این روزها دو صحنه هم‌زمان در برابر ما جریان دارد: در یک صحنه، عباس عراقچی می‌گوید مذاکرات در مسیر نهایی‌ شدن است؛ مقام‌های آمریکایی از پیشرفت گفت‌وگوها برای بازگشایی تنگه هرمز سخن می‌گویند و از احتمال دستیابی به توافقی در آینده‌ای نزدیک خبر می‌دهند. ترامپ نیز اعلام کرده است که حمله‌ای تازه و بزرگ علیه ایران را، به امید رسیدن به توافقی برای بازگشایی هرمز، به تعویق انداخته است. حتی بحث بر سر جزئیاتی مانند حق‌العبور کشتی‌ها، نحوه عبور از تنگه و لغو یا کاهش تحریم‌های نفتی است؛ یعنی موضوعاتی که نشان می‌دهد مذاکره، دست‌کم در سطح گفتار، از مرحله تهدیدهای کلی عبور کرده و وارد مرحله‌ای نسبتاً فنی و «عادی‌ شده» شده است.

در صحنه‌ای دیگر، درست در همین روزها، حکومت همچنان به محاکمه، صدور حکم اعدام و اجرای آن حتی در ملاء عام ادامه میدهد. هم‌زمان، گزارش‌ها از ادامه اعتصاب غذای زندانیان قزل‌حصار در اعتراض به احکام اعدام خبر می‌دهند.

پرسش مهم این است که چگونه یک نظام می‌تواند هم‌زمان در حال «عادی‌سازی» رابطه با دشمن دیرینه خود باشد و در داخل، در مقابل دشمن خود یکی از خشن‌ترین اشکال سرکوب را به نمایش بگذارد؟

اگر از زاویه تجربه چهار دهه جمهوری اسلامی به این پرسش نگاه کنیم، پاسخ تا حد زیادی روشن است: این حکومت نشان داده است که برای بقای خود می‌تواند در برابر قدرتی خارجی، هنگامی که هزینه رویارویی را بیش از توان تحمل خود می‌بیند، به سازش و مذاکره تن دهد؛ اما در برابر جامعه معترض، تا زمانی که ابزار سرکوب را در اختیار دارد، حاضر به عقب‌نشینی نیست. 

اما در این یادداشت می‌خواهم به این پرسش از زاویه دیگری و با استفاده از نظریه بازی‌ها بپردازم. بر اساس منطق این بازی، می‌توان گفت حکومت در برابر آمریکا به سمت «بازی بزدل» حرکت می‌کند، در حالی که در برابر جامعه همچنان از منطق بازی «مرد دیوانه» استفاده می‌کند.

نکته مهم این است که این دو نقش، که در ظاهر متناقض به نظر می‌رسند، لزوماً دو بازی کاملاً جداگانه نیستند. هر دو می‌توانند محصول یک منطق واحد باشند: منطقِ بازیگری که در یک «اتاق تاریک» بازی می‌کند؛ بازیگری که بقایش فقط به قدرت واقعی‌اش وابسته نیست، بلکه به توانایی‌اش در پنهان‌ کردن اندازه واقعی قدرت، ضعف، اختلافات و محدودیت‌هایش و در عین حال، ایجاد رعب و وحشت، ابهام و تردید درباره ظرفیت واقعی خود نیز وابسته است.

در نظریه بازی‌ها، هنگامی که یکی از بازیگران اطلاعات خصوصی درباره وضعیت واقعی خود دارد و بازیگر دیگر نمی‌تواند مستقیماً آن را مشاهده کند، بازی وارد قلمرو اطلاعات ناقص و سیگنال‌ دهی می‌شود. آیا بازیگر واقعاً قوی است یا ضعیف؟ متحد است یا دچار شکاف؟ مصمم است یا آماده عقب‌نشینی؟ آیا تهدیدهایش واقعی‌اند یا صرفاً برای تغییر محاسبه طرف مقابل طراحی شده‌اند؟ طرف مقابل پاسخ این پرسش‌ها را نمی‌داند؛ تنها می‌تواند از رفتارها و سیگنال‌هایی که دریافت می‌کند، درباره وضعیت واقعی او نتیجه‌گیری کند.

رژیم‌های بسته و اقتدارگرا به‌طور ساختاری در چنین محیطی عمل می‌کنند. رسانه مستقل وجود ندارد، انتخابات رقابتی نیست، مذاکرات داخلی شفاف نیست و فرآیند واقعی تصمیم‌گیری در معرض دید عموم قرار نمی‌گیرد. آنچه در دسترس ناظران قرار می‌گیرد، تنها بخش کوچکی از واقعیت است: بیانیه‌ها، تهدیدها، اعدام‌ها، سفرها، سکوت‌ها، مواضع متناقض مقام‌ها و گاه نشانه‌هایی که از اختلافات درون ساختار قدرت به بیرون درز می‌کند.

برای رژیم‌های بسته، تاریکی صرفاً یک نقص اطلاعاتی نیست؛ می‌تواند یک دارایی استراتژیک باشد. مادامی که رقیب نمی‌داند شما واقعاً چقدر ضعیف شده‌اید، می‌توانید هم‌زمان چند پیام متفاوت ارسال کنید: با واشنگتن به زبان معامله، با پایگاه ایدئولوژیک به زبان «مقاومت» و با جامعه داخلی به زبان قدرت و سرکوب. در اینجا مسئله این نیست که این پیام‌ها الزاماً با یکدیگر سازگار باشند. اتفاقاً کارکرد آنها در این است که هر مخاطب، بخش متفاوتی از واقعیت را ببیند.

اما این تمام واقعیت نیست. جامعه ایران نیز پس از دهه‌ها دست‌ و پنجه نرم کردن با این حکومت، ماهیت و عملکرد آن را می‌شناسد. کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷، پس از پذیرش آتش‌بس و تن‌ دادن جمهوری اسلامی به قطعنامه ۵۹۸، همچنان در حافظه تاریخی ایرانیان زنده است. به همین دلیل، جامعه معترض ایران الزاماً همان تصویری را که حکومت می‌خواهد از خود و از بازی قدرت ارائه دهد، نمی‌پذیرد و در تاریکی و صحنه چیده شده توسط حکومت بازی نمی کند.

واقعیت دیگر این است پس از سرکوب و کشتار دی‌ماه ۱۴۰۴، شاید یک تجربه دیگر نیز در حال شکل‌گیری باشد: جامعه دریافته است که نباید در صفحه‌ای بازی کند که حکومت و یا قدرت های جهانی از پیش طراحی کرده اند.

جامعه مدنی ایران متوجه شده است که نمی‌تواند، و اساساً نباید، در برابر حکومت همان نقش «مرد دیوانه» را بازی کند و با دست خالی در برابر حکومت تا دندان مسلح بایستد، حتی اگر وعده کمک در راه است داده شود. دلیل اصلی و بنیادی در این است که این نقش با منطق، ساختار و بافتار جامعه مدنی سازگار نیست. حکومت می‌تواند خشونت را به‌صورت سازمان‌یافته و نامحدود به کار گیرد. اما جامعه مدنی، اگر بخواهد وارد همان بازی شود، در حقیقت در زمینی بازی می‌کند که قواعد و ابزارهای آن را حکومت و قدرتهای دیگر تعیین کرده اند.

بنابراین مسئله اصلی و پرسش مهم مسلما این نیست که جامعه چگونه می‌تواند در بازی مرد دیوانه، دیوانه‌تر از حکومت ظاهر شود؛ بلکه این است که چگونه می‌تواند صفحه بازی را تغییر دهد. اگر بپذیریم که بقای  یک رژیم بسته، دست‌کم تا حدی، به کنترل آنچه از اتاق تاریک به بیرون درز می‌کند وابسته است، آن‌گاه یکی از راهبردهای مهم جامعه مدنی می‌تواند نه ورود به بازی‌ای باشد که حکومت طراحی کرده، بلکه تلاش برای روشن‌کردن خودِ اتاق باشد.

قدرت حکومت، به تعبیر جین شارپ، صرفاً چیزی نیست که حکومت در اختیار داشته باشد؛ قدرت سیاسی تا حد زیادی از اطاعت و همکاری انسان‌ها و نهادهایی تشکیل می‌شود که فرمان‌های حکومت را اجرا می‌کنند. سربازی که شلیک می‌کند، قاضی‌ای که حکم را صادر می‌کند، کارمندی که دستور را اجرا می‌کند، رسانه‌ای که روایت رسمی را بازتولید می‌کند و شهروندی که از ترس سکوت می‌کند، هر یک بخشی از این سازوکار قدرت را بازتولید می‌کنند.

از این منظر، بازی مرد دیوانه فقط تا زمانی کارآمد است که این زنجیره اطاعت، کم‌ و بیش بدون پرسش ادامه پیدا کند. پس مسئله جامعه مدنی نه رقابت با حکومت بر سر میزان خشونت، بلکه برهم‌ زدن همین زنجیره و آشکار کردن سازوکار آن است.

نمونه‌هایی از همین روزها را می‌توان در همین چارچوب دید. اعتصاب غذای زندانیان قزل‌حصار، برخلاف ظاهرش، ورود به بازی خشونت نیست؛ وارونه‌ کردن منطق آن است. کنشگر به‌جای تهدید دیگری، بدن خود را به میدان کنش سیاسی تبدیل می‌کند و حکومت را در برابر یک دوراهی قرار می‌دهد: یا اجازه دهد اعتصاب‌کننده به نقطه‌ای برسد که جانش به خطر بیفتد و هزینه نمادین و سیاسی آن را بپردازد، یا عقب‌نشینی کند و بخشی از سیگنال بازدارندگی خود را از دست بدهد.

تجمع شهروندان اصفهانی در میدان علیخانی برای جلوگیری از اجرای حکم نیز، حتی اگر با خشونت سرکوب و پراکنده شد، واجد همین منطق بود. شهروندان با حضور خود، صحنه‌ای را که قرار بود در آن حکومت بی‌سر و صدا و از موضع قدرت عمل کند، به صحنه‌ای عمومی تبدیل کردند؛ مأمورانی را که قرار بود نامرئی و بی‌چهره بمانند، در برابر دوربین‌ها و چشم شهروندان به اعمال خشونت آشکار علیه جمعیتی بی‌سلاح واداشتند.

در این معنا، روشن‌ کردن اتاق تاریک به معنای افشای یک راز واحد نیست؛ به معنای از بین بردن انحصار حکومت بر تعریف واقعیت است.

https://t.me/politicalphilosphy/804

https://haghaei.blogspot.com/

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)