از قزلباش تاسپاه و بسیج
بازوی عقیدتی سرکوب در تاریخ ایران
در تاریخ ایران، حکومتهای ایدئولوژیک تنها با فرمان و فتوا پیش نرفتهاند. هرگاه قدرت سیاسی خواسته است جامعه را نه فقط اداره، بلکه به اجبار بازسازی کند، ناچار بازویی ساخته که هم وفادار باشد، هم مسلح، هم آماده برای ارعاب، تحقیر و حذف. در آغاز صفویه، این بازو قزلباشان و شبکههای همراه آنان بودند. در جمهوری اسلامی، سپاه، بسیج و یگانهای ویژه همین کارکرد را بر عهده گرفتهاند. این دو دوره تاریخی یکسان نیستند، اما در منطق اعمال قدرت، شباهتی ژرف میان آنها دیده میشود: حکومت ایدئولوژیک برای دوام خود، به نیرویی نیاز دارد که حقیقت رسمی را با خشونت به جامعه تحمیل کند.
با برآمدن صفویان و فتح تبریز به دست شاه اسماعیل، تشیع دوازدهامامی به عنوان مذهب رسمی اعلام شد. اما این اعلام، صرفاً یک تغییر مذهبی نبود؛ آغاز روندی بود که در آن قدرت سیاسی کوشید جامعه را به صورت علنی و اجباری با هویت رسمی تازه هماهنگ کند. منابع تاریخی نشان میدهند که این فرایند با فشار، تهدید و حذف همراه بود. آیینهای لعن، حضور نیروهای وفادار در صحنه عمومی، و نظارت بر زبان و رفتار مردم، تنها نشانههای یک دگرگونی اعتقادی نبودند؛ آنها ابزارهای تثبیت سلطه سیاسی بودند. در چنین وضعی، باور دیگر صرفاً امری درونی نبود، بلکه به نشانهای از اطاعت یا سرپیچی بدل میشد.
در همین نقطه است که یکی از مهمترین شباهتها با جمهوری اسلامی آشکار میشود. حکومت ایدئولوژیک به سکوت مردم قانع نیست؛ از آنها نمایش وفاداری میخواهد. در صفویه، زبان و آیین عمومی باید با فرمان قدرت هماهنگ میشد. در جمهوری اسلامی نیز اطاعت باید دیده شود: در پوشش، در شعار، در حضور در مراسم رسمی، در تبعیت از هنجارهای حکومتی. در هر دو ساختار، شهروند کافی نیست؛ حکومت رعیتی میخواهد که وفاداری خود را آشکارا نشان دهد. هر کس از این نمایش سر باز زند، از دایره اعتماد بیرون رانده میشود و به عنصری مسئلهدار بدل میگردد.
شباهت دیگر، به ماهیت نیروهای سرکوب بازمیگردد. قزلباشان تنها یک نیروی نظامی نبودند؛ آنان حاملان وفاداری عقیدتی به شاه و طریقت صفوی نیز بودند. خشونت آنان صرفاً اجرای دستور نبود، بلکه صورتبندیای از ایمان مسلح به شمار میرفت. در جمهوری اسلامی نیز بسیج و بخشهایی از نیروهای سرکوبگر، تنها مأموران اداری نیستند. آنان در چهارچوبی ایدئولوژیک تربیت شدهاند که سرکوب را نه فقط یک وظیفه حکومتی، بلکه دفاع از حقیقت، دین یا نظام میداند. درست در همینجاست که خشونت، از یک عمل اجرایی به وظیفهای مقدس دگرگون میشود. هنگامی که سرکوب، پوشش عقیدتی پیدا کند، مرز اخلاقی آن نیز فرومیریزد.
از سوی دیگر، در هر دو دوره، خشونت فقط برای حذف مخالف به کار نرفته، بلکه کارکردی نمایشی و آموزشی داشته است. حکومتهای ایدئولوژیک با سرکوب نمیکوشند فقط گروهی معترض را خاموش کنند؛ آنها میخواهند کل جامعه را به یاد ترس بسپارند. گزارشهای تاریخی درباره تبریز آغاز صفویه، از فضایی آکنده از تهدید، حذف و ارعاب سخن میگویند. در جمهوری اسلامی نیز سرکوب اعتراضات در دهههای گذشته، و بهویژه در خیزش «زن، زندگی، آزادی»، تنها به معنای متفرق کردن معترضان نبود. کشتار، بازداشتهای گسترده، شکنجه، اعترافگیری و ارعاب خانوادهها، همه اجزای نظمی بودهاند که هدفش بازگرداندن جامعه به انفعال و ترس است. در اینجا خشونت نه امری استثنایی، بلکه بخشی از فن حکومتداری است.
وجه مشترک دیگر، جرمسازی از نافرمانی است. در ساختارهای ایدئولوژیک، مخالف فقط فردی با نظر دیگر نیست؛ او به سرعت به منحرف، یاغی، فتنهگر یا دشمن تبدیل میشود. در صفویه، سر باز زدن از همراهی با آیین رسمی، میتوانست نشانه خروج از نظم مطلوب تلقی شود. در جمهوری اسلامی نیز اعتراض مدنی بارها با واژههایی چون «اغتشاش»، «فتنه»، «وابستگی» یا «اقدام علیه امنیت» توصیف شده است. این الگو بسیار آشناست: حکومت نخست مخالف را از دایره مشروعیت بیرون میبرد و سپس سرکوب او را توجیه میکند. در چنین شرایطی، خشونت دیگر در چشم هواداران حکومت جنایت دیده نمیشود، بلکه اقدامی لازم برای حفظ نظم یا حقیقت جلوه میکند.
حضور دائمی این نیروها در زندگی روزمره مردم نیز از دیگر شباهتهای مهم است. قزلباشان فقط در میدان جنگ نقش نداشتند؛ حضور آنان در شهر، مسجد و عرصه عمومی بخشی از سازوکار سلطه بود. جمهوری اسلامی نیز سرکوب را فقط به پادگان و زندان محدود نکرده است. بسیج، گشتهای مختلف، حضور امنیتی در دانشگاه، مدرسه، خیابان و اداره، همگی نشان میدهند که هدف، صرفاً دفاع از حکومت در لحظه بحران نیست، بلکه نفوذ در تار و پود زندگی اجتماعی است. حکومت ایدئولوژیک برای بقا، تنها به ارتش نیاز ندارد؛ به چشم و گوش و دستِ مداخلهگر در میان مردم نیاز دارد.
در کنار اینها، باید به عنصر تحقیر نیز توجه کرد. سرکوب در این ساختارها فقط با هدف خاموش کردن صدا انجام نمیشود، بلکه میکوشد اراده فرد را درهم بشکند. آیینهای تحمیلی، واداشتن مردم به تکرار فرمولهای رسمی، نظارت بر رفتار شخصی و مجازاتهای نمایشی، همگی بخشی از سیاست شکستن شخصیت انسانیاند. در جمهوری اسلامی نیز گزارشهای فراوانی از تحقیر بازداشتشدگان، اعترافگیری، فشار بر خانوادهها و خشونت جنسی منتشر شده است. اینجا مسئله تنها کنترل بدن نیست؛ مسئله درهم شکستن شخصیت، استقلال و حافظه فردی و جمعی است.
همچنین، هر دو ساختار برای بسیج نیروی سرکوب خود، نیازمند ساختن دشمن داخلیاند. صفویه برای تحکیم قدرت تازه خود، جامعه را به خودی و غیرخودی تقسیم کرد. جمهوری اسلامی نیز همواره برای بقا، به تولید مستمر دشمن داخلی نیاز داشته است: زن بیحجاب، دانشجو، معترض، روزنامهنگار، خانواده دادخواه، فعال مدنی. حکومت ایدئولوژیک بدون این دوگانهسازی، نیروی روانی لازم برای حفظ ماشین سرکوب را از دست میدهد. دشمنسازی، سوخت این دستگاه است.
از این رو، شباهت قزلباشان و نیروهای سرکوب جمهوری اسلامی فقط در خشونت نیست. خشونت در بسیاری از حکومتها وجود دارد. شباهت اصلی در نوعی از خشونت است که هم آیینی است، هم نمایشی، هم اعتقادی، و هم تربیتی. این خشونت فقط برای حذف مخالف نیست، بلکه برای آموزش ترس، تولید اطاعت، و بازسازی جامعه بر پایه انقیاد به کار میرود. از این منظر، قزلباشان را میتوان یکی از صورتهای آغازین بازوی عقیدتی سرکوب در تاریخ ایران دانست؛ بازویی که در جمهوری اسلامی با ابزارهایی مدرنتر، سازوکارهایی پیچیدهتر و میدان مداخلهای گستردهتر بازتولید شده است.
نتیجه این مقایسه روشن است. مسئله فقط تغییر نام نیروها یا تفاوت لباس و سلاح نیست. آنچه تداوم یافته، نوعی خاص از حکومتداری است که حقیقت را در انحصار خود میبیند و برای حفظ آن، نیرویی وفادار، عقیدتی و مصون از پاسخگویی میسازد. قزلباش دیروز و بسیج امروز، هر دو محصول پیوند ایمان، قدرت و خشونتاند. تا زمانی که این بازوی عقیدتی در ساختار سیاسی ایران بازتولید میشود، استبداد تنها چهره عوض میکند، نه خوی خود را
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.