ماسه نفر می خواستیم بشریت را نجات دهیم!
ما سه نفر بودیم.یک تیم سه نفره!که می خواستیم بشریت را نجات دهیم(فیلم نون وگلدون مخملباف)هسته مرکزی،خود جوش،وبدون نام،تمامی سطح شهر آبادان وبرخی شهرهای همجوار توسط ما(که هرکدام برای خودمان زیرشاخه داشتیم)اعلامیه های خمینی(آنلاین تلفنی ازقم خوانده می شد)چاپ و توزیع می شد.هم چنین از گروه هایی که مطالبشان بدست مان می رسید.
علی تراکمه پور،30سال است ندیدمش.محمد قاسم زاده(قاسمی)27سال است در فرنگ زندگی می کند.وخودم که سالهاست در زندانی بنام ایران حَبسم!
آنچه می خوانید برخی خاطرات اینجانب قبل از انقلاب است.که پیشتر در شماره های جداگانه در وبلاگی که بعدا هک شد و ازبین رفت،چاپ کرده بودم.حال همه را یکجا در این وبلاگ دوباره منتشر می سازم.
محمد شوری (نویسنده و روزنامه نگار)
12بهمن 92
تیمِ چهار نفره یک اخراجی داشت!
هیچکدوم از پیش همدیگررا نمی شناختیم.
یک حسینیه توی شهر ما آبادان به نامِ حسینیه اصفهانیها بود که مثلِ حسینیه ارشادِ تهران، بجای فرش وگلیم در آن میز و صندلی چیده شده بود و روی هر میزی یک پارچِ آب و یک لیوان هم گذاشته بودند.و به همان شیوه، سخنرانانهایی را دعوت می کرد؛ مشابه حسینیه ارشادِ تهران…سخنرانهایی مثل موسوی تبریزی(دادستان اسبق انقلاب)،هادی غفاری،عبایی، عبدوس،هادی مروی،محمد تقی جعفری و…
این حسینیه یک کتابخانه داشت و من اونجا کتابداری می کردم. فکرمی کنم سال 1355بود.
هسته مرکزی یک تیم مخفی برای مبارزه علیه رژیم شاه از همونجا باصطلاح کلید خورد…
آغازی که در اولِ بسم الله آن، یک اخراجی یا بهتربگویم یک زخمی و مجروح بر جای گذاشت؛ و وی برای همیشه از دایره این تیم چهارنفره کنار رفت…
من ازهمه آنها کوچکتر بودم؛همه اش 17سالم بود؛سال آخر دبیرستان رامی گذراندم؛ حالا که به آن سالها فکرمی کنم (اگر تعریف از خود نباشد)فکر می کنم بیشتر از سِنَّم می فهمیدم؛ آن سه نفر دیگر دو،سه سالی از من بزرگتر بودند.
آقای محمد قاسم زاده(که اینک ایران نیست؛و من 25 سال است او را ندیده ام) حُکم رئیس این تیم را داشت؛وی اطلاعاتش از ما بیشتر بود؛هم چنین او با فرد یا افرادی ازگروههای مذهبی– چریکی(که بعد جزو سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی شد) یک جورایی ارتباط داشت…
نفر بعدی یک گارکر شرکت نفت بود،که اکنون فکرمی کنم یکی از فرماندهان سپاه باشد؛ یا شاید هم بازنشسته سپاه؛ در هرحال بدلیل وضعیت سیاسی پیش آمده برای من، وی را نیز 25 سال است ندیده ام …
نفراخراجی و زخمی تیم ما،فرزند یک تا جرفرش فروش بود؛که بعد ازحادثه تیراندازی به وی،با ما ادامه نداد و برای همیشه از همان روز بعد از زخمی شدنش از این تیم کناره گرفت وتا اکنون هیچ اطلاعی از او ندارم؛ اما چون یکی ازبستگانش(دامادشان) ازفرماندهان اصلی سپاه است(محمدباقر ذوالقدر) از نظر سیاسی احتمالا باید توی همان جناج راسنت سنتی قدم بردارد!…
آن کتابخانه وآن حسینیه محل آشنایی ما بود.
در دی ماه 56، در شهر قم بخاطر فوت «مصطفی خمینی» فرزند ارشد امام خمینی، تظاهراتی بپا شد؛چند کشته و مجروح داشت.
ازطرف دیگر جامعه روحانیت آبادان همیشه جلسات هفتگی و مراسم داشت؛ما چند نفر (1+3)،قرار گذاشتیم که یک اطلاعیه در مورد تظاهرات قم بنویسیم و مردم را برای بزرگداشت و هفتم شهدای قم به جلسه هفتگی روحانیت دعوت کنیم…
قرار شد آن اطلاعیه را شبانه توزیع کنیم …
اطلاعیه ای دست نویس نوشته شد؛هنوز دستگاه استنثل چاپ نداشتیم؛به مقدار زیاد(ماچند نفر) آن را رونویسی کردیم…
یک روز قبل از مراسم ودر نیمه شب به بعد،اطلاعیه توزیع شد.
برای اینکه تمرکز اعصاب داشته باشیم و وقت نیزبگذرد،قبل ازاقدام،برای سانس آخر (11شب)،4تابلیط ازسینما سهیلای آبادان خریداری کردیم؛نمایش آن شب،فیلم«عصر جدید» با هنرمندی«چارلی چاپلین»بود؛ فیلمی که از غلبه ماشین بر انسان سخن می گفت؛ و به قولِ دکتر علی شریعتی«ماشین در اسارت ماشینیسم»…
1شب ازسینماخارج شدیم.2به2،بامقداری اطلاعیه و«سریش» (ماده ای که خودمان برای چسباندن درست می کردیم)دریک مسیر و در دوسوی جداگانه، در آن نیمه های شب شروع کردیم به چسباندن آن اطلاعیه بر در و دیوار شهر…
من با آن دوست کارگرم، و رئیس ما نیز با آن اخراجی و زخمی شده…
«گَزمه»یاهمان«شهربانی چی های»دوره شاه،درنیمه های شب همیشه پَلاس بودند و باصطلاح هم شریک دزد بودند و هم رفیقِ قافله…
یکیشون که ظاهرا حالش هم مساعدنبود، بدون آنکه طرفِ من ودوستم بیایدگفت: چیکارداریدمی کنید؟ من و یا دوستم گفتیم:داریم اعلامیه فاتحه می چسبونیم!…
وی(که حالش ناخوش بود)،باهمون حال مستی و خماری گفت:چرا حالا؟
گفته شد: واسه اینکه روز نمی رسیم، چون سر کاریم!…
از پیش قرار گذاشته بودیم هر وقت کار تمام شد،همه مان توی منزل دوستی که حُکم رئیس این تیم را داشت،جمع شویم.
همینطور که پیش می رفتیم صدای تیر اندازی و ناله و فریاد دوستم را شنیدیم.
ما فِلنگ را بَستیم؛(یاهمان فرار)را بر قَرار ترجیح داده و از معرکه گریختیم…
به سر قرار، به منزلِ دوستمان رفتیم. دوست زخمی ما نیامد…
او هر جوری که شده بود خودش را به منزلش رسانده بود.
وی توسط همان«شهربانی چی ها»در همان آغاز و ابتدای شروع فعالیت سیاسی (مخفی)تیر خورد و زخمی شد.
تیر به پهلوی وی اصابت کرده بود. وی به هرطریقی که بود و باکمک منتفذین شهر و همان مؤسسین حسینیه، ما را باصطلاح «لو» نداد و آن را یک اتفاق و یک حادثه معمولی توصیف کرد…
در هر صورت ما سه نفر باصطلاح توانستیم از این مخمصه جان سالم بدر ببریم! و از دست مأمورین ساواک و رژیم شاه درهمان روزهای اول شروع انقلاب نجات پیداکنیم؛تا آنکه بتوانیم به فعالیت های بعدی خود ادامه دهیم.فعالیتهایی که هسته مرکزی اش با این3 نفر شروع و در کنارش هر کدام ازما 3نفر،با افراددیگر خودجوش ارتباط برقرار کرد؛ارتباطی که آن دو نفر دیگر، یا اصلا از آن اطلاعی نداشت و یا آنکه ازآن خیلی کم مطلع می شد؛افرادی که اینک پراکنده اند؛ و هر کدامشان یک ساز می زنند!…
تا شماره بعد؛والسلام!
تهران؛7بهمن 1387
محمد شوری(نویسنده و روزنامه مگار)
شیخ هادی غفاری سید حسین یعقوبی شد!
حسینیه اصفهانیها یا همان حسینیه ارشاد آبادان که بعد از انقلاب به «امام خمینی» تغییرهویت داد، سخنران های قهاری را نیز دعوت می کرد؛خصوصا در حوادث و رویدادهای بُحبوبه انقلاب…
یکی از این افراد شیخ هادی غفاری بود.
هادی غفاری آدم شجاع ونترسی است؛ نمی دانم چرا حالا ساکت است؟شاید ریشش را گرو گذاشته!…
یکبار با نام «سید حسین یعقوبی» سخنران این حسینیه شد؛ آنطورکه به خاطر دارم،چندین دفعه برای سخنرانی به این شهر آمد وشد داشت …
روال کار حسینیه این بود که هر ده شب و در ایام معروف،(مخصوصا در ماههای خاص) یک سخنران از تهران دعوت می کرد؛سخنران هایی که برخی و اکثر آنها بعد از پیروزی انقلاب از مسئولین جمهوری اسلامی ایران شدند…
شیخ «هادی غفاری» از جمله این سخنران ها بود.
وی حتی وقتی در پاکت نامه، مبلغ پولی را برای سخنرانی اش می دادند،پس می داد؛ او یکبار در یکی از همان جلسات سخنرانی خود نامه را باز کرد و گفت: به من بابت این سخنرانی مقداری پول داده اند؛ من فقط پول بلیط سفرم را برمی دارم و به آن احتیاجی ندارم؛ آن را بدهید بابت خرید کتاب؛من آنزمان به هنگام سخنرانی ها در جنب حسینیه کتابفروشی می کردم…
وی(هادی غفاری) یکبار با نام جعلی «سید حسین یعقوبی» به شهر ما آبادان آمد؛ وی می خواست شناخته نشود؛ ظاهرا در همین سخنرانی بود که خیلی تند و تیز و شجاعانه برعلیه رژیم شاه سخن گفت…
قصد دستگیری وی را داشتند. و از آن مطلع شده بودیم؛ در پایان سخنرانی و به هنگام قرائت زیارتنامه،امری که همواره درآخر سخنرانی های مذهبی معمول است؛به افرادی خاص گفته شد که صف اول را فشرده دراختیار خود داشته باشند تا غفاری در تیررس دید قرار نگیرد؛خواننده زیارتنامه به عمد آن را طول داد تا بدون آنکه غفاری دیده شود، بتواند تجدید لباس کند؛ او با یک گلاه گیس و در لباسی غیر لباس کسوت روحانیت بدون آنکه متوجه شوند فِلنگ را بست و رفت تا که دستگیر نشود
اما از آنجا که دنبالش بودند ووی بی احتیاطی کرده بود،در فرودگاه اهواز لو می رود بدنبال تفتیش ساک ها هماه مسافر،در کیفش لباس روحانی اش را یافته بودند و لو می رود؛ و معلوم می شود که وی اصلا سید حسین یعقوبی نیست و وی شیخ هادی غفاری،فرزند آیت الله شیخ حسین غفاری است که بدست ساواک شاه، در زیر شکنجه کشته شده است.
تا برگی دیگر از تاریخ انقلاب؛والسلام!
بعد از نوشتن:
شاید در مورد ایشان و اتفاقی که برای سید جعفر موسوی (استانداراصفهان در بعدازانقلاب)قاطی کرده باشم.که یادم نیامد باید پرس وجو کنم تاکاملترش نوشته شود.
12بهمن 92
روایتی از سینما رکسِ آبادن
شب توی اتاق خودم نشسته بودم؛داشتم رادیویی راکه با آن آهنگ ونیزصدای«بی بی سی»راگوش می کردم(ومال خودم بود)وَرمی رفتم؛اشکال صداپیداکرده بود؛سیمِ بلندگویش کَنده شده بود،داشتم لَحیمش می کردم؛اتاقم چِفت وبَست داشت؛کسی رابه آن راه نمی دادم؛چون می بایست کارم(فعالیت مبارزاتی ام ازدیدخانواده ام حتی الامکان پنهان می ماند)،درهمین حین واحوال به من خبردادندسینمارکس آبادان آتیش گرفته…
من فورا خودم رابه اونجارسوندم.فاصله منزل ماتاسینماهمه اش یک خیابان بود؛در عرض 5دقیقه می شدرسیداونجا…
هنوز پَرده بیرونی سینمافیلم«گوزنها»راداشت.تعریفش راخیلی شنیده بودم؛ودوستام می گفتندحتمابرو ببینش؛چون میگن سیاسیه!من اون زمان نیزهرازگاهی سینما هم می رفتم؛مخصوصافیلم های«بروس لی»؛اماتوی منزلمون تلویزیون نداشتیم…
نمی دونم چی شدکه دیدن آن فیلم هی عقب می افتادومن نتونستم قبل از انقلاب فیلم را ببینم…
خودم را سریع به اونجا رسوندم. مردم جمع شده بودند.
خودم شخصا بافردی که کارگر سینما بود و کارش این بود که با«چراغ لیت»مشتری را به داخل سالن هدایت کند،حرف زدم.
وی گفت سینما یک هو آتیش گرفت و من اومدم بیرون.
وی ادامه داد:دَربازه؛الان همه می یان بیرون؛اما کسی بیرون نیامد؟…
از آتش نشانی خبری نشده بود.طول کشیدتا بیاید،ووقتی رسیدبافلکه بی آب شیر آتش نشانی که سر چهار راه ها می گذاشتند،روبروشد.
شروع کردند به خراب کرن دیوار سینما از؛و من با خودم می گفتم مگر دَر سینما به گفته آن کارگرباز نیست؟پس چرااین جوری می کنند؟لابدالان همه تماشاگران می یان بیرون؛اما نیامدند؛درب سینما قفل شده بود؟…
فردامتوجه شدم بیش از300تن درآتش سوخته اند.
برخی جنازه هاهمان حالت که برصندلی خود نشسته بودندسوخته شده بودند؛واین حاکی ازاین بودکه آنهافرصت فراررانداشته اندو قبل ازسوختن،خفه شده اند؟…
تظاهرات عظیمی برپاشدوگفته شد آتیش زدن سینما،کار«ساواک»آبادان بوده است.
شعارآن روز جمعیت تظاهر کننده این بود:«شاه باید بسوزه».
تحلیل خودم این است که عده ای شایدبه زَعم خودشان آتیش زدن سینمارا یک کار انقلابی فرض می کردند وچون سینما را عامل فسادوفحشاءمی دانستند،این اقدام انجام شده است؟درحالی که می بایست آتیش زدن سینما به هنگام تعطیلی اش صورت می گرفت،نه دردر زمان حضورتماشاگران؛همانطور که بعدازانقلاب نیزمشابه اش را داشته ایم؛مثلاهمین سینمای علی مصفا ولیلا حاتمی…
خیلی ازتماشاگران فرصت فرارو حرکت را نداشتند،ظاهرا قبل ازآتش گرفتن،مسموم یا خفه شده اند؛…
همان روزهاشنیدم که ازقبل،«پودرِ آتش زا»درمحوطه تماشاخانه پاشیده اند،وسینما یکهو ویکجا آتش گرفته است…
اینکه عوامل پشت پرده آتش زدن سینمامستقیم ویاغیرمستقیم چه کسانی بوده اند، و عاملین آن بازیچه و آلت دست چه کسانی شده اند،والله اََعلَم بالصواب؟!
به هرحال آتش گرفتن سینما رکس آبادان،سقوط رژیم شاه را یک گام به جلو نزدیک کرد؛هر چنداین اقدام(آتش زدن سینما)دو گام به پَس بود!
تا شماره بعد؛والسلام!
تهران/نهم بهمن 1387
محمد شوری(نویسنده و روزنامه نگار)
بعد از نوشتن:
در مورد سینما رکس خیلی ها خیلی چیزها گفتند ونوشتند.من خودم شاهد زنده آن آتش سوزی بودم از همان دقیقیه اول.بخاطر نزدیکی به منزل.اما بدلیل بایکوت خبری هیچ حاضر نشدند از من سوال کنند.
12بهمن92
نیروگاه اتمی بوشهرو استنثلِ چاپ
اولین اطلاعیه ویااعلامیه که یک زخمی هم داشت،دست نویس بود؛امابرای چاپ اعلامیه هاونیزبیانیه های امام خمینی که باصطلاح امروزی آنلاین وتلفنی بدستمان می رسید، می بایستی هر جورکه شده، برای خودمان یک دستگاه چاپ تهیه کنیم.
آن دوستی که حُکمِ رئیس گروه 3 نفره ما را داشت اطلاعات وآگاهی خوبی از نحوه چاپ بابرگ ودستگاه استنثل داشت.
او به من گفت بروم خراطی و به او بگویم یک استوانه، (مثلِ همان وَرنه ای که نانواها روی نان می کشند تا نان کِش بیاید و پهن شود)به قطریک برگِ استنثل که بشود بطورکامل آن را دور استوانه تاکرد، بسازم.
این کار انجام شد؛ و بعد ایشان یک لوله پُلیکا به همان قطر و کمی بیشتر خرید و آن استوانه(یاورنه)رادرداخل آن لوله پُلیکا کرد؛ سپس با خریدمرکب مخصوص چاپ، آن لوله پُلیکا را به آن مرکب آغشته ساخت؛ و بعد من با یک دستگاه تایپ «بُرادر» که خریده بودیم، شروع کردم روی «برگ استنثل»،آنهم دو انگشتی حروف را پیداکردن و تایپ کردن مطلب، از همانجا هم تایپ کردن را نیز یاد گرفتم؛ البته همان دو انگشتی ولی الان خیلی سریع!
و سپس دوست دیگرم (همان کارگر شرکت نفت) مثل یک نانوا روی هر برگ آچار یک بار آن استوانه را می مالید، آنچه روی کاغذ استنثل تایپ شده بود، روی برگ سفید آچار منعکس می شد وبدین ترتیب اعلامیه ها در تعداد زیاد تکثیر می شد…
چند مدتی این شکلی گذشت تا آنکه یکروز دوست کارگرمان گفت توی بندر ریگ از توابع بندربوشهر یک آموزش وپرورش هست که یک دستگاه چاپ استثنل دارد و خیلی ساده می شود آن را سرقت کرد.
من و ایشان با این خیال که بشود آن دستگاه چاپ را از دفتر آموزش وپروش بندر ریگ به سرقت ببریم به شهر بوشهر وبه نزد دوستِ هم تیمی مان رفتیم…
دوست ایشان کارگرنیروگاه اتمی بوشهر بود؛ ما یکشب را در محل ساختمان این نیروگاه که در دست ساخت بود، شب رابه صبح رساندیم؛ نیروگاهی که هنوزتکمیل نشده است؛ و هنوز تا راه اندازی کاملش «اِن قُلت»فراوان دارد و هنوز باید دَم روسها رادید و هزاران سؤال…
در هرحال موفق بدست آوردن آن دستگاه چاپ نشدیم.
به تهران بازگشتیم و به کمک مالی برخی، از جمله یک هُمافر نیروی هوایی که به شکل غیرمستقیم از خویشان دور من محسوب می شد و برای گردش به آبادان آمده بود، ولی آدم مذهبی و معتقدی بود، از کتابفروشی آقای خمیسی در آبادان که لوازم التحریر می فروخت، آن دستگاه را (البته نه به شکل خرید مستقیم از سوی خودمان)تهیه کردیم.
جنس مان جور شده بود؛دستگاه استنثل چاپ و تاپپ؛و این چنین اعلامیه ها را باتیراژ خیلی بالا چاپ و به دست توزیع می سپردیم…
اما اکنون خودم پس از این سالها، برای گرفتن مجوز یک انتشارات باهزاران اما و اگر وسنگ اندازی روبربرو هستم؛ مثل بخشنامه هایی که هر روز نیزباتغییر مدیریت،«تغییر»می کند،روبرو می شوم؛ بخشنامه هایی که به مصلحت سیاسی آن را وحی مُنزَل می دانند وبه مصلحت رفیق بازی وبند(پ)بی ارزش می شود…
مصلحت سیاسی در وزارت ارشاد غوغا می کند؛و هر وزیری و مدیرکلی افرادی را با خودمی آورد که گاها اصلا اینکاره نیستند؛آنهامی خواهند نویسنده ننویسد واگر می نویسد، آن چیزی که آنهامی خواهند بنویسد…
آنچه اکنون دربیرون وبلندگلوهای رسمی درارتباط باکتاب ونشرشعارش داده می شود، آن چیزی نیست که وزارت ارشادبه آن عمل می کند.مخصوصااگرکسی مثل من بخواهد مستقل باشدو بر ای چتر سیاسی جناحی، عَلَم و کُتَل برندارد و یاسینه نزند!
تا شماره بعد؛والسلام!
تهران/10/11/1387
محمد شوری (نویسنده وروزنامه نگار)
بعدازنوشتن:
عکسی پیوست است ازهمان روزی که من ودوستم علی قرار گذاشتیم این اقدام را انجام دهیم.شرح اسامی درعکس هست
12بهمن 92
اتحاد اتحاد مبارزه،پیروزی
پیش از انقلاب، اعتراض مردم علیه رژیم شاه دو گونه بود؛یکی تظاهرات خیابانی،که با درگیری،شیشه شکستن بانکها،مراکز دولتی و باپرتاپ کوکتل مولوتوف و تیراندازی مأمورین شاه همراه بود؛ که احتمال کشته شدن و یا زخمی شدن درآن زیاد بود؛ازهمین رو فقط عده ای خاص حاضر بودند پیشگام این نوع اعتراضات شوند؛اما گاهی اعتراض مردم به رژیم شاه به شکل راهپیمائی با حضور اکثریت مردم به نمایش درمی آمد؛هرچنداحتمال درگیری بود،اما براساس تجربه، خودجوش این نوع راهپیمائی ها مسالمت آمیز بود و مردم شعارشان را می دادند و هیچگونه زدوخورد و تیراندازی صورت نمی گرفت…
دریکی ازهمین راهپیمایی ها،شعار «اتحاد،اتحاد،مبارزه،پیروزی» شعار اصلی و روز بود؛و شد..
ازآنجاکه محیط فرهنگی آبادان یک محیط کارگری بود، این شائبه بوجود آمدکه این شعار، یک شعارکمونیستی است واز سوی هواداران آنهاتحمیل شده است؛لذا هدایت کنندگان راهپیمائی(مثل همین هدایت کننندگان راهپیمائی های رسمی پس از تأسیس جمهوری اسلامی ایران)،به وحشت افتادندکه نکندیک وقت رهبری راهپیمائی بدست کمونیست هابیفتد،لذا گفتنداین شعارداده نشود؛چون ازآن بُوی کمونیست هابیرون می آید!
بین جمعیت تظاهر کننده اختلاف افتاد وبرخی معترض شدند که این یک شعار مقدس و پاک است و ارتباطی با کمونیستها ندارد؛ و بر اعتراض خود پافشاری کردند و همان شعار را ادامه دادند؛خودم جزو همین دسته از معترضین بودم؛و تا آنجا که یادم هستم اعتراض ما بُرش پیدا کرد و شعار «اتحاد اتحاد مبارزه پیروزی» همچنان داده شد…
بعدها نیزمتوجه شدم که شعار «استقلال آزادی حکومت اسلامی» ازاین جهت که مفهوم «حکومت اسلامی» روشن نیست و در اذهان حکومت خلافت عثمانی و مانند آن را تداعی می کند؛ رسما از سوی هدایت کنندگان راهیپمائی ها به شعار «استقلال آزادی جمهوری اسلامی» تبدیل شد؛ هرچند بعد ها همین نیز محل اختلاف شد، و همین پیش بینی اختلاف باعث شد تا از سوی مرحوم مهندس بازرگان پیشنهاد شود نام حکومت به «جمهوری دمکراتیک اسلامی ایران» تبدیل شود؛ اما امام خمینی مخالفت کرد و گفت «جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد»؛هر دو درست می گفتند و هر دو بعد از مرگشان متوجه شدند که هم دمکراسی و دمکراتیک مفاهیم گَل و گُشادی دارد و هم از اسلام تفاسیر و تئوری و تبیین های مختلفی می شود. آن چنانکه برخی خواستار تغییرنام جمهوری اسلامی ایران به «حکومت عدل اسلامی»!؟ شدند.
چیزی که الان ودر حال حاضر محسوس است این است که «جمهوریت» نظام درسایه قرار گرفته است و خیلی کم رنگ و یا به شکل مسخ و استحاله شده ارائه می شود. و اسلامیت نظام هر چند در محافل آکادمیک دیدگاه های متنوع خود را دارد و همواره در قبض و بسط است و همین نیز نشانه پویایی و زنده بودن اسلام است؛ اما با اینحال در عرصه حکومت بیش از 20سال است که فقط یک تلقّی از اسلام آنهم گاهی به شیوه «نَصَرَبِالرُعب»حاکمیت دارد، و قانون اساسی و قوانین متبادر از آن نیز بر همین تلقُی و تفکر ،تغییر و سبک و سنگین و بالا و پائین در جهت سیاسی شده است…!
تاشماره بعد؛والسلام!
تهران/11/11/1387
محمد شوری(نویسنده و رزونامه نگار)
حزب چماق!
من نیز مانند همه ایرانی ها دوست داشتم موقع آمدن امام خمینی او را ببینم. ازهمین رو با وسیله نقلیه شخصی که داشتیم به همراه چند نفر از آبادان به تهران حرکت کردیم.
امام در دو مقطع قصد ورود به ایران را داشتند. در مرحله اول وی موفق نشد و مانع ورود ایشان شدند.
در مرحله اول که قصد آمدن به تهران را داشتیم، رژیم شاه به ایادی خود دستور داده بود که مانع ایجاد کند. و از آنجا که سیل جمعیت برای دیدن امام در جاده های ایران به سمت تهران در حرکت بود، دولت شاه دستورداده بود تا دربین راهها وجاده های بیرون شهر هر وسیله نقلیه ای راکه دیدند روی ماشین و شیشیه عقب آن با رنگ بنویسند:«جاوید شاه»!و هرکه مانع شد، دَخلش را دربیاورند.
چماق بدستان در هر دوره ای هستند.حزب چماق بدست، حزبی است که بدون آنکه رسما حقوق بگیر دولت باشد،با امتیازات ویژه و پشتوانه و باصطلاح رانت، هرموقع که رژیم و حاکمیت نیاز به آنها پیدا کند وارد مناسبات سیاسی و اجتماعی می شوند.
حزب چماق بدستان در رژیم پهلوی به طرفداری از شاه و در لباس مردمی،به جمعیت تظاهر کننده علیه حاکمیت و رژیم شاه حمله می بردند و مأمورین رسمی شاه بدون دخالت و ممانعت به تماشای آن می نشستند وآن را صرفا یک اختلاف سیاسی قلمداد می کردند.
در دوره های پیشین نیز«لُمپنیسم سیاسی» همیشه درخشیده است!
«شعبان بی مخ» سمبل و نماد «حزب چماق» است .
همانطور که پس از انقلاب گاهی با نام «حزب الله» و در لوای امربه معروف و نهی ازمنکر «سیاست چماق و هویج داخلی» برقرار بوده است.
شدَّت و ضعف سیاست چماق و هویج بستگی به شرایط روز سیاسی،قدرت و حاکمیت دارد.
مثلا در مقطعی رژیم شاه با سیاست هویج و درهای باز سیاسی خواست تنش و شورش سیاسی مردم را خاموش و آرام کند. لذا دولت شریف امامی باهمین شعار(ایجاد فضای باز سیاسی)بر سرکار آمد.اما از آنجاکه این شورش تبدیل به یک طوفان شده بود؛ شدّت سیاست چماق را بیشتر کرد. لذا دولت نظامی ژنرال ازهاری را به کار گماشت.

روی ماشین مانیز برشیشه عقب با رنگ نوشتند «جاوید شاه» و ما توانستیم جواز عبور را بگیریم؛البته چند کیلومتر آنطرف تر آنرا پاک کردیم.
آن مرحله موفق نشدیم.چون امام نیامد و ما فورا به شهرخودمان آبادان بازگشت کردیم. و بعد رسما گفته شد امام 12بهمن به تهران خواهد آمد و در بهشت زهرای تهران سخنرانی خواهد کرد. من و چند نفر دیگر باز به سمت تهران آمدیم. اما این دفعه با اتوبوس. وقتی رسیدیم مستقیم به بهشت زهرا رفتیم.من فقط در میان جمعیت هلی کوپتر امام را دیدم که داشت روی خاک و زمین بهشت زهرا می نشست!
تاشماره بعد؛والسلام!
تهران12بهمن 1387
محمد شوری(نویسنده و روزنامه نگار)
سرباز فراری …
در یک تظاهرات خیابانی به هنگام درگیری بامأمورین شاه یک سرباز تیر خورد و به شهادت رسید.
او سربازی بود که از ارتش شاه فرار کرده و به جمعیت تظاهر کننده پیوسته بود.
جنازه او را به مسجد آوردند ؛ از فرصت استفاده کردم و عکسی از او گرفتم.این عکس اوست:

قبل از انقلاب برخی سربازان برای پیوستن به مردم، از ارتش فرار کردند؛ اما کمتر از دوسال بعد (یعنی پس از تأسیس جمهوری اسلامی ایران وهمزمان با شروع جنگ )برخی نیز از سربازی فرار کردند. اما این فرار، فرار از جنگ بود…
البته همانطورکه برخی سربازی را با پول خریدند ؛ همانطور هم برخی نیز مدرک دانشگاهی را از دانشگاه آزاد(!)خریدند تا دکترا داشته باشوند و به ایشان به گویند :آقای دکتر…!
هم چنین برخی از آقازاده نیز (خصوصا در ایام جنگ محافظ پدرشان بودند که مبادا ابوی شان ترور شود! و این چنین خدمت سربازی را گذراندند…
تا شماره بعد؛والسلام!
تهران/14/11/1387
محمد شوری (نویسنده و روزنامه نگار)
بعد از نوشتن:
عکس پیوست است
12بهمن92
روزنامه نگاری قبل از انقلاب
مرحوم پدرم توی همون حسینیه اصفهانیهای آبادان یک قرض الحسنه رااداره می کرد؛ همین سبب شدکه بابرخی منتفذین بازاردرتهران -که سازمان اقتصاد اسلامی دست پخت آنهاست-،آشنا شود؛ازجمله،باآقای خاموشی(که فرزندش جزو اپورتونیست های سازمان مجاهدین خلق بود وکشته شد).
مرحوم پدرم کم و بیش فهمیده بود که من مخفیانه کارسیاسی می کنم.و وقتی دوره اعتصاب مطبو عات آغاز شد،و اطلاعات واخبارحوادث سیاسی ازطریق مطبوعات (هر چندبه شکل اَلکن وناقص )منتشر نمی شد؛درشناسایی که وی (پدرم)از من به آقایان بازاردر تهران داده بود،مرا باخودش به تهران آوردتا از نزدیک با آنها آشنا شوم.
آنجابا آقای خاموشی روبروشدم؛وی به من گفت که چگونه می توانیم مبادله اخبار بکنیم واخبار شهرستان آبادان را(اخبارتظاهرات و راهپیمایی هاوحوادث دیگر)رابه اطلاع وی برسانم،تا آنهابا چاپ بولتن خبری، آن را درسطح عمومیپوشش خبری بدهند…
همین اتفاق،بعلاوه کار فروش کتاب وکتابداری،و ذوق و عشق نویسندگی،دستاویزی شدتا درهمان ابتدای پیروزی انقلاب(سال 58)،خودم وبه سردبیری خودم!وباکمک دوستان تازه ام درمحل حسینیه اصفهانیهای آبادان که برای خودش یک دفتر نشر، بنام«دفترنشرنواب»تأسیس کرده بود،یک نشریه بنام«امیددانش آموز»چاپ و آنرا درمدارس توزیع کنم.
سه شماره چاپ شد و دیگر ادامه نیافت؛ چون من برای انجام فعالیتی از نوع دیگر! راهی تهران شدم…
این رویداد می تواند آغاز فعالیت در حرفه «روزنامه نگاری» باشد؛هر چندتا تأسیس «روزنامه سلام»، گه گاهی مطالبی از من در مطبوعات و از جمله «روزنامه انقلاب اسلامی بنی صدر» چاپ می شد، اما فعالیت حرفه ای و تمام وقت من، با «روزنامه سلام» آغاز وادامه پیدا کرد؛ هر چند که درسالهای پس از تعطیلی «روزنامه سلام» بیکاری منقطع و ممتد را تجربه می کنم…
تا شمار بعد والسلام!
انقلاب به نام خدا؛نه برای مسلمان شدن!
انقلاب و سرنگونی رژیم سلطنتی در ایران و بنیان نهادن جمهوریت در ایران، هر چند با نام «خدا» آغاز و با نام «خدا» در 22 بهمن 57 پیروز شد،اما مردم برای مسلمان شدن انقلاب نکردند؛ چون مسلمان بودند!
اما اگر آنگونه که ما می خواهیم (یعنی حاکمیت) آنهم با شیوه «نصربالرعب»،آنوقت حق انتخاب و «لااکراه فی الدین» چه می شود؟
به قول دکتر علی شریعتی:«دیکتاتوری ‌از اینجا ناشی‌ نمی‌شود که ‌یک ‌مکتب ‌خود را حق ‌می‌‌شمارد یا ناحق‌، بلکه ‌از اینجا ناشی‌ می‌شود‌ که‌ آیا حق‌ انتخاب ‌را برای ‌دیگران ‌قائل ‌است‌ یا قائل ‌نیست».
انقلاب، هر چند رنگ دین گرفت و حکومت دینی شد، اما حضور مردم در صحنه های تظاهرات و راهپیمایی ها، صرفا برای داشتن «حق انتخاب» بود.
آنزمان هر چند مثلا در شهر نفتی آبادان،شهری کارگری که خمیرمایه فرهنگ انگلیسی هم داشت، اما روح مذهب بر آن حاکمیت داشت.
آنزمان هر چند مثلا دراین شهر،به اندازه مساجدش مشروب فروشی علنی داشت،اما خیلی بندرت اتفاق می افتاد که بخاطر بَد مَستی و عَربده کشی، «ناموس شهر» در خطر باشد؛ اما در عوض پس از انقلاب هر چند مشروب فروشی ها بطور اتوماتیک تعطیل شدند و این خاصیت بالقوه انقلاب بود و کار شاقّی هم نکرده است!، اما بعدها دیدیم که مثلا در شهر مذهبی قم عده ای بخاطر نوشیدن مشروبات الکلی تقلبی جان خود را از دست دادند و همین طور شبیه همین خبر،مکررا در برخی شهرهای دیگر…
در شهریک«شهرنو»یا همان«قلعه»یاراحت تر بگوئیم یک«فاحشه خانه» و «پَری بُلنده» هایی که کارشان دلالی بود،وجودداشت؛ اماپس از انقلاب دیدیم و درمطبوعات می خوانیم که هر از گاهی در کوچه، پس کوچه های شهر، یک خانه فساد متلاشی شده و عده ای زن و مرد با انواع مواد افیونی و الکلی دستگیر می شوند.
آن زمان برخی دخترا ن ازداوج نکرده و زیر 18 سال هر چند بی حجاب بودند، اما آنچنان تابلو نبودند؛ آرایش غلیظ نمی کردند و به صورت تابلو و ویترین شده خود را در معرض دید قرار نمی دادند. هر چند پدیده دختران فراری مُعضل عصرکنونی است؛ اما محیط خانواده دچار آسیب دیدگی شدید نبود که آمار دختران فراری و آمار روسپیگری اش به سن 11 سال برسد…
هر چند قرن حاضر، عصر و انقلاب تکنولوژی و ماهواره و اینترنت است،اما پاسخگویی حاکمیت به آن، آنچنان غنی نبود که بتواند اکثریت جوان کشور را به خود جذب کند، و با توجه به بمباران شبانه روزی «موعظه» از بلند گوهای رسمی وغیر رسمی و پر کردن تقویم، با روزها،هفته ها، و دهه های مختلف،درعوض مشاهده شده است با دفع الوقت و به شکل واکنشی،به ناهنجاری های اجتماع پاسخ می دهد؛ و البته آنرا نیز خود بدست خویش،دوصد چندان کرده است؛چون «الانسان حریص مما منع»!
آنزمان ما مسجد می رفتیم،نماز جماعت هم می خواندیم، مثلا در گرمای 50 درجه آبادان روزه می گرفتیم، اما حالا مساجد بخشی از حاکمیت شده است. حزبی و جناحی و گروهی شده است؛ مساجد دولتی شده اند؛چون حکومت دینی است و روحانیون کارمندان دولت شده اند…
آنزمان برای یک سخنرانی دکتر شریعتی جای سوزن انداختن در حسینیه ارشاد نبود و 7یا8ساعت می نشستند و به سخنرانی وی با هیجان گوش می کردند؛در حالی که اصلا برایش تبلغ نیز نمی شد؛ اما اکنون برای بزرگداشت سالگرد فوت مهندس بازرگان، با درهای بسته حسینیه روبرومی شوند…
آنزمان هر چند یک روزنامه کیهان بود و یک اطلاعات و البته گاهی آیندگان و رستاخیز! اما چون ماهیت رژیم همین بود و از کوزه اش همین بیرون می آمد،انتظاری نبود؛ اما اکنون هر چند آنقدر نشریه و روزنامه و مجله هست که نمی توانی شمارشش کنی؛ اماچه سود؟یا آنهایک دُکّان برای کسب وتجارت(تجارت سیاسی و اقتصادی)شده اند، یا بی بو و بی خاصیت…چرچیل وقتی صدای اذان از بلندگوی ها ی مساجد را شنید گفت اگر برای ما ضرر دارد خاموشش کنید، و اگر ضرر نه دارد، صدایش را بیشتر و بلندتر کنید…!
هر چند زاغه و کَپر نشینی سوژه و دستمایه سیاسیون بر علیه رژیم شاه بود؛ اما وضعیت اقتصادی و معیشتی اغلب مردم وخیم توصیف نمی شد و نبود؛ اما اکنون مثلا من نوعی روزنامه نگار بیکار، با تمام سوابقش،اینک جوری شده است که باید به نان شبش محتاج باشد، و در بدترین شرایط معیشتی بسر ببرد و زندگی کند…
آنزمان هر چند شاه یک حزب فرمایشی درست کرد،و هر چند نمایندگان فرمایشی بودندو کسی در انتخابات شرکت نمی کرد؛ اما اینک با یک قانون از زیر مجموعه قانون اساسی،تمام قانون اساسی تعطیل شده است؛با قانون نظارت استصوابی، آنهم بخاطر حضانت و نگهداری ایمان مردم، یعنی مسلمان شدن و مسلمان ماندن مردم، تنها کسانی حق کاندیدا شدن را دارند که حاکمیت بپسندد…
تاریخ نویسی خوبی اش این است که مِلک طِلق کسی نیست؛ که این نیز فقط با نگاه حاکمیت ها نوشته شود؛ حاکمیت ها هر چند ابزار قدرت را در اختیار دارند اما قلم افرادی که بَرده حاکمیت ها نشده است، پیروز است؛ هر چند پیروزی در شکست!
یادداشت نویس رورنامه اطلاعات در 5 مهرماه سال 1320نوشته است:
«در هر جا آزادی نباشد،آنجا تاریکی حکم فرمایی می کند. هر جا تاریکی و فاقد فروغ دانش باشد آنجا سراسر فقر وبیماری خواهد بود.
از روزگاران دیرین و از آن موقع که قدرت مطلقه بدست حکومتها افتاد پیوسته بین دو نیروی مخالف یعنی یک اقلیت مقتدر و یک اکثریت ضعیف و ناتوان مجاهده و مجادله بوده وزمانی این غالب و آن مغلوب و گاهی آن غالب واین مغلوب بوده است.دنباله این کشمکش هیچگاه قطع نشده ودرهر موقع که نوبه فتح و ظفر اقلیت رسیده توده های کثیر اجتماع در زیر فشار استبداد و بیدادگری نالیده و رنج برده اند. اکثریت برای خاتمه دادن به اساس فشار و مظالم متجاوزان در هر بار طغیان کرده و از این طغیان نهضتها و انقلابها بوجود آمده است. اقلیت مقتدر در این کشمکش به چه وسایلی مجهز بوده است؟پول و ثروت، قدرت نظامی و نیروی تأمینه همه وهمه در دسترس آنها و وسیله اجرای نیّات و مقاصد آنها است. اکثریت درمقابل آنها چه حربه ای دارد؟
برگزیده ترین افراد این اکثریت مقهور و ناتوان به پشتیبانی قلم به جنگ سرنیزه برنده و قدرت نظامی می روند. گاه تأثیر این قلم به حدی است که از دیوارهای آهنین و دژهای استوار خداوندان قدرت گذشته و اساس نیروی آنها را واژگون می سازد.
… درهروقت و هر زمان دوره حکومت مطلقه اقلیت ممتاز قبل از اینکه اجتماع به کلی استعداد اصلاح را ازدست بدهد به پایان می رسد. و اگر چنین نباشد یک ملت وجامعه چنان در غرقاب فساد غوطه ور می گرددکه نجات و صلاح آن محال.و انقراض آن قطعی است.دراین دوره های تحول بازمسئو.لیت بزرگ متوجه صاحبان قلم است.این ها مسئول بیداری مردم هستند. چراغ دانش و فضیلت باید بدست آنها و به استعانت قلم آنها برافروخته شود. این طبقه مخصوصا آنها که در دوره انحطاط توانسته اند روح آزادگی و عفت قلم را ازدست نداده و علی رغم تمام سختی ها وفلاکت ها و گرسنگی، قلم را وسیله زیر پا گذاشتن حقوق اجتماع قرار نداده و با نابود ساختن عدالت اجتماعی برپایگاه قدرت انبیاء بوسه نزده اند، باید با یک نقشه اساسی و متین برای جبران زیانکاری های گذشته بکوشند و به ارشاد عقول و افکار کمر ببندند.»
آنچه پس از این، بطور مسلسل در چند شماره خواهید خواند بخشی از خاطرات اینجانب در قبل از انقلاب است.
خاطراتی که صرفا یک نقل تاریخی نخواهد بود. همانطور که در سریال تلویزیونی «آخرین دعوت» سوژه سیاسی سریال، گریز به کربلا هم زد،تاریخ گویی و تاریخ نویسی یعنی تاریخ تحلیلی باید گریز به کربلا بزند؛ هرچند آن دیدگاه، یکطرفه باشد؛ اما چون تاریخ نویسی اختصاصی نیست؛ و تاریخ را همگان می نویسند؛ صحت و سُقم و درس گرفتن از آن نیز بر عهده آینده و جامعه آینده خواهد بود…
تابرگ دیگری از تاریخ انقلاب؛ والسلام!
بعد از نوشتن:
به پایان آمد این دفتر
اما استبداد همچنان باقی ست!
12بهمن92

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)