چند روز پیش فیلم جدید کریستوفر نولان، اودیسه، را دیدم و با داستان این پادشاه دوران یونان باستان، از نگاه نولان آشنا شدم. بعد از آن مشتاق شدم که بیشتر در مورد این حماسه بخوانم، البته با توجه به وجوه شخصیتی اودیسه که نه یک قهرمان بلکه ضد قهرمان است. در جریان این جستجو، به کتابی به نام اودیسهی تئوری سیاسی (The Odyssey of Political Theory) اثر Patrick J. Deneen برخوردم و متوجه شدم که او همان نویسندهی کتاب در ایران شناختهشدهی «چرا لیبرالیسم شکست خورد» است.
کتاب «اودیسهی تئوری سیاسی» متاسفانه به فارسی ترجمه نشده و من سعی کردم با کمک هوش مصنوعی خلاصهای از آن را به زبان فارسی بخوانم.
نویسنده معتقد است که «اودیسه» صرفاً یک داستان اسطورهای نیست؛ بلکه استعارهای از خود سیاست نیز هست. او میگوید سراسر اندیشهی سیاسی غرب میان دو کشش دائمی در نوسان بوده است: از یک سو، عزیمت، خروج، گسستن، میل به کشف جهان، شکستن مرزها، آزادی، تجربه و تغییر. و از سوی دیگر، بازگشت، میل به خانه، سنت، نظم، تعلق، خانواده و جامعهی سیاسی که به آن وابسته بوده است.
از نظر او، اودیسه قهرمانی است که دائماً میان این دو قطب حرکت میکند. او هم عاشق سفر است و هم آرزوی بازگشت به ایتاکا، جزیره ای که اودیسه پادشاه آن بوده است، را دارد. همین دوگانگی، به تعبیر پاتریک جی. دینین، مسئلهی اصلی سیاست نیز می باشد.
آنطور که از کتاب پاتریک جی. دینین متوجه شدم و نویسنده نیز بر آن تأکید میکند، اودیسه حماسهی یک قهرمان جنگ نیست، حماسهی راهی است که یک انسان با همهی خصوصیتهای مثبت و منفیاش طی میکند. راهی که رهرو را دائما در دو جهت متضاد میکشاند. راهی که در یک سوی آن، میل و کشش به عزیمت و خروج، او را فرامیخوانند؛ فراخوانی برای کشف سرزمینهای ناشناخته، برای گسستن از مرزهای شناختهشده، برای مواجهه با شخصیتهای اسطورهای و جادوگرانی که هرکدام دنیایی تازه پیش پای اودیسه میگشایند. سوی دیگر این راه، میل به بازگشت قرار دارد: بازگشت به جزیرهی ایتاکا، به همسرش، به تخت پادشاهی که هنوز هیچ رقیبی بعد از ده سال نتوانسته آن را تسخیر و بر آن جلوس کند؛ به یک زندگی محدود اما فقط از آنِ خود.
این کشش و محرکهای دوگانه فقط جغرافیایی نیستند؛ درونی، اخلاقی و سیاسی هم هستند. عزیمت و خروج بهعنوان یک محرک برای گشودگی به جهانِ نامتناهی، به آنچه هنوز تجربه نشده و به کیهانی که مرز نمیشناسد. محرک بازگشت اما یعنی پذیرفتن محدودیت، تعلق به یک مکان و یک جماعت مشخص و وفاداری به چیزی که پیشتر بوده است.
زمانی که از طریق کتاب «اودیسهی تئوری سیاسی» بیشتر با عمق این حماسهی تاریخی آشنا شدم، تفسیر نیچه از دو خدای یونانی، آپولون و دیونیسوس، در کتاب «زایش تراژدی»، در ذهنم زنده شد. دو اسطورهای که نیچه آنها را به نماد دو نیروی بنیادی فرهنگ و روح انسان تبدیل میکند. در اودیسه نیز تقریباً تمام خدایان، در واقع نمایندهی نیروهایی درون انساناند. آتنا فقط الههی خرد نیست؛ صدای خرد درون اودیسه نیز هست. سیرنها فقط موجودات افسانهای نیستند؛ تجسم وسوسهاند، آنجا که اودیسه از ملوانان و جنگجویان خود میخواهد که او را به دکل کشتی ببندند و از گذاشتن موم در گوشهایش امتناع میکند. کالیپسو که عاشق اودیسه میشود و زندگی جاودانه را به او و در کنار خود وعده میدهد، فقط یک الهه نیست؛ نماد فراموش کردن مسئولیت خانواده و سرزمین نیز میتواند باشد. بنابراین به نظر من، هم هومر و هم نیچه با استفاده از نمادهای اسطورهای یونان، چالشهای آکنده از تراژدیِ انسان بودن را که همواره بین گسستن و رهایی از یک سو، و بازگشت به تعلقات پیشین از سوی دیگر، در نوسان است، به نمایش میگذارند.
حماسهی اودیسه به زبان هومر آنجا به تفسیر نیچه از تقابل آپولون و دیونیسوس نزدیک میشود که میبینیم داستان اودیسه نیز به یک تراژدی و درام انسانی بدل میشود؛ زمانی که اودیسه در مسیر بازگشت نهتنها با عوامل بیرونی، بلکه با وسوسههای درونی خود دست و پنجه نرم میکند، بهطوریکه بازگشت فیزیکیاش تنها زمانی میتواند به پایان واقعی برسد که خودِ او نیز اساساً انسان دیگری شده باشد. آن ده سالِ سرگردانی، در واقع دورانِ ذوبشدن و باز ساخته شدنِ خودِ اودیسه است: کسی که به ایتاکا بازمیگردد، همان کسی نیست که از تروا عزیمت کرده بود. زایشِ تراژدیِ نیچه نیز همین مسیرِ چگونه انسان شدن را نشان میدهد؛ نه رسیدن به یک مقصد ثابت، بلکه گذر از کورهی رنج و خودشناسی.
اما نهتنها انسان، بلکه به نظر من هر جامعهای نیز این مسیر و این دورههای گسست و بحران را از سر میگذراند. جامعه نیز مرتب خودش را در همین دوگانه مییابد. بخشی از آن رو به عزیمت دارد؛ یعنی گسستن از گذشته، از سنت، از مرزهای شناختهشدهی هویت جمعی، به امید رسیدن به جهانی تازه. بخشی دیگر اما رو به بازگشت دارد، در حسرت گذشته است، در آرزوی یک تعلق مشخص و نوستالژیک، به آنچه پیش از بحران بوده است.
اما همانطور که معمولاً مردم شکستها و ناکامیهای خود را عمدتاً به عوامل خارجی نسبت میدهند، اپوزیسیون ایرانی نیز در روایتهایی که از شکستها و ناکامیهای خود میسازد، تقریباً همیشه بر موانع بیرونی تمرکز دارد: سرکوب رژیم، بیتفاوتی یا خیانت غرب یا بازیهای ژئوپلیتیک قدرتهای بزرگ.
اگرچه این عوامل واقعیاند و نمیتوان انکارشان کرد، اودیسه نیز بارها در برابر موانع بیرونی واقعی قرار میگرفت، اما داستان اودیسه به ما یادآوری میکند که مسیر بازگشت، مسیری دوگانه است؛ و تمرکز صرف بر هیولاهای بیرونی، ما را از دیدن تمایلات و وسوسههای درونی غافل میکند.
نمونهی روشن این غرور را در ماجرای غار پولیفموس میبینیم: اودیسه پس از آنکه با نیرنگ از چنگ کوکلوپ، آن موجود عظیم الجثه یک چشم که شبان گوسفندان است، میگریزد، بهجای آنکه ساکت راهش را بگیرد، از سرِ سرمستیِ پیروزی نامش را برای هیولای کور فریاد میزند و تیری نیز به سوی او پرتاب می کند. همین یک لحظهی خودنمایی ناشی از غرور، نفرین پوزئیدون را بر او و همراهانش فرود میآورد.
این غرور را میتوان در لحظاتی دید که رهبران یا چهرههای اپوزیسیون، بهجای پیشبرد آرام و صبورانهی هدف مشترک، اعتبار شخصی یا نقش تاریخی خود را با صدای بلند اعلام میکنند: ادعای اینکه فلان سفر یا فلان رابطه مسیر سیاست بینالمللی را تغییر داد، یا رقم حمایت مردمی بر پایهی پیامهای شخصی برآورد میشود. تاوان این غرور را، مثل خدمهی کشتی اودیسه، کل جمعِ همراه بعدها میپردازد.
دروغگویی نیز یکی دیگر از خصوصیتهای اودیسه است. البته به زبان امروز، دروغ لزوماً بهمعنای دروغِ آشکار نیست، بلکه بهمعنای روایت سازیهای فریبانه است که در رویاپردازیِ سرنگونیِ سریعِ جمهوری اسلامی و پیروزیِ نزدیک، اعلامِ «کمکهای بشردوستانه در راه است»، ادعای پیوستنِ نیروهای رزمنده بر مبنای ابراز حمایتها و لایکهای گرفتهشده در شبکههای اجتماعی، و ادعای وحدتی که در واقع شکافِ عمیق را میپوشاند، قابل مشاهده است.
تا وقتی این پوششها کنار نروند، حتی اگر لحظهی سیاسیِ «بازگشت» (سقوط یا فروپاشیِ رژیم) از راه برسد، آن بازگشت ناقص خواهد بود؛ چون بازگشتِ راستین، مثل بازگشت اودیسه نزد پنهلوپه، مستلزم افشای صادقانهی هویت است، نه صرفاً حضور فیزیکی در صحنهی قدرت. و اگر آن ده سالِ سرگردانیِ اودیسه چیزی جز طیِ مسافت نبوده و او را دگرگون نکرده باشد، بازگشتش هم به کاخی خالی از معنا میماند. اپوزیسیونی که از دلِ بحران و گسست بیرون میآید بیآنکه در این مسیر خود را بازسازی کرده و از غرور و خودفریبی عبور کرده باشد، حتی در صورت رسیدن به قدرت، همان کسی نیست که شایستهی بازگشت به خانه است؛ صرفاً کسی است که به تصادف در ساحلِ درست پیاده شده.
شاید درسِ نهاییِ اودیسه برای اپوزیسیون این باشد: پیروزی بر موانع بیرونی شرط لازمِ بازگشت است، اما شرط کافی نیست. تا زمانیکه غرورِ خودنمایی و دروغِ خود فریبی کنار گذاشته نشوند، حتی نزدیکترین فاصله تا ساحلِ ایتاکا هم میتواند دوباره خدمه را، از سرِ طمع یا بیاحتیاطی، به دریای سرگردانی بازگرداند.
https://t.me/politicalphilosphy/798
https://haghaei.blogspot.com/

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.