میان فرسایش ایران و بقای حاکمیت
الف. کیوان
آنچه امروز در ایران می گذرد، با یک علت و یک کلیدواژه فهمیده نمی شود. نه جنگ و فشار خارجی به تنهایی برای توضیح آن کافی است، نه تحریم، نه فساد، نه سوء مدیریت، و نه حتی مقاومت. واقعیت موجود از تلاقی چند روند شکل گرفته است، فشار بیرونی، فرسایش انباشته اقتصادی، جابه جایی ها و سخت شدگی در درون ساختار مسلط سیاسی، و انتقال هرچه بیشتر هزینه های بحران به دوش جامعه. اگر این سطوح از هم جدا نشوند، تحلیل دقت خود را از دست می دهد و به ساده سازی یا خلط مفاهیم می انجامد.
از همین رو، نخستین شرط فهم وضع کنونی آن است که میان ایران، به معنای کشور، جامعه، سرزمین، زیرساخت، نیروی کار، و زندگی روزمره مردم، با حاکمیت، به معنای ساختار مسلط سیاسی و نهادی، و نیز با دولت، به معنای دستگاه رسمی اداره و اجرا، تفاوت گذاشته شود. جنگ، تحریم، و بحران اقتصادی می توانند ایران را فرسوده تر کنند، بی آنکه به همان نسبت حاکمیت را فورا از هم بپاشانند. چه بسا در مواردی، همین فشارها به بخش های سخت تر بلوک قدرت امکان دهند که انسجام درونی خود را موقتا بیشتر کنند، هرچند این کار را بر بستری لرزان تر و پرهزینه تر انجام می دهند.
در سطح اقتصادی، ایران با بحرانی روبه رو است که دیگر نمی توان آن را فقط با واژه هایی مانند رکود یا تورم توصیف کرد. آنچه پیش روی ما قرار دارد، بحران بازتولید اجتماعی است. ارقام منتشرشده در ماه های اخیر نشان می دهند که اقتصاد کوچک تر شده، پول ملی به شدت افت کرده، تورم عمومی و به ویژه تورم مواد غذایی به سطوحی بسیار سنگین رسیده، و بخش بزرگی از جمعیت به زیر خط فقر رانده شده اند.
معنای این ارقام فقط آن نیست که سفرۀ مردم کوچک تر شده است. معنای عینی تر آن این است که تامین نان، دارو، کرایه خانه، رفت و آمد، سوخت، درمان، و حتی استمرار یک زندگی عادی، برای لایه های وسیعی از جامعه دشوارتر و ناامن تر شده است. وقتی حاکمیت ناچار می شود با ابزارهایی اضطراری، مانند کالابرگ الکترونیکی یا اعتبار خرید کالاهای اساسی، از گسترش بیشتر فشار جلوگیری کند، خود این امر نشانه آن است که بحران از سطح نوسان های معمول اقتصادی گذشته و به سطح آسیب دیدن استخوان بندی زندگی روزمره رسیده است. جنگ اخیر این روند را آغاز نکرد، اما آن را فشرده تر، سریع تر، و خشن تر کرد.
با این همه، اگر همه چیز به جنگ یا تحریم فروکاسته شود، باز هم از واقعیت فاصله می گیریم. فشار خارجی در خلاء عمل نمی کند. تحریم و جنگ از درون یک اقتصاد سیاسی معین عبور می کنند، اقتصادی که در آن کمبود، فقط کمبود نیست، امتیاز هم هست. هر جا که دسترسی به ارز، واردات، صادرات، بیمه، حمل و نقل، یا مجوزهای خاص از کانال های محدود و سیاسی عبور کند، همان جا رانت، واسطه گری، و انباشت غیرمولد رشد می کند. به همین دلیل، تحریم در ایران فقط به معنای فشار بیرونی نیست، بلکه در درون ساختار موجود جذب می شود و در شکلی نابرابر بازتوزیع می گردد. بخشی از جامعه آن را به صورت گرانی و کاهش توان زیست تجربه می کند، و بخشی از شبکه های متصل به قدرت آن را به صورت فرصت برای کنترل بیشتر منابع، مجراهای تجارت، و توزیع امتیاز. از این زاویه، بحران امروز فقط بحران کمبود منابع نیست، بحران شیوه سازمان دادن به کمبود نیز هست.
در همین نقطه است که نسبت میان بازار، سپاه، نهادهای شبه دولتی، و ساختار رسمی اداره کشور اهمیت پیدا می کند. اگر گفته شود دولت بر اقتصاد مسلط است، تصویر ناقص می شود. اگر گفته شود بازار مستقل است، باز هم به خطا می افتیم. آنچه بیش از هر چیز دیده می شود، درهم تنیدگی اقتصاد رانتی با بخش های مسلط بلوک قدرت است. در شرایط محدودیت تجاری، کنترل ارز، دور زدن تحریم، و دسترسی ویژه به شبکه های حمل و نقل و قراردادهای کلان، بازیگر اقتصادی و بازیگر امنیتی از یکدیگر جدا نمی مانند. در سال های گذشته و به ویژه در ماه های اخیر، این درهم تنیدگی نه کمتر، که آشکارتر شده است.
حتی بخشی از بازار سنتی، که در تاریخ جمهوری اسلامی یکی از میانجی های مهم ثبات سیاسی بود، زیر فشار سقوط ارزش پول، جهش قیمت ها، و ناتوانی در پیش بینی واردات و توزیع، دچار نارضایتی شده است. معنای این وضع آن نیست که بازار به خودی خود نیرویی پیشرو شده باشد، بلکه آن است که بحران به درون یکی از پایه های قدیمی سازش و میانجیگری هم نفوذ کرده است. بازار در اینجا فقط شاخص قیمت و تجارت نیست، نشانه ای سیاسی نیز هست. ترک برداشتن آن، از عمق بحران خبر می دهد.
اما اگر بازار درگیر بحران است، لایه های فرودست جامعه بحران را از جای دیگری و با شدتی دیگر تجربه می کنند. برای کارگر، معلم، بازنشسته، بیکار، دانشجو، پرستار، و حاشیه نشین، مسئله فقط بی ثباتی قیمت ها نیست، بلکه فرسایش تدریجی افق زندگی است. برای این لایه ها، گرانی یک شوک گذرا نیست، وضعیت پایدار زندگی است. هر افزایش قیمت، هر اختلال در تامین کالا، هر کاهش در خدمات عمومی، و هر عقب نشینی در حمایت های اجتماعی، مستقیما به سطح معاش و بقا منتقل می شود.
از همین رو، اعتراض های اخیر فقط از خشم بازاریان یا بی ثباتی ارزی تغذیه نمی کردند. در عمق آنها، خستگی اجتماعی، احساس بن بست، و فروریختن تدریجی اعتماد به امکان بهبود نیز حضور داشت. واکنش حاکمیت به این لایه ها نیز یکسان نبود. در برابر بخش هایی از بازار و شبکه های دارای نفوذ، امکان تعلیق، امتیاز، و چانه زنی بیشتر دیده شد، اما در قبال آن بخش از جامعه که نارضایتی اش سریع تر رنگ سیاسی و اجتماعی رادیکال تر می گرفت، سرکوب، بازداشت، و امنیتی سازی همچنان پاسخ اصلی ماند. این تفاوت تصادفی نیست. در بحران، بلوک قدرت جامعه را یک کل یکپارچه نمی بیند، بلکه به صورت لایه بندی شده با آن مواجه می شود، امتیاز برای بخشی، انضباط و سرکوب برای بخشی دیگر.
فشار خارجی این صحنه را پیچیده تر کرده است. تهدید مستقیم امریکا و اسرائیل، و نیز روایت هایی که بمباران و مداخله را با رهایی مردم ایران پیوند می زنند، به بخش های سخت تر حاکمیت مجال داده اند که نارضایتی واقعی اجتماعی را آسان تر در چارچوب امنیتی بازنویسی کنند. این یکی از تناقض های تعیین کننده وضع کنونی است. همان عامل بیرونی که ایران را از نظر اقتصادی، زیرساختی، و اجتماعی فرسوده تر می کند، می تواند در کوتاه مدت به بخشی از حاکمیت برای فشرده تر کردن سازوکارهای سلطه و کنترل کمک کند. از همین جاست که موضع نیروهای مترقی، مردمی، و ضد امپریالیست در ایران اهمیت ویژه پیدا می کند. این نیروها کوشیده اند بر سه اصل به صورت همزمان تاکید کنند، رد قاطع تجاوز خارجی، دفاع از استقلال و تمامیت ارضی کشور، و پافشاری بر اینکه آینده ایران فقط باید به دست مردم ایران و در افق آزادی، عدالت اجتماعی، و حق تعیین سرنوشت گشوده شود. اهمیت این خط در آن است که میان دو خطای رایج فاصله می گذارد، یکی همسو شدن با جنگ خارجی به نام نجات مردم، و دیگری به حاشیه راندن مسئله استبداد داخلی به نام دفاع ملی. این موضع نه بمباران را راه رهایی می داند و نه سکوت در برابر سرکوب داخلی را فضیلت سیاسی می شمارد.
در چنین بستری است که باید مسئله چانه زنی و آنچه گاه از آن به عنوان «بالادستی ایران» در توافقات یاد می شود، با دقت بیشتری فهمیده شود.
خود این عبارت، اگر بدون تفکیک مفهومی به کار رود، می تواند گمراه کننده باشد. ایران، به معنای کشور و جامعه، در موقعیت برتر قرار ندارد. اقتصاد فرسوده تر شده، زیرساخت ها آسیب دیده اند، زندگی روزمره ناامن تر شده، و افق های توسعه و رفاه بیش از پیش تیره شده اند. اما این واقعیت با این واقعیت دیگر یکی نیست که حاکمیت یا بخش های مسلط بلوک قدرت در یک لحظه معین، از چند اهرم واقعی برای چانه زنی برخوردار شده اند. پس اگر بخواهیم دقیق باشیم، باید از برخی امتیازهای نسبی حاکمیت در موقعیت مذاکره سخن بگوییم، نه از بالادستی ایران به معنای عام. همین تفکیک، مرز میان تحلیل و اغراق را حفظ می کند.
نخستین اهرم، شکست پروژۀ تحمیل تسلیم سریع بود. جنگ، با وجود شدت و ابعاد آن، به فروپاشی سریع ساختار فرماندهی و سلطه در تهران نینجامید. حاکمیت ضربه خورد، اما از هم نپاشید. بخشی از زیرساخت ها و ظرفیت ها آسیب دیدند، اما امکان ادامه پاسخ و مقاومت کاملا از میان نرفت. این به معنای قوت یافتن ایران نیست، بلکه به معنای ناکامی هدف طرف مقابل در تحمیل یک نتیجه نهایی و فوری است. وقتی جنگ نتواند تسلیم تولید کند، منطق میز مذاکره ناگزیر تغییر می کند. در این صورت، طرف مقابل ناچار می شود آن چیزی را، که در میدان نتوانسته نابود کند، در عرصه مذاکره به رسمیت بشناسد. همین جاست که از دل یک موقعیت آسیب دیده، امکان چانه زنی پدید می آید.
دومین اهرم، جایگاه هرمز است. این گذرگاه، فقط یک نماد ژئوپلیتیک نیست، یکی از گلوگاه های واقعی گردش انرژی در جهان است. اختلال در آن، فقط بر دشمن مستقیم اثر نمی گذارد، بلکه به بازار نفت، بیمه، حمل و نقل، و زنجیره های تامین در سطح جهانی شوک وارد می کند. همین ویژگی، موقعیت مذاکره را تغییر می دهد. هر اندازه که طرف مقابل به مهار سریع افزایش قیمت انرژی، آرام نگه داشتن بازارها، و جلوگیری از سرایت بحران نیازمندتر باشد، امکان اعمال فشار یک جانبه و تحمیل شروط مطلق کمتر می شود. هرمز برای حاکمیت ایران راه حل بحران نیست، اما اهرمی مادی در چانه زنی است، زیرا به شریان های واقعی انباشت و گردش سرمایه جهانی وصل است.
سومین اهرم، محتوای خود دستور کار مذاکره است. آنچه از پیشنهادهای ایران در روزهای اخیر منتشر شده نشان می دهد که تهران کوشیده دامنه گفت و گو را از توقف صرف درگیری، به سوی بازتعریف مجموعه ای وسیع تر از مسائل سوق دهد، رفع تحریم ها، تضمین عدم تجاوز، حق غنی سازی، شرایط عبور از هرمز، حضور نظامی امریکا در منطقه، و سرنوشت جنگ در جبهه های دیگر. این جابه جایی، در معنای سیاسی خود مهم است. معنایش آن است که حاکمیت ایران فقط در مقام طرفی که از موضع دفاع صرف خواهان توقف آتش است ظاهر نشده، بلکه کوشیده بخشی از موضوعات خود را نیز بر میز تحمیل کند.
از همین رو، اگر از بالادستی نسبی سخن گفته شود، منظور باید همین باشد، توانایی کشاندن مذاکره از یک دستور کار محدود به یک عرصه گسترده تر از امتیازگیری سیاسی و امنیتی. این موقعیت از سر قدرت مطلق حاصل نشده، از دل ناتوانی طرف مقابل در تحمیل تسلیم کامل پدید آمده است.
چهارمین اهرم، نیاز دشمنان ایران به مهار هزینه های خودشان است. هر جا که فشار حداکثری با نیاز به کنترل بازار نفت، بیمه، تورم، و واکنش متحدان منطقه ای برخورد کند، فضایی برای عقب نشینی موضعی و در نتیجه برای چانه زنی طرف مقابل باز می شود. صدور مجوزهای غیرعادی، تعدیل های مقطعی، و تلاش برای جلوگیری از تداوم شوک انرژی، همه نشانه های همین محدودیت مادی اند. در پشت گفتار تهاجمی، همواره یک مسئله عینی وجود دارد، اینکه طرف مقابل تا کجا می تواند هزینه اقتصادی و سیاسی سیاست های خود را جذب کند. هر جا این توان محدود شود، موقعیت مذاکره طرف مقابل، هرچند به طور نسبی و موقت، تقویت می شود.
اما همین جا باید با صراحت گفت که اهرم داشتن، به معنای خروج از بحران نیست. کنترل نسبی بر یک گلوگاه راهبردی، توان تحمیل هزینه به دشمن، یا قدرت گسترش دستور کار مذاکره، هیچ یک به خودی خود مسئله اقتصاد فرسوده، جامعه خسته، یا بحران بازتولید در ایران را حل نمی کنند. ممکن است حاکمیت در میز مذاکره امتیازی نسبی به دست آورد، در حالی که ایران، به معنای جامعه و کشور، همزمان ضعیف تر، فقیرتر، و آسیب دیده تر شود.
همین جاست که باید میان بقای حاکمیت و زیست پذیری جامعه تفاوت گذاشت. یکی می تواند موقتا حفظ شود، حتی در حالی که دیگری بیش از پیش تحلیل می رود. این تناقض، شاید جوهر وضع کنونی باشد. اگر این مرز دیده نشود، زبان ضد امپریالیستی ناخواسته می تواند به زبان توجیه وضع موجود بلغزد، یا برعکس، انتقاد از وضع موجود می تواند به استقبال از مداخله خارجی فروکاهد. هر دو خطا واقعیت را مخدوش می کنند.
از همین رو، شاید مناسب ترین صورت بندی برای وضع فعلی این باشد که ایران در مسیر فرسایش قرار گرفته، در حالی که حاکمیت هنوز در وضع فروپاشی نیست. بلوک قدرت شکاف ها و رقابت های درونی خود را دارد، اما همچنان ظرفیت اعمال سلطه را حفظ کرده است. دولت، به معنای دستگاه رسمی اداره، زیر فشار شدید مالی، اجتماعی، و سیاسی قرار دارد، اما حاکمیت فقط به دولت فروکاسته نمی شود و از شبکه ای گسترده تر از نهادهای امنیتی، نظامی، بوروکراتیک، اقتصادی، و ایدئولوژیک برای حفظ خود بهره می برد. از همین رو، آنچه ادامه یافته، نه یک ثبات آرام، بلکه نوعی بقای پرهزینه است. بقایی که نه نشانه سلامت ساختار است و نه ضامن آینده آن، بلکه فقط بیانگر این واقعیت است که توان ماندگاری سیاسی هنوز به طور کامل از میان نرفته، هرچند هزینه این ماندگاری بیش از پیش از بدن جامعه و توان کشور کاسته می شود.
در نهایت، مسئله فقط این نیست که چه کسی در مذاکرات امتیاز بیشتری می گیرد. مسئله این است که جنگ، تحریم، و اداره امنیتی بحران، چه بر سر ایران می آورند. اگر افق تحلیل فقط به قدرت مانور حاکمیت محدود شود، فرسایش کشور و جامعه ناپدید می شود. اگر برعکس، هر امتیاز مذاکراتی به معنای قوت کشور فهم شود، باز هم تصویری واژگونه به دست می آید. حقیقت تلخ تر و پیچیده تر از هر دو روایت است.
حاکمیت می تواند در یک مقطع معین، اهرم های موثری برای چانه زنی در اختیار داشته باشد، در حالی که ایران همزمان زیر بار جنگ، گرانی، ناامنی، و تحلیل رفتن توان حیاتی خود ضعیف تر شود. از دل همین واقعیت است که مطالبه صلح، رد تجاوز خارجی، و دفاع از حق مردم برای گشودن راهی دموکراتیک و عادلانه برای آینده ایران، هنوز ضرورت خود را حفظ می کند. نه بمباران پاسخ است، نه توهم پیروزی در میز مذاکره. آنچه در میانه این دو باید دیده شود، خود ایران است، ایران به معنای مردم، زندگی، کار، نان، شهرها، زیرساخت ها، و حقی که باید از زیر سایه جنگ، تحریم، و سلطه بیرون کشیده شود.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.