آنچه این روزها مرا نگران می‌کند—افزون بر نگرانی عمومی درباره سرنوشت جنگی که نظام اسلامی مسبب اصلی آن است—کیفیت مناظرات و گفتگوهایی است که در فضای عمومی و به‌ویژه در فضای مجازی جریان دارد. البته به دلیل آشنایی اندکم با این فضاها، خود را در موقعیتی نمی‌بینم که درباره گستره و میزان تأثیرگذاری آن‌ها داوری قطعی کنم. با این حال، اگر کیفیت گفتگوها در همان حدی باشد که در برخی نمونه‌ها دیده‌ام، آنگاه موضوع واقعاً نگران‌کننده است.

به عنوان مثال، در بخشی از کلیپی درباره دوران پهلوی، گوینده پیوسته از دستاوردهای آن دوره سخن می‌گوید و سرانجام ادعا می‌کند که پهلوی عملاً معادل رشد و توسعه کشور در حدود پنج دهه حکمرانی این خاندان بوده است. چنین هم‌ارزانگاری‌هایی نگران‌کننده است. زیرا این نوع ساده‌سازی‌ها درباره یک نظام حکمرانی که بیش از نیم قرن دوام داشته، راه را برای مخاصمات آشتی‌ناپذیر باز می‌کند.

اگر پهلوی «یعنی» تمام آنچه در چنین روایت‌هایی گفته می‌شود، آنگاه نسبت دادن برچسب‌هایی چون خائن و وطن‌فروش به مخالفان سلطنت می‌تواند از نظر منطقی توجیه‌پذیر به نظر برسد. از سوی دیگر، اگر مخالفان ادعا کنند که پهلوی «یعنی» ساواک، سانسور، شکنجه، تمرکز قدرت در دست شاه و دربار، انتخابات غیرسالم و فقدان احزاب مستقل، آنگاه آنان نیز می‌توانند با همان منطق، موافقان سلطنت را خائن و وطن‌فروش بنامند. در چنین وضعی، جامعه در چرخه‌ای از خشونت کلامی گرفتار می‌شود که پایان آن چیزی جز خشونت فیزیکی نخواهد بود.

در عین حال پرسش‌هایی وجود دارد که در چنین ساده‌سازی‌هایی نادیده گرفته می‌شود. اگر آن دوره را بتوان صرفاً به دوگانه خوب و بد فروکاست، و اگر بیشتر آنچه در زمان سلطنت رخ داده در طبقه «خوب‌ها» قرار دارد، پس چگونه است که در سال‌های ۵۶ و ۵۷ بخش بزرگی از جامعه علیه آن نظام شورید؟ چرا بسیاری از هنرمندان، روشنفکران و دانشگاهیان آن زمان در صف مخالفان سلطنت قرار داشتند؟

از سوی دیگر، اگر آن دوره را عمدتاً در طبقه «بدها» قرار دهیم، چگونه توضیح دهیم که پس از گذشت حدود پنج دهه، هنوز نام نماینده‌ای از این خاندان در میان بخشی از جامعه با استقبال روبه‌رو می‌شود؟ چرا برخی دانشگاهیان و حتی نیروهای سیاسی پیشین از بازگشت پهلوی یا دست‌کم نقش‌آفرینی یکی از اعضای این خانواده در دوران گذار سخن می‌گویند؟

نگرانی دیگر آن است که در واکنش به این دوگانه‌سازی‌ها، موضع سومی موسوم به «خاکستری» اتخاذ شود؛ بدین معنا که گفته شود نه همه چیز خوب بوده و نه همه چیز بد، بلکه دستاوردها در طیفی میان این دو قطب قرار دارند. در نتیجه، در یک سنجش سطحی ممکن است مجموعه این دستاوردها برای برخی به قطب «خوب» نزدیک‌تر به نظر برسد و برای برخی دیگر به سویه «بد». اما چنین موضعی نیز غالباً بیش از آنکه حاصل یک تحلیل دقیق باشد، نوعی انتخاب سریع و روان‌شناختی است که فرد را در موقعیتی امن قرار می‌دهد، بی‌آنکه واقعاً به فهم پدیده کمک کند. چنان‌که پیداست، این موضع سوم نیز در نهایت در همان دام تحلیل‌های ارزشی و غایت‌انگارانه باقی می‌ماند.

اگر چنین داوری‌های ساده‌انگارانه‌ای در میان ایرانیان رواج داشته باشد، می‌توان آن را نشانه‌ای از موفقیت نسبی نظام اسلامی در کوتاه نگه داشتن افق فکری جامعه دانست. در واقع، جایگزین کردن داوری‌های ارزشی به جای تبیین پدیده‌های اجتماعی—یعنی تقسیم آن‌ها به خوب و بد، خدمت و خیانت—در حقیقت نوعی بازگشت به تبیین‌های غایت‌انگارانه است؛ شیوه‌ای از اندیشیدن که در مراحل ابتدایی رشد ذهنی انسان دیده می‌شود.

برای مثال، اگر از کودکی بپرسیم چرا باران می‌بارد، او ممکن است پاسخ دهد: زیرا گیاهان برای رشد به باران نیاز دارند، یا رودها برای جاری شدن به آب باران نیاز دارند. خورشید هست تا ما را گرم کند و کوه‌ها هستند تا ما بتوانیم از آن‌ها بالا برویم. در این نوع توضیح، پدیده‌ها نه از طریق زنجیره علّی رخدادها، بلکه از طریق هدف یا فایده‌ای که برای انسان دارند تبیین می‌شوند. چنین توصیف‌هایی در اندیشه اسطوره‌ای نیز فراوان است و به طور کلی در دسته تبیین‌های غایت‌انگارانه (teleological explanations) قرار می‌گیرند.

آنچه در اینجا شکل می‌گیرد، در واقع نوعی منطق ساده‌سازی‌شده برای داوری درباره پدیده‌های پیچیده اجتماعی است؛ منطقی که داوری ارزشی را به ساده‌ترین شکل ممکن امکان‌پذیر می‌کند. در این چارچوب، رویدادهای اجتماعی—و در سطحی ابتدایی‌تر حتی رویدادهای طبیعی، چنان‌که در تحلیل روان‌شناسی کودک دیده می‌شود—عمدتاً از خلال غایت یا فایدهٔ آن‌ها داوری می‌شوند. برای عمل کردن این منطق، وجود دوگانه‌هایی مانند خوب/بد، مفید/مخرب، خادم/خائن ضروری است. حتی موضع سوم، یعنی موضع «خاکستری»، نیز عملاً در میدان همین منطق بازی می‌کند و نمی‌تواند خود را از چارچوب این منطق ابتدایی رها سازد.

اما ذهن نقاد در تحلیل یک نظام حکمرانی به جای چنین داوری‌هایی، به دنبال فهم یک فرایند دینامیکی است؛ فرایندی که در آن نیروهای اجتماعی، امکانات و محدودیت‌های تاریخی—آنچه در زبان نظری می‌توان «فضای حالت» (state space) نامید—در طول زمان با یکدیگر برهم‌کنش می‌کنند و مسیر تحولات را شکل می‌دهند. فایده چنین تحلیل‌های دشوار آن است که امکان فهم دقیق‌تر گذشته و پرهیز از تکرار خطاها را فراهم می‌کند. در غیر این صورت، جامعه در چرخه‌ای از داوری‌های ساده‌انگارانه و بازتولید خشونت گرفتار خواهد ماند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)