
سودآوری نوین: تبدیل دادههای رفتاری انسانی به مالکیت خصوصی
سرمایهداری نظارتی را اگر صرفاً بهعنوان پدیدهای «جدید» در نظر بگیریم، تحلیل ما سطحی و ناقص خواهد بود. این شکل از سازمانیابی اقتصادی را باید در امتداد همان منطق بنیادینی فهمید که کارل مارکس در نقد خود از سرمایهداری تشریح میکند: حرکت بیوقفهی سرمایه برای تبدیل پول به پول بیشتر، یا همان مدار M–C–M′. آنچه تغییر کرده، نه اصل این منطق، بلکه دامنه و ابزارهای آن است. سرمایه دیگر تنها به کارخانه، کارگاه یا حتی بازار کار محدود نیست؛ بلکه به درون زندگی روزمره، رفتار، احساسات و حتی الگوهای توجه انسان نفوذ کرده است.
در این چارچوب، ظهور شرکتهایی مانند Google، Meta، Amazon، Uber و TikTok را باید بهعنوان مرحلهای از تکامل سرمایه در نظر گرفت، نه انحرافی از آن. این شرکتها نشان میدهند که چگونه سرمایه، برای افزایش سود، بهطور مداوم به حوزههای جدیدی از حیات اجتماعی نفوذ میکند و آنها را به منابع استخراج ارزش تبدیل میسازد.
در سرمایهداری کلاسیک، نیروی کار اصلیترین منبع تولید ارزش بود. کارگر نیروی کار خود را میفروخت و سرمایهدار از طریق کنترل ابزار تولید، ارزش اضافی را تصاحب میکرد. اما در سرمایهداری نظارتی، این رابطه گسترش یافته است. اکنون فعالیتهایی که خارج از کار مزدی انجام میشوند—از جستجوی ساده در اینترنت گرفته تا لایک کردن، اسکرول کردن، مکالمه و حتی مکثهای کوتاه بر روی یک تصویر—همگی به دادههایی تبدیل میشوند که قابلیت استخراج، تحلیل و فروش دارند. در نتیجه، انسان نهتنها در مقام کارگر، بلکه در مقام «زیستکننده» نیز در فرآیند تولید ارزش دخیل میشود، بدون آنکه در این تولید سهمی آگاهانه یا جبرانی متناسب داشته باشد.
این تحول را میتوان بهعنوان شکل جدیدی از آنچه مارکس «انباشت اولیه» مینامید در نظر گرفت. در گذشته، زمینهای اشتراکی محصور میشدند و مردم از دسترسی به آنها محروم میگردیدند تا به نیروی کار مزدی تبدیل شوند. امروز، آنچه محصور میشود نه زمین، بلکه تجربهی انسانی است. دادههای رفتاری که از فعالیتهای روزمرهی افراد استخراج میشوند، به مالکیت خصوصی شرکتها درمیآیند و به سرمایه تبدیل میشوند. کاربران، بدون دریافت دستمزد، در حال تولید مادهی خامی هستند که در بازارهای پیشبینی و تبلیغات به فروش میرسد. این فرایند نوعی تصاحب است که در ظاهر بهعنوان «استفاده از خدمات رایگان» پنهان میشود، اما در واقع رابطهای عمیقاً نابرابر را بازتولید میکند.
نمونهی بارز این منطق را میتوان در عملکرد Google مشاهده کرد. این شرکت با در اختیار داشتن دادههای گسترده از جستجوها، موقعیت مکانی و ارتباطات کاربران، به نوعی انحصار اطلاعاتی دست یافته است. الگوریتمهای آن تعیین میکنند که چه چیزی دیده شود و چه چیزی در حاشیه بماند. این امر نهتنها رقابت را در بازار تضعیف میکند، بلکه ساختار دسترسی به دانش و آگاهی را نیز شکل میدهد. کسبوکارها برای بقا ناگزیرند خود را با این الگوریتمها تطبیق دهند، و هر تغییر در آنها میتواند سرنوشت اقتصادی آنها را دگرگون کند.
در مورد Meta، منطق سود بهصورت مستقیم به دستکاری توجه و احساسات گره خورده است. الگوریتمهای این پلتفرمها بهگونهای طراحی شدهاند که محتوای هیجانی، جنجالی و قطبیکننده را تقویت کنند، زیرا این نوع محتوا تعامل بیشتری ایجاد میکند و در نتیجه ارزش تبلیغاتی بالاتری دارد. پیامد این روند، افزایش اضطراب و افسردگی، بهویژه در میان جوانان، و همچنین تشدید شکافهای اجتماعی و سیاسی است. در اینجا، سرمایه نهتنها از رفتار، بلکه از وضعیت روانی انسان نیز ارزش استخراج میکند.
در Amazon، سرمایهداری نظارتی بهطور عریانتری به حوزهی کار بازمیگردد. کارگران در انبارها تحت نظارت دائمی قرار دارند؛ هر حرکت آنها ثبت و ارزیابی میشود و فشار برای افزایش بهرهوری بهطور مداوم تشدید میگردد. در عین حال، این شرکت از دادههای فروشندگان مستقل استفاده میکند تا محصولات موفق را شناسایی کرده و نسخههای مشابه را تولید کند، که به حذف رقبا میانجامد. در اینجا، نظارت نهتنها ابزار کنترل نیروی کار، بلکه وسیلهای برای تمرکز هرچه بیشتر سرمایه است.
در پلتفرمی مانند Uber، کنترل بهصورت کامل الگوریتمی شده است. رانندگان با سیستمی مواجهاند که قواعد آن شفاف نیست، اما درآمد و شرایط کاری آنها را تعیین میکند. قیمتگذاری پویا، تغییرات ناگهانی در تقاضا و عدم تضمین درآمد، همگی ریسک را از شرکت به کارگر منتقل میکنند. کارگر در اینجا به واحدی دادهای تبدیل میشود که توسط الگوریتم مدیریت میشود، بدون آنکه امکان چانهزنی واقعی داشته باشد.
در نهایت، TikTok نشان میدهد که این منطق تا چه حد میتواند به مهندسی رفتار نزدیک شود. الگوریتمهای پیشرفتهی این پلتفرم بهگونهای عمل میکنند که کاربران را در چرخهای از مصرف بیپایان محتوا نگه دارند. این امر نهتنها به ایجاد وابستگی رفتاری منجر میشود، بلکه الگوهای توجه و حتی سلیقههای فرهنگی را نیز شکل میدهد. در اینجا، سرمایه در حال بازتولید خود از طریق بازتولید ذهن و ادراک انسان است.
تمام این نمونهها نشان میدهند که سرمایهداری نظارتی در پی حل بحرانهای سرمایهداری نیست، بلکه تلاشی برای تعویق آنها از طریق گسترش حوزهی استثمار است. اما همین گسترش، تناقضها را تشدید میکند. تمرکز شدید داده و قدرت در دست تعداد محدودی از شرکتها، رقابت را محدود کرده و به شکلگیری انحصارهای پایدار انجامیده است. در عین حال، تبدیل انسان به منبع داده، سطحی عمیقتر از ازخودبیگانگی را ایجاد میکند؛ جایی که فرد نهتنها از محصول کار خود، بلکه از رفتار و تجربهی خود نیز جدا میشود.
ایدئولوژی «خدمات رایگان» این روابط را پنهان میکند. کاربران تصور میکنند که در یک مبادلهی منصفانه شرکت دارند، در حالی که در واقع در یک رابطهی نابرابر قرار گرفتهاند که در آن ارزش تولیدشده توسط آنها بهطور سیستماتیک تصاحب میشود. این همان چیزی است که مارکس از آن بهعنوان فتیشیسم کالا یاد میکرد: پنهان شدن روابط اجتماعی واقعی در پشت ظاهر بیطرف و فنی کالاها و خدمات.
در نهایت، سرمایهداری نظارتی را باید بهعنوان مرحلهای پیشرفته از همان نظامی دید که مارکس تحلیل کرده بود—نظامی که برای بقا مجبور است دائماً گسترش یابد، حتی اگر این گسترش به معنای نفوذ به درونیترین لایههای زندگی انسانی باشد. اما این گسترش، همانگونه که مارکس پیشبینی کرده بود، تناقضها را از بین نمیبرد، بلکه آنها را عمیقتر میکند. تلاش برای استخراج ارزش از هر لحظهی زندگی، به بیثباتی بیشتر، نارضایتی اجتماعی و بحرانهای جدید منجر میشود. به این معنا، سرمایهداری نظارتی نه راهحل بحران سرمایهداری، بلکه بیان پیشرفتهتر و حادتر همان بحرانهای درونی آن است.
حمید اخوی
۱۳ اردیبهشت
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.