حمید آقایی-
اختلاف نظر در سیاست امری طبیعی است. اما آنچه که امروزه، به ویژه بعد از جنبش اعتراضی دی ماه ۱۴۰۴ و سپس سرکوب و کشتار وحشیانه مردم معترض و ناراضی از جمهوری اسلامی و به دنبال آن آغاز جنگ بین آمریکا/اسراییل و جمهوری اسلامی، در میان اپوزیسیون دیده می شود، دیگر صرفاً اختلاف نظر سیاسی و راهبردی نیست، حتی نمی توان آنرا رقابت سالم سیاسی معرفی کرد بلکه سیاست حذف و انکار و دشمنی است.
البته پیش از دوران اخیر نیز بسیاری از فعالان سیاسی نزدیک به رضا پهلوی و اکانتهای کلیدی پادشاهیخواه در شبکههای اجتماعی (مانند اعضای فرشگرد یا برخی چهرههای رسانهای) از ادبیات ثابت و مشابهی علیه مخالفین خود استفاده می کردند. از جمله گفته می شد که مخالفت با کمپینهایی نظیر «من وکالت میدهم»، همسویی با استمرارطلبان یا عوامل پنهان رژیم است. در نشریه فریدون نیز منتقدان پادشاهیخواهی یا مخالفین رضا پهلوی عملاً به دو دسته تقسیم می شدند: «عوامل مستقیم جمهوری اسلامی» یا «مفید به حال بقای رژیم».
در جریان رقیب، در بخش هایی از جمهوری خواهان نیز بعضا دیده می شود که نقد جریان پادشاهی خواه و مخالفت با شخص رضا پهلوی از حد یک اختلاف نظر سیاسی و یا نقد و رقابت سالم می گذرد و تبدیل به سیاست حذف و انکار واقعیت و مقبولیت نسبی این جریان می شود. برخی از مخالفین تندرو جریان پادشاهی خواهی، به ویژه جریانهایی که از نظر تاریخی یک تضاد ماهوی و ایدئولوژیک با سلطنت داشته و دارند استدلال میکنند که پادشاهیخواهان تندرو، بهترین هدیه برای اتاقهای فکر امنیتی جمهوری اسلامی هستند. در جریان جنبش «زن، زندگی، آزادی» و کمپین «من وکالت میدهم»، بسیاری از چهرههای جمهوریخواه و چپ در توییتر و رسانهها ادعا کردند که این کمپینها و موجهای سایبری پادشاهیخواهان، مستقیماً توسط «سایبریهای سپاه پاسداران» یا دستگاههای امنیتی رژیم هدایت میشوند.
واضح است که در نگاه یک نظاره گر خارجی دیده می شود که بسیاری از مخالفین جمهوری اسلامی در دو جبهه و دو قطب رقیب و متضاد، صف آرایی کرده اند. مخالفینی که نه فقط با حکومت، بلکه با رقیب خود نیز در حال جنگ و تنازع بقا دائمی و حذف یکدیگر هستند. واقعیتی که آن را می توان «تراژدی اپوزیسیون» نامید که البته در تاریخ بارها تکرار شده است.
به «تراژدی اپوزیسیون» می توان از منظرهای مختلف پرداخت، اما زاویه نگاهی که شاید بتواند به ما کمک کند که ابعاد این تراژدی بهتر بشناسیم، منظر و زاویه نگاه روانشناسی سیاسی است. در این چارچوب، یکی از مفاهیمی که میتواند به فهم پدیده «تراژدی اپوزیسیون» کمک کند، مفهوم «نارسیسیسم سیاسی» یا خودشیفتگی سیاسی است. مقصود از این مفهوم صرفاً خودشیفتگی فردی نیست، بلکه وضعیتی است که در آن یک فرد یا گروه سیاسی به این باور میرسد که تنها حامل حقیقت، تنها نماینده واقعی مردم و تنها نیروی مشروع برای تغییر است.
در این وضعیت، اختلاف نظر دیگر به عنوان بخشی طبیعی از سیاست دیده نمیشود. منتقد صرفاً فردی با دیدگاهی متفاوت نیست، بلکه به تدریج به فردی نادان، فریبخورده یا حتی خائن تبدیل میشود.
در دهههای اخیر نیز برخی پژوهشگران از مفهومی به نام «نارسیسیسم جمعی» سخن گفتهاند. بر اساس این نظریه، گروههای سیاسی گاهی تصویری آرمانی و بزرگنماییشده از خود میسازند و انتظار دارند دیگران نیز این تصویر را به رسمیت بشناسند. هنگامی که چنین اتفاقی رخ نمیدهد، احساس رنجش، خشم و دشمنی پدید میآید.
اما چرا این پدیده در میان اپوزیسیونها بیشتر دیده میشود؟
شاید پاسخ در این واقعیت نهفته باشد که اپوزیسیونها معمولاً از منابع قدرت رسمی محروماند. آنها دولت، ارتش، نهادهای حکومتی یا ابزارهای رسمی مشروعیت را در اختیار ندارند. در نتیجه، مهمترین سرمایه آنان «مشروعیت نمادین» است؛ یعنی این ادعا که نماینده واقعی مردم و آیندهاند. از اینجا رقابتی آغاز میشود که گاه از مبارزه با حکومت نیز شدیدتر میشود: رقابت بر سر اینکه چه کسی نماینده واقعی مردم است.
تاریخ نمونههای فراوانی از این پدیده در اختیار ما قرار میدهد. پیش از انقلاب روسیه، تقریباً همه مخالفان حکومت تزاری بر ضرورت تغییر سیاسی توافق داشتند. اما بلشویکها، منشویکها، سوسیالیستها و لیبرالها بخش مهمی از انرژی خود را صرف مبارزه با یکدیگر میکردند. پس از سقوط رژیم تزاری نیز این رقابتها به حذف گسترده نیروهای رقیب انجامید.
در جنگ داخلی اسپانیا نیز مخالفان فرانکو از طیفهای گوناگون تشکیل شده بودند. اما اختلافات میان کمونیستها، سوسیالیستها، آنارشیستها و جمهوریخواهان چنان عمیق شد که گاه به درگیری مستقیم میان خود آنان انجامید. جورج اورول که در آن جنگ حضور داشت، بعدها با شگفتی نوشت که دشمنی میان برخی از نیروهای جمهوریخواه گاه کمتر از دشمنی آنان با فرانکو نبود.
وضعیت امروز اپوزیسیون جمهوری اسلامی نیز تا حدود زیادی مشابه نمونه های تاریخی است، نمونه هایی که نظریه پردازان حوزه روانشناسی سیاسی تلاش کرده اند آن را با نظریات «نارسیسم سیاسی» و «نارسیسم جمعی» توضیح دهند. اگرچه باید بر شرایط خاص ایران نیز تاکید و توجه کرد که سالها سرکوب، شکست، تبعید، زندان، مهاجرت اجباری و ناکامی سیاسی، حجم عظیمی از خشم، سرخوردگی و بیاعتمادی تولید کرده است. این احساسات گاه نه فقط متوجه قدرت حاکم، بلکه متوجه نزدیکترین نیروهای سیاسی نیز میشوند.
در چنین فضایی است که اختلاف بر سر راهبردها به سرعت به اختلاف بر سر مشروعیت تبدیل میشود. و شوربختانه دیگر بحث بر سر این نیست که کدام راهحل بهتر است، بلکه بر سر این است که چه کسی اصولاً حق دارد سخنگوی بخشی از جامعه باشد؛ و تراژدی اصلی دقیقاً همین جا است.
https://t.me/politicalphilosphy/725

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.