتولیدِ همان رابطه را در صورت سیاسی دیگری فراهم میکند. تجربهی خونین انقلاب ۵۷ و نقد و نفیِ پوپولیسم فاجعهبار آن دوره درست در همین نقطه اهمیت تاریخی خود را آشکار میکند.
چهارم. سیاست و زمانِ انتظار
هر گفتمان سیاسی، زمان ویژهی خود را میآفریند. زمان صرفاً ظرف وقوع رخدادهای سیاسی نیست، بلکه کیفیتیست که امکان کنش را تعریف میکند. نسبت جامعه با امر سیاسی نیز بر اساس رابطهای که هر گفتمان میان کنشِ اکنون و تحقق آینده برقرار میکند، صورتبندی میشود. از اینرو، هر نظریهی سیاسی ناگزیر حامل نظریهای دربارهی زمان نیز هست.
در منطق شبان-رمهگی، آینده بیش از آنکه حاصل تکوین تجربههای سیاسی جامعه باشد، به لحظهای وابسته است که ظهور شبان، حل تضادها و تعارضهای انباشتشدهی تاریخی را نوید میدهد. آینده نه از بطنِ سازمانیابی، بلکه از استقرار موقعیتِ شبان بر فراز رمه تعین مییابد. این جابهجایی، سیاست را از یک فرایند پیوسته به لحظهی ظهور تقلیل میدهد؛ لحظهای که با ظهور یک منجی، فصل تازهای در تاریخ آغاز میشود!
در این منطق، انتظارِ ظهور منجی(شبان) یک فضیلت سیاسیست، زیرا آینده در وجود او متجسد است. از اینرو، جامعه مکلف به تدارکِ شرایطِ ظهور- بخوانید فراخوان- است، نه آفرینش رخداد انقلاب.
به همین دلیل، معنای امید نیز دگرگون میشود. امید معطوف به وعدهای سیاسیست که آینده را در امتدادِ گذشتهای موهوم و از خلال برساختِ شبان شایسته صورتبندی میکند. این وعده میتواند حکومتِ عدلِ علی یا احیای سلطنتِ باشکوه ۲۵۰۰ساله باشد. صورت تاریخیِ شبان تغییر میکند، اما منطقِ وعده بر استقرار همان موقعیت استوار میماند.
این صورتبندی از زمان، حافظهی تاریخی را نیز بازآرایی میکند. گذشته به «عصر طلایی» بدل میشود و نیروها و رخدادهای تاریخی بر مبنای نسبتشان با آن بازخوانی میشوند. آنچه در امتداد این گذشته قرار میگیرد، حاملِ تداوم تاریخیست و آنچه علیه آن شکل گرفته است، در مقام عاملِ گسست، زوال و تباهی قلمداد میشود. بدینترتیب، «شورشیان ۵۷» نه بهمثابهی نیروهای برآمده از تضادها و تعارضهای تاریخی، که بهعنوان ایرانستیزهای ویرانیطلب(!) بازنمایی میشوند.
از بطنِ این بازآرایی، کنش شبهسیاسی شکل میگیرد که تماماً معطوف به حفظ و تثبیت موقعیتِ شبان است. نیروهای اجتماعی-سیاسی در نسبت با این موقعیت و بر مبنای نمادها و روایتها، ارزیابی، تأیید یا نفی میشوند. از همینرو، صورتهای این کنش نیز در قالب وفاداریِ تاموتمام به شبان تعین مییابند؛ وفاداریای که نسبت با شبان را به معیار سنجش مواضع و کنشها بدل میکند و جایگاه هر فرد یا نیروی اجتماعی-سیاسی را تعیین میکند. دقیقاً در همینجاست که حتا گندهسلطنتطلبهای بیوفا، از قبیلِ امیر طاهریها، شهرام همایونها، حجت کلاشیها و… نیز «چپول» و واجبالدُشنام میشوند!
همین سازوکار را میتوان در جمهوری اسلامی نیز مشاهده کرد، هرچند صورت تاریخی و مبنای مشروعیتِ شبان متفاوت است. در اینجا نیز اکنون در نسبت با آیندهای موعود معنا مییابد؛ آیندهای که تحقق آن به استقرار و استمرار موقعیتِ شبان وابسته است؛ «خدایا خدایا تا انقلاب مهدی، خمینی را نگه دار»! بدینترتیب، انتظار، سازوکاریست که هم وعدهی را استمرار میبخشد و هم موقعیت شبان را در اکنون بازتولید میکند.
پنجم. رسانه، اسطوره و جهانِ معنا
هر گفتمان سیاسی، مجموعهای از روایتها، تصاویر، خاطرهها و نمادها را درون یک صورتبندی معین از واقعیت اجتماعی به یکدیگر مفصلبندی میکند. این عناصر صرفاً اجزای بیان یا بازنمایی یک گفتمان نیستند، بلکه از خلال آنها واقعیت اجتماعی معنا مییابد و نسبت انسانها با جامعه، تاریخ و سیاست تعین مییابد. از همینرو، جهانِ معنا خود به یکی از عرصههای منازعهی سیاسی بدل میشود؛ عرصهای که در آن، حدود امر ممکن، مطلوب و مشروع تعریف میگردد.
در صورتبندی جهانِ معنا، رسانه جایگاه تعیینکنندهای دارد. رسانه از طریق یک روایتِ معین، وقایع اجتماعی و سیاسی را تفسیر و تأویل میکند، قهرمان و ضدقهرمان، خادم و خائن میآفریند، شکست و پیروزی را تعریف میکند و برای آینده افق میسازد. از اینرو، کارکرد سیاسی رسانه، برساختِ معنا و سازماندهی ادراک جمعیست.
فاشیسم پهلویمآب بیش از آنکه واجد صورتِ یک جریان سیاسی منسجم باشد، در هیأتِ شبکهای روایی عمل میکند. منطق این شبکه بر برساختِ یک تصویر موهوم اما منسجم از ایران استوار است که گذشته، حال و آیندهی آن در چارچوبِ یک روایت غایتمند بازسازی میشود.
در این بازسازی، اسطورهسازی نقش تعیینکنندهای مییابد. اسطوره در اینجا از خلال برجستهسازی یک خوانشِ ایدهئولوژیک و یکسویه از تاریخ شکل میگیرد که خود را «حقیقت» جلوه میدهد و تضادها، تعارضها و گسستهای تاریخی را ذیلِ یک معنای یکپارچه بازآرایی میکند. شخصیتها به نماد تبدیل میشوند، دورههای تاریخی به عصرهای طلایی یا انحطاط فروکاسته میشوند و پیچیدهگیهای اجتماعی-سیاسی در قالب تقابلهای سادهی «خوبها» و «بدها» بازنمایی میشوند. در نتیجه، ایمان به روایت اسطورهای جای تعقل و نقد تاریخی را میگیرد.
در این بستر، سیاست نیز درون منطق روایت تعین مییابد. اعتبار یک گزاره بیش از آنکه به ظرفیتِ تبیین واقعیت وابسته باشد، به میزان انطباق آن با جهانِ معناییِ روایت بستهگی دارد. آنچه انسجام روایت را تقویت کند، پذیرفتنیست و هر تجربهای که آن را بر هم زند، از اعتبار ساقط میشود. بدینترتیب، روایت به یک «معیار» بدل میشود که بر اساس آن، واقعیت تفسیر و تأویل، و مواضع سیاسی ارزیابی میشوند.
گسترش شبکههای اجتماعی، این سازوکار را تشدید کرده است و بر شتاب گردش روایتها، تصاویر و نمادها افزوده است. این شبکهها، امکان تولید مداوم تصویر، بازنشر گزینششدهی روایتهای تاریخی و گردش بیوقفهی نمادها را فراهم کردهاند. در این فضا، سیاست کمتر بر استدلال و بیشتر بر تکرار روایتها، تصاویر و نمادها استوار است. آنچه بارها دیده و شنیده میشود، بهتدریج خصلتِ برساختهی خود را میپوشاند و بهمثابهی حقیقت جلوه میکند.
در امتدادِ این فرایند، زبان نیز درون جهانِ معنا تعین مییابد. واژهها علاوه بر دلالتهای معنایی، مرزهای تعلق سیاسی را نیز ترسیم میکنند. برخی واژهها به نشانهی وفاداری و برخی دیگر به نشانهی ناهمسویی و حتا خیانت بدل میشوند. بدینترتیب، محتوای گفتار و نوشتار موضوعیت خود را از دست میدهد و هویت سیاسی، اغراض پنهانِ مفروض و نسبت با روایت، مبنای هرگونه ارزیابی قرار میگیرند.
جمهوری اسلامی نیز از سازوکاری مشابه بهره میگیرد. در اینجا نیز واقعیت اجتماعی از خلال کلانروایتها، نمادها و زبان درون منظومهای معین از معنا تفسیر میشود؛ حافظهی تاریخی در نسبت با همین منظومه بازآرایی میگردد و حدود امر مشروع تعین مییابد. تفاوت در مبانی مشروعیت، منابع تاریخی و صورتهای ایدهئولوژیک، مانع از اشتراک فاشیسم مذهبی و فاشیسم پهلویمآب در این سازوکار نمیشود. در هر دو، روایت در شکلگیری نسبت جامعه با امر سیاسی نقش تعیینکننده ایفا میکند و جهانِ معنا به یکی از عرصههای بازتولید موقعیتِ شبان بدل میشود.
ششم. بازتولید شبان-رمهگی در ایران معاصر
بازتولید شبان-رمهگی در ایران معاصر در بطنِ انقلابها، گسستها، شکستها و دگرگونیها در آرایش نیروهای اجتماعی-سیاسی صورت میگیرد. این دگرگونیها، نسبت نیروهای اجتماعی-سیاسی و موقعیت آنها در میدان سیاست را از نو تعیین میکنند. شبان-رمهگی نیز در همین فرایند، بهمثابهی رابطهای سیاسی بازتولید میشود که صورت تاریخی آن با نسبتِ نیروها، تضادها، تعارضها و امکانهای سیاسی تعین مییابد.
انقلاب ۵۷ یکی از بنیادیترین گسستها در این تاریخ بود. انقلاب، سلطنت و مناسبات سیاسی استوار بر آن را درهم شکست و تودهها را به سوژههای سیاسیِ این گسست تاریخی بدل کرد. اعتصاب، تظاهرات، شورا، کمیته، سازمانهای سیاسی و شکلهای گوناگون کنش جمعی، صورتهای متکثرِ تعینِ سیاسی بودند که در عمل خود نظم موجود را نفی میکرد. فروپاشی سلطنت، میدان تازهای از مبارزه میان نیروهای سیاسی-اجتماعی برای صورتبندی نظم سیاسی پس از آن گشود. تثبیت جمهوری اسلامی حاصل فرایندی از مبارزهی سهمگینِ سیاسی پیرامونِ جهت و سرنوشت انقلاب بود که با سرکوب گستردهی نیروهای چپ، دموکراتیک و مترقی آغاز شد و با قتلعامِ سازمانیافتهی آنها در تابستانِ ۶۷ به انجام رسید.
نظم برآمده از این فرایند، موقعیت شبان را در صورت تاریخی تازهای بازتولید کرد. ولایت فقیه، این موقعیت را بر مبنای الهیات سیاسی و درون ساختار ایدهئولوژیک و نهادیِ جمهوری اسلامی تعین بخشید. مبنای مشروعیت، نهادهای سیاسی و نسبت دولت با جامعه نیز درون همین ساختار بازآرایی شدند. در این ساختار، موقعیتِ ولی فقیه واجدِ صلاحیتِ عامیست که تمام عرصههای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی را دربرمیگیرد. در همین رابطه، جامعه بهمثابهی «امت» صورت سیاسیِ ویژهای مییابد؛ وحدت آن از خلال نسبت با «ولی امر مسلمین جهان» ساخته میشود و جایگاه نیروها و سوژههای سیاسی نیز بر مبنای نسبتشان با او تعیین میگردد. «التزام عملی به ولایت فقیه» صورت نهادیِ همین نسبت است و شعار «مرگ بر ضد ولایت فقیه» مرز سیاسیِ آن را ترسیم میکند. بدینترتیب، جامعه در قالب «امت واحده» بازتعریف میشود که وحدتِ آن از موقعیتِ شبان مشتق میشود.
چهار دههی حاکمیتِ جنایتکار و ننگینِ جمهوری اسلامی، با مقاومت گسترده و مداوم در برابر این رابطه همراه بوده است. از مبارزات سیاسی-نظامیِ دههی ۶۰ تا جنبش دانشجویی، جنبش زنان، جنبش کارگری و خیزشهای سراسری، نیروهای اجتماعی در صورتهای متفاوت، در برابر بازتولید این رابطه ایستادهاند. جنبش «زن، زندهگی، آزادی» یکی از رادیکالترین صورتهای این مقاومت بود. گستردهگی اجتماعی، نفی صریح جمهوری اسلامی و همگراییِ میدانهای متکثر مبارزه، جایگاه ویژهی این جنبش را در این فرایند رقم زد. در بطنِ همین وضعیت، گفتمان سلطنت نیز کیفیتِ سیاسی تازهای یافت.
در بستر جنبش زن، زندهگی، آزادی، مشخصاً از پروژهی من وکالت میدهم و نشست جرجتاون به اینسو، گفتمان سلطنت وارد مرحلهای شد که احیای نهاد سلطنت در آن ذیلِ منطق سیاسیِ فاشیسم معنا یافت. احیای سلطنت در نمونههای تاریخی، همچون انگلستان در ۱۶۶۰، فرانسه در ۱۸۱۴ و اسپانیا در ۱۹۷۵، بر اعادهی نهاد سلطنت درون یک ساختار مشخص حقوقی و سیاسی استوار بود. در فاشیسم پهلویمآب، سلطنت به دالِ سازماندهندهی منطق سیاسیای بدل شده است که جامعه، تاریخ و هویت ملی را در قالب یک کلیتِ ارگانیک بازآرایی میکند، تضادهای طبقاتی و سیاسی-اجتماعی را در وحدتِ موهومِ ملی مستحیل میسازد و انقلابِ ۵۷ را به نقطهی انحراف از مسیرِ محتومِ تاریخی «دروازهی تمدن بزرگ» بازنمایی میکند. در این روایت «۵۷تی»ها مسببِ این «فاجعه» و منشأ بحرانهای پس از آن معرفی میشوند؛ «بخشی از مشکل»اند و حذفشان- بخوانید سرکوبشان، امروز بهدست جمهوری اسلامی یا در آینده بههمت ساواکِ کاریکاتورگونهشان- شرط تحقق نظم مطلوب فاشیستیست. شعار «مرگ بر سه فاسد؛ ملا، چپی، مجاهد»، اطلاعیهی رضا پهلوی علیه «ائتلاف نیروهای سیاسی کردستان ایران»، حمله به نخستین گردهمایی «کنگرهی آزادی ایران» و مراسم سیاسی-عبادیِ «برائت از مشرکین» به مدیریتِ ایرج مصداقی، عضو «کمیتهی تدوین مقررات عدالت انتقالی»(!) نمودهای عریانِ عروج فاشیسم در سپهر گفتمان سلطنتطلبیاند.
در این مرحله، گفتمان سلطنت از مناقشه بر سر صورت نظام سیاسی فراتر میرود و منطق فاشیستیاش در نسبت با جامعه و آیندهی ایران آشکار میشود. نوستالژی نیز درون همین منطق، به مادهی سیاسیِ بازتولید رابطهای بدل میشود که جامعه را از خلال ضرورتِ وجود شبان معنا میکند.
از همینجا، «در انتظار شبان» معنای سیاسی خود را مییابد. انتظار برای شبان، بر امکان بازتولید منطقِ شبان-رمهگی در متنِ یک گسست سیاسی دلالت دارد. ازاینرو، سرنگونیِ جمهوری اسلامی، به خودیِ خود، پایان این رابطهی تاریخیِ شوم نیست؛ ضرورتِ گسترش و تعمیقِ سیاست رهاییبخش، مبارزهی توأمان با فاشیسم مذهبی و فاشیسم پهلویمآب را به مهمترین تعینِ سیاسیِ ایران امروز بدل کرده است.
هفتم. سیاست رهایی؛ آفرینش جهان مشترک
مبارزه علیه جمهوری اسلامی در متنِ تضادها و تعارضهای طبقاتیای جریان دارد که هماکنون صورتهای متفاوت آیندهی سیاسی و اجتماعیِ ایران را در برابر یکدیگر قرار دادهاند. امکان استمرار منطق شبان-رمهگی در بطن همین مبارزه، مسألهی رهایی را به کیفیت دگرگونیای پیوند میزند که از خلالِ پراتیک نیروهای اجتماعی-سیاسی نمود مییابد. سیاست رهاییبخش در مبارزهی آن دسته از نیروهای اجتماعی-سیاسی تعین مییابد که پراتیک آنها معطوف به دگرگونیِ شرایط مادی و سیاسیِ سلطه است. محتوای رهاییبخشِ این مبارزه در تغییریست که در خودِ شرایط بازتولید سلطه ایجاد میکند. رادیکالیسم نیز بیانِ عمق و دامنهی این تغییر است و بنیانهای مادی، ایدهئولوژیک، سیاسی و اجتماعیای را دربرمیگیرد که استمرار سلطه بر آنها استوار است. در همین نقطه، تمایز میان سرنگونی و انقلاب اهمیت مییابد. سرنگونی به پایان یک نظم سیاسی و برهمخوردن ساختار نهادی آن میانجامد؛ انقلاب فرایندِ تاریخیست که در آن مبارزهی طبقاتی و اجتماعی، دگرگونیِ روابط و ساختارهای مادی جامعه را در بطنِ سرنگونیِ نظم سیاسی محقق میسازد.
جهان مشترک از بطنِ همین فرایند ساخته میشود. طبقات، گروههای اجتماعی، زنان، کارگران، اقلیتهای ملی، جنبشهای اجتماعی و نیروهای سیاسی با منافع، موقعیتها و افقهای متفاوت در عرصهی سیاست حضور مییابند و نسبت خود با جامعه و با یکدیگر را در متنِ مبارزه تعیین میکنند. تضاد، عارضهای بر وحدت جامعه نیست؛ مهمترین بنیانِ شکلگیری سیاست در آن است. سیاست رهاییبخش از خلال مبارزهی برخاسته از بطنِ تضادهای جامعه و مداخلهی نیروهای اجتماعی در دگرگونیِ شرایط مادی و سیاسیِ موجود صورت مادی پیدا میکند.
سازمانیابی در اینجا اهمیت تعیینکنندهای مییابد. شورا، اتحادیه، سندیکا، انجمن، سازمان سیاسی و دیگر شکلهای سازمانیابی، بسترهاییاند که نیروهای اجتماعی از خلال آنها به نیروی سیاسی بدل میشوند، منافع و مطالبات خود را صورتبندی میکنند و برای دگرگونیِ مناسبات موجود مبارزه میکنند. اهمیت سازمانیابی در آن است که ظرفیت سیاسی نیروهای اجتماعی را در شکلهای پایدارِ مبارزه متراکم میکند. این تراکم، تجربهی سیاسیِ حاصل از مبارزه را انباشت میکند و مناسبات میان نیروهای سازمانیافته را گسترش میدهد. جامعه نیز از خلال همین فرایند، ظرفیت سیاسی خود را ارتقا میبخشد.
سیاست رهاییبخش، دموکراسی را در متنِ مبارزهی طبقاتی و اجتماعی صورتبندی میکند. صورتهای نهادیِ دموکراسی در نسبت با مناسبات اقتصادی-اجتماعیای که در آن استقرار مییابند، شکل میگیرند. سیاست رهاییبخش از صورتبندی بورژوا-لیبرالِ آزادی و برابری فراتر میرود و در چارچوب استراتژی پیشروی سوسیالیستی تعین مییابد. دموکراسی در این فرایند عمق مییابد و دامنهی آزادی و برابری، مناسبات اقتصادی-اجتماعی را نیز دربرمیگیرد.
در این افق، مسألهی هژمونی در کانونِ سیاست رهاییبخش قرار میگیرد. مبارزهی کارگران برای دگرگونیِ مناسبات کار، دستمزد و مالکیت؛ مبارزهی زنان برای رهایی از سلطه بر بدن، تقسیم جنسیتیِ کار و مناسبات پدرسالارانه؛ مبارزهی اقلیتهای ملی برای رفع تبعیض، تمرکززدایی سیاسی و حق خودمختاری؛ مبارزهی اقلیتهای مذهبی برای رفع تبعیض و آزادی از سلطهی دینی؛ مبارزهی اقلیتهای جنسی برای رفع سرکوب، طرد و انقیاد جنسی؛ مبارزهی زیستمحیطی برای حفاظت از آب، زمین و منابع طبیعی؛ و مبارزه برای آزادیهای سیاسی، حقوق بشر و سکولاریسم، هر یک از تضادی معین در جامعه برمیخیزند. هژمونی در متنِ رابطهی میان این مبارزات و صورتبندیهای سیاسیِ آنها شکل میگیرد؛ آنگاه که یک نیروی سیاسی بتواند مطالبات و مبارزات نیروهای اجتماعیِ متفاوت را در افق سیاسی خود مفصلبندی کند و صورتبندیِ مسلطِ این افق مشترک را پدید آورد. استراتژی نیز جزئی از این رابطهی هژمونیک است و چهگونهگی پیشبرد مبارزه، صورتهای مداخلهی سیاسی و نسبت میان آنها را تعیین میکند. بلوک تاریخی بر بستر همین رابطهی هژمونیک و از همکاری نیروهای اجتماعی، شکلهای سازمانیابی و جهتگیریهای سیاسی شکل میگیرد که با حفظ تمایزها، تضادها و اختلافهای خود، جهت و دامنهی دگرگونیِ مقیاسِ کلیّت جامعه را تعیین میکند.
آفرینش جهان مشترک در نهایت به مسألهی تأسیس میرسد. انقلاب، فروپاشی نظم موجود را به فرایند تأسیس نظم تازه امتداد میدهد؛ نیروهای اجتماعی و سیاسیِ بلوک تاریخی، مناسبات و نهادهای نظم تازه را نیز در بطن همین فرایند پدید میآورند. از اینرو، تأسیس در سازمانیابیها، مناسبات میان نیروها، شیوههای تصمیمگیری و صورتهای تنظیم مناسبات سیاسی آغاز میشود و ظرفیتهای شکلگرفته در جریان مبارزه را به بنیانهای نظم تازه انتقال میدهد. کیفیت جهان آینده نیز در همین پیوندِ میان مبارزه و تأسیس شکل میگیرد؛ سیاست رهاییبخش صورتهای اجتماعی و سیاسیِ نظم آینده را در خودِ فرایند تحقق آن پدید میآورد.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.