«زهر خون»
س. روزبه
تاریخ این سرزمین
کم زخم ندیده است؛
از سم اسبان مهاجم،
از تیغ مغول،
از شمشیر تازی،
از آتشی
که از مرزها گذشت
و بر خانه های مردم فرود آمد.
اما شرم بر شما؛
شما که از همین خاک بودید،
از همین آب نوشیدید،
زیر همین آسمان بزرگ شدید
و آنگاه
تیغ بر گلوی فرزندان ایران گذاشتید.
مغول، مهاجم بود،
تازی، بیگانه؛
اما شما
نام ایران را بر زبان داشتید
و خون ایرانی را
بر سنگفرش خیابان ریختید.
چنان کشتید
که روی مهاجمان تاریخ
از شرم شما
سفید شد.
اکنون
چه کسی پاسخ خواهد داد
به پدری
که هر شب
صدای فرزندش را
از پشت درهای بسته می شنود؛
به مادری
که پیراهن خونین جوانش را
چون تکه ای از قلب خود
در آغوش می گیرد؛
و به کودکی
که صورتش را
در بالش خیس پنهان می کند
و از تاریکی می پرسد:
پدرم کجاست؟
برادرم
در کدام خیابان جا مانده است؟
هر بنایی
که بر استخوان مردم برافراشتید،
روزی فرو خواهد ریخت.
آیا صدای ترک دیوار را شنیده اید،
پیش از آنکه بنا
بر سر معمار خود
آوار شود؟
شما نیز خواهید رفت؛
چنان که همه جلادان رفتند،
بی آنکه بتوانند
حتی سایه خود را
از دیوار زمان پاک کنند.
خیابان هنوز
بوی آتش می دهد،
بوی باروت،
بوی خون گرم جوانی
که پیش از رسیدن به فردا
بر زمین افتاد.
کوچه ها هنوز
نام کشتگان را
زیر لب تکرار می کنند
و دیوارها
زخم گلوله ها را
چون سندی خاموش
بر سینه نگه داشته اند.
شما خون را شستید،
خیابان را شستید،
دیوارها را رنگ زدید؛
اما خون آنان
از پیشانی شما پاک نشد.
آن خون
قطره قطره
به زهری بدل شد
که اکنون
در رگ های حکومتتان می گردد؛
زهری که نه از بیرون،
که از عمق رگ های خودتان
ریشه های قدرت را می سوزاند
و پایه های تختتان را
از درون
می پوساند.
دوران شما نیز می گذرد.
هیچ شب سیاهی
تا ابد
بر شانه آسمان نمی ماند.
هیچ ابری
نمی تواند خورشید را
برای همیشه
در زندان خود نگه دارد.
روزی
همان کوچه ها
که نام کشتگان را
زیر لب زمزمه می کردند،
فریاد را
از سر خواهند گرفت.
مشت های گره خورده نسلی
که دیگر
در برابر گلوله زانو نمی زند،
از همان درهای بسته
به خیابان خواهد ریخت.
و آنچه در خیابان کاشتید،
روزی
از شکاف دیوارهای خودتان
خواهد رویید؛
خشمی
که نه با گلوله خاموش می شود،
نه با زندان،
نه با طناب.
بادی سهمگین
از اشک مادران،
از اندوه پدران،
از پرسش کودکان
و از خون جوانان برخواهد خاست
و شما را
چون خاکستر یک کابوس
از این سرزمین
خواهد راند.
و ایران،
این سرزمین دلیران،
دوباره خواهد ایستاد؛
با خورشیدی بر پیشانی
و نام جوانانش
در قلب.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.