c5fe86bcd01a12f9072aea6179e8c523

آه خدایا چقدر باید اثاثکشی کنم . خسته شدم. تو این چند سال دوازده بار خانه عوض کردم. همیشه هم بخاطر سروصدای بالایی ! عجب شانسی دارم من . نکند سرنوشتم این است که همیشه بالا سرم یکی باشد که سروصدای زیاد او نگذارد به کار و درس و زندگی ام برسم. چرا این طور است ؟ دوستان می گویند آپارتمان نشینی همین است دیگر! مگر می شود ؟ آیا همه آپارتمان نشینها هر شب از سروصدای همسایه بالایی به تنگ می آیند؟

مدتی تحمل می کنم ، وقتی می بینم طرف دست بردار نیست می روم سراغ بنگاهی . او هم مشکل مرا می داند، بدش هم نمی آید سالی چند بار خانه ام را عوض کند ! اما هر بار همان آش است و همان کاسه! حتما طبقه ای گیرم می آید که بالا سری ام تا صبح سرو صدا کند .
این بار دیدم نصیحتها و دلسوزیهای دوستان و همکاران آرامم نکرد رفتم سراغ نسترن خانم .
از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان؛ نسترن خانم زن مرحوم هاشم آقا بود، همان پیر مردی که گهگاه می رفتیم پیشش تریاک می خریدیم و گاهی هم همانجا با منقل و وافورش صفایی می کردیم. هاشم آقا مرام داشت. کارش فقط برای پول نبود. آداب و رسوم این کار را بلد بود . حد و اندازه سرش می شد . نگاه به هر کداممان که می کرد به قول خودش نخود هر کس را به اندازه خود او فنگل می کرد . جنسش هیچوقت قاطی نداشت .خداترس بود خدابیامرز.
او که رفت، نسترن خانم ،همسرش ، ماند بی سرپرست. خیلی رفت بهزیستی و کمیته امداد و این طرف و آن طرف. اما آبی از هیچ کجا برایش گرم نشد که نشد. بالاخره مجبور شد راه شوهر مرحومش را ادامه بدهد. به قول خودش تازه فهمیده بود که با سرزنشهای بی موردش چقدر به شوهر مرحومش ظلم کرده بوده. ولی همینقدر که زندگی اش می گذشت راضی بود. زیاده خواه نبود. عین هاشم آقای مرحوم بود از این لحاظ ، اما از لحاظ فهم و درایت به نظر من خیلی از هاشم آقا سرتر بود. از آن پیرزنهای مو سفید با فهم و کمالات بود. انگار همه تجارب هاشم آقای مرحوم و مهمانان جورواجورش یکجا منتقل شده باشد به او. همه چیز می دانست. من گمان داشتم سؤالی نباشد که نسترن خانم جوابش را بلد نباشد.
این بود که یک شب یک چک پول پنجاه هزار تومانی گذاشتم لای جیب مخفی کیفم و چند تا هم اسکناس ده و پنج هزار تومانی ( آن موقعها هنوز اسکناسهای پنجاه و صد و دویست و پانصد هزار تومانی نیامده بود بازار ) و رفتم منزل هاشم آقای مرحوم-هنوز دلمان نمی آمد بگوییم منزل نسترن خانم- این بار غیر وقت معمول که پنجشنبه ها بود و با دوستان می رفتیم .
نسترن خانم تا در را باز کرد و چشمش به من افتاد که غیر پنجشنبه آمده ام اخمی کرد و معلوم بود که میخواهد چیز بدی بگوید ( مثلا مثل این که ؛ نکند خدای نکرده معتاد شدی دوبار در هفته میای…؟!) که من گفتم ؛ نه نه نسترن خانم فکرهای بد نکنید، کار مهمی با شما دارم. نسترن خانم تا عبارت “کار مهم ” را شنید در را بازتر کرد و خودش را کنار کشید تا بروم داخل.
نسترن خانم هفتادوپنج سال را براحتی داشت، مطمئنم . با اینکه پیر و کهنسال بود، وقتی حجابش را برمی داشت و شانه ای به موهایش می زد، یا احیانا آب و رنگی به گونه هایش می مالید، می دیدم که مشتریهایش، به ویژه پیرمردهای همسن و سال هاشم آقا، بیشتر می آمدند سراغش.
ولی آن روز مثل یک مادربزرگ فرزانه نشست و حرفهایم را گوش داد. ازش خواهش کردم حالا که درددل می کنم اجازه بدهد امروز استثنائا – حداقل با غلغلی– یک بست بکشم. آورد، نه یک بست، بلکه به اندازه دو بست معمول من! شاید حدس می زد که درددل کردنم به درازا خواهد کشید.
همه ماجرا را برایش تعریف کردم، از سیر تا پیاز را. نسترن خانم علاوه بر پذیرایی گرم و صمیمانه سخنان حکیمانه ای هم گفت که نه تنها بهترین پاسخ برای مشکل من بود، بلکه باعث شد چشمم باز شود و متوجه حقایقی شوم که تا آن روز از آنها بیخبر بودم.
وقتی به اندازه کافی پرچانگی کردم و او با حوصله تمام گوش کرد، چند سؤال از من پرسید ؛
– آیا واقعا بدت می آید کسی بالای سرت سروصدا راه بیندازد؟
– خب معلومه . واقعا بدم می آید. متنفرم. چون خودم هیچوقت این کار را نمی کنم … وقتی این جمله آخری را می گفتم شکی افتاد توی دلم. از خودم پرسیدم آیا واقعا من هیچوقت این کار را نمی کنم؟!
– آیا گمان می کنی همسایه ات بی فرهنگ، بی ملاحظه و متجاوز به حقوق همسایه ها است؟
– بله حتما همینطور است ( در حالیکه ته دلم یکی می گفت : نه ! با این حال ادامه دادم؛) اگر اینطور نبود که تا دم صبح سروصدا نمی کرد.
– آیا هیچوقت با آنها صحبت کردی؟
– چه فایده ای دارد ( متوجه شدم که این پاسخ بی اختیار از زبانم پرید! ولی نمی دانم چرا باز ادامه دادم ) آدمی که به حقوق دیگران تجاوز می کند یا می داند یا نمی داند، اگر می داند که کارمان به دعوا خواهد کشید چون او از کار خود دفاع خواهد کرد. اگر هم نمی داند … داشتم دنبال جمله مناسب می گشتم که برق نگاه نسترن خانم مرا وادار به سکوت کرد. او بدون اینکه کلمه ای بگوید باعث شد بفهمم که آدم می تواند در حرفی که خودش می زند و گمان هم می کند حرف خودش است شک داشته باشد!
– خود تو چی؟ دوست نداری در آپارتمانت راحت باشی، صدای تلویزیون ، رادیو یا موسیقی را بلند کنی، یا با دوستانت بگوبخند راه بیندازی؟
– من؟ من…من…هی من من کردم و هی من و من …
اگر با من و خودت صادق نباشی هم مرا گول می زنی هم خودت را. آنوقت نه من می توانم به تو کمک کنم نه خودت! از اینجا هم که بروی فریبکاری قهار می شوی و می افتی به جان خودت و بیشتر و بیشتر خودت را فریب خواهی داد. روراست باش. اگر بخواهی – راه دیگری نیست، تو خودت باید بخواهی – حقیقت را پیدا می کنیم…فقط تو باید بخواهی …به تو قول می دهم …
چه لحنی پیدا کرده بود نسترن خانم امشب . عین جادوگرها حرف می زد . عین زنان حکیم و فرزانه ایرانی که همه چیز را می دانستند ، از تاثیر هر واژه آگاه بودند و از راز هر گیاه خبر داشتند! یکه خورده بودم. نمی توانستم ذره ای از حقیقت را کم و زیاد کنم. مجبور شدم در آن فضای مغناطیسی و معنوی همه چیز را بهش بگویم. عجیب بود. ولی وقتی می خواستم با نسترن خانم روراست باشم که کمک کند ناگهان متوجه شدم که من دو نفرم! یکی در سرم بود که همیشه فکر می کرد و امر و نهی می کرد و نق می زد و آدمها را قضاوت می کرد . دیگری در دلم یا یک جایی در اعماق وجودم بود که انگار خیلی خیلی بزرگ بود، آگاه بود،نورانی بود،با شکوه بود، غم و غصه نداشت، مشکل نداشت، شاد و مسرور بود،همه را دوست داشت ، همه را می بخشید. حاضر بود هر حیوانی را نوازش کند.حاضر بود با هر فرقه ای بنشیند و برخیزد و نان بخورد. همه کس و همه چیز را آفریده خدا می دید. اصلآ همه کس و همه چیز را در خدا و از خدا می دید…
مانده بودم خدایا من کدامشان هستم؟ نسترن خانم انگار این لحظه را می شناخت. نمی دانم استادی،پیری، مرشدی چیزی داشت یا نه؟ دیده بودم هاشم آقا ” خط سوم ” -که زندگی شمس تبریزی است -روی طاقچه اتاقش بود. حتی یک بار از زبانش شنیده بودم که از قول شمس می گفت :” بسا دوستان داریم در کلیساها و بسا دوستان داریم در بتکده ها.” و چون خودش ترکزبان بود همیشه غصه شمس را می خورد که به او بخاطر زبان و لهجه اش ناسزا می گفتند و تحقیرش می کردند و…وقتی به مولوی رسید –در آن دیار غربت – هر دو فهمیدند که همزبانی چه نعمتی است…
من همیشه خیال می کردم هاشم آقا چیزی خوانده و می خواهد پیش ما قمپزی در کرده باشد. هیچ یک از مهمانان اینگونه حرفهای او را جدی نمی گرفت. شاید هم عقل ما نمی رسید. آخر پای منقل جز حرفهای پامنقلی چه می شود شنید؟ من هم به روی خودم نمی آوردم که چه احساسی دارم. فقط سر تکان می دادم و گاهی تحسینش می کردم که کتابهای خوب و مهم می خواند .
ولی آن شب نسترن خانم جور دیگری شده بود.انگار از عالم دیگری آمده باشد. انگار به آن رازی که عرفا و صوفیان گذشته ما می گفتند دست یافته باشد.چشمهایش برق عجیبی داشت. عبدالله می گفت هاشم آقا هم یک شب اینجوری شده بوده و در گوشش گفته بوده که امشب می خواهد آن راز بزرگ حلاج و حافظ و شمس و مولوی و عطار و…را برایش بگوید و بعد گفته بوده ” راز بزرگ این است که اصلآ رازی در جهان وجود ندارد. هر چه هست همین انسانها هستند و مسائلشان ” و بعد با صدای بلند قاه قاه خندیده بوده ! عبدالله می گفت نمی دانست جدی بوده، شوخی بوده، یا می خواسته او را بترساند. هر چی بوده جدی نگرفته بود و به کسی هم جز من نگفت.
نسترن خانم آن روز واقعا مرا شگفت زده کرد. هم جواب سوالهایم را داد و هم مرا به خودم شناساند.
مردم هر چه می خواهند بگویند مهم نیست. دو تا من خودم مهم هستند. تازه فهمیدم من دو نفرم. چرا باید به حرف مردم گوش کنم؟ مردم همه اسیر همان یک من خودشان هستند که در سرشان دائم نق می زند. مثلا جریان دائم اندیشه.همه اش کشک است.فکر کردن کدام است؟ اگر بشر در این شش هفت هزار سال اخیر کمی واقعا فکر می کرد فلسفه اش کمی پیشرفت می کرد. نگاهش به آفریده های خداوند کمی عوض می شد. فقط تکنولوژی پیشرفت کرده. یعنی ابزارسازی . ابزار می سازند که یکدیگر را بکشند و هر کس که بتواند بیشتر بکشد می گویند تمدن و پیشرفت بهتری دارد. این است که همه می خواهند ابزار کشتن خودشان را پیشرفته تر کنند. هنوز آدمها مثل هزاران سال پیش به بهانه نژاد و قوم و قبیله و دین و مذهب و مرز و این چیزها چنان یکدیگر را سلاخی می کنند که آدم شک می کند اینها چه پیامی برای جهان دارند؟ کشتن؟ برای چه؟ برای اینکه حقیقت نزد من است و نزد تو نیست؟ کدام حقیقت؟ آیا خداوند خودش نمی تواند آدمهای بد را بکشد و این وظیفه را به گروه خاصی محول کرده؟…
نسترن خانم راجع به این مسائل حرفی نمی زد. این فکرها فقط با نگاه و سکوت نسترن خانم می آمد توی دلم یا توی سرم یا نمی دانم کجای جانم. آنی را که در سرم بود دیدم. تازه آن روز فهمیدم که چه دیو پلیدی را این همه سال در سرم داشتم که حتی مرا هم گول می زد . شاید این نفس که مولوی می گفت اژدرهاست و نمی میرد همین باشد.
اما آن یکی من بی شکل و نورانی و پر از آگاهی بود . آگاهی ای بی زحمت اندیشه و حساب و کتاب و استدلال و تجزیه و تحلیل . انگار آدم ته آب اقیانوس را ببیند که ماهیان رنگی زیبا روی ماسه های نقره ای شنا می رقصند و حرف ماهیها را هم بفهمد . آن یکی من دورتر بود اما نزدیکتر بود! کمتر می شناختمش . شاید به اندازه همان چند دقیقه ! یا چند ساعتی که پیش نسترن خانم بودم . اما بی هیچ کلامی معلوم بود که او مرا بیشتر می شناسد . اصلا مطمئنم که من واقعی من همان من است نه این من که پیوسته در سرم نق می زند. نمی دانم این حس را چطور بگویم ؛ انگار آن یکی من نزدیکتر به خدا بود. بی شکل بود و به شکل خدا بود.از جنس خدا بود. پاره ای از خدا بود و انگار یک طرف آن من به خود خدا پیوسته بود. خدایی که من را دعوا نمی کرد.زحمت و مشقت بر دوش من نمی گذاشت. مار و عقرب و چرک جوشان نداشت که با آنها مرا از جهنمش بترساند . اصلا ترس نداشت. همه اش مهر بود. مهربان بود . بخشایشگر بود. نور بود و روشنایی و آگاهی و آن من هم همانطور بود . درست مثل خدا. اصلا یکی بودند. بی شکل و یکشکل بودند. شاید آنهایی که گفتند ” انا الحق ” یا ” سبحانی ما اعظم شانی ” یک چنین چیزهایی را دیده بودند.
همه این آگاهی عجیب و غریب را مدیون آن لحظه ناب بودم که نسترن خانم با سوالات ساده ولی دقیق و عمیقش مرا متوجه خودم کرده بود.
آیا گاهی دوست داری در آپارتمان خودت بزنی و بکوبی و برقصی؟
آیا اگر کسی از همسایه ها در خانه ات را بکوبد و تذکر بدهد که ” آقا آرامتر!” ناراحت نمی شوی؟
اگر از صدای بلند همسایه ناراحت می شوی، مطمئن باش نقصی در تو با آن نقص بیرونی همخوانی دارد! از هر کار بد دیگران که ناراحت می شویم همان نقص در خودمان هم هست و خداوند با قرار دادن آن آدم سر راهمان می خواهد به ما کمک کند تا نقص های خودمان را بر طرف کنیم.
نسترن خانم به من فهماند دوازده بار اثاثکشی که سهل است اگر دوازده شهر هم عوض کنم ، تا نفهمم چرا این بلا به سرم می آید و تا با نقص خودم روبرو نشوم ، همین آش و همین کاسه مکرر خواهد شد.
نسترن خانم قبل از من پی برده بود که خود او هم دو تا “من” دارد. می گفت هاشم آقا هم این را می دانسته. اسمشان را گذاشته بودند ” من اصلی ” و ” من قلابی”! می گفت من اصلی همان روح الهی است، همان من حقیقی است. همان است که وقتی می گوییم دست من، پای من، قلب من، بدن من، جسد من، ذهن من، فکر من، خیال من، روح من، نفس من، اعماق وجود من، …و در همه این عبارت ها خودمان را از نقطه دیگری تعریف می کنیم ، این من من واقعی است. نامیرا و جاودان است . بدن ندارد ولی آگاهی دارد از جنس آگاهی الهی. بی چشم می بیند. بی گوش می شنود و بی مغز فکر می کند ، فکر واقعی نه خیالات بدل از اندیشه!
من واقعی چون از خدا است جاودان است. بنابر این از مرگ نمی ترسد . اما من قلابی واقعی نیست ، شبح است، نقش است. یک شکل است که در لحظه ای از زمان و مکان ( که هر دو شکل و ناپایدار هستند ) ایجاد شده و گذرا و میرا است. چون مرگ دارد و از بین می رود بنابر این ترس دارد، می ترسد. این ترس او از مرگ و از بین رفتن باعث می شود هر آن به چیزی بچسبد تا خودش را واقعی و اصیل جلوه بدهد . همه عین جهل است ریش پروفسوری می گذارد تا خودش را عالم جلوه دهد. کور دل واقعی است ولی خودش را بینا جا می زند ، گوش جانش ناشنوا است ولی سروصدایش عالم را پر کرده تا گمان کنند خود او هم می شنود . این من قلابی هیچ کس را دوست ندارد ، مخصوصا کسانی را که در آنها شباهتی با خودش می بیند . چون مرگ دارد همیشه به فکر مرگ دیگران است . این را واضح نمی گوید بلکه فریبکاری می کند ، پنهانش می کند . در هر کسی عیب و ایرادی پیدا می کند جز خودش. با هر کسی از عیب دیگری می گوید تا خودش را خاص کند و بگوید که بی نقص است. اما نیست!
من قلابی همه تلاشش این است که تو را فریب دهد که شبیه من اصلی است . اما نیست.
وقتی من قلابی ات را شناختی دیگر کار زیادی از دستش برنمی آید . فقط می شود یک ذهن خالی که در اختیار توست. همان سگ نفس می شود که عرفا تسلیمش می کردند. اژدرهایی می شود که آلاتش را می گیرند تا افسرده شود و کاری از دستش برنیاید. نمی شود کشتش. چون با مرگ او جسم انسان هم می میرد. البته همین هم حربه ای است دستش . ببیند تو ذات و ماهیتش را شناختی و بازیهایش را بلد شدی خودش را به بیماری می زند تا تو را بیمار کند، خودش را حتی به مرگ می زند تا تو را بکشد. غافل است که تو نمی میری بلکه فقط این اوست که می میرد چون اصلا میرا و فناپذیر است.
نسترن خانم آهی کشید و به عکس هاشم آقا رو دیوار زل زد و ادامه داد : خدا بیامرزدش ، گفتمش نکن ها! گوش نکرد…
نسترن خانم حرفهایی می زد که انگار با خودش بود. من نمی فهمیدم . ولی اطمینان داشتم دیوانه و مجنون نشده . زوال عقل سر پیری هم نبود. مثل حکما و فرزانگان واقعی حرف می زد . نه این فرزانه های قلابی که این و آن به هم تعارفا می گویند . فرزانه واقعی آدم نمی کشد ، مال مردم نمی خورد …این حرفها را هم نسترن خانم گفت. نسترن خانم می خواست ادامه بدهد که من پرسیدم:
بالاخره تکلیف من با این همسایه های بالایی و سروصدایشان چیست؟
کمکشان کن!
یعنی چی نسترن خانم؟ من از دستشان به تنگ آمدم چی چی را کمکشان کنم؟
فرض کن آن سروصدا که تو می شنوی صدای ماشین خیاطی است . زن همسایه دارد به مردش کمک می کند تا بلکه کمی از مخارج سنگین خانواده جبران شود …مانعشان نشو …هر طور می توانی کمکشان کن…
انگار برق گرفته باشدم. تازه معنی تشکر های گاه و بیگاه اینگونه همسایه ها را می فهمیدم . مردها همیشه قیافه حق به جانب داشتند. انگار می خواستند دعوا کنند. اما زنها، همان زنهایی که تا دم صبح زحمت می کشیدند ، تشکر هم می کردند. واقعا این که می گویند خانمها به خداوند نزدیکترند راست راست است.
الآن می فهمم که چرا نسترن خانم زودتر از همه استادان و معلمان و دوستان و همکاران جواب سوالاتم را داد. خیلی از آنها به اندازه انگشت کوچک نسترن خانم هم نمی دانند. اصلا آگاهی نسترن خانم از کتابها و روزنامه ها که نیست. انگار بالای برج میلاد باشد و همه تهران ، تا ته افکار و خیالات مردم را ، به وضوح ببیند. دیدن آگاهی است و آگاهی حقیقت است و حقیقت هم محبت. آنها که با خواندن ادعای علم می کنند و گمان دارند که حقیقت را می فهمند، یا فریب من قلابی را خوردند یا خودشان همان من قلابی هستند و دارند دیگران را فریب می دهند، چون در هیچیک از کردارشان نشانی از محبت نیست. مهر و سرور راستین از آن من راستین است که پهلویش به پهلوی پروردگار وصل است ، اگر چه هر دو بی شکلند …
نسترن خانم می گفت اینجوری می گویم که بفهمی . و من فهمیدم. تمام حرفهای نسترن خانم را فهمیدم. فقط یک سوال برایم مانده بود که پرسیدم:
نسترن خانم، این که می گویی ” من اصلی ” من ، و ” من قلابی ” من، با این حساب می شود سه تا “من” . این “من” آخری را چه اسمی برایش گذشتی؟
ناگهان چراغ اتاق خاموش شد. انگار برق رفت. صدای بهم خوردن در چوبی دولنگه ای بین دو اتاق را شنیدم و گمان کردم نسترن خانم از سوال من ناراحت شده رفته اتاق خودش . من هم برگشتم خانه . همسایه بالایی هنوز سروصدا می کرد ولی من دیگر وقعی نمی گذاشتم. نه اینکه به روی خودم نیاورم ، نه ، اصلا ناراحت نمی شدم که هیچ ، دلم هم می سوخت چون حالا دیگر می دانستم داستان چیست.
چه خواب راحتی کردم آن شب .
صبح که رفتم سر کار عبدالله گفت:
هاشم آقا خدا بیامرز را که می شناختی؟ همسرش هم دیشب به رحمت خدا رفت!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)