سعید مدنی، در آخرین نامه‌اش به آصف بیات، خطاب به خودش و همفکرانش می‌نویسد که آنچه یک کنش‌گر را سرپا نگه می‌دارد، امید به پیروزی نیست، بلکه جرأتِ ادامه‌دادن است. او در بخشِ دیگری از همین نامه‌نگاری می‌نویسد که جامعه، برخلافِ فرد، هرگز به نقطه‌ی ناامیدی نمی‌رسد؛ فقط سویه‌ی امیدش را عوض می‌کند. امید نزدِ او تصورِ ذهنی از وضعیتی مطلوب است، همراه با شناختِ مسیرِ رسیدن به آن و تلاش برای تحققش.

این نظریه زیبا و حتی الهام‌بخش است. اما پرسشی که پس از خواندنِ این نامه به ذهنم آمد این بود: این جرأتی که مدنی از آن سخن می‌گوید، برای چه کسی تجویز می‌شود؟

واضح است که برای یک روشنفکرِ مسئول، یک کنش‌گر و فعالِ سیاسی، از جمله خودِ سعید مدنی، نفسِ «ادامه‌دادن» ارزشی مستقل از نتیجه دارد. واسلاو هاول همین را دقیق‌تر از هرکس، در مصاحبه‌ای با یک روزنامه‌نگارِ چک، گفته بود: «امید، اعتقاد به این نیست که کارها خوب پیش خواهد رفت، بلکه یقین به این است که کاری که می‌کنیم، صرف‌نظر از نتیجه‌اش، معنا دارد.» این تعریف برای کسی که هویتش، منزلتش، جایگاهش در تاریخ، و حتی رضایتِ درونی‌اش از زیستنِ به‌قولِ هاول «در حقیقت» تأمین می‌شود، کاملاً کارآمد است. چنین کسی حتی اگر هرگز به مقصد نرسد، همچنان چیزی برده است: منزلتِ اخلاقی، جایگاهِ شاهدِ صادقِ تاریخ، یا احترامِ آیندگان.

اما به نظرِ من این مکانیزم برای بخشِ بزرگی از مردم به‌تنهایی کافی نیست. کارگرِ بیکار، راننده‌ی اسنپ، دانش‌آموزِ دبیرستانی، یا بازنشسته، معمولاً از پاداشِ اخلاقی‌ای که نصیبِ یک کنش‌گر یا روشنفکر برای جرأت‌به‌خرج‌دادن می‌شود، بی‌بهره است. برای آنها، به‌جایِ پاداشِ اخلاقی، هزینه‌ی کنشِ سیاسی (زندان، مرگ، اخراج) واقعی و بی‌واسطه است. و به نظرم تنها چیزی که می‌تواند این هزینه را توجیه کند، باور به این است که کنشِ آنها واقعاً به‌جایی می‌رسد. اگر مسیرِ رسیدن روشن نباشد، از آنها خواستنِ «فقط جرأتِ ادامه‌دادن»، در واقع یعنی از آنها خواستن که هزینه بدهند بی‌آنکه چیزی در ازای آن دریافت کنند.

در همین رابطه، حتی می‌توان ردِّپایی از برخی عناصرِ اندیشه‌ی نیچه هم دید (با الهام از فراسوی نیک و بد): اخلاقی که ارزشِ کنش را در خودِ اراده و شجاعتِ فردی می‌جوید، نه در تأییدِ جمعی یا نتیجه‌ی بیرونی، تاریخاً همیشه اخلاقِ یک اقلیتِ استثنایی بوده؛ کسی که می‌تواند بی‌آنکه به تأییدِ توده یا وعده‌ی رستگاری تکیه کند، ارزش‌های خودش را بسازد. اما به نظرم این اخلاق هرگز، در هیچ دوره‌ای از تاریخ، محرکِ حرکتِ توده‌ای نبوده. حرکتِ توده‌ها همیشه به یک روایتِ رستگاری نیاز داشته: سرزمینِ موعود، بهشتِ برین، آینده‌ای که بشود لمسش کرد. حتی جنبش‌های بزرگِ سیاسیِ قرنِ بیستم (از سوسیالیسم تا استقلال‌طلبی) بدونِ یک افقِ ملموسِ امید، هرگز میلیون‌ها نفر را به خیابان نمی‌کشاندند.

شاید همین نگاهِ مدنی به امید و جرأت توضیح دهد چرا روشنفکرانی مثل او، در لحظه‌های تعیین‌کننده، به‌جای محاسبه‌ی استراتژیک، به موضع‌گیریِ کلیِ اخلاقی پناه می‌برند (برای مثال شعارِ «نه به جمهوری اسلامی، نه به جنگ»). این شعار از منظرِ فردی کاملاً منسجم و حتی شجاعانه است؛ همان جرأتِ ادامه‌دادن است، بی‌آنکه تسلیمِ هیچ‌یک از دو منطقِ موجود شوی. اما از منظرِ توده‌ای، این شعار مسیرِ رسیدن به هیچ‌کجا را نشان نمی‌دهد؛ افقِ امیدی ترسیم نمی‌کند که مردم بتوانند خودشان را در آن ببینند. برای کسی که هویتش را از پایبندی به اصول می‌سازد، همین کافی است؛ اما برای کسی که باید فردا سرِ کار برود یا بچه‌اش را از مدرسه بیاورد و هم‌زمان نگرانِ جانِ خود و خانواده‌اش باشد، کافی نیست. مسئله‌ی من در اینجا داوری درباره‌ی درستی یا نادرستیِ اخلاقیِ این شعار نیست؛ مسئله این است که آیا یک موضعِ اخلاقی می‌تواند به‌تنهایی به یک راهبردِ سیاسیِ جمعی بدل شود.

شاید بشود گفت نظریه‌ی امیدِ مدنی، در سطحِ توصیف، درست است: جامعه به‌واقع هیچ‌گاه به‌کلی ناامید نمی‌شود. اما در سطحِ تجویز، یعنی وقتی از توصیف به توصیه می‌رسیم، نظریه یک گامِ نامرئی برمی‌دارد: از «جامعه هرگز ناامید نمی‌شود» به «پس تو هم فقط باید جرات داشته باشی» می‌رسد، بی‌آنکه بپرسد این توصیه برای چه کسی نوشته شده. برای روشنفکری که جراتش خودش پاداش است، درست است؛ برای مردمی که باید امید را در دستِ خود لمس کنند تا حاضر شوند هزینه بدهند، ناکافی است.

شاید همین فاصله، بیش از هر توطئه یا سرکوبی، توضیح دهد چرا اخلاقِ سیاسیِ نسلی از روشنفکرانِ ما، هرقدر هم صادقانه و شجاعانه، کمتر توانسته به نیرویی بسیج‌کننده بدل شود. جنبش‌های پایدارِ تاریخی معمولاً زمانی شکل گرفته‌اند که شجاعتِ اقلیت‌های پیشرو و امیدِ اکثریتِ جامعه در یک روایتِ مشترک به هم پیوند خورده‌اند.

https://t.me/politicalphilosphy/797

https://haghaei.blogspot.com/

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)