اظهارات اخیر موسی غنی‌نژاد درباره علی شریعتی، بار دیگر یکی از پایدارترین مناقشه‌های فکری ایران، از دهه پنجاه تا کنون، را زنده کرد. موافقان شریعتی به دفاع از او برخاستند و مخالفان نیز او را مسئول بخش مهمی از سرنوشت معاصر ایران دانستند. این یادداشت قصد ندارد درباره شخصیت یا صداقت شریعتی داوری کند. فارغ از اینکه او را متفکری صادق بدانیم یا روشنفکری خطاکار، پرسش بنیادی‌تری وجود دارد که کمتر به آن پرداخته می شود: چرا پس از نزدیک به نیم‌قرن، هنوز بخشی از روشنفکران مسلمان تصور می‌کنند پاسخ مسئله امروز ایران را باید در داوری درباره شریعتی، یا به‌طور کلی در پروژه «اصلاح دینی» جست‌وجو کنیم؟ و چرا دائما از پروژه اصلاح دینی در اروپا یاد می شود؟

بی‌تردید اصلاح دینی در تاریخ اروپا نقشی مهم در شکل‌گیری جهان مدرن داشت. اما این اصلاح در خلأ پدید نیامد. پیش از آن، رنسانس با بازگشت به میراث یونان و روم، تصویری تازه از انسان ارائه کرده بود. انسان رنسانس دیگر صرفاً عضوی از یک نظم و تقدیر الهی نبود، بلکه موجودی صاحب عقل، اراده و خلاقیت به شمار می‌رفت. اصلاح دینی در چنین بستری شکل گرفت؛ بستری که جایگاه انسان را ارتقا داد و در کنار عوامل مهم دیگری، راه را برای انقلاب علمی، انقلاب صنعتی و پیدایش نهادهای مدرن هموار کرد.

در جهان اسلام، و از جمله در ایران، اصلاح دینی در زمینه‌ای متفاوت شکل گرفت. این پروژه بیش از آنکه ادامه یک رنسانس فرهنگی و انسان‌گرایانه باشد، عمدتاً در متن مبارزات ضد استعماری، جبران عقب‌ماندگی تاریخی و چالشهای هویتی و حتی رقابت‌های سیاسی زاده شد. از این رو، اصلاح دینی در ایران، از سید جمال‌الدین اسدآبادی تا شریعتی و آل‌احمد، بیش از آنکه به بازتعریف جایگاه انسان به‌عنوان فردی آزاد و صاحب حق بینجامد، در بسیاری از موارد به پروژه‌ای سیاسی و ایدئولوژیک تبدیل شد.

با این همه،به نظر من امروز حتی این مقایسه نیز دیگر مسئله اصلی ما نیست؛ و پرسش امروز نه بازسازی یک رنسانس ایرانی، بلکه یافتن مسیری کوتاه‌تر برای پیوستن به دستاوردهای آن باشد.

ما در قرن بیست‌ویکم زندگی می‌کنیم؛ در جهانی که بخش بزرگی از دستاوردهای تمدن مدرن، از حقوق بشر و دانشگاه و علم گرفته تا حکومت قانون، اقتصاد نوین و تجربه دموکراسی، دیگر اکتشافاتی در انتظار کشف نیستند، بلکه تجربه‌هایی انباشته‌اند که پیش روی همه ملت‌ها قرار دارند.

واقعیت این است که بیش از یک قرن، روشنفکران ایرانی این پرسش را مطرح کرده‌اند که «چگونه می‌توان رنسانس ایرانی آفرید؟»، «چگونه اصلاح دینی را پیش برد؟» یا «چگونه مدرنیته‌ای بومی ساخت؟». اما شاید اکنون زمان آن رسیده باشد که خودِ پرسش را تغییر دهیم.

به این معنی که مسئله امروز ایران این نیست که دوباره انسان را کشف کند یا از نو رنسانسی بیافریند. مسئله این است که چگونه می‌توان جامعه‌ای ساخت که انسانِ آزاد، خلاق، مسئول و صاحب حق بتواند در آن زندگی کند؛ جامعه‌ای که بتواند به تجربه انباشته تمدن معاصر بپیوندد، از آن بیاموزد، آن را با شرایط خود سازگار کند و سهمی تازه بر آن بیفزاید.

به باور من بزرگ‌ترین خطای ما شاید این باشد که هنوز تصور می‌کنیم برای رسیدن به آینده، باید همان راهی را از ابتدا طی کنیم که اروپا طی چند قرن پیمود. اما تاریخ مسابقه دوی صد متر نیست که همه از یک خط آغاز کنند. تمدن‌ها می‌توانند از تجربه یکدیگر بیاموزند و بر شانه‌های یکدیگر بایستند.

در واقع امروز، بیش از آنکه به یک «رنسانس ایرانی» نیاز داشته باشیم، به شجاعت تغییر پرسش نیاز داریم. مسئله، اختراع دوباره چرخ یا تکرار مسیر تاریخی اروپا نیست؛ مسئله، پذیرش یکی از مهم‌ترین دستاوردهای مشترک تمدن بشری است: کرامت و عاملیت انسان، به‌عنوان نقطه عزیمتی مشترک؛ نقطه‌ای که از آن بتوان با فرهنگ و سنت بومی به گفت‌وگو نشست، نه آنکه آنها را به طور کلی انکار کرد یا نهادهای مدرن را از بیرون بر آن تحمیل نمود.

تحمیل نهادهای مدرن و توسعه آمرانه شاید در گذشته، به دلیل عقب ماندگی جامعه ضروری بودند و دستاوردهای آن را هم نمی توان کتمان کرد، اما در دنیای امروز این روش نیز به‌تنهایی کافی نیست و به تجربه نیز عدم کارآمدی خود را در ایجاد یک توسعه پایدار و انسان محور نشان داده است. 

https://t.me/politicalphilosphy/796

https://haghaei.blogspot.com/

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)