مبنای سنجش بلوغ یک جریان سیاسی، تنها موفقیت های استراتژیک آن نیست؛ بلکه نحوه مواجهه آن با «شکست» و «محاسبات اشتباه» است. در ادبیات علوم سیاسی، مفهومی به نام «اخلاق سیاسی شکست» وجود دارد که سیاستمدار را ملزم میکند مسئولیت پیامدِ تحلیلهای غلط خود را بپذیرد، شجاعت خود انتقادی داشته باشد و به جای توجیه، مسیر خود را اصلاح کند. با این حال، نگاهی به عملکرد جریانهای مخالف جمهوری اسلامی، به ویژه در سالهای اخیر، نشاندهنده فقر عمیق این فضیلت اخلاقی و ساختاری است.
دو موضعگیری اخیر رضا پهلوی به نظر من نمونههایی عریان از نحوه مواجه با محاسبات اشتباهِ ناشی از توهم پیش چشم ما میگذارد. او در مصاحبهای صراحتاً اعلام می کند که سفرش به اسرائیل موجب تغییر دیدگاه واشنگتن و تلآویو نسبت به ایران شد و برخوردهای بعدی ( که غیر از برخورد نظامی چیز دیگری نمی تواند باشد) حاصل همان سفر بوده است. در واقع او آگاهانه و یا ناخودآگاه بخشی از مسئولیت جنگ را به عهده می گیرد؛ جنگی که به نتیجه مطلوب نرسید و پیش بینی سرنگونی سریع حکومت غلط از آب درآمد. در اظهارنظری دیگر، او مبنای ادعای پیوستن سازمانیافته بیش از ۱۰۰ هزار نفر به تشکیلاتش را، دریافت پیامهای مستقیم (DM) در شبکههای اجتماعی عنوان کرد. این دو گزاره، مشتی نمونه خروار از متدولوژی سیاسی جریانی است که در تله «توهم اطلاعاتی» و «شخص محوری» گرفتار شده است.
اتکا به پیامهای خصوصی در شبکههای اجتماعی برای ارزیابی پتانسیل یک جنبش میدانی، نشاندهنده زیستن در یک حباب فیلتر شده است. الگوریتمهای مجازی برای تایید باورهای ما طراحی شدهاند، نه برای بازتاب دادن واقعیتهای پیچیده، لایه برداری شده و خاکستری جامعه داخل ایران. وقتی رهبر یک جریان، ارادت مریدان مجازی را به عنوان دادهٔ سختِ آماری برای یک پروژه سیاسی کلان فاکتور میکند، شکست در پیشبینی تحولات آینده حتمی است. اما غیراخلاقیترین بخش ماجرا آنجاست که پس از فروکش کردن موجها و عیان شدن واقعیت، هیچ بازبینی در این روششناسی صورت نمیگیرد؛ گویی اساساً خطایی رخ نداده است.
بعد دوم این ماجرا، یعنی ترغیب دولتهای خارجی به برخورد سخت با نظام حاکم بر ایران بر اساس این فرضیه که «با یک ضربه کار تمام میشود»، مستقیماً با مسئولیتپذیری اخلاقی گره خورده است. سیاستمداری که خود را ملی میداند، باید هزینه-فایده هر اقدامی را برای «مردم واقعی» بسنجد، نه برای پروژههای ذهنی سقوط. وقتی این رویکرد به تشدید تحریمهای کمرشکن و فروریختن بمب بر سر مردم و زیرساختهای کشور منجر میشود، اما پیشبینیهای «سقوط سریع» محقق نمیگردد، اخلاق شکست حکم میکند که فرد شجاعت عذرخواهی یا حداقل بازنگری در استراتژی را داشته باشد. فرار از این پاسخگویی، ترجیح دادن اهداف و منافع شخصی بر منافع ملموس ملی است.
اما چرا این خود انتقادی رخ نمیدهد؟ به نظر من ریشه را باید در ساختار فکری جریانهای راست و سلطنتطلب جستجو کرد. در این جریانات، سیاست نه حول محور پلتفرمهای حزبی یا برنامههای عینی، بلکه حول محور «شخص رهبر» و «نگاه نوستالژیک به گذشته» تعریف میشود.
هنگامی که گذشته به یک عصر طلاییِ بیعیب و نقص و فراتاریخی تبدیل شود، و مشروعیت سیاسی صرفاً به کاریزمای یک فرد (به واسطه ژن یا پیشینه) گره بخورد، نقد عملاً ناممکن میشود؛ چرا که نقدِ عملکرد شخص، به معنای فروپاشی کل آن جریان تلقی میگردد. در این ساختار، رابطه بدنه با رهبر از نوع همپیمانی دموکراتیک نیست، بلکه از جنس مرید و مرادی است. در نتیجه، شکستها هرگز کالبدشکافی نمیشوند، بلکه همیشه با کلیدواژههایی چون «خیانت غربیها»، «توطئه چپها» یا «عدم آگاهی تودهها» توجیه میگردند.
تا زمانی که اپوزیسیون خارج از کشور در فضای گلخانهای خود تمرین دموکراسی کند و شفافیت و پذیرش اشتباه را پیشه کار خود ننماید، نمیتواند اعتماد لایههای تعیینکننده و خاکستری جامعه داخل ایران را جلب کند. جامعه خسته از بحرانهای امروز، به سختی به جریانی اعتماد خواهد کرد که بزرگترین سرمایهاش، بازتولید رویا درباره گذشته و بزرگترین ابزار تحلیلیاش، صندوق پیامهای شبکه اجتماعی و توهمات شخصی است.
https://t.me/politicalphilosphy/782
https://haghaei.blogspot.com/

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.