تا کنون کسی بهتر از نوید افکاری جمهوری اسلامی را تعریف نکرده است: نظامی سیاسی که برای طناب‌اش دنبال گردنِ انسان می‌گردد. روشن است که «طناب» در این‌جا استعاره‌ای برای «استبداد» است، که ریشه در اعماق تاریخ ایران دارد. استبداد ایرانی نه تنها اهرم اصلی سرکوب هرگونه اعتراض زحمت‌کشان و ضامن تداوم استثمار آنها و نیز تکیه‌گاه جنگ حکومت‌ها با یکدیگر بوده بلکه در دوران معاصر و پیدایش استعمار نقطه قوت استعمارستیزی ارتجاعیِ روحانیت شیعه بوده است. به سخن دیگر، در تاریخ معاصر ایران، از یک‌سو حضور استعمار و از سوی دیگر تقابل ارتجاعیِ روحانیت با آن نه تنها مبارزه با استبداد را به حاشیه رانده بلکه مبارزه مردم با استعمار به رهبری روحانیت را به سود تثبیت و تحکیم استبداد – نخست سلطنتی و سپس دینی – تمام کرده است. دست کم از میانه قرن نوزدهم تا اواخر قرن بیستم، مردمی که از استبداد سیاسی رها نشده‌اند کوشیده‌اند نه از راه مبارزه با استبداد بلکه از راه مبارزه با استعمار به آزادی و حقوق سیاسیِ شهروندی برسند، یعنی آنها برای رسیدن به آزادی راه استقلال از سلطه استعمار را در پیش گرفته‌اند، راهی که نقطه‌ اوج آن انقلاب ۱۳۵۷ بود و اکنون دیگر بر اکثریت مردم روشن شده که در حاکمیت جمهوری اسلامی نه تنها به آزادی و رفاه و برابری نمی‌رسد بلکه، برعکس، به تحکیم هرچه بیشتر استبداد می‌انجامد. پیمودن این راه تاریخی البته اجتناب‌ناپذیر بوده است، اما این اجتناب‌ناپذیری هیچ چیزی از خطابودنِ آن نمی‌کاهد. نقد همین خطاست که اکنون وظیفه مردم آزادی‌خواه علی‌العموم و مزدبگیرانِ سرمایه‌ستیز علی‌الخصوص است. موضوع این نقد نیز به چالش‌کشیدن این خطای تاریخیِ اجتناب‌ناپذیر است. پیش‌شرط رهایی سیاسیِ جامعه ایران و دست‌یابی به آزادی،رفاه، برابری پیش از هر چیز رهایی نظری از گفتمان ستیز با استعمار برای رسیدن به آزادی و جایگزینیِ آن با گفتمان تحقق آزادی، رفاه، برابری برای هموارکردن راه مبارزه با سرمایه‌داری است که به‌طبع شامل رهایی از استعمار و جنگ نیز می‌شود.
در نگاهی کلی، اگر نخواهیم وارد بحث پیشینه چندهزار ساله استبداد در ایران شویم، باید بگوییم دست‌کم از ۲۰۰ سال پیش به این سو که پای استعمار به‌طور آشکار و بی‌پرده به ایران باز شد، استبداد ایرانی به نهادی نیمه‌استبدادی- نیمه‌استعماری تبدیل شد. مردم از یک‌سو زیر ستم استبدادِ قاجاری قرار داشتند و، از سوی دیگر، سلطه دو قدرت استعمارگرِ خارجی یعنی روسیه تزاری و انگلستان را تحمل می‌کردند. اما این استبداد و استعمار عواملی بودند برای حفظ و نگه‎‌داری یک ستم اجتماعیِ بنیادی‌تر و اساسی‌تر، که ریشه‌ای عمیق و دیرین در تاریخ این سرزمین شرقی دارد: استثمار. بدین‌سان، توده انسان‌های ساکنِ این سرزمین که ما اکنون در بخشی از آن زندگی می‌کنیم – و در دوران رضاشاه به‌طور رسمی کشور «ایران» نام گرفت – در اسارت این مثلث زندگی می‌کردند یا، درست‌تر بگوییم، جان می‌کَندند تا شکم خود را سیر کنند. با این همه، و با آن‌که مردم از تک‌تک این ستم‌ها در رنج بودند، به دلایل بسیار، که توضیح‌اش از حوصله این نوشته بیرون است، برخوردشان با اضلاع این مثلث متفاوت بود. این را که باید روی قطعه‌ای زمین کارِ اضافی می‌کردند و محصول اضافه بر سهمِ بخور و نمیر خود را تحویل حکومت یا تیولدار یا اجاره‌دار و یا مالک خصوصیِ زمین می‎دادند تقدیر محتوم خود و در واقع «کارِ خدا» یا «مشیت الهی» می‌دانستند، که از قرن‌ها پیشین به آنها رسیده بود و، به سبب قدمت تاریخی و رسوبات دینی، با آن سر می‌کردند. زورگویی و تخته شلاق و چوب و فلک و انواع و اقسام داغ و درفش و قتل حکومتی و به‌طور کلی استبداد سیاسی را نیز تحمل می‌کردند، زیرا زورشان به حکومت نمی‌رسید. می‌مانْد تجاوز و اشغالگری کشورهای خارجیِ مهاجم و استعمارگر که در واقع قوزِ بالای قوز بود، به‌طوری که کارد را به استخوان‌شان‌ و جان را به لب‌شان می‌رسانْد و همان جان کَندن روزمره را نیز برای‌شان ناممکن می‌کرد. چنین بود که برای آنها مقاومت در برابر هجوم و تجاوز استعمار – در قیاس با استبداد و استثمار – به‌گونه‌ای اجتناب‌ناپدیر در اولویت قرار ‌‌می‌گرفت. از این دست بود رویارویی مردم قفقاز، که جزئی از خاک ایران بود، در مقابل روسیه تزاری در دو جنگ «گلستان» و «ترکمانچای» یا مقاومت مردم بوشهر و نیز شهر هرات در برابر انگلستان. در همه این موارد، مقاومت مردم در برابر تجاوز خارجی با شکست خفت‌بار و تحقیر‌آمیز حکومت ایران و قلع و قمع و کشتار و اسارت مردم بی‌پناهِ این مناطق همراه شد، و به این ترتیب پدیده تاریخیِ دست به دست شدن ‌مردم ایران در میان استبداد داخلی و تجاوز خارجی همچنان ادامه یافت.
اگرچه بار اصلیِ تولید در جامعه بر دوش رعیت‌های روستا بود، اما نصیب آنان از این تولید فقط لقمه‌نانی برای نمردن بود. آنها یکسره بیکس و بی‌پشت و پناه و درمانده بودند و به‌طبع توان رهایی، حتی از کمترین ستم، را نیز نداشتند. در چنین شرایطی، آنان نیز چون همه ناتوانان دنیا برای ادامه همان «زندگی» بخور و نمیر چاره‌ای جز توسل به منجی نداشتند، و این منجی نیز کسی نبود جز نماینده خدا در زمین، که در ایران همان روحانیت شیعه بود. تا آن‌جا که به مثلث فوق مربوط می‌شد، فقط یکی از اضلاع این مثلث بود که مبارزه با آن می‌توانست وجه مشترک زحمت‌کشان و روحانیت باشد، و آن استعمار بود، که البته آنها هر کدام از زاویه منافع خاصِ خود با آن مخالف بودند. تولیدکنندگان روستا و شهر از منظر اضافه شدنِ یک ضلع جدید ستم به دو ضلع دیگر و، بدین‌سان، بیرون کشیده شدنِ ته‌مانده رمق زندگیِ خود و البته به‌سبب تحقیر ناشی از اشغال سرزمین زندگی‌شان با استعمار مخالف بودند، حال آن‌که مخالفتِ روحانیت با استعمار، افزون بر ستیز ضدمدرنیستی از نظر فرهنگی، از این زاویه بود که سرمایه‌داریْ زندگی انگلیِ این جریان را، که وابسته به زمین‌داری به‌ویژه املاک وقفی و نیز تجارت پیشاسرمایه‌دارانه بود، در معرض خطر قرار می‌داد. به‌عبارت دیگر، مخالفت روحانیت با استعمار از موضع بازگشت به عقب یعنی بازگرداندن جامعه به دوران پیش از استعمار و حتی– از نظر فرهنگی – به دوران صدر اسلام بود. چنین بود که نطفه گفتمان استعمارستیزیِ استبدادی- ارتجاعی در اوایل دوران قاجاریه و به‌طور مشخص در حکومت فتحعلی‌شاه بسته شد، و اولین روحانیِ نظریه‌پرداز «ولایت فقیه» یعنی ملا احمد نراقی در همین دوران زندگی می‌کرد. نخستین اقدام عملیِ جریان استعمارستیزیِ استبدادی- ارتجاعی قتل گریبایدوف، سفیر روسیه در ایران، و تمام اعضای سفارت با فتوای یک روحانی بود. اما در جریان تحریم تنباکو علیه استعمار انگلستان به فتوای میرزای شیرازی بود که این جریان قدرت خود را به نمایش گذاشت و الغای قرارداد «رژی» و پرداخت خسارت به انگلستان را به ناصرالدین‌شاه تحمیل کرد، واقعه‌ای که پیروزی‌اش از آنِ روحانیت شد اما خسارت‌اش از محل کار اضافیِ زحمت‌کشان روستا و شهر تأمین شد.
با این همه، این‌گونه نبوده که مردم ایران برای رهایی از استبداد و دست‌یابی به آزادی مبارزه نکرده باشند. جنبش مشروطه‌خواهی در اوایل قرن بیستم به‌طور موقت راه مبارزه ضداستعماری مردم را به ریل مبارزه ضداستبدادی تبدیل کرد. اما روشن بود که جنبشی که فرمان آن را اصل مسئله یعنی خودِ‌ شاهِ مستبد صادر کرده، ناتوان‌تر از آن است که بتواند این تغییر ریل را تثبیت و تحکیم کند، چراکه این جنبش خود به انحاءِ گوناگون به استعمارستیزیِ استبدادی- ارتجاعی وابسته وعجین بود. بنابراین، جز برای دوره کوتاهِ چندساله مشروطیت که در بخشی از ایران و، به‌طور مشخص، تبریز جنبشی آزادی‌خواهانه درمقابل استبداد محمدعلی‌شاهی شکل گرفت، مشروطیت نه تنها نتوانست جریان استعمارستیزیِ استبدادی- ارتجاعی به رهبری روحانیت را به حاشیه براند بلکه – پس از دوره‌ای فترت در زمان رضاشاه – در نهایت به طور کامل مغلوب این جریان شد. بدین‌سان، می‌توان گفت در آن زمان مردم ایران فقط یک‌بار برای آزادی مبارزه کردند و آن هم هنگامی بود که این مبارزه توأم شد با خاک‌سپاری‌اش، که به‌نام «فتح تهران» و «پیروزی» انقلاب مشروطیت جشن گرفته شد.
پس از انقراض قاجاریه و در تمام مدت سلطنت پهلویِ پدر و پسر، جز برای چند سال در بحبوحه جنگ‌ جهانیِ دوم که، به سبب حضور متفقین و شُل‌شدن پیچ و مهره‌های استبداد، فضای آزادِ نیم‌بند و لرزان و ناپایداری در کشور به‌وجود آمده بود، جامعه از نظر سیاسی همچنان در اسارت استبداد پادشاهی باقی ماند، هرچند، بر اثر استعمار، شیوه تولید آسیایی به‌تدریج و آهسته آهسته جای خود را به شیوه تولید سرمایه‎داری داد. بنابراین، در دوران سلطنت پهلوی، قدرت سیاسیِ مسلط بر جامعه قدرتی استبدادی- استعماری بود. اما حمله بخش عمده اپوزیسیون به این قدرت فقط متوجه استعمار بود (که بخش‌هایی از اپوزیسیون یعنی مجاهدین و مارکسیست‌ها آن را «امپریالیسم» می‌نامیدند)، و اگر به استبداد حمله می‌شد نه برای رهایی سیاسیِ جامعه بلکه به‌عنوان نماینده و محصول استعمار به آن حمله می‌شد، در حالی که قدمت استبداد در ایران به‌مراتب بیش از استعمار است، و در واقع استبداد است که پای استعمار را به ایران باز کرده است. همین گذاشتن نوک تیز حمله روی استعمار (به‌جای استبداد) بود که اپوزیسیون ملی و مجاهد و چپ را با استعمارستیزیِ استبدادی- ارتجاعیِ روحانیت همسو می‌کرد. امتداد استعمارستیزیِ استبدادی- ارتجاعی نخست به جنبش اسلامی ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و سپس به انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ انجامید. با این همه، در همان سال‌های نخستِ به قدرت رسیدنِ استعمارستیزیِ استبدادی- ارتجاعی، بخش‌های زیادی از مردم و اپوزیسیون از آن گسستند، و این گسست به‌ویژه در جنبش‌های سال‌های ۱۳۷۸، ۱۳۸۸، ۱۳۹۶، و ۱۳۹۸ تداوم و گسترش یافت، بی آن‌که مبارزه این جنبش‌ها با جمهوری اسلامی با نقد استعمارستیزیِ استبدادی-ارتجاعی و قراردادن بدیل ایجابیِ آزادی‌خواهانه در مقابل آن همراه باشد. تنها در سال ۱۴۰۱ و جنبش «زن، زندگی، آزادی» بود که دختران و پسران جوان با طرح بدیل «آزادی» عملاً در برابر استعمارستیزی استبدادی- ارتجاعی – که اکنون دیگر فقط خودِ جمهوری اسلامی آن را نمایندگی می‌کرد (و همچنان می‌کند و اکثریت مطلق مردم از آن بُریده‌اند) – قد عَلَم کردند و در برابرِ آن گفتمان استبدادستیزیِ مترقی و آزادی‌خواهانه را مطرح کردند. معنای این تغییر ریل در جنبش مردم این بود که جوانان، برخلاف نسل‌های پیش از خود، پی برده‌اند که مانع اولیه بر سر راه رهایی جامعه، استبداد است، و اگر قرار بر نابودی سلطه استعمار و کل استثمار سرمایه‎داری در ایران باشد، این امر جز از راه نابودی استبداد ممکن نیست. بی‌‌تردید، جنبش «زن، زندگی، آزادی» به‌‌عنوان پیام‌آورِ یک انقلاب نوین در ایران در همین حد مُهر خود را بر جامعه ایران کوبیده است. با این همه، این جنبش با طغیان دی‌ماه ۱۴۰۴ – که جمهوری اسلامی در قتل عامی بی‌سابقه آن را به خون کشید و زندانیانِ این طغیان را برای مرعوب کردن معترضان و مخالفان همچنان به دار می‌کشد – به حاشیه رانده شد و نشان داد که، همچون دوران مشروطیت، جنبش و گفتمان استبدادستیزیِ مترقی و آزادی‌خواهانه عمق و گستردگی و نیروی لازم و حمایت مردمی را نیافته که بتواند از پسِ جنبش‌ها و گفتمان‌های استبدادی – ارتجاعی برآید. این ناتوانی به‌ویژه از این جهت اهمیت دارد که جنبش«زن، زندگی، آزادی» فقط در معرض سرکوب استبداد حاکم نیست بلکه مغضوب جریان سلطنت‌طلب نیز هست، جریانی سیاسی که اصل و نسب خود را از هووخشتره و قبیله او می‌گیرد و نه تنها هیچ نسبتی با آزادی ندارد بلکه در تدارک بازسازی «ساواک» برای حفظ سرمایه‌داری استبدادی است تا – در صورت دست‌یابی به قدرت – با تکیه بر قدرت‌های استعماری و جنگ‌افروز همچون آمریکا از یک‌سو و استبدادِ امپراتوری‌های ایرانیِ پیش از اسلام از سوی دیگر هر مخالفی را به جرم سرپیچی از تمامیت ارضی و تن‌ندادن به «تمدن دوهزار و پانصدساله» شاهنشاهی به چهارمیخ بکشد.
به این ترتیب، طبقه مزدبگیر جامعه، که اکثریت مطلق جمعیت ایران را تشکیل می‎دهد، برای برون‌رفت از بن‌بست کنونیِ جامعه و قرارگرفتن در مسیر درستِ مبارزه باید خلاف مسیر سیاسی‌یی را بپیماید که جمهوری اسلامی بر جامعه تحمیل کرده است، یعنی بکوشد که از راه رهایی سیاسیِ جامعه از سلطه استبداد و تحقق آزادی، رفاه، برابری راه مبارزه با سرمایه‌داری و به‌طبع رهایی از استعمار و جنگ را هموار سازد. جز این، هر «راه» دیگری بیراهه است.

کانال تلگرام منشور آزادی، رفاه، برابری
۸ مرداد ۱۴۰۵

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)