به روایتِ هِگِل، ایرانیان نخستین متی‌اَند که سزاوارِ نامِ « به تماشا می‌گذارد؛ فرّهی و برتری‌ای که از
جانِ آزادِ ملت» گشته و بر تارکِ جهان ایستاده‌اند. او در سنجشِ شهریاریِ ایرانیان با دیگر قدرت‌ها،
شکوهی متمایز را مردمانِ این مرز و بوم جوشیده است. در این خاکِ کهن، هر فرد بر مدارِ تشخص و
استقلالِ خویش می‌گردد و آموزه‌هایِ آیین و آیینِ جهانداری، چرخ‌هایِ پیشرفت و پویایی را به گردش
درمی‌آورد.
زیرا ایرانی‌بودن نه برآمده از مرزهایِ لرزانِ خاک است و نه محصور در حصارهایِ فانیِ قدرت؛ بلکه
گوهری‌ست یگانه، ریشه در ساحتِ قدسیِ «راستی» و مأوایِ مستدامِ «آزادگی». هویتِ ما منشوری دیرینه
است که تجلیِ حق را از هزار سو به تماشا می‌خواند؛ روایتی سترگ که در آن، شکوهِ حماسه با جانِ
اخلاق، و توانِ دانش با شورِ عرفان، پیوندی اندام‌وار و ناگسستنی یافته است.

۱- فرهنگ؛ سنگرِ پایداری در برابر زوال
ایرانی‌بودن، فراتر از انتسابی سرزمینی، تجلّیِ شکوهمندِ وجدانِ تاریخی و اراده‌ی ملی است. این هویت،
میثاقی‌ست میان‌نسلی که در آن، «حقوقِ ملّت» نه در اوراقِ بی‌دوامِ قوانین، که در ژرفایِ جانِ مردمان ریشه
دارد. تاریخِ این مرزوبوم گواه است که در ساحتِ «خردِ سیاسی»، فرزانگانِ ما چگونه «فرهنگ» را به
سنگری در برابر زوالِ مُلک مبدل ساختند:
حکیمِ توس: که با پیوندِ «داد» و «مشروعیت»، حماسه‌ی ایستادگی را رقم زد. رودکیِ سمرقندی: که با بازیابیِ
خودباوریِ زبانی، هویتِ رو به زوال را حیاتِ مجدد بخشید. افصح‌المتکلمین، سعدی: که پس از بحرانِ ایلغار،
مدارا و تدبیرِ اجتماعی را بنیان نهاد. خداوندگارِ بلخ: که با خلقِ همبستگیِ فرامرزی، روحِ ایرانی را جهانی
ساخت.
کنشگریِ این نوابغ نشان داد که حتی در فرودستِ شکست‌های نظامی، می‌توان با تکیه بر «خردگرایی» و
«میراثِ مشترک»، قدرتِ عریانِ بیگانگان را در هاضمه‌ی نرمِ فرهنگ مُستهلک نمود و کیانِ یک ملت را از
فروپاشی رهاند.

۲ – بازگشت به خویشتن در پرتو عقلانیت
نوشتارِ حاضر، تلاشی‌ست برای بازخوانیِ این ریشه‌های کهن در پرتوِ عقلانیتِ معاصر؛ تا مبرهن سازد که
درختِ عدالت تنها زمانی به بار می‌نشیند که شیره‌ی حیاتِ خویش را از خاکِ اصیلِ هویت برگیرد و
شاخسارانش را در فراخنایِ «تخصص» و هوایِ «آزادی» بگسترد. هویتِ ملیِ ایرانیان، از دورانِ باستان تا
امروز، علی‌رغم تکانه‌های سهمگین، تداومی اصیل یافته است. این پیوستگی، در عبور از تعصباتِ کورِ قومی
و مذهبی و در گذر از سلطه‌های داخلی و خارجی، ریشه در «دردِ مشترک» و وجدانِ جمعیِ این سرزمین
دارد.

۳- بنیادِ خرد و میراثِ دانایی
بنیادِ این تبار بر «خرد» استوار است؛ خردی که نخستین بخششِ ایزدی و چراغِ راهِ جان است. این خرد
نخست در آموزه‌های «زرتشت» تجلی یافت که با تفکیکِ راستی از دروغ، اخلاق را بر مدارِ خردِ مینوی
بنا نهاد و سپس درمنشورِ «کورش بزرگ» به بار نشست؛ او که با رواداری و عدالت، خردِ سیاسی را
مایهٔ آسایشِ تبارِانسان ساخت. این خرد گاه در شورِ دادخواهیِ «مزدک» برای برابری تبلور یافت و گاه
در نگاهِ ژرف وهنرِ«مانی» که نور و دانایی را در ستیز با تاریکی ستود.
این میراث در درایتِ «ماندانا» تداوم یافت؛ او که با پی‌ریزیِ نخستین پیوندهای بلندنظری، بنیان‌گذارِ
هویتِ سیاسیِ این مرزوبوم گشت ودرتدبیرِهوشمندانه‌ی «بزرگمهر» استوارماند. این خرد گاه در شکاکیتِ
نجیبِ «خیام» شکوفا شد و گاه درآرمان‌شهرِاخلاقی و کلامِ استوارِ «نظامی گنجوی»؛ او که با پنج‌گنجِ
جاویدانش، حکمت و بزم و رزم را در پیشگاهِ خردِ بشری آراست.
از یک سو، خردِ عملی و نظام‌مند در میراثِ پیرانی چون «ابن‌سینا»، «رازی» و «خوارزمی» تبلور
یافت که یکی با کیمیاگری و طبابت و دیگری با منطقِ اعداد و جبر، هندسه‌ی جهان را بازشناختند. از دگر
سو، این دانش در کاخِ بلندِ «فردوسی» به دژی استوار بدل شد تا آدمی را از گزندِ اهریمنِ دروغ زنهار
دهد و او را به سوی ستایشِ جان‌آفرین رهنمون سازد.

۴ – روحِ پهلوانی و حماسه‌ی ایستادگی

روحِ پهلوانی در این خاک، نه یک پیشه، که انتخابی اخلاقی است؛ از قیامِ عدالت‌خواهانه‌ی «کاوه آهنگر» علیه
ضحاک تا جان‌فشانیِ «آرش» و رزم‌نامه‌ی «رستم دستان». این شکوه، در غریوِ شجاعتِ «آرتمیس» و

«گردآفرید» تداوم می‌یابد؛ آنان که با جانی بی‌باک، روحِ پهلوانیِ زنانِ این اقلیم را در کشاکشِ نبرد و دریاها
جاودانه کردند.
۱ / ۴ – از پایداریِ باستان تا عصرِ بیداری
این ایستادگیِ پولادین، از «آریوبرزن» در برابرِ یورشِ بیگانگان تا قامتِ استوارِ مصلحانِ بزرگِ تاریخ معاصر
ادامه دارد. در این میانه، نام «میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام فراهانی» به عنوان پاسدارِ استقلال در برابرِ نفوذِ استعمار
و «میرزا تقی‌خان امیرکبیر»، معمارِ نوینِ ایران و نمادِ مبارزه با رانت و نفوذِ اجنبی، چون خورشیدی
می‌درخشد؛ بزرگ‌مردانی که جانِ خویش را فدایِ اعتلایِ وطن و بیداریِ ملت کردند.
۲ / ۴- نمادهای مشروطه و حاکمیت ملی
این راه با سنگرهای تبریز در عصر مشروطه پیوند می‌خورد؛ آنجا که «ستارخان، سردار ملی» و «باقرخان،
سالار ملی»، نمادِ ایستادگی در برابر استبداد گشتند. این مسیرِ روشن به قامتِ استوارِ «پیرِ محمدِ احمدآباد،
مصدقِ بزرگ» می‌رسد؛ مظهرِ و نماد آزادی، استقلال ، عدالت و دموکراسی و حاکمیت ملی که زنجیرهای
استعمار را گسست. در کنار او، نامِ جاویدانِ «دکتر حسین فاطمی» می‌درخشد؛ وزیرِ عاشقی که با خونِ خویش،
پای پیمان‌نامه‌ی استقلالِ ایران را امضا کرد.
۳ / ۴- نگاهی به امروز
ایرانی برای حفظِ کیانِ ملی، ازخونِ خویش پلی می‌سازد تا مامِ میهن سرافراز بماند. امروزه نیز این پیوند
ناگسستنی است؛ چنانکه ایستادگی نیروهای مسلح ایران در برابر سلطه‌گریِ قدرت‌های متجاوزوپیروزی بر
قدرت نظامی آمریکا ** ، درکنارِ درخششِ فرزندانِ ایران در عرصه‌های دانش و اقتدار، همگی جزئی از این
پیکره‌ی واحد برای صیانت از هویت ملی هستند.

۵ – اشراقِ معرفت و آیینِ حق‌طلبی
کالبدِ فرهنگِ ما را روحی است که همواره به سوی «یگانه‌ی بی‌همتا» بال می‌گشاید. این هویت، در
اشراقِ «سهروردی» نضج گرفت و در کمالِ «عطار» به بار نشست. در عصرِ معاصر، این آیینِ
حق‌طلبی در پیکارِ بی‌امانِ «صدیقه دولت‌آبادی» جاری شد؛ زنی که با سلاحِ آگاهی، برای استیفای
حقوقِ مدنی و بیداریِ جان‌های خفته به میدان آمد. ایرانی آن است که با کلامِ «سعدی» شفقت می‌آموزد و
در رندیِ «حافظ»، حقیقت را از پس پرده‌های تزویر، با جان طلب می‌کند.
۶ – میراث روشنایی و ستیز با تیرگی

۱ / ۶- هویت ما بر انطباق شگرفِ جان و جهان بنا شده است. آموزه‌ی کهنِ «پندار، گفتار و کردار
نیک»، زیربنای جست‌وجوی روشنایی در قعر تاریکی است. این میراثی است که از آیین‌های باستان تا
نهضت‌های معاصر، همواره راهنمای پویندگان این سرزمین در ستیز بی‌امان با بیداد بوده است. امنیت
این مرزوبوم نه صرفاً درسلاح، که درتوحید، همبستگی ملی و مشارکت همگان در اداره‌ی بسامانِ
کشوری است که خودایستایی ، رهایی و داد (استقلال، آزادی و عدالت) را برترین میوه‌ی شجره‌ی
طیبه‌ی خود می‌داند.
۲ / ۶- دولت در اندیشه‌ی ایرانی، نه ابزاری برای استیلا، که نگهبان ساحت خرد جمعی و تبلور اراده‌ی
ملتی است که زیستن در تراز «داد» را کهن‌الگوی خویش ساخته است. استقرار قانون، آنگاه که با وجدان
تاریخی ما درآمیزد، از فرمانی خشک به میثاقی قدسی بدل می‌شود. ما در پی نظمی سیاسی هستیم که در
آن، شکوه دیرینه‌ی ایران با ضرورت‌های دنیای مدرن پیوند خورد؛ تا تخصص، نه مهارتی عاریتی، بلکه
ثمره‌ی نبوغ ذاتی ملتی باشد که همواره چراغ دانش را در دالان‌های تاریک تاریخ روشن نگاه داشته
است.
۳ / ۶- رسالت جهانی ایران نه در توسعه‌طلبی سرزمینی، که در اشاعه‌ی الگوی «زیست خردمندانه»
نهفته است. هویت ما پلی است میان شرقِ شهود و غربِ عقل؛ منشوری که صلح را نه از سر ناتوانی،
بلکه از موضع کرامت بشری طلب می‌کند. کنش سیاسی ما در عرصه‌ی بین‌الملل، باید بازتابی از آن
«آزادگی و استقلال‌طلبی» و به بیان مصدق، «موازنه‌ی منفیِ» مستدامی باشد؛ دیپلماسی‌ای که ریشه در
خاک اصالت دارد و شاخه درآسمان تعامل سازنده، تا هم حافظ حقوق ملی باشد و هم مبشر غایتِ
انسان‌دوستی.
جمال صفری
۴ اردیبهشت۱۴۰۵ – ۲۵ آوریل ۲۰۲۶
** توضیح:

نقش ایران در فرسایش هژمونی غرب افول ابرقدرت امریکا و
تغییر مرکز ثقل قدرت؛ جهان در آستانه نظم چندقطبی

افول قدرت آمریکا یک فرآیند تدریجی و چندبعدی است که از چالش‌های نظامی تا دگرگونی‌های
اقتصادی را دربرمی‌گیرد؛ در حوزه نظامی، دکترین سنتی این کشور با در حوادثی همچون عین‌الاسد
دچار فرسایش شده است. در بعد اقتصادی، روند دلارزدایی توسط ایران و متحدانش در بلوک‌هایی مثل
بریکس، درکنار بدهی‌های سنگین ناشی از مخارج نظامی، سلطه دلار را ظهور پهپادها و موشک‌های
نقطه‌ زن ایران و موفقیت جنگ‌های نامتقارن به چالش کشیده شده و بازدارندگی آن تضعیف کرده است؛
این تحولات در کنار ایستادگی قدرت‌های نوظهور، جهان را از عصر تک‌قطبی به سوی نظمی چندقطبی

سوق داده که در آن نفوذ سیاسی و پروژه‌های منطقه‌ای آمریکا شکست خورده و مرکز ثقل قدرت در حال
انتقال از غرب به شرق است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)