انقلاب واژهها
س. روزبه
صدای شلیک
مثل له شدن ناگهانی
یک قوطی فلزی زیر پا،
در کوچه باریک پیچید.
لکهای سرخ
بر دیوار سیمانی نشست
و بخار خون
در هوای سرد
آرام بالا رفت.
همان لحظه،
در اتاقی دیگر،
کاغذهای سفید
با مهرهای آبی
و امضاهای خشک
روی میزهای فلزی پخش شدند.
تیترها
مثل زخمهایی تازه
بر صورت صفحهها نشستند
و دستی کوشید
یک زندگی را
در چند سطر تایپشده
پنهان کند:
یک نام،
یک تاریخ،
یک شماره،
و پایان.
اما ما
روی آسفالت سرد زانو زدیم،
نامش را
از میان رد کفشها
و لکههای خون برداشتیم،
گرد و خاک را
از روی عکسش پاک کردیم
و گفتیم:
نه،
تو در این کوچه جا نماندهای.
نامت
به رگهای این خاک دوخته شده
و در حافظه ما
مثل رد پایی بر گل خیس
خواهد ماند.
فرزند ایران
سوگ دیگر
فقط هقهق پنهانی
در اتاقی تاریک نیست.
مادر
بیروسری،
با موهایی که اشک
به صورتش چسبانده،
در حیاط خاکی میچرخد
و پایش
بر زمین داغ
شیار میاندازد.
هر چرخش او
پرسشی است
که پاسخش را
از آسمان میخواهد.
پدر
به دیوار کاهگلی تکیه داده،
صدایش
از انبوه گریه خش برداشته
و بیتی از شاهنامه را
مثل ستونی
زیر سقف شکسته دلش
تکرار میکند.
از انتهای کوچه
صدای دست زدن،
فریاد
و نوای سوگ محلی
بالا میآید.
مردم نمیخواهند
اشکشان
پشت درهای بسته خفه شود.
نمیخواهند سوگشان
به زبانی گفته شود
که قاتل برایشان ساخته است.
پس نامی تازه برمیگزینند:
فرزند ایران.
فرزند ایران
یعنی مادری
در سوگ خود تنها نماند.
یعنی تصویر پسری
فقط بر دیوار یک خانه
آویخته نباشد.
یعنی دختر کوچکی
کنار قاب بایستد،
با چشمانی که هنوز
معنای کامل مرگ را نمیداند،
و به چهرهای خیره شود
که باید سالها
دستش را میگرفت،
صدایش میکرد،
برای او قصه میگفت
و بزرگ شدنش را میدید.
اکنون دختر
انگشت کوچک خود را
روی شیشه قاب میگذارد؛
گویی میخواهد
فاصله میان خود
و آن صورت خاموش را
با گرمای دستش پر کند.
فرزند ایران
یعنی چراغ یک خانه
تا نیمهشب روشن بماند
و صدای گریه
از پنجرهای به پنجره دیگر برسد؛
مثل نخی نامرئی
که خانههای یک ملت را
به هم میدوزد.
او دیگر
فقط فرزند یک مادر نیست.
برادر شهری است
که نامش را فریاد زده،
خواهر مردمی است
که عکسش را بر دوش گرفتهاند،
و فرزند سرزمینی است
که جای خالیاش را
در همه خانهها احساس میکند.
او پروندهای
در کشوی اداره نیست.
شمارهای
در گزارش روزانه نیست.
خطی کوتاه
در حاشیه یک خبر نیست.
شاخهای بود
از درخت ایران؛
و هنگامی که شکست،
برگهایش
بر شانه همه ما ریخت.
هیچکس نتوانست بگوید:
این اندوه
به من مربوط نیست.
ایران دیگر
فقط خطی
روی کاغذ جغرافیا نیست.
خانهای است
با دیوارهای ترکخورده،
پنجرههایی بیپرده
و چشمهایی
که از پشت شیشهها
خیابان را میپایند.
خانهای که هر بار
یکی از فرزندانش میافتد،
صدای شکستن شاخهای
در تمام جنگل آن میپیچد.
فرزند ایران
یعنی درد
از یک خانه بیرون آمده است.
یعنی مادر
در میان حلقه مردم میچرخد
و هرکس
اندکی از سنگینی اندوهش را
بر شانه خود میگیرد.
جانفدای میهن
جان
شیرینترین دارایی انسان است.
در سینه میتپد،
در چشم آرزو میسازد،
در دست
گرمای لمس کردن دارد،
و در پا
شوق رفتن به سوی فردا.
هیچکس
صبح از خواب برنمیخیزد
تا مرگ را جستوجو کند.
هیچ جوانی
کفشهایش را نمیپوشد
تا دیگر
به خانه بازنگردد.
او نیز
مرگ را صدا نزد.
به دهانه سرد گلوله نگاه کرد،
ترسید،
اما قدمش را پس نکشید.
زیرا چیزی
سنگینتر از ترس
درون سینهاش میتپید:
آزادی.
او مرگ را دوست نداشت؛
زندگی را دوست داشت.
زندگی را
آنقدر دوست داشت
که حاضر نشد
نام زندگی را
بر زنجیر بگذارد.
جانفدای میهن
یعنی انسانی
که میخواست زنده بماند،
عاشق شود،
خانه بسازد،
فرزندش را در آغوش بگیرد،
درختی بکارد،
به سفر برود
و سپیدی موهای مادرش را ببیند؛
اما روزی رسید
که فهمید
اگر همه سر پایین بیاورند،
فردایی برای زیستن
باقی نخواهد ماند.
میهن برای او
فقط خاک نبود.
بوی زمین
پس از نخستین باران بود.
صبحی بود
که هنوز روشناییاش کامل نشده.
کوچهای بود
که کودکان
با توپهای پلاستیکی
در آن میدویدند.
صدای فروشندهای بود
که از دور میآمد.
پنجرهای بود
که مادر
هر غروب از پشت آن
بازگشت فرزندش را انتظار میکشید.
میهن
فردایی بود
که هنوز ساخته نشده بود،
اما شکل روشنش
در ذهن او نفس میکشید.
برای همین ایستاد.
زیر نور تند خودروها
که چشم را میسوزاند.
در میان فریادهایی
که هوا را میشکافت.
در برابر دستی
که میخواست
او را به زانو درآورد.
ایستاد
تا دشمن
لبخند خود را کامل نکند.
جانفدای میهن
یعنی مرگ را ستایش نکنیم،
اما بهای ایستادگی را
فراموش نکنیم.
یعنی بدانیم
او جانش را کمارزش نمیدانست؛
آزادی را
از جان خویش نیز عزیزتر یافت.
او نیفتاد
چون زندگی را نمیخواست.
افتاد
چون زندگی را
برای دیگران هم میخواست.
برای کودکی
که هنوز به دنیا نیامده بود.
برای دختری
که میخواست
بیترس در خیابان راه برود.
برای مادری
که نمیخواست
پیکر فرزند دیگری را
بر شانه مردم ببیند.
برای نسلی
که باید روزی
بدون وحشت
پنجرههایش را باز کند.
پیش از آنکه خاک سرد
بر صورتش بنشیند،
نامش بر لبها چرخید.
از دهانی به دهان دیگر رفت،
از کوچهای به کوچه دیگر،
از شهری به شهر دیگر.
نامش
پیش از پیکرش
از محاصره گذشت.
جاویدنام
قدرت
آدمها را میشمارد:
یک نفر،
ده نفر،
صد نفر،
هزار نفر…
عددها
مثل مهرههای سرد
روی میز فلزی میریزند.
صدای خشکشان
در اتاق میپیچد
و مرگ
در جدولها
کوچک میشود.
قدرت میشمارد
تا چهرهها محو شوند.
میشمارد
تا مادران
به ستون آمار تبدیل شوند.
میشمارد
تا وجدان مردم
از تکرار عددها خسته شود.
اما نام
عدد را میشکند.
نام میگوید:
اینجا
یک انسان زندگی میکرد.
چشمهایش
هنگام خندیدن برق میزد.
کفشهایش
هنوز کنار در
جفت ماندهاند.
پیراهنش
هنوز بر چوبلباسی است.
گوشیاش
روی میز
بیپاسخ زنگ میخورد.
و کسی
پشت همان در
هنوز منتظر است
صدای چرخیدن کلید را بشنود.
جاویدنام
یعنی مرگ
نتوانسته است
آخرین جمله را بنویسد.
یعنی گلوله
توانسته قلبی را از تپش بازدارد،
اما نتوانسته
نامی را از حافظه بیرون کند.
یعنی سنگ مزار
پایان راه نیست.
سنگ
صفحهای سرد است
که زیر نور زرد قبرستان
حروفش سایه میاندازد.
نه سیم میخواهد،
نه آنتن،
نه رمز عبور.
نمیتوان حسابش را بست،
صدایش را قطع کرد،
یا از صفحهای حذفش کرد.
در سکوت ایستاده است
و به هر رهگذر میگوید:
اینجا انسانی آرمیده
که روزی ایستاد.
اینجا کسی خفته
که آرزو داشت.
اینجا نامی مانده
که نباید فراموش شود.
هر مزار
یک نشانی است.
آدرسی برای یادآوری،
قراری برای همدلی،
نقطهای بر نقشه دادخواهی.
جایی که گلها
کمکم خشک میشوند،
شمعها
قطرهقطره فرو میریزند،
اما پاها
راه رسیدن به آن را
از یاد نمیبرند.
حکومت
از خیابان خالی نمیترسد.
از خیابانی میترسد
که گامها روی آسفالتش
ضرب میگیرند.
از گلویی میترسد
که رگهایش
زیر پوست میتپند.
از پارچهای میترسد
که در باد
بیاجازه به پرچم بدل میشود.
از دستی میترسد
که بالا میرود
و انگشتانش
به مشت تبدیل میشوند.
اما بیشتر از همه
از سنگی میترسد
که کنار خاک تازه ایستاده
و نامی
بر سینه خود دارد.
نامی که با دست لرزان
و حروفی سیاه نوشته شده،
اما زیر نور مرده قبرستان
مثل چشمی بیدار
میدرخشد.
شبانه میآیند.
با پتک،
چراغقوه
و هراسی که پشت صورتهایشان
پنهان کردهاند.
حروف را میکوبند،
لبه سنگ را میشکنند،
تصویر را میخراشند
و میپندارند
با شکستن سنگ
حافظه نیز خواهد شکست.
اما طنین هر ضربه
در سکوت صبح میپیچد.
هر تکه شکسته
به گواهی تازه بدل میشود.
و نام
از روی سنگ شکسته بلند میشود
و بر دیوارها،
بر پرچمها،
بر لبها
و در دلها مینشیند.
حافظه
با پتک نمیمیرد.
هرچه نام را بیشتر میکوبند،
صدایش
دورتر میرود.
جاویدنام
یعنی نامی
که از زندان سنگ
آزاد شده است.
نامی که دیگر
فقط بر یک مزار نیست؛
در خیابان راه میرود،
در ترانه شنیده میشود،
در شعر نفس میکشد
و در صدای مادر
دوباره متولد میشود.
سه واژهاند:
فرزند ایران،
جانفدای میهن،
جاویدنام.
اما پشت هر واژه
جهانی ایستاده است.
پشت «فرزند ایران»
مادری است
که عکس را به سینه میفشارد
و مردمی
که نمیگذارند
او تنها بماند.
پشت «جانفدای میهن»
جوانی است
که مرگ را نخواست،
اما تحقیر را نپذیرفت
و آینده دیگران را
در آزادی دید.
پشت «جاویدنام»
سنگی است
که میشکند،
اما نامی است
که شکسته نمیشود.
این واژهها
فقط جایگزین واژههای قدیمی نیستند.
هرکدام
دری را باز میکنند.
«فرزند ایران»
در سوگ را
از خانهای به خانه دیگر میگشاید.
«جانفدای میهن»
در ایستادگی را
رو به آینده باز میکند.
و «جاویدنام»
در حافظه را
بر روی فراموشی میبندد.
این انقلاب
پیش از آنکه
در میدانها پیروز شود،
در زبان مردم آغاز شد.
مردم
واژههایی را که قدرت
برای مرگ آنان ساخته بود
کنار زدند.
نامها را
از گزارشها بیرون آوردند.
سوگ را
از اتاقهای بسته
به حیاط خانهها،
به کوچهها،
به میدانها
و به دل یک ملت بردند.
آنان
برای یک چهره
یا یک گروه کوچک نیفتادند.
در کوچههای گوناگون،
با کفشهایی متفاوت،
با رویاهایی متفاوت،
روی یک خاک افتادند.
یکی
هنوز دانشجو بود.
یکی
کارگر.
یکی
کودکی داشت
که شبها
بدون شنیدن صدایش نمیخوابید.
یکی
قرار بود چند روز دیگر
لباس عروسی بپوشد.
یکی
برای مادرش دارو میبرد.
یکی
کلید خانه تازهاش را
در جیب داشت.
اما هنگامی که افتادند،
خاک از آنان نپرسید
به کدام گروه تعلق دارید.
مادران نیز نپرسیدند
فرزند کدام خانهاید.
اندوه آنان
در یک اتاق نماند.
از شهری به شهر دیگر رفت،
از دستی که شمعی روشن کرد
به دستی که قابی را بالا گرفت،
از مادری که بر خاک چرخید
به مادری که در سکوت
موهای عکس پسرش را نوازش کرد.
و روزی
وقتی درها گشوده شوند،
وقتی پنجرهها
رو به روشنایی باز شوند،
وقتی خیابانها
دیگر از گامهای آزاد نترسند،
نام آنان
بر لب ایران خواهد چرخید:
فرزندان ایران،
جانفدایان میهن،
جاویدنامانی
که از خاک برخاستند
و در حافظه یک ملت
مثل نقش بر سنگ
ماندگار شدند.
آن روز
مادران خواهند دانست
فرزندشان
در آن کوچه تنها نماند.
نامش
از گلوله عبور کرد،
از گزارش عبور کرد،
از سنگ شکسته عبور کرد
و به آینده رسید.
آیندهای
که شاید خود ندید،
اما با جان خویش
راه رسیدن به آن را
روشن کرد.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.