اگر بخواهیم یکی از مهمترین ویژگیهای سیاست در دهههای اخیر را نام ببریم، شاید بتوان گفت سیاست بیش از هر زمان دیگری به سیاستِ هیجان، نمایش، بسیج احساسات و صدور احکام قطعی تبدیل شده است. شبکههای اجتماعی، رسانههای لحظهای و رقابت دائمی برای جلب توجه، فضایی پدید آوردهاند که در آن سیاستمداری که بلندتر سخن میگوید، سریعتر واکنش نشان میدهد و قاطعتر وعده میدهد، معمولاً بیش از سیاستمداری که با احتیاط، تأمل و گفتوگو سخن میگوید، دیده میشود.
پستهای دونالد ترامپ در شبکهی اجتماعی توروث سوشیال نمونهی واضحی از این نوع سیاستورزی در شرایط امروز است. همچنین، گفتوگوها و مصاحبههای بسیاری از فعالان و تحلیلگران ایرانی، موافق و مخالف جمهوری اسلامی، مملو از احکام کلی و پیشبینیهای قاطعی است که با وجود نادرست از آب درآمدن، همچنان تکرار میشوند. گفتارهای تلویزیونی کارمندان تلویزیون ایراناینترنشنال نیز از چنین نمونههاست.
تغییر کارکرد فضیلت در سیاست از دوران باستان تا کنون
از دوران باستان و نزد بسیاری از فیلسوفان آن عهد تا کنون، سیاست بدون فضیلت قابل تصور نبود؛ اما شاید یکی از ویژگیهای عصر ما این باشد که سیاست نهتنها بدون فضیلت ادامه مییابد، بلکه گاه دقیقاً با حذف فضیلت پاداش نیز میگیرد.
اما سیاستِ مدرن، بهویژه از زمان ماکیاولی، بیش از پیش بر کارآمدی، حفظ دولت و مدیریت قدرت متمرکز شد. در دوران معاصر نیز با گسترش رسانههای جمعی و سپس شبکههای اجتماعی، عناصر دیگری به سیاست افزوده شدند: عوامگرایی، شارلاتانیزم و نمایش. در نتیجه، بسیاری از فضیلتهای کلاسیک بهتدریج جای خود را به فضیلتهای دیگری دادند؛ قاطعیت بهجای احتیاط، هیجان بهجای تأمل، دشمنسازی بهجای گفتوگو، و احکام و وعدههای قطعی و یقین مطلق بهجای پذیرش پیچیدگی.
از این منظر میتوان گفت پوپولیسم و شارلاتانیزم نوعی اخلاق سیاسی متفاوت و جدید را نمایندگی میکنند؛ اخلاقی که برای مثال رابطهی مستقیم و یکطرفه میان «رهبر» و «مردم» را فضیلت میشمارد و هر نهاد واسطی را مانعی میان این دو تلقی میکند.
در واقع پوپولیسم بیش از آنکه با نهادهای خاصی دشمن باشد، با خودِ ایدهی میانجیگری مسئله دارد. زیرا هر میانجی، از شدت رابطه مستقیم میان رهبر و توده میکاهد. حال آنکه مشروعیت پوپولیستی دقیقاً از همین رابطه بیواسطه تغذیه میکند.
اما اگر در سنت کلاسیک، از ارسطو تا بخش بزرگی از اندیشه سیاسی پیشامدرن، فضیلت عمدتاً در منش و شخصیت حاکمان جستوجو میشد، در دموکراسیهای مدرن، فضیلت بیش از آنکه به ویژگی فردی رهبران محدود باشد، در کیفیت رابطه میان قدرت و نهادها تجلی پیدا میکند.
به عبارت دیگر سیاستمدار بافضیلت، فقط کسی نیست که صادق یا شجاع باشد؛ بلکه کسی است که بپذیرد قدرت باید از مسیر قانون، گفتوگو، سازش، نظارت و نهادهای واسط عبور کند. به همین دلیل، فضیلت سیاسی را نمیتوان از نهادها جدا کرد. فضیلت، در سیاست، همواره نهادمند است.
این نکته که «فضیلت در سیاست همواره نهادمند است» را میتوان با تمایزی که هانا آرنت میان «قدرت» و «زور» میسازد، دقیقتر صورتبندی کرد. از نظر آرنت، قدرت ملکِ هیچ فردی نیست؛ قدرت تنها از طریق عمل مشترک و در حضور دیگران متولد میشود، و فقط تا زمانی دوام میآورد که آن جمع با هم بماند و با هم عمل کند. زور یا خشونت، برعکس، همیشه ابزارمند است و به آلات و ادواتی نیاز دارد که با آنها ارادهی خود را بر دیگری، علیرغم مقاومت او، تحمیل کند. نکتهی مهم اینجاست: خشونت میتواند قدرت را نابود کند، اما هرگز نمیتواند آن را بسازد. این جابجایی «قدرت» با «زور و خشونت» و یا مترادف دانستن این دو مفهوم را ما در عرصه سیاست در ایران نیز شاهدیم.
نافضیلتها در عرصه سیاست در ایران
بسیاری از نیروهای سیاسی ایرانی، اعم از حکومت و بخشهایی از اپوزیسیون، وقتی از «میدان جنگ قدرت» یا «سیاست از جنس قدرت» سخن میگویند، در واقع همین برداشتِ ابزاری از زور را با قدرت بهمعنای آرنتی آن خلط میکنند؛ و دقیقاً به همین دلیل، رقیب سیاسی را نه شریکِ بالقوه در تولید قدرت مشترک، بلکه مانعی میبینند که باید در مسیر تصرفِ دستگاه قدرت حذف شود.
آزمونِ دیگری هم هست که میتواند فضیلت سیاسی را از نافضیلت جدا کند: نسبتِ یک نیروی سیاسی با «بقا». وقتی اولویتِ مطلق و بیقید حکومت، یا بخشهایی از اپوزیسیون، صرفاً بقا در عرصهی سیاست و معادلات قدرت باشد، این را نمیتوان فضیلت سیاسی نامید. ارسطو در بحث از انواع حکومت، میان تکنیکهای «دوامآوردنِ» استبداد و فضیلتِ حکومت خوب تمایز روشنی میگذارد؛ نخستین را «هنر» بقا مینامد، نه فضیلت، دقیقاً به این دلیل که غایتش صرفاً حفظ خودِ قدرت است، نه خیر مشترک.
هانا آرنت نیز در سهگانهی کار، ساختن و کنش، «بقا» را متعلق به قلمروِ ضرورتِ زیستی میداند، نه قلمروِ کنش و آزادی که سیاست باید در آن جای گیرد؛ از این منظر، وقتی سیاست به ابزاری برای تداومِ محضِ حیات فروکاسته میشود، آنچه رخ میدهد این نیست که سیاست بد اجرا میشود، بلکه این است که اصلاً از قلمروِ سیاست خارج شده است.
این پدیده نیز در عرصه سیاست در ایران به خوبی قابل ردیابی است. به این معنی که حکومت و بخشهایی از مخالفین سازمایافته آن، بقا در عرصه سیاست را تنها اولویت و دغدغه خود ساختهاند و به هر شکل ممکن حتی بعضا با پیامهای متناقض، می خواهند در صحنه نمایش قدرت باقی بمانند و از دیدگان و حافظه مردم حذف نشوند. در واقع آنها علیرغم دشمنیِ آشکارشان، در سطحی عمیقتر به یک منطقِ مشترک بازگشتهاند: منطقِ ضرورت، نه منطقِ فضیلت.
به همین دلیل، شاید مهمترین پرسش امروز ایران دیگر فقط این نباشد که «چه کسی حکومت خواهد کرد؟» بلکه این باشد که «قدرت از چه مسیری اعمال خواهد شد؟» آیا از مسیر نهادها، قانون، مسئولیت و گفتوگو، یا از مسیرِ تکرارِ الگوهای تجربهشده در تاریخ ایران، که در آنها رهبران در پی ایجاد رابطهای مستقیم میان خود و مردم بودند؟
ما در تاریخ اخیر کشورمان از چنین نمونههایی کم نداریم: از جمله آن سخنِ محمد مصدق در بیرون از مجلس و در برابر جمعیت، که مجلس همانجاست که مردم حضور دارند؛ یا محمدرضا شاه که در اواخر دوران سلطنت خود تمامی احزاب را منحل کرد و فقط یک حزب را به رسمیت شناخت؛ یا رابطهی عاطفی و کاریزماتیکی که خمینی با تودههای هوادار خود داشت. البته لازم است تاکید کنم که زمینههای تاریخی، اهداف و پیامدهای این سه تجربه کاملاً متفاوت است. آنچه در اینجا مورد توجه قرار میگیرد، نه همسان دانستن این رهبران، بلکه اشاره به یک الگوی مشترک در فرهنگ سیاسی ایران است: تمایل به ایجاد رابطهای مستقیم میان رهبر و مردم، با دور زدن یا تضعیف نهادهای واسط.
در واقع، تکرارِ چنین الگوهایی تا امروز نشان میدهد که بزرگترین چالش امروز سیاست ایران نیز نه صرفاً تغییر صاحبان قدرت، بلکه بازگرداندن فضیلت به سیاست است؛ فضیلتی که بدون نهادهای واسط، دوام نخواهد آورد و بدون آن، حتی بهترین قانون اساسی نیز نمیتواند آزادی را تضمین کند.
https://t.me/politicalphilosphy/780
https://haghaei.blogspot.com/

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.