این روزها اگر با هرکسی (با یک بازنشسته در صفِ نانوایی تا یک دانشجو، با یک کارمندِ خسته از حقوقِ عقبمانده تا خانوادههای داغدار و جنگزده) گفتوگو کنید، یک واژه بیش از هر واژهی دیگری تکرار میشود: «خستهایم».
خستگیای ناشی از سالها زندگی در شرایطِ استثناییای که جمهوری اسلامی بر مردم تحمیل کرده است. جنگِ جاری نیز که نه با ضربهای نهایی تمام میشود و نه واقعاً با یک صلح پایان مییابد؛ عملاً به جنگی فرسایشی و چرخهای ناتمام از حمله و آتشبس بدل شده است. اقتصاد هم نه سقوطِ کامل میکند و نه سروسامان میگیرد.
حتی روحیهی جمعیِ مردم، نه بهطورِ کامل میشکند، و نه میتوان گفت جامعهی ایران به آستانهی فروپاشی رسیده، و نه واقعاً به آینده امیدوار است. از سویی دیگر، اگرچه نهادهای مردمی و مدنی میکوشند در این وانفسا سرِ خود را بالای آب نگاه دارند، اما همزمان شاهدِ کوچِ مردم از یک جامعهی همبسته به زندگیِ خصوصی و ایزولهایم. گویی همهچیز در نقطهای معلق میانِ بحران و عادت و تسلیم گیر کرده است.
بسیاری در سالهای اخیر کوشیدهاند این شرایط را با واژههایی مانند «بحران» و «فروپاشی» توضیح دهند، واژههایی که همچون یک ترجیعبند برای توصیفِ وضعیتِ ایران به کار میروند: از بحرانِ اقتصادی و بحرانِ مشروعیت گرفته تا سخن گفتن از فروپاشیِ اجتماعی، فروپاشیِ سرمایهی انسانی، یا حتی فروپاشیِ حکومت. اما اگر از رتوریکِ سیاسی و این واژههای تکراری کمی فاصله بگیریم و به تجربهی روزمرهی زندگی در ایران نگاه کنیم، شاید این دو مفهوم نتوانند آنچه امروز در حالِ رخ دادن است را به درستی توضیح دهند.
به نظرِ من، آنچه بیش از هر چیز به چشم میآید نه بحرانی ناگهانی است و نه فروپاشیِ کامل، بلکه نوعی فرسایشِ تدریجی است؛ فرسایشی که آرام، پیوسته، و همزمان در لایههای مختلفِ جامعه جریان دارد. فرآیندِ فروپاشی یا بحران معمولاً کوتاه مدت است و میتوان برایش نقطهی پایانی یافت. در بحران یا فروپاشی، بازیگران، حتی اگر زمانش را ندانند، میتوانند تصویری از اینکه چگونه ماجرا تمام میشود داشته باشند. در فرسایش اما حتی همین تصویر هم محو میشود.
در فرآیندِ فرسایشیای که جامعهی ایران دچارش شده، اقتصاد فرسوده میشود، بیآنکه از حرکت بایستد. سیاست فرسوده و به تکرارهای خسته کنندهی دعواهای جناحی بدل میشود، بیآنکه به نقطهی پایانی برسد و یک طرف دستِ بالا را پیدا کند. سرمایهی اجتماعی کاهش مییابد، اما جامعه همچنان به زندگیِ روزمرهاش ادامه میدهد. امیدِ عمومی، اعتماد، توانِ نهادهای حکومتی، ظرفیتِ نیروهای سیاسی، و حتی زبانِ گفتوگو، همه اندکاندک تحلیل میروند. جنگ نیز، بهجای آنکه به پیروزی یا شکستی قاطع و یا صلح بینجامد، بیش از پیش به جنگی فرسایشی بدل شده، جنگی که هزینههایش برای همهی بازیگران بهتدریج افزایش مییابد.
شاید به همین دلیل باشد که بسیاری از ایرانیان، صرفنظر از گرایشِ سیاسیشان، بیش از آنکه احساس کنند در آستانهی یک انفجارِ بزرگ اند، احساس میکنند درونِ فرآیندی طولانی از تحلیل رفتنِ زندگی به سر میبرند؛ فرآیندی که پایانِ روشنی هم برایش قابلِ تصور نیست.
از همین جاست که این پرسش مطرح میشود: آیا «بحران» هنوز بهترین مفهوم برای فهمِ وضعیتِ ایران است؟ بحران معمولاً لحظهای استثنایی و کوتاه مدت است؛ نقطهای که در آن تصمیمهای بزرگ گرفته میشود و سرنوشتِ نظمِ سیاسی تعیین میگردد. اما ایران سالهاست در وضعیتی میانِ بحران و عادی شدنِ زندگیِ روزمره باقی مانده. از سویی دیگر، سخن گفتن از «فروپاشی» نیز، دستکم در معنایِ کلاسیکِ آن، با واقعیتِ موجود سازگار نیست: دولت همچنان کنترلِ سرزمین را حفظ کرده، نهادهای اصلی اداری هنوز کار میکنند، و جامعه، هرچند زیرِ فشار، از هم نپاشیده است.
به همین علت به نظر میرسد مفهومِ «فرسایش» توصیفِ دقیقتری از این وضعیت باشد. فرسایش نه بهمعنایِ سکون است و نه بهمعنایِ فروپاشی؛ بلکه فرآیندی است که در آن ظرفیتهای یک جامعه، یک دولت، یا حتی یک نیرویِ سیاسی، آرام آرام کاهش مییابد، بیآنکه لزوماً لحظهای قطعی برای شکست یا پایانش وجود داشته باشد.
در جامعهی امروزِ ایران، با وجودِ اعتراضهای پراکنده، به نظر میرسد بسیاری از افراد بهجایِ اعتراض، به «خروج» روی آوردهاند؛ خروجی که تنها مهاجرت نیست، بلکه کنارهگیری از مشارکتِ سیاسی، بیاعتمادی، و فاصله گرفتن از عرصهی عمومی را نیز دربرمیگیرد. گرامشی از دورهای سخن میگوید که در آن نظمِ کهنه توانِ ادامهی حیاتِ خود را از دست داده، اما نظمِ جدید هنوز زاده نشده است؛ دورهای که معمولاً با فرسودگیِ طولانیِ نهادها و نیروهای اجتماعی همراه است.
اگر این چارچوب را بپذیریم، آنگاه فرسایش را میتوان نه فقط در حکومت، بلکه در تمامیِ بازیگران مشاهده کرد. حکومت با افزایشِ هزینههای ادارهی کشور و کاهشِ ظرفیتِ اصلاح روبهروست. جامعه با کاهشِ امید، اعتماد، و سرمایهی اجتماعی دست و پنجه نرم میکند. اقتصاد از سرمایهگذاری و نیرویِ انسانی تهی میشود. حتی مخالفانِ حکومت نیز از فرسایش مصون نماندهاند؛ آنان نیز با کاهشِ انسجام، فرسودگیِ گفتمانی، و ناتوانی در تبدیلِ نارضایتیِ عمومی به یک پروژهی سیاسیِ مشترک مواجهاند.
در چنین شرایطی، شاید مهمترین پرسش دیگر این نباشد که آیا ایران در بحران است یا در آستانهی فروپاشی؛ پرسشِ اساسیتر این است که آیا جامعه و نخبگانِ سیاسی میتوانند این چرخهی فرسایش را متوقف کنند و ظرفیتهای از دست رفته را بازسازی نمایند، یا آنکه فرسایش همچنان ادامه خواهد یافت تا در آینده، خود زمینهسازِ بحرانی واقعی یا حتی فروپاشی شود.
شاید به همین دلیل، «فرسایش» بیش از آنکه تنها واژهای توصیفی باشد، مفهومی است که میتواند ما را از انتظارِ دائمی برای یک لحظهی تعیینکننده، انقلاب، جنگ، فروپاشی، یا نجات، دور کند، و توجهمان را به فرآیندهای آرام اما عمیقی جلب کند که آیندهی ایران را میسازند. در واقع، در شرایطِ فرسایش، آنچه شاید از اولویتِ بیشتری برخوردار باشد، برساختِ جامعه و نهادهای مدنی و مردمیاش است، نه برساختِ یک قدرتِ جدید.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.