دیروز به خانه‌ی اسپینوزا در رینزبورخ هلند رفتیم. اسپینوزا پس از طرد شدن از جامعه‌ی یهودیان آمستردام و در پی تهدیدهایی که متوجه او شد، مدتی را در همین شهر و نزدیک دانشگاه لایدن، در میان گروهی از دوستان و همفکرانش گذراند. خانه‌ای کوچک، با اتاق‌هایی تودرتو، ساده و تقریباً بی‌ادعا، خانه ای که وی می توانست پیاده به دانشگاه لایدن برود.

دیروز در میانه سکوت و  نور کم تابیده از پنجره های کوچک اتاق‌ها ایستاده بودیم؛ جایی که به قول همسرم اسپینوزا نیز نفس می کشیده است، جایی که مردی در میان کتابهایش و وسایل ساده زندگی می‌اندیشید و می نوشت، اندیشه ای که قرن‌ها بعد هنوز می‌تواند ما را با یکی از دشوارترین پرسش‌های سیاسی روبه‌رو کند: انسان چگونه آزاد می‌شود؟

پاسخ اسپینوزا شاید در نگاه اول عجیب به نظر برسد. او آزادی را صرفاً در نبودِ قید و بند و یا حتی آزادی های سیاسی و اجتماعی نمی‌بیند، بلکه آن را با فهم و خودآگاهی انسان پیوند می‌دهد. از نظر او، هرچه بیشتر بدانیم چرا رفتار می‌کنیم، چه چیزهایی ما را به این یا آن سمت می‌کشاند و چه عللی عواطف و تصمیم‌های ما را شکل می‌دهند، آزادتر هستیم. و برعکس، هرچه کمتر بدانیم چرا این‌گونه فکر می‌کنیم یا این‌گونه واکنش نشان می‌دهیم، بیشتر اسیرِ نیروهایی هستیم که خود از آن‌ها بی خبریم؛ حتی اگر تصور کنیم کاملاً آزادانه انتخاب می‌کنیم.

از این منظر وقتی به شرایط امروز جامعه‌ی ایران نگاه کنیم، پرسش‌هایی شاید ناراحت‌ کننده‌ در برابر ما قرار گیرد. پرسشهایی مانند: ما معمولا در بحران‌ها دنبال یک چهره و رهبر مقتدر می‌گردیم. اما چقدر می‌دانیم چرا؟ در شرایط سخت به سمت قهرمان‌ سازی می‌رویم. اما چرا؟ به شایعه باور می‌کنیم، حتی وقتی هیچ نشانه‌ی محکمی برایش نداریم. چرا؟ به آسانی تحت تاثیر بسته های آماده خبری که از طریق سوشیال مدیا می رسند، قرار می گیریم و حتی آنها را باور می کنیم، اما واقعا چرا؟ دشمن‌ سازی برایمان جذاب است. گذشته را در ذهن خود به دورانی طلایی و بی‌عیب تبدیل می‌کنیم. و گاهی حتی کسی را که فقط نظرش با ما تفاوت دارد، دیگر «رقیب» نمی‌بینیم، بلکه حتی «دشمن» می‌پنداریم، اما واقعا چرا؟

اگر ندانیم این رفتارها از کجا می‌آیند، اگر آن‌ها را صرفاً طبیعی و بدیهی بدانیم، به تعبیر اسپینوزایی هنوز آزاد نیستیم؛ حتی اگر حکومتی که بر ما ستم می‌کند روزی از بین برود. زیرا آنچه ما را محدود می‌کند فقط زندان و سانسور و حکومت سرکوبگر نیست. نیروهایی نیز وجود دارند که بدون آنکه بشناسیم شان، بر ما اثر می‌گذارند: ترس‌ها، امیدها، خشم‌ها، نفرت‌ها، نیاز ما به قطعیت، میل ما به داشتن یک قهرمان و نیازمان به پیدا کردن یک دشمن.

البته این حرف به هیچ‌وجه به معنای بی‌اهمیت بودن تغییر حکومت نیست. رهایی از حکومت سرکوبگر شرط لازم آزادی است. اما اسپینوزا به ما یادآوری می‌کند که شرط لازم، شرط کافی نیست.

اگر جامعه‌ای پس از رهایی از یک حکومت همچنان دنبال «قهرمان» بگردد، همچنان به شایعه باور کند، همچنان مخالف خود را دشمن ببیند و همچنان گذشته را اسطوره کند، چه تضمینی وجود دارد که همان الگوهایی که حکومت‌های استبدادی از آن‌ها تغذیه می‌کنند، دوباره بازتولید نشوند؛ این بار با نامی تازه و صورتی دیگر؟

شاید مسئله فقط این نباشد که چه کسی بر ما حکومت می‌کند. شاید پرسش عمیق‌تر این باشد که چه نیروهایی در درون ما، بدون آنکه خود بدانیم، بر ما حکومت می‌کنند. از این منظر، آزادی فقط رهایی از سلطه‌ی دیگری نیست؛ نوعی رهایی از ناآگاهی نسبت به خود نیز هست.

به عبارت دیگر بزرگ‌ترین درسی که می توان از اسپینوزا گرفت این است: آزادی سیاسی بدون آزادی فکری ناتمام می‌ماند. و آزادی فکری شاید با یک پرسش ساده آغاز شود؛ پرسشی که باید نه فقط از دیگران، بلکه از خودمان بپرسیم: چرا این‌طور فکر می‌کنم؟ چرا این‌طور واکنش نشان می‌دهم؟ چه چیزی در من می‌ترسد؟ چه چیزی در من امیدوار است؟ و چه کسی، یا چه چیزی، از این ترس و امید من سود می‌برد؟

https://t.me/politicalphilosphy/807

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)