
Photo Courtesy: IMAGO/ZUMA Press Wire
چرا به یک آنتیمیلیتاریسمِ جدید نیاز داریم۱؟
بیانیهای از گروه چپ مداخلهگر۲ – شاخهی فرانکفورت
ND-Journalismus Von Links | April 26 , 2026
ترجمه: متین شریفی
کارگاه دیالکتیک | ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
مقدمهی تارنمای منتشرکنندهی بیانیه: جنگها در سوریه، اوکراین، غزه، لبنان و ایران، در سطح بینالمللی دستگاهِ مختصاتِ چپِ را بهشدت برهم زدهاند. ایالاتِ متحده، که پیشتر نیز در دورانِ اوباما و بایدن جنگهایی مغایر با حقوقِ بینالملل بهراه انداخته بود، امروز از یک جنگِ صلیبیِ نژادپرستانه علیهِ جهانِ اسلام سخن میگوید. اتحادیهی اروپا نیز، که در جریانِ جنگِ غزه نشان داد حقوقِ بینالملل تا چه اندازه برایش بیاهمیت است، اکنون در پیِ تسلیحِ گستردهی نظامی است تا بتواند در این «آکواریومِ کوسههای جهانی» از خود محافظت کند. از سوی دیگر، روسیه نیز در اوکراین و سوریه، چهرهی خود را به عنوان یک قدرتِ منطقهایِ ارتجاعی تثبیت کرده است. آشکار است که امپریالیسمِ امروز، چهرههای متعددی دارد. بااینحال، هنوز کم نیستند نیروهای چپی که گمان میکنند باید جانبِ این یا آن دولت را بگیرند: احزابِ چپِ اسکاندیناوی ناگهان دلبستهی ناتو شدهاند و کمونیستهای جنوبِ اروپا، جنگِ روسیه را به «دفاعِ از خود» تعبیر میکنند. گروه «ای.ال فرانکفورت» مینویسد که باید از این منطق گسست. در برابرِ «رژیمِ جنگیِِ» جدیدِ قدرتمندان، باید یک «انترناسیونالِ فراریان از خدمت نظامی» (Deserteurs) یا امتناعکنندگان [از مشارکت در جنگ] شکل بگیرد.
————————————————————————-
با وقوع هر جنگ، صداهای دعوت به همبستگی با دولتها بلند میشوند؛
اما جریانهای چپ باید از تندادن به این منطق سر باز بزنند.
برای ما این اصل همچنان پابرجاست: خطِ اصلیِ منازعه نه میان دولتها و بلوکهای ژئوپولیتیکی، بلکه در جایی دیگر امتداد مییابد. این خط، بهگونهای متناقض و همواره محلِ کشاکش، میان فرودستان و فرادستان قرار دارد؛ میان آنان که زندگی را میآفرینند و از آن پاسداری میکنند، و آنان که از استثمار، تحقیر، سلبِ مالکیت و سرکوبِِ آن سود میبرند.
جنگْ ابزار تازهای در ساماندهیِ منازعات میان قدرتها نیست؛ بلکه همواره وسیلهای بوده است در دستِ قدرتمندان، حاکمان و صاحبانِ امتیاز (یا آنان که سودای چنین جایگاهی را دارند) تا بر کسانی که در برابرشان مقاومت میکنند، سلطه بیابند. جنگ از دیرباز در خدمتِ دولتهای کانونی (متروپل) بوده است تا در ساختار جهانیِ قدرت و تولید، سلطهی خود را بر جوامع پیرامونی، تثبیت کنند. جنگ رادیکالترین شکلِ سرکوب است. اما اگر جنگهای کنونی، از این حیث، در امتداد مستقیمِ همان جنگهای امپریالیستی–سرمایهدارانهی گذشته قرار میگیرند، پس چرا اکنون به یک جنبش جدید ضدجنگ (آنتیمیلیتاریسمِ نوین) نیاز داریم؟
وضعیتِ جنگیِ حاکم بر زندگی روزمره
میتوان به شمار بیسابقهی جنگها در سال ۲۰۲۵ اشاره کرد. در عین حال که میدانیم که زندگی و رنجِ انسانی را نمیتوان کمیسازی کرد. میتوان با اشاره به پایانِ یک دورانِ سلطهی جهانی، جنگها را بهسان نشانههای یک گذار، یک بازآراییِ نوین خصلتبندی کرد. ولی درعینحال میدانیم که حتی در همان دورانِ پیشین هم جنگها جریان داشتند، هرچند بیشتر در قالبِ «عملیاتهای پلیسی». همچنین میتوان به خطوط قرمزِ بیشماری اشاره کرد که با تخطیات مکرر اکنون بیمعنا شدهاند؛ یا این واقعیت که حقوقِ انسانیای که با تلاشها و مجاهدتهای بسیار بهدست آمده بودند، دیگر ارج و اعتباری ندارند. اما این را هم میدانیم که آن مرزهای انسانیت یا خطوطِ قرمزِ مورد ادعای دولتها، تنها امروزه زیر پا گذاشته نشدهاند؛ بلکه در مناطقی از جهان که خارج از کانونِ توجهِ آلمان بودهاند، اساسا هیچگاه بهطور جدی ترسیم نشده بودند.
پس، بهجای همهی اینها مایلیم بگوییم: هر جنگِ جدید، خود بهانهی کافی برای یک جنبش ضدجنگ است. یا اینکه: همیشه زمانِ مناسبی برای جنبش ضدجنگ است. گسترش منطق جنگ را میتوان این گونه توصیف کرد: هر جنگی مقدمهی یک «صلحِ جدید» است، صلحی که البته خود مقدمهی یک «جنگِ تازه» است؛ و این داعیه که: گسترش تسلیحات نظامی، افزایش آمادگیِ رزمی و نظامیسازی، یگانه راهِحلِ بحرانهای بیشمارِ زمانهی ما هستند. ما، به تبعیت از رائول سانچز سدیو۳، این وضعیت را «رژیمِ جنگی» (Kriegsregime) مینامیم. منظور ما از این اصطلاح، شیوهای از حکمرانی و سازوکارِ سلطه است که فراتر از مرزهای ملی عمل میکند و صرفاً به نهادهای دولتی محدود نمیشود. «رژیمِ جنگی» در همهچیز و همهجا رسوخ میکند؛ هم جامعه و هم افراد، در درونِ این رژیم شکل مییابند، با آن سازگار میشوند، و از آنها انتظار میرود که با آن موافقت کرده و داوطلبانه مطیعِ آن گردند. فضای عملِ این رژیم تنها جبهههای جنگ نیست، بلکه زندگیِ روزمره، محیطهای کاری و روابطِ ما را نیز در بر میگیرد؛ حتی اگر هزاران کیلومتر از خطِ مقدم فاصله داشته باشیم.
اگر این گزاره درست باشد که «رژیمِ جنگی» شرایطی را ساختاربندی میکند که مبارزاتِ اجتماعی در درونِ آنها جریان مییابند، در این صورتْ استراتژی ضدجنگ (آنتیمیلیتاریسم) نباید صرفاً در حد یک صورتبندیِ نظری باقی بماند، بلکه باید به کنش و پراکسیس بدل شود. با این حال، مقصودِ ما بههیچوجه این نیست که مسالهی جنگ، تنها مسالهی تعیینکنندهی زمانهی ماست و یا اینکه همه باید صرفاً بر آنتیمیلیتاریسم تمرکز کنند؛ بلکه معتقدیم که باید مبارزاتمان را در تمامی عرصههای اجتماعی و سیاسی، بهسان مبارزاتی ضدِجنگ پیش ببریم. چرا که «رژیمِ جنگی» نهتنها در کلِ جامعه رسوخ میکند، بلکه هجمهایست علیه تمامِی آنچه تا کنون ازطریق مبارزات جمعی بهدست آمده است. ضرورتِ جنبش ضدجنگ از اینجا برمیآید.
ما بر این باوریم که مخالفت با جنگ میتواند به «نقطهی تبلورِ» مخالفت با همان مناسباتی بدل شود که جنگ را پدید میآورند. یک جنبشِ ضدجنگ نباید جنبشی محدود به یک حوزهی خاص باشد، بلکه در مواجهه با حادشدنِ شرایط عام زندگی در ذیلِ «رژیمِ جنگی»، میتواند به «جنبشِ جنبشها» بدل گردد.
تعهد به چنین وظیفهای از دو جهت دشوار است. از یک سو، این مسئله گریبانگیرِ خودِ ما بهعنوانِ جریانِ چپ است. چون ما همچنان یک اقلیتِ کوچک و رادیکال هستیم؛ و نهتنها تعدادمان اندک است، بلکه همواره و بیش از پیش، خود را در دامِ «آغوشِ گرمِ حاکمان» گرفتار میبینیم. در همان حال، منطقِ دشمنمحور و آن پرسشِ معطوف به قدرت که: «در کدامیک از این دو جبهه ایستادهای؟»، نگاهی که بر نفیِ جبههی سوم یا موضعِ سوم پافشاری میکند، مدام و با هر تنشِ اجتماعیِ جدید، ما را از نو بهمصاف میطلبد. از سوی دیگر، انترناسیونالیسم و ضدامپریالیسمِ نسلِ ۱۹۶۸ دیگر نمیتواند چارچوبِ مرجعی برای یک «پراکسیسِ ضدِجنگ» در روزگارِ ما باشد. انترناسیونالیسمِ قدیم، با آن جهتگیریاش بهسوی پروژههای «رهاییبخشِ» دولتمحور، اکنون فرسوده و ناکارآمد شده است. البته این بدان معنا نیست که بیتأثیر بوده است: مبارزاتِ ضداستعماری، خواستِ آزادیِ تردد، و اعتصابات و مبارزاتِ دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ در «شمالِ جهانی»، توانستند سرمایه و سلطهی سیاسی را تحت فشار قرار دهند. درست بههمین دلیل است که امروزه این راهبرد برای دولتهای ملی اهمیتِ بیشتری یافته است که زنجیرههای تأمین و جریانِ کالاها را در سطحی فراملی مدیریت کنند، نه اینکه تولید و رقابتِ میانِ جناحهای مختلفِ سرمایه را صرفاً در سطح ملی سازمان دهند.
وجهمسلم آن است که مناسباتِ بنیادینِ سلطه، نظیرِ سرمایه، استثمار، جنگ و سیاستِ دولتی، یا به شکلی فراملی سازمانیافتهاند و یا در فرایندهایی فراملی ادغام شدهاند. «رژیم جنگی»، هرچند در ابعادِ محلی و منطقهای بهشکلهای متفاوتی تبلور مییابد، اما در سراسر جهان گسترش یافته است.
برای رهایی از این وضعیت، و برای آنکه بتوان در برابر آن ایستادگی کرد، ما ناگزیریم از «منطقِ دولتمحور» غالب که میخواهد انتخاب میانِ اردوگاههای ژئوپلیتیکی رقیب را به ما تحمیل کند، فاصله بگیریم. ما خود را بخشی از یک کلیتِ اجتماعی که در برابرِ کلیتی دیگر صفآرایی کرده است، نمیدانیم. بلکه خود را بخشی از یک جنبشِ جهانی میبینیم که میکوشد تضادهای جهانِ معاصر را بهمثابهی منازعهای میانِ فرودستان و فرادستان صورتبندی کند.
در مقابل این منطق دولتمحور، به عنوانِ نیروهای کمونیست، ما یک استراتژیِ دوگانه را پیشنهاد میکنیم: از یکسو، در امتداد سنتِ ضدجنگ، با دشمنِ اصلی در کشورِ خود مبارزه کنیم؛ و از سوی دیگر، با مبارزانِ آنسویِ جبهه پیوند و همبستگی برقرار سازیم. این رویکرد همچنین پاسخ ماست به تمامیِ دشمنانِ سیاسیمان، و نیز به آن رفقایی که از ما میخواهند تا لزوماً یکی از دو سمت را برگزینیم. چون ما سمتِ خود را برگزیدهایم: امتناع فراملی از خدمت نظامی (مشارکت در جنگ) و نفی جنگطلبی در تمامیِ جبهههای نبرد.
در نظر ما، فرار/تمرد از خدمت نظامی (Desertation) عنصری از یک جنبشِ ضدِجنگ است. اما این جنبش، به همان اندازه، باید یک جنبشِ اجتماعیِ برسازنده نیز باشد؛ بدینمعنا که در دلِ همان حرکتِ اعتراضی علیهِ وضعِ موجود، در پی ساختن شکلی نو از زیستِ اجتماعی باشد. از این منظر، مسئله تنها بر سرِ امتناع نیست، بلکه بر سرِ ساختن نیز هست؛ نه فقط بر سرِ آنتاگونیسم (تخاصم)، بلکه همچنین بر سرِ تدارک پذیرش عمومی [هژمونی].
جنگ بهمنزلهی پاسخی به بحران
ما جنگها را صرفاً تجلیِ تضاد میانِ نظامهای ارزشی یا بازتابِ ویژگیهای شخصیتیِ رهبران نمیدانیم. همچنین در جنگها مسئله اساساً بر سرِ انسانها یا حقوقِ آنان نیست. بلکه جنگها تجلیِ منافعِ اقتصادی و راهبردهای سیاسی قدرتطلبانهاند؛ جنگ درعینحال مجراییست برای واکنش نشاندادن به بینظمیِ جهانی و وضعیتِ بحرانیِ موجود. جنگ را باید همچون ابزاری برای گسترشِ سلطه بر زندگی فهمید. از همینرو، جنگها اساساً متاثر از ایدئولوژیهایی هستند که دستهبندی سلسلهمراتبی میانِ انسانها را تجویز کرده و انسانها را به دستههای «مفید»، «مازاد» یا حتی «مضر» تقسیم میکنند.
دینامیزم کنونیِ حاکم بر جهان، که بر مدارِ آمادگیِ رزمی، جنگافروزی و تقابلِ نظامی میچرخد، به شکلی تصادفی بر سرِ جهان آوار نشده است. بلکه از آنجا که جهان پیشاپیش با بحرانهای متعدد و فراگیری روبرو بوده، این روند جنگی دقیقاً پاسخی به گسترش آن بحرانهاست. با نظر به روند افزایشِ رویدادهای فاجعهبار و پیشبینیناپذیر، که نابودیِ فزآیندهی زیستبومِ زمین نیز آنها را تشدید میکند، مسالهی امنیتِ زنجیرههای جهانیِ تأمین و مسیرهای تجاری، که بیثباتیِ آنها در خلالِ همهگیریِ کرونا و در پیِ جنگِ اوکراین آشکار شد، بار دیگر به مرکزِ استراتژیهای سیاستِ جهانی بازگشته است. در مواجهه با آشوبِ فزایندهی سیارهای، بیم آن میرود که این روند در آینده باز هم حادتر شود. این مساله همچنین شاملِ تضمینِ دسترسی به موادِ خام برای «تکنولوژیهای سبز» نیز میشود؛ فناوریهایی که به نوبهی خود، وابسته به دستاندازی به منابعِ طبیعی و استثمارِ آنها هستند.
و بدینترتیب، ما در آستانهی نظمی چندقطبی قرار گرفتهایم؛ نظمی که خود را در قالبِ کشمکشهای آشکارِ قدرت و نیز جنگهای سرزمینی نمایان میکند. در این میان، مساله چیزی کمتر از بازآراییِ کاملِ مناطقی همچون خاورمیانه یا قارهی آمریکا نیست. اکنون دیگر منافعِ اقتصادی و قدرتطلبیهای سیاسی، بهندرت پشتِ لفاظیها دربارهی دموکراسی و مذاکره پنهان میشوند. قدرتِ نرم جای خود را به تهدیدهای علنی داده است و حقوقِ بینالملل و حقوقِ بشر، در برابرِ دیدگانِ همگان، نقض و تضعیف میگردند. آنچه حاکم است، تنها قانونِ زور است.
و در نهایت، جنگ همواره ابزاری بوده است تا از یکسو، نوعی اجماعِ اجتماعی و وحدتِ سیاسیِ ملی/ناسیونالیستی ایجاد شود؛ و از سوی دیگر، سلطهی استثمارگرانه بر زندگی و قابلیتِ بهرهکشی از زندگان تشدید گردد. جنگ پاسخیست به بحرانِ مشروعیتِ نظام سلطه؛ بحرانی که هم در دموکراسیهای لیبرال و هم در دولتهای اقتدارگرا، پیوسته شدت یافته است. از اینرو، جنگ صرفاً محصولِ منافعِ فردی، یا الزاماً ناشی از میل به خشونت و یا تنها نتیجهی عطشِ قدرتِ دولتها نیست. جنگ همچنین یک حادثه، یک استثنایِ تأسفبار یا تخطی از قاعده هم بهشمار نمیآید. جنگ نه صرفاً ادامهی سیاست با ابزارهایی دیگر است، و نه ادامهی سرمایهداری به شیوهای دیگر. جنگ، یک راهحلِ ظاهراً قاهر و فراگیر است؛ کارتی برنده برای مدیریت بحرانهایی که سرمایهداری بهطور ادواری و پیوسته بازتولید میکند.
نیرویی که به شکلی استراتژیک به مقاومت [در برابر گسترش «رژیم جنگی»] برخیزد، تنها میتواند نیرویی «جمعی» باشد؛ همچنان که نیروی آغازگرِ یک نظم نوینْ تنها میتواند نیرویی «جمعی» باشد. ما باید بر سرِ این «امرِ مشترک» با یکدیگر به بحث بنشینیم و دربارهی آن توافق کنیم. چپی که در دورانِ جنگزدهی کنونی بهسر میبرد، باید به این ضرورت آگاه شود و بر مبنای آن سازمان یابد. چپی که میخواهد «فرزندِ زمانهی خویش» باشد، ناگزیر باید چپی ضدِجنگ باشد. زیرا جنگ، همواره جنگی علیهِ ما نیز هست. و مبارزاتِ ما نیز همواره مبارزاتی علیهِ جنگ و علیهِ عللِ پدیدآورندهی آناند.
—————————————————————-
پینوشت: عکس عنوانبندیْ برگرفته از وبسایت منتشرکنندهی بیانیه است. در توضیح این عکس چنین آمده است: «اعتصاب عمومی سپتامبر ۲۰۲۵ در ایتالیا، در اعتراض به جنگ غزه و حمایت دولت جورجا ملونی از اسرائیل». Photo: IMAGO/ZUMA Press Wire
پانویسها:
۱ Warum wir einen neuen Internationalismus brauchen? interventionalistische Linke – Frankfurt/Main, nd-Journalismus von Links, 26.04.2026
2 گروه ای.ال فرانکفورت (iL FFM) در اواسط ماه مه ۲۰۲۶ مجموعهمقالاتی را با عنوان «تمرد کنید! چشماندازهای جنبش ضدِجنگ در دورانِ جنگزدهی کنونی» (انتشارات Unrast) در دست انتشار دارد. این گروه با انتشار این کتاب، در پیِ فراخوان برای شکلگیری یک جنبشِ وسیعِ اجتماعی علیه روند فزآیندهی تسلیح نظامی و نظامیسازی و نظامیگری است.
۳ Raúl Sánchez Cedillo

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.