بقلم داود باقروند
بخشی از ایرانیان، با توسل جستن به دو دولت جنایتکار تاریخ معاصرجهان با “درخواست تجاوز نظامی بشر دوستانه” به کشور، تلاش دارند تحت سایه جنایات رژیم حکم، انتقام سرنگونی سلطنت در سال ۵۷ را با نابودی ایران و تبدیل آن به کشور عصرحجری بگیرند. نتیجه این تجاوز هرچه باشد، هزینه تبدیل شدن کشور به خرابه را نه لس آنجلس نشینان و خارجه نشینان، که مردم فقیرایران خواهند پرداخت.
عواقب اجتماعی و فرهنگی و سیاسی این انتقام گیری به رهبری بازماندگان سلطنت پهلوی درخارج کشور بسیار گسترده تر از فجایع اقتصادی آن است. جنبشی که با خشونت فیزیکی و کلامی شناخته میشود. از این روی است که خشن ترین و جنایتکارانه ترین روش (تجاوز نظامی) را با وطن فروشی به آمریکا و اسرائیل برای انتقام گیری برگزیده است.
جنبشی که در کلام به زن توهین میکند، هرگز در عمل به او آزادی نخواهد داد؛ زیرا ریشه هر دو رفتار (کلام خشن و فیزیک خشن) در این باور است که «قدرتِ برتر، حقِ سرکوب دارد».
بحث درباره رابطه بین خشونت در جنبشهای اجتماعی و روحیات ضدزن (Misogyny) یکی از مباحث داغ در حوزههای جامعهشناسی و مطالعات زنان است. بسیاری از تحلیلگران معتقدند خشونت ساختاری در یک جنبش، حتی اگر با شعارهای آزادیخواهانه باشد، میتواند بازتولیدکننده همان روابط قدرت مردسالارانه باشد..
نشانههای ضدزن بودن در خشونت جنبشها
سلسلهمراتب مردسالارانه: جنبشهایی که بر خشونت فیزیکیِ عریان تاکید دارند، معمولاً قدرت را در دست کسانی قرار میدهند که “توانایی اعمال خشونت بیشتری” دارند. این موضوع به طور طبیعی زنان را به حاشیه میراند و مدل «مرد جنگجو» را به عنوان الگوی برتر معرفی میکند.
حذف عاملیت زنانه: در جنبشهای خشونتطلب، مطالبات زنان اغلب به بهانه “شرایط حساس کنونی” یا “اولویت جنگ” به تعویق میافتد. این یعنی صدای زن تا زمانی شنیده میشود که در خدمت خشونت باشد.
الف) دیدگاه فمینیستهای صلحطلب (Pacifists)این گروه معتقدند خشونت ذاتاً ابزاری مردانه و پدرسالار است. آنها استدلال میکنند که:”نمیتوان با ابزار ارباب، خانه ارباب را ویران کرد.” به باور آنها، جنبشی که به خشونت متوسل میشود، در واقع دارد از همان منطق “زورگویی” استفاده میکند که ریشه اصلی ستم بر زنان است.
ب) دیدگاه رادیکال و مبارزاتی: برخی دیگر معتقدند خشونت لزوماً ضدزن نیست، بلکه واکنشی به سرکوب است. آنها میگویند:زنان هم حق دارند خشمگین باشند و برای دفاع از خود متوسل به زور شوند.حذف خشونت از مبارزه، گاهی ترفند قدرتها برای “اهلی کردن” جنبشهای حقطلبانه زنان است.
ج) نظریه تقاطع (Intersectionality)این دیدگاه میگوید باید دید خشونت علیه چه کسی و توسط چه کسی اعمال میشود. اگر در یک جنبش، خشونت باعث شود فضا برای زنان ناامن شود (مثلاً تحقیر جنسیتی مخالفان یا کلام توهینآمیز جنسی)، آن جنبش علناً روحیات ضدزن دارد، حتی اگر ادعای برابری کند.
فکت تاریخی: پارادوکس انقلابها
تاریخ نشان داده در بسیاری از انقلابهای کلاسیک (مثل انقلاب فرانسه یا برخی جنبشهای چریکی در آمریکای لاتین)، زنان در صف اول خشونت و مبارزه بودند، اما به محض پیروزی، به دلیل ساختار خشن و مردانه جنبش، به خانهها بازگردانده شدند و قوانین ضدزنِ جدیدی وضع شد. این نشان میدهد که خشونتِ ساختاری اغلب به نفع دموکراسی جنسیتی تمام نمیشود.
نمونه الجزایر یکی از کلاسیکترین و در عین حال تلخترین مثالها برای بررسی رابطه خشونت، حضور زنان و پسزدگی آنها پس از پیروزی است. در ادامه، فکتها و تحلیلهایی درباره این تجربه و نمونههای مشابه را بررسی میکنیم:
۱. مورد عجیب الجزایر: از “بمبگذار” تا “خانه-نشین”
در جریان جنگ استقلال الجزایر علیه فرانسه (۱۹۵۴-۱۹۶۲)، زنان نقش حیاتی و بسیار خشنی داشتند.
فکت: زنان عضو جبهه آزادیبخش ملی (FLN)، بمبها را زیر لباسهای سنتی یا حتی با تغییر چهره به سبک اروپایی حمل میکردند. آنها پا به پای مردان در کوهستانها جنگیدند.
تغییر رویکرد: در طول جنگ، جامعه مردسالار الجزایر خشونت و حضور زن را “تحمل” کرد چون به آن نیاز داشت. اما به محض خروج فرانسویها، ورق برگشت.
نتیجه: در سال ۱۹۸۴ (دههها پس از استقلال)، “قانون خانواده” در الجزایر تصویب شد که رسماً زنان را به شهروند درجه دو تبدیل کرد و آنها را تحت ولایت مردان قرار داد. این نشان داد که خشونت در جنبش، ساختار قدرت را دموکراتیک نکرده بود، بلکه فقط یک “مردانگی نظامی” جدید ایجاد کرده بود.
۲. چرا خشونت در جنبش، به ضرر زنان تمام میشود؟ (تحلیل ریشهای)
بسیاری از جامعهشناسان مانند هانا آرنت یا فمینیستهایی نظیر بل هوکس، به چند دلیل معتقدند جنبشهای مبتنی بر خشونت فیزیکی، پتانسیل ضدزن شدن دارند:
تقدس “قدرت بازو”: وقتی ابزار تغییر “تفنگ” و “مشت” باشد، به طور ناخودآگاه ارزشهای فیزیکی بر ارزشهای فکری و حقوقی پیشی میگیرند. در این فضا، زنی که فیزیک ضعیفتری دارد یا نمیخواهد خشن باشد، “ناکارآمد” تلقی میشود.
تولید “قهرمان مذکر”: جنبشهای خشن تمایل دارند “اسطوره جنگجو” بسازند. این اسطوره معمولاً مردی است که دشمن را نابود میکند. زنان در این روایت یا “پرستار” هستند، یا “قربانی” که باید برایشان جنگید، یا “مبارز” که باید مثل مردان رفتار کند (حذف زنانگی).
امنیت به مثابه سرکوب: در فضای جنگی و خشن، هرگونه مطالبه حقوق زنان (مثل حق طلاق یا پوشش) به عنوان “ایجاد تفرقه” یا “فانتزیهای غیرضروری” سرکوب میشود.
۳. بررسی مقایسهای: زنان در جنبشهای مدنی و نظامی
تحقیقات آماری نشان میدهد جنبشهایی که از روشهای مقاومت مدنی (غیرخشن) استفاده میکنند، شانس بسیار بیشتری برای دستیابی به دموکراسی و حقوق زنان دارند.
o جنبش خشن / نظامی—————– جنبش مدنی / خشونتپرهیز
o رهبری متمرکز و اغلب مخفی (مردانه)————— رهبری توزیع شده و علنی (مشارکتی)
o زبان: انتقام، خون، ناموس—————– زبان:حق، برابری، کرامت انسانی
o زن به عنوان “سرباز” (تحت فرمان) —————– زن به عنوان “سازماندهنده” (تصمیمگیر)
۴. فکت جنسیتی در کلام خشن
یکی از نشانههای ضدزن بودن در یک جنبش، ادبیات آن است. در بسیاری از جنبشهایی که به خشونت تمایل دارند، بدترین توهینها به دشمن، توهینهای “جنسیتی” است.
استفاده از واژگانی که بر “بیغیرتی” دشمن تاکید دارد یا تهدید به تجاوز به وابستگان دشمن، نشان میدهد که ذهنیت آن جنبش همچنان زن را “ملک” مرد میداند و خشونت را ابزاری برای “تحقیر مردانگی” رقیب میبیند.
نتیجهگیری
تاریخ نشان داده که اگر “عدالت جنسیتی” بخشی از هسته اصلی و روش مبارزه نباشد (نه فقط یک شعار جانبی)، خشونتِ موجود در جنبش در نهایت علیه خودِ زنان برمیگردد. جنبشهای خشن معمولاً یک “نظام سلسلهمراتبی جدید” میسازند که در رأس آن باز هم مردان خشن قرار دارند.
استفاده از زبان و کلمات در یک جنبش، ویترینِ تفکر عمیق آن جنبش است. وقتی خشونت فیزیکی با زبان جنسیتی گره میخورد، نشاندهنده این است که لایههای زیرین آن حرکت، هنوز زن را به عنوان یک انسان مستقل نپذیرفته است.
در اینجا به چند فکت و تحلیل درباره نحوه بازتولید روحیات ضدزن در ادبیات جنبشهای خشن میپردازیم:
۱. ناموسانگاری؛ زن به مثابه «ملک» مرد
در بسیاری از جنبشهای مبتنی بر خشونت، از زن نه به عنوان یک فرد، بلکه به عنوان «ناموس» یاد میشود.
تحلیل: وقتی شعارها بر پایه “دفاع از ناموس” شکل میگیرند، در واقع زن به یک «شیء» یا «دارایی» تبدیل میشود که مرد باید از آن محافظت کند.
نتیجه: این نگاه، عاملیت (Agency) زن را حذف میکند. در این منطق، اگر مردی نتواند از “مال” خود دفاع کند، بیغیرت است؛ پس جنگ عملاً بین دو گروه مرد بر سر تصاحب یا حفاظت از یک ملک (زن) است.
۲. فحاشی جنسی؛ تحقیر از طریق بدن زن
یکی از روشنترین فکتها در اثبات روحیات ضدزن در یک جنبش، نوع فحاشی به دشمن است.
فکت: در جنبشهای خشن، برای تخریب رقیب سیاسی، اغلب از کلمات رکیک جنسی استفاده میشود که هدفشان «زنانِ خانواده» رقیب است.
چرا ضدزن است؟ چون این پیام را مخابره میکند که: «زن ابزاری است برای زخم زدن به غرور یک مرد». در این ادبیات، بدن زن میدان جنگ است و تحقیر او، راهی برای شکست دادن حریف مرد.
۳. مردانگی سمی در شعارها (Hyper-masculinity)
جنبشهای خشونتطلب معمولاً از صفتهایی ستایش میکنند که ذاتاً با قدرت بدنی و خشونت مردانه گره خورده است.
کلمات کلیدی: “خون”، “انتقام”، “مردانگی”، “غیرت”.
کلمات حاشیهای: “صلح”، “گفتگو”، “مدارا”، “لطافت”.
در این اتمسفر، هرگونه رفتار غیرخشن، «زنانه» (به معنای تحقیرآمیز و ضعیف) تلقی میشود. این موضوع باعث میشود حتی زنانِ حاضر در جنبش مجبور شوند برای پذیرفته شدن، رفتارهای کلیشهای مردانه و خشن از خود نشان دهند.
۴. الگوی رفتاری در شبکههای اجتماعی
در جنبشهای نوین، این روحیات در فضای مجازی به شکل «قلدری جنسیتی» (Cyber-bullying) دیده میشود:
ترور شخصیت: اگر زنی با مسیر خشونتآمیز جنبش مخالفت کند، اولین حمله به او از طریق برچسبهای جنسیتی (مانند متهم کردن به تنفروشی یا ضعف اخلاقی) صورت میگیرد.
ساکتسازی: هدف از این زبان، ترساندن زنان از ورود به فضای عمومی است تا عرصه فقط در دست «مردانِ جنگجو» باقی بماند.
خلاصه نگاه نظری: «سلسلهمراتب سلطه»
طبق نظریات تحلیل گفتمان، زبانی که در آن «زن» وجهالمصالحه یا ابزار تحقیر است، مستقیم به خشونت فیزیکی ختم میشود.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.