انقلاب در جزیره‌های تنهایی؛ تبارشناسی سوژه‌ی معترض و بن‌بست اراده‌ی جمعی

سعید صالحیان

 

 

بخش اول : مقدمه

در تحلیل‌های سیاسی کلاسیک، انقلاب‌ها محصول تلاقیِ «بحران در بالا» و «اراده در پایین» توصیف می‌شدند؛ فرمولی که در آن توده‌های به ستوه آمده، تحت لوای یک آرمان جمعی و رهبری منسجم، به سوی قلب قدرت یورش می‌برند. اما در سده‌ی بیست و یکم، و به طور خاص در اتمسفر سیاسی ایران، این فرمول با یک بن‌بست وجودی روبرو شده است. ما در دورانی زیست می‌کنیم که «نارضایتی» به بالاترین سطح خود رسیده، اما «عمل انقلابی» در معنای دگرگون‌ساز آن، مدام در لایه‌های لغزنده‌ی جامعه گم می‌شود. ریشه‌ی این معما را نباید تنها در استراتژی‌های بقای قدرت جست‌وجو کرد، بلکه باید به سراغ تحولی بنیادین در «ریخت‌شناسی سوژه» رفت.

  1. پارادوکس سوژه‌ی معترض اما منزوی

مسئله‌ی اصلی اینجاست: چگونه ممکن است جامعه‌ای در عینِ داشتنِ بیشترین میزانِ اصطکاک با ساختار سیاسی، از خلق یک «اراده‌ی واحد» ناتوان باشد؟ پاسخ در ظهور فردباوریIndividualism) ) نهفته است؛ پدیده‌ای که در آن «فرد» نه به عنوان جزئی از یک کل، بلکه به عنوان «غایتِ فی‌نفسه» تعریف می‌شود. سوژه مدرن ایرانی، سوژه‌ای است که از یک سو توسط مدرنیته و ابزارهای دیجیتال، به «حقِ داشتنِ زندگی شخصی» آگاه شده و از سوی دیگر، در ساختاری گرفتار است که این حق را برنمی‌تابد. اما همین «آگاهی فردی» که موتور محرک اعتراض است، همزمان به بزرگترین مانع انقلاب بدل می‌شود. چرا؟ چون انقلاب نیازمند «ذوب شدن در جمع» است، در حالی که سوژه‌ی فردگرا، از هرگونه ذوب شدن و از دست دادن «تمایزهای فردی» هراس دارد.

  1. گذار از «ایمان جمعی» به «شکاکیت سوژه‌محور»

انقلاب‌های قرن بیستم، از جمله انقلاب ۵۷، بر شانه‌های «ایمان‌های بزرگ» و «کلان‌روایت‌ها» ایستاده بودند. در آن زمان، سوژه خود را در آینه‌ی ایدئولوژی (چپ، اسلام‌گرا یا ملی‌گرا) می‌دید. اما سوژه‌باوریSubjectivism) ) معاصر، محصول عصر «پایان کلان‌روایت‌هاست».

امروز، هر فرد برای خود یک «حقیقت شخصی» دارد. وقتی حقیقت به تعداد افراد جامعه تکثر می‌یابد، «امر کلی»(The Universal)  فرو می‌پاشد. در چنین فضایی، انقلاب ممتنع می‌شود؛ زیرا انقلاب به یک «افق مشترک» نیاز دارد که همه حاضر باشند برای آن هزینه‌ای یکسان بپردازند. سوژه‌ی امروزی بیش از آنکه به فکر «نجات خلق» باشد، درگیر «پروژه‌ی خویشتن» است؛ پروژه‌ای که در آن بدن، سبک زندگی، و پرستیژ فردی، بیش از عدالت اجتماعی یا تغییر رژیم اهمیت می‌یابد.

  1. طرح مسئله: آیا انقلاب در عصر «اتم‌ها» ممکن است؟

در این جستار، بر آنیم تا نشان دهیم که چرا در ایرانِ پسا-صنعتی و دیجیتال، گرایش به فردباوری باعث شده است که کنش‌های سیاسی به جای آنکه به سمت «سرنگونی ساختاری» میل کنند، به سمت «فرسایش تدریجی» یا «نمایش‌های گذرا» سوق یابند. ما با پدیده‌ای روبرو هستیم که می‌توان آن را «انقلاب‌های ممتنع» نامید؛ حرکت‌هایی که جرقه‌های بزرگی می‌زنند اما به دلیل نبود «چسب جمعی» و غلبه‌ی محاسبات فردگرایانه، نمی‌توانند به آتشِ دگرگون‌ساز نهایی تبدیل شوند.

 

 

بخش دوم: تبارشناسی سوژه؛ از «فداییِ آرمان» تا «پروژه‌ی خویشتن»

برای درک اینکه چرا انقلاب در جامعه‌ی امروز ممتنع به نظر می‌رسد، باید بپرسیم: «چه بلایی سر سوژه‌ی انقلابی آمده است؟». سوژه، یعنی آن عاملی که آگاهانه دست به عمل می‌زند، در طول چهار دهه اخیر در ایران و جهان، سه دگردیسی بنیادین را تجربه کرده است که هر کدام به نوعی، امکان «فعل جمعی رادیکال» را ضعیف‌تر کرده‌اند:

۱. سوژه در عصر ایدئولوژی: «من» در ذیل «ما»

در آستانه‌ی انقلاب ۱۳۵۷، سوژه ایرانی عمدتاً یک سوژه‌ی «مکتبی» یا «ایدئولوژیک» بود. در این پارادایم، فردیت به معنای امروزی آن نه تنها ارزش نبود، بلکه نوعی «خودخواهی بورژوایی» تلقی می‌شد. سوژه، خود را در آینه‌ی بزرگتری به نام «امت»، «خلق» یا «طبقه» می‌دید.

ایثار به مثابه عقلانیت: در آن دوران، فدا کردن جان و مال برای آرمان جمعی، عینِ عقلانیت بود؛ زیرا «بقا» نه در کالبد فرد، بلکه در بقای آرمان جست‌وجو می‌شد.

اراده‌گرایی مطلق: سوژه باور داشت که تاریخ مومِ دستِ اراده‌ی اوست. این «سوژه‌ی استعلایی»، از هیچ بن‌بستی نمی‌ترسید چون خود را بخشی از یک روندِ محتومِ تاریخی (به سوی حق یا به سوی سوسیالیسم) می‌دانست.

۲. ظهور «سوژه‌ی منفعت‌گرا» در دوران پسا-جنگ (عصر سازندگی و اصلاحات)

پس از پایان جنگ، با ورود سیاست‌های تعدیل اقتصادی و سپس باز شدن فضای فرهنگی در عصر اصلاحات، «فردیت» دوباره کشف شد. اما این فردیت از همان ابتدا با نوعی «عمل‌گرایی اقتصادی» گره خورد.

تکنوکراسی و مرگ آرمان‌گرایی: فضای جامعه در چنین شرایطی این باور گفتمانی را به وجود آورد که افراد به جای تغییر جهان، باید به فکر «توسعه‌ی شخصی» و رفاه باشند. سوژه آرام‌آرام آموخت که سیاست، عرصه‌ی «چانه‌زنی» است، نه «جان‌بازی».

حقوق شهروندی در برابر تکلیف انقلابی: در این دوره، مفهوم «حق» جایگزین «تکلیف» شد. سوژه به جای آنکه بپرسد «من چه وظیفه‌ای نسبت به آرمان دارم؟»، پرسید «دولت چه وظیفه‌ای نسبت به رفاه و آزادی من دارد؟». این چرخش، اگرچه جامعه را مدنی‌تر کرد، اما از «صلابت انقلابی» آن کاست؛ چرا که فردیت حقوق‌بنیاد، ذاتاً با «خشونت و بی‌نظمی انقلاب» زاویه دارد.

۳. سوژه‌ی دیجیتال و «نارسیسیسمِ اعتراضی» (دهه ۹۰ تا امروز)

عمیق‌ترین لایه، ظهور سوژه‌ای است که در فضای مجازی متولد شده است. در اینجا، فردباوری به اوج خود می‌رسد و به سوژه‌باوری(Subjectivism)  تبدیل می‌شود.

انسان به مثابه رسانه: امروز هر ایرانیِ معترض، خود یک رسانه است. این موضوع باعث شده که «اعتراض» از یک عمل سیاسیِ معطوف به هدف، به یک «بیان هویت»Identity Expression) ) تبدیل شود. سوژه در اینستاگرام یا توییتر، با فریاد زدنِ رنج‌هایش، در واقع در حال «ساختن تصویر خود» به عنوان یک انسان شریف و معترض است.

فرسایش سلسله‌مراتب: سوژه‌ی فردگرا، هیچ‌گونه آمریت را نمی‌پذیرد. او نه رهبر می‌خواهد و نه حزب. این «آنارشیسمِ فردگرایانه» باعث می‌شود که اعتراضات به شدت «سیال» و «افقی» باشند. مساله اینجاست که قدرتِ مستقر، «سخت» و «هرمی» است، اما سوژه‌های معترض، «نرم» و «شبکه‌ای» هستند. این عدم تقارن، به امتناع شکل‌گیری فضای انقلابی منجر می‌شود؛ زیرا اتم‌های پراکنده، هر چقدر هم زیاد باشند، بدون پیوند ارگانیک نمی‌توانند توده‌ی برانداز را شکل دهند.

۴. بحران «معنای فداکاری» در عصر اتمیزه

در تبارشناسی جدید، بزرگترین ضربه به ایده‌ی انقلاب، تغییر تعریف «هزینه» است. برای سوژه‌ی سنتی، مرگ در راه هدف، «شهادت» یا «جاودانگی» بود. اما برای سوژه‌ی سوژه‌محورِ امروزی که جهان را از دریچه‌ی لذت و رنج شخصی می‌بیند، «مرگ» پایان مطلق همه‌چیز است.

وقتی زندگی به یک «پروژه‌ی شخصی» تبدیل شود که باید به بهترین نحو مدیریت شود، «ریسک انقلابی» به شدت کاهش می‌یابد. سوژه می‌خواهد ساختار تغییر کند، اما به شرطی که «خودش» زنده بماند تا آن تغییر را تجربه کند. این «عقلانیت بقا-محور»، تیر خلاصی بر پیکره‌ی انقلاب‌های کلاسیک است که نیازمند فداکاری توده‌وار بودند.

 

 

بخش سوم: زوال «امر جمعی» و فروپاشی میانجی‌ها؛ جامعه به مثابه مجمع‌الجزایر

اگر بخش قبلی را به تغییر ماهیت «اتم‌ها» (افراد) اختصاص دادیم، در این بخش باید به سراغ تغییر در «پیوندهای شیمیایی» میان این اتم‌ها برویم. انقلاب، به تعبیر هانا آرنت، مستلزم ظهور در «حوزه‌ی عمومی» است؛ جایی که افراد از پیله‌ی خصوصی خود خارج شده و برای یک خیرِ مشترکCommon Good) ) با هم متحد می‌شوند. اما فرآیند فردباوری در ایران، «حوزه‌ی عمومی» را به نفع «حوزه‌ی خصوصی» بلعیده است.

۱. مجمع‌الجزایر نارضایتی: تکثر به مثابه مانع

در جوامعِ پیشا-فردگرا، نارضایتی‌ها حول چند محور بزرگ (مثل نان، آزادی یا مذهب) متراکم می‌شد. اما سوژه‌باوری مدرن، نارضایتی را «شخصی‌سازی» کرده است. امروز در ایران، ما با یک «نارضایتی واحد» روبرو نیستیم، بلکه با هزاران «نارضایتی متفاوت» مواجهیم.

تضاد اولویت‌ها: سوژه‌ی طبقه متوسط مدرن به دنبال آزادی‌های سبک زندگی است؛ سوژه‌ی حاشیه‌نشین به دنبال معیشت است؛ سوژه‌ی اتنو-سنتریست (قوم‌گرا) به دنبال هویت است. در عصر فردباوری، هر کدام از این‌ها می‌خواهند «روایت شخصی» خودشان در صدر باشد.

فقدان چسب ایدئولوژیک: در سال ۵۷، ایدئولوژی نقش «چسب» را ایفا می‌کرد و تمام این جزایر پراکنده را به هم می‌دوخت. اما فردباوری رادیکال امروز، نسبت به هرگونه «ایده‌ی کل‌گرا» بدبین است. در نتیجه، ما با «مجمع‌الجزایری» روبرو هستیم که ساکنانش همزمان معترض‌اند، اما زبان یکدیگر را نمی‌فهمند. این تفرق درونی، انرژی انقلابی را پیش از آنکه به هسته‌ی سخت قدرت برسد، در اصطکاک‌های داخلیِ جامعه مستهلک می‌کند.

۲. زوال نهادهای میانجی در عصر فردگرایی، تنها یک جابجایی در فرم‌های تشکیلاتی نیست، بلکه به معنای فروپاشی «عقلانیت جمعی» در برابر «شور فردی» است. در انقلاب‌های کلاسیک، نهادهایی مانند احزاب یا شوراهای منسجم، نقش «صافی» و «لنگر» را ایفا می‌کردند؛ آن‌ها هیجانات آنی توده را به استراتژی‌های بلندمدت تبدیل کرده و با ایجاد انضباط، فرد را به عاملی در یک نقشه‌ی بزرگتر بدل می‌کردند. اما سوژه‌باوری مدرن، هرگونه ساختار نهادمند را به مثابه یک «قفس» یا ابزاری برای سرکوب اصالت فردی خود می‌بیند.

این بی‌اعتمادی رادیکال به نهاد، باعث شده است که کنشگری در ایران امروز به پدیده‌ای «بی‌سر» و «بی‌حافظه» تبدیل شود. وقتی نهاد میانجی حذف می‌شود، هیچ سازوکاری برای «انباشت تجربه» وجود ندارد؛ هر حرکت اعتراضی ناچار است همه‌چیز را از صفر شروع کند، زیرا سوژه فردگرا حاضر نیست زیر بار سنت‌های تشکیلاتی یا سلسله‌مراتب سازمانی برود. در غیاب این میانجی‌ها، رابطه‌ی میان فرد و قدرت به یک رویاروییِ عریان و مستقیم بدل می‌شود که در آن، فردِ تنها (هرچقدر هم در فضای مجازی پرصدا باشد) در برابر ماشین منسجم و نهادمندِ قدرت، آسیب‌پذیر باقی می‌ماند. در واقع، فردباوری با تخریب پل‌های سازمان‌یافته، نوعی «استیصال قهرمانانه» ایجاد کرده است؛ جایی که افراد به تنهایی شجاعت به خرج می‌دهند، اما چون هیچ ظرفِ نهادی برای تجمیع این شجاعت‌ها وجود ندارد، این نیرو به جای فروریختنِ دیوارهای قدرت، در خلأ پراکنده می‌شود. اینجاست که سازماندهی، جای خود را به «هیاهوی اتم‌ها» می‌دهد و انقلاب، پیش از آنکه به مرحله‌ی بلوغ و جایگزینی برسد، در تکرار چرخه‎‌ی «اعتراض-سرکوب» گرفتار می‌ماند.

  1. پارادوکسِ «سوژه-رهبر»

سوژه مدرن ایرانی، به یمن آگاهی‌های دیجیتال و فردگرایی، خود را یک «صاحب‌نظر» می‌بیند. او در تمام عمرش با سلسله‌مراتب‌های تحمیلی جنگیده است. وقتی جریانی سعی می‌کند یک فرد را به عنوان «رهبر جنبش» بر صدر بنشاند، سوژه‌ی فردگرا به سرعت احساس «فریب‌خوردگی» می‌کند. او نمی‌پذیرد که کسی فراتر از او بفهمد یا برای او تصمیم بگیرد. در نتیجه، به جای «بیعت»، به «نقد رادیکال رهبر» روی می‌آورد. رهبری که مدام توسط پیروانش در توییتر و اینستاگرام بازجویی و نقد می‌شود، دیگر آن ابهت قدسیِ پیشین را ندارد و به یک «سلبریتی سیاسی متزلزل» تبدیل می‌شود که باید مدام برای لایک گرفتن بجنگد.

 سقوط از «فرّه ایزدی» به «ترند رسانه‌ای»: رهبران تاریخی (مانند گاندی، ماندلا یا رهبران انقلاب ۵۷) برآمده از یک سنت سنگین و مبارزات میدانی طولانی بودند. اما در عصر سوژه‌باوری، رهبران اغلب محصول «مهندسیِ رسانه‌ای» هستند. وقتی یک نفر در عرض چند ماه توسط شبکه‌های ماهواره‌ای یا هشتگ‌های سازمان‌یافته بزرگ می‌شود، جامعه (که به شدت بدبین و اتمیزه است) این را نه یک «ضرورت تاریخی»، بلکه یک «پروژه» می‌بیند. رهبری که در استودیو ساخته شده باشد، در برخورد با واقعیتِ سختِ خیابان، به سرعت رنگ می‌بازد و به کاریکاتوری تبدیل می‌شود که فقط در قاب تلویزیون معنا دارد.

 تضاد با ماهیتِ «افقی» اعتراضات: اعتراضات برخاسته از فردباوری، ذاتاً «سیال» و «افقی» هستند. در این مدل، قدرت در همه جا پخش است. تلاش برای الصاق یک «سر عمودی» به این پیکره‌ی افقی، مثل چسباندن سر یک مجسمه سنگی به بدنه‌ی یک جیوه است؛ پیوندی برقرار نمی‌شود. سوژه‌ها تمایل دارند «شبکه‌ای» عمل کنند، نه «پادگانی». به همین دلیل، هر فردی که در جایگاه رهبر قرار می‌گیرد، به جای آنکه چسب اتحاد باشد، به «نقطه‌ی اختلاف» تبدیل می‌شود. در اینجا کاریکاتور شکل می‌گیرد: رهبری که قرار بود نماد وحدت باشد، خودش به عامل اصلی انشقاق و دعواهای حیدری-نعمتی میان سوژه‌های متکثر تبدیل می‌شود.

 بحران نمایندگی: در عصر سوژه‌باوری، هیچ‌کس نمی‌تواند «نماینده‌ی تام‌الاختیارِ» دیگری باشد. فردیتِ ایرانیِ امروز چنان متکثر است (از نظر سبک زندگی، عقاید و مطالبات) که محال است یک نفر بتواند همه‌ی این «من»های متفاوت را نمایندگی کند. رهبری که ادعای نمایندگی همه را دارد، در چشم سوژه‌ی آگاه، به یک «مدعی دروغین» یا یک «بازیگر نابلد» بدل می‌شود که سعی دارد نقشی بزرگتر از توانش ایفا کند.

  1. خصوصی‌سازی کنشگری

در این لایه، باید به این پارادوکس بپردازیم که چگونه فردباوری، اعتراض را از «خیابان» (ساحت جمعی) به «اتاق خواب» (ساحت خصوصی) منتقل کرده است.

کنشگری مبل‌نشین: نگاه فردی سوژه‌محور تمایل دارد هزینه را به حداقل برساند. او در خلوت خود و با گوشی هوشمندش، تندترین شعارها را می‌دهد. این «تخلیه‌ی روانیِ فردی» باعث می‌شود که فشار ساختاری برای عمل واقعیِ جمعی کاهش یابد. فرد می‌تواند تصور می‌کند با یک «توییت» یا «استوری»، سهم خود را از انقلاب ادا کرده است.

کالایی‌شدن اعتراض: در جامعه‌ای که فردباوری با مصرف‌گرایی گره خورده، حتی اعتراض هم به یک «کالا» برای پرستیژ فردی تبدیل می‌شود. افراد با حضور در تجمعات (به جای سازماندهی انقلاب)، به دنبال کسب «تجربه‌ی زیسته» یا ثبت لحظات هیجان‌انگیز برای هویت مجازی خود هستند. این یعنی «انقلاب» به جای آنکه یک هدف سیاسی باشد، به یک «ایونتِ» فرهنگی-هویتی تبدیل می‌شود که تاریخ انقضای کوتاهی دارد.

  1. اعتماد مخدوش و «معمای زندانی»

فردباوریِ افراطی در ایران با یک بحران اخلاقی به نام «زوال سرمایه‌ی اجتماعی» همراه شده است. در اینجا می‌توان به نظریه‌ی بازی‌ها ارجاع داد:

انقلاب بزرگترین نمونه‌ی «کنش جمعی» است که در آن اگر همه با هم هزینه بدهند، همه برنده می‌شوند؛ اما اگر یک نفر هزینه بدهد و بقیه در خانه بمانند، آن یک نفر نابود می‌شود. در یک جامعه‌ی اتمیزه و فردگرا، هیچ‌کس به دیگری اعتماد ندارد که «اگر من به خیابان بروم، آیا تو هم می‌آیی؟». این ترس از «تنها ماندن در برابر سرکوب»، محصول مستقیم فردباوری است. سوژه می‌تواند با خود می‌گوید: «چرا من اولین نفر باشم که هزینه می‌دهد؟». این محاسبات عقلانی فردگرایانه، ترمز قطعیِ هرگونه حرکت انقلابی است.

 

 

بخش چهارم: پارادوکس فضای مجازی؛ از «تکثیر سوژه» تا «تصلب عمل»

اگر در قرن بیستم، «خیابان» و «کارخانه» مکان‌های استراتژیک شکل‌گیری انقلاب بودند، در قرن بیست و یکم، این فضا به «شبکه‌های اجتماعی» منتقل شده است. اما این انتقال، یک جابجایی ساده‌ی مکانی نبود؛ بلکه ماهیت «سیاست» را تغییر داد. در این بخش، بررسی می‌کنیم که چگونه فضای مجازی، سوژه‌باوری را به غایت خود رسانده و از این طریق، امکان وقوع انقلاب کلاسیک را سلب کرده است.

۱. حباب‌های پژواک و زوال «حقیقت مشترک»

سوژه‌باوری در فضای مجازی از طریق «الگوریتم‌ها» تقویت می‌شود. هر فرد در پیجی محصور شده است که تنها شنونده‌ی پژواک صداهای مشابه خود است.

تکه‌تکه شدن واقعیت: برای وقوع یک انقلاب، جامعه باید بر سر یک «بحران مرکزی» توافق کند. اما در فضای مجازی، واقعیت تکه‌تکه است. سوژه فردگرا در دنیای «تایم‌لاین» خود زندگی می‌کند. برای یکی، بحران اصلی «محیط زیست» است، برای دیگری «حجاب اجباری» و برای آن یکی «سقوط بورس».

بی‌اعتباری مرجعیت: در این فضا، هر سوژه خود را منبع خبر و تحلیل می‌داند. این تکثر رادیکال باعث می‌شود که هیچ «روایت واحدی» نتواند اکثریت مطلق جامعه را زیر یک پرچم جمع کند. انقلاب در غیاب یک «کلان‌روایت وحدت‌بخش»، تنها به مجموعه‌ای از اعتراضات پراکنده و گاه متضاد تبدیل می‌شود.

۲. کنشگری نمایشی و تخلیه‌ی کاذب انرژی

گی دوبور در نظریه «جامعه نمایش» اشاره می‌کند که در جهان مدرن، همه چیز به «تصویر» تبدیل می‌شود. در ایران معاصر، این پدیده به وضوح در پیوند با سوژه‌باوری دیده می‌شود.

ارضای وجدان در فضای دیجیتال: سوژه با انتشار یک هشتگ یا تغییر عکس پروفایل، دچار نوعی «کاتارسیس» یا تخلیه‌ی روانی می‌شود. او احساس می‌کند که «وظیفه‌ی تاریخی» خود را انجام داده است. این ارضای کاذب، انگیزه برای حضور در «میدان واقعی» (که پرخطر و هزینه‌زاست) را به شدت کاهش می‌دهد.

سانتی مانتالیسم اعتراض: در اینستاگرام، اعتراض به یک امر «زیبا» و «فوتوژنیک» تبدیل شده است. سوژه به جای آنکه به دنبال «تغییر موازنه قدرت» باشد، به دنبال «ثبت لحظه‌ی معترضانه» است. وقتی انقلاب به «ژست» تقلیل یابد، خاصیت براندازی خود را از دست می‌دهد و به بخشی از صنعت سرگرمی یا هویت‌سازی شخصی تبدیل می‌شود.

۳. تضادِ «زمان مجازی» با «صبر انقلابی»

انقلاب، پروژه‌ای زمان‌بر، فرساینده و نیازمند استقامت تشکیلاتی است. اما فضای مجازی، سوژه‌ای «بی‌صبر» و «لذت‌جو» تربیت کرده است.

دیکتاتوری لحظه: در فضای مجازی، عمر هر ترند یا بحران تنها چند روز است. سوژه فردگرا مدام از یک هشتگ به هشتگ دیگر کوچ می‌کند. این «شتاب‌زدگی دیجیتال» مانع از آن می‌شود که یک حرکت اعتراضی، عمق استراتژیک پیدا کند.

فروپاشی در اولین بن‌بست: از آنجا که سوژه به دنبال «نتیجه‌ی فوری» است، به محض آنکه حرکت انقلابی با اولین سد سخت سرکوب مواجه شود یا در کوتاه‌مدت به پیروزی نرسد، سوژه دچار سرخوردگی شده و به پیله‌ی خصوصی خود بازمی‌گردد. انقلاب‌های کلاسیک محصول «ایستادگی در زمان بلند» بودند، اما سوژه‌باوریِ مجازی، محصول «لذت در لحظه» است.

۴. نظارت همگانی و خود-سانسوریِ ناشی از فردگرایی

در حالی که تصور می‌شد اینترنت ابزار آزادی است، اما به ابزارِ «نظارتِ پان‌اپتیکونی» تبدیل شد. سوژه‌ی فردگرا که هویت و رزومه‌ی خود را در فضای مجازی ساخته است، به شدت نگران «آینده‌ی شخصی» خویش است.

او می‌داند که هر ردپای دیجیتالی می‌تواند به قیمت از دست دادن شغل، تخصص یا امکان مهاجرتش تمام شود. اینجا فردباوری در قالب «محافظه‌کاری مدرن» ظاهر می‌شود. فرد به جای آنکه در یک جمع بی‌نام‌ونشان ذوب شود، نگران پروفایل مشخص و شناسنامه‌دار خویش است. این «ترس شناسنامه‌دار»، سوژه را وادار می‌کند که اعتراضش را در سطح نمادین نگه دارد و از ورود به فاز عملیاتیِ جدی انقلاب اجتناب کند.

 

 

بخش پنجم: نتیجه‌گیری؛ انقلاب در عصرِ «اتم‌های ناراضی»؛ امتناع یا دگردیسی؟

ما در این جستار استدلال کردیم که چگونه چرخشِ هستی‌شناختی از «امر جمعی» به «سوژه‌باوری فردگرایانه»، قواعد بازی سیاسی را تغییر داده است. اکنون در پایان، باید به این پرسش پاسخ دهیم که آیا این فردباوری به معنای مرگِ همیشگیِ تغییرات بنیادین است، یا اینکه ما صرفاً در حال تجربه کردن یک «دوران گذار» در مفهوم انقلاب هستیم؟

۱. پارادوکسِ «نظم کهنه» و «سوژه‌ی نو»

بحران اصلی در ایران معاصر، شکاف عمیق میان یک ساختار کلاسیک (که با منطق قدرتِ قرن بیستمی حکمرانی می‌کند) و یک جامعه‌ی سیال و فردگرا (که با منطق قرن بیست و یکمی زندگی می‌کند) است. امتناع انقلاب از همین‌جا ناشی می‌شود: سوژه فردگرا، ابزارهای کلاسیک انقلاب (مانند فداکاری توده‌ای، سازماندهی هرمی و خشونت سازمان‌یافته) را نمی‌پسندد و حتی از آن‌ها می‌ترسد، اما در عین حال، هیچ ابزار جایگزینی برای جابجایی قدرت پیدا نکرده است. نتیجه، نوعی «تعلیق تاریخی» است؛ وضعیتی که در آن نه ساختار می‌تواند جامعه را به عقب براند و نه جامعه می‌تواند ساختار را به طور کامل پشت سر بگذارد.

۲. از «سیاستِ بزرگ» به «سیاستِ زندگی»

آنتونی گیدنز از مفهومی به نام «سیاست زندگی» یاد می‌کند. در این نوع سیاست، هدف دیگر لزوماً تغییر رژیم یا ساختار کلان قدرت نیست، بلکه بازپس‌گیریِ «حقِ بر خویشتن» و سبک زندگی است.

تحلیل ما نشان می‌دهد که در ایران، فردباوری باعث شده است که «انقلاب» از یک فعل سیاسیِ ناگهانی، به یک فرایند فرسایشیِ فرهنگی تبدیل شود. سوژه‌ها به جای یورش به کاخ‌ها، به یورش به هنجارها روی آورده‌اند. اگرچه این روند از منظر کلاسیک «انقلاب» محسوب نمی‌شود، اما در میان‌مدت، می‌تواند مسبب تغییرات بنیادین گردد. با این حال، مشکلِ این مدل از تغییر، «بی‌سر بودن» و «کندی بیش از حد» آن است که ممکن است در تقابل با بحران‌های فوری (مثل فروپاشی اقتصادی)، جامعه را به جای انقلاب، به سمت «فروپاشی اجتماعی» سوق دهد.

۳. بن‌بست فداکاری و معمایِتغییر

بزرگترین مانع برخاسته از فردباوری، «بحران هزینه‌پردازی» است. وقتی «من» به غایتِ زندگی تبدیل شود، هیچ عقلانیتی حکم نمی‌کند که این «من» برای یک «ما»یِ انتزاعی فدا شود. در نتیجه، جنبش‌های پسا-فردگرا در ایران، جنبش‌هایی هستند که در لحظه‌ی «شدت یافتن خطر»، به سرعت به لایه‌های زیرین بازمی‌گردند. این اتمیزه شدن، اگرچه جامعه را در برابر سرکوب یکپارچه «نامرئی» می‌کند، اما همزمان قدرت «ضربه نهایی» را نیز از آن می‌گیرد.

۴. جمع‌بندی نهایی: فرجام سوژه‌باوری در ایران

انقلاب در ایران ممتنع است، نه به این دلیل که مردم راضی هستند یا نه، بلکه به این دلیل که «مردم» به مثابه یک کل واحد و منسجم، جای خود را به «افراد» به مثابه مجمع‌الجزایر معترض داده‌اند. فردباوری از یک سو راه استبداد توده‌ای را می‌بندد، اما از سوی دیگر راه جمعی را نیز سنگلاخ می‌کند.

شاید بتوان گفت ما در دوران «انقلاب‌های خرد» یا «مقاومت‌های مویرگی» هستیم؛ جایی که تغییر نه از طریق یک انفجار بزرگ در مرکز، بلکه از طریق هزاران بریدگی کوچک در بدنه اتفاق می‌افتد. با این حال، تا زمانی که سوژه‌ی ایرانی نتواند میان «فردیت خود» و «ضرورت پیوند جمعی» یک پل مستحکم بزند، امتناع انقلاب به عنوان یک واقعیت جامعه‌شناختی تداوم خواهد یافت. ما با جامعه‌ای روبرو هستیم که «نمی‌خواهد» به شکل قدیمی زندگی کند، اما به دلیل «حبس شدن در سوژه‌باوری خویش»، هنوز «نمی‌تواند» به شکل یک جامعه جدید متولد شود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)