یکی دو نکته بسیار آشکار در وضعیت کنونی ایران وجود دارد که شاید از فرط روشنی، مبهم به نظر برسند:
۱. برنامه هستهای؛ یک «هیچِ» پربرکت
سالها پیش نوشتم که چرا پرونده هستهای ایران، سفرهای پهنشده است که اکثر کشورها از آن بهره میبرند و به همین سبب، هیچکس حاضر به جمع کردن آن نیست. سهم کشورهایی مانند روسیه، چین و ترکیه در این میان مشخص است؛ کشورهای اروپایی نیز منافع خود را در دور زدن تحریمهای این برنامه محفوظ دیدهاند. اسرائیل نیز علیرغم مواجهه با خطری موجودیتی، بدش نمیآید که در صورت عدم برچیدگی این برنامه، از آن به عنوان ابزاری برای یارگیری و ائتلافسازی با کشورهای منطقه استفاده کند.
اما این پروژه در اصل چیست؟ «هیچ»؛ یک هیچِ بزرگ که اکثر قدرتها از آن منتفع میشوند؛ و چه چیز بهتر از این؟ ایران در واقع با اتکا به همین تهدید هستهایِ توخالی، آزادی عمل خود در سرکوب داخلی را در برابر کشورهای غربی تضمین میکند. در این بازی، موضوع اصلی همواره برنامه هستهای است، نه مسائل حقوق بشری. ایران میتواند این «برنامه هیچ» را به بالاترین قیمت ممکن بفروشد. آمریکا نیز در بنبست جنگ اخیر با نظام اسلامی، در چرخشی آشکار، بار دیگر برنامه هستهای را در اولویت قرار داد. چرا؟ چون برای آمریکا نیز این پرونده، راه مفری از بنبست کنونی است. وقتی اولویت آمریکا به «عدم دسترسی ایران به سلاح هستهای» تقلیل مییابد، همه میدانیم که صورتمسئله دوباره به همان «هیچ» بازگشته است. مگر این جنگ برای جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای بود؟ خیر. توجه میکنید که این «برنامه هستهایِ هیچ»، چه پروژه با برکتی است؟!
۲. ساختار حکمرانی؛ یک نانظامِ آشوبناک
در همان سالهای آغازین دهه شصت، وقتی نیروهای سیاسی مخالف، شعار سرنگونی و فروپاشی نظام اسلامی را سر میدادند، بزرگی همواره با تعجب میپرسید: «چگونه میتوان یک نظامِ از پیش فروپاشیده را دوباره فروپاشاند؟» این نظام، نمونه تمامعیار یک «نانظام»، یک فروپاشیدگی ساختاری و یک ناهماهنگی کامل است؛ به همین دلیل، دیگر قابل سرنگونی یا فروپاشاندن (به معنای کلاسیک آن) نیست. در واقع، هر تلاشی برای فروپاشاندن مکانیکی آن، به تقویتش منجر میشود؛ زیرا با نظامی مستقر و ساختارمند روبهرو نیستیم، بلکه با یک «آشوب کامل» مواجهیم.
ساختار بوروکراتیک این نظام (یعنی دولت)، عملاً تنها ویترینی است برای امکانپذیر ساختن آن آشوبِ نهفته در پشت صحنه. آشوب به مثابه یک وضعیت عدمی، به خودی خود امکان «وجود» ندارد؛ این پوسته و ساختار بوروکراتیک است که امکان بقا و نمود را برای آن فراهم میکند. به بیانی دیگر، ما با پوستهای منظم اما محتوایی کاملاً آشوبناک روبهرو هستیم. این پوسته بوروکراتیک از یک سو مسئول ایجاد «نظم سیاسی» (یعنی تنظیم روابط حاکمیت با جامعه و مردم) است و از سوی دیگر، وظیفه برقراری روابط بینالمللی را بر عهده دارد. به عبارت دیگر، هسته آشوبناک، فروپاشیده و غیرساختارمند نظام، تنها به میانجی این پوسته بوروکراتیک است که اقتدار خود را اعمال میکند. اگر ایالات متحده و اسرائیل گمان میکردند با فروپاشاندن این «ساختار حکمرانی» میتوانند موجبات تغییر رژیم سیاسی را فراهم کنند، دچار خطای محاسباتی بودند؛ چرا که هسته اصلی این حکمرانی، خود از پیش فروپاشیده و آشوبناک است.
۳. وضعیت مرزی و دعوت به جنگ داخلی
نمایشهای خیابانی چند ماهه اخیر در ایران، نمودی کامل از همین آشوبناکی است. در ورای تجمعات منظم شبانه و مدیریت آنها، نوعی فرارفتن جامعه به یک «وضعیت مرزی» مشاهده میشود؛ یا به قول خودشان، رفتن به سیم آخر و وضعیت «مرگ یا پیروزی». در واقع، هم این تجمعات و هم رفتارهای قوه قضاییه و اعلان جنگ علنی آن علیه مردم، نشاندهنده همین رفتار مرزی است؛ حالتی صفر و یکی که یک روی آن شکست کامل و روی دیگرش پیروزی مطلق است. این وضعیت، عملاً دعوت حاکمیت از مردم برای یک مبارزه مسلحانه تمامعیار است. آیا شانسی برای مردم عادی در این جنگ داخلی وجود داشت؟ البته که وجود داشت؛ مشروط بر اینکه ایالات متحده، اسرائیل و صد البته اپوزیسیون میتوانستند با شناختی دقیق از شرایط واقعی زمین، بهترین استراتژیهای مبارزه را انتخاب کنند.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.