
Image courtesy: reddit.com
دربارهی سایهروشنهای همزیستیِ استبداد و امپریالیسم
نویسنده: نیما صبوری
کارگاه دیالکتیک | ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
مقدمه:
امروز، در میانهی جنگی مصیبتبار، بیش از هر زمانی باید از امپریالیسم سخن گفت؛ بهرغم اینکه این واژه سالهاست که بهطرز موهنی مینگذاری شده است؛ چه از سوی گفتارهای مسلط بورژوایی و جریانات راستگرا و چپستیز (که عجیب نیست)؛ چه از جانب دولتی که یکی از پایههای بازتولید نظام سلطه و استثمارش را بر رهیافت و گفتار «محور مقاومت» بنا کرده و – مُزورانه – بر رویکرد غربستیزیاش (در گفتار رسمی: استکبارستیزی) جامهی ضدیت با امپریالیسم پوشانده است؛ و چه از جانب گفتارها و جریانهای «چپِ شبهآنتیامپریالیست» که برای تزئین و توجیه رویکرد نظری و سیاسیِ متناقضشان (و بعضا انگیزههای ناسیونالیستیشان) پشت مفهوم آنتیامپریالیسم سنگر گرفتند و همراه با طیکردنِ «پرافتخار» روند تباهیشانْ مفهوم امپریالیسم و آرمان امپریالیسمستیزی را به لجن کشیدند. از قضا، درست بهدلیل ضرورت تاریخیِ فهم عمیقتر تحولات جاری در ایران و جهان، که بدون فهم مناسبات سلطهی امپریالیستی ناممکن است، باید این زمینِ مینگذاریشده حول مفهوم امپریالیسم (و ضدامپریالیسم) را پاکسازی کرد تا با بازپسگیری مفهوم امپریالیسم، ضدیت با امپریالیسم بهنحوی ژرف (و نه شعارزده و پرتناقض) به سلاحی نظری و سیاسی برای پیکارهای تاریخی ستمدیدگان بدل شود و یکی از مولفههای استراتژیکِ ارتقای این پیکارها باشد.
۱.
نقطهی عزیمت برای بازپسگیری مفهوم امپریالیسم نمیتواند مجزاکردن امپریالیسم از مناسبات انضمامیِ قدرت (و سازوکارهای استثمار و ستم) در جوامعِ پیرامونی باشد. چون انتخاب این عزیمتگاه خود یکی از خطاهای روششناسی شبهانتیامپریالیستهاست؛ جایی که آنها با جداسازی دولتهای خودکامه و ظاهرا طاغی از بافتار نظم جهانی و برشمردن جنایتهای مبرهنِ دولتهایی که پیکریابی تاریخی قدرت امپریالیستیاند، رهیافتی انتزاعی از امپریالیسمستیزی بنا میکنند، که خواهناخواه – و به درجات مختلف – به دوگانهسازی/قطبیسازی از مناسبات سلطهی جهانی و چرخش بهسمت استراتژیهای ژئوپولتیکمحور راه میبردi؛ رهیافتهایی، که بهرغم رتوریک فریبندهی طبقاتی و ضدسرمایهدارانه و ضداستعماریشان، نهایتا سرنوشت پرولتاریا و ستمدیدگان (تلویحا ملتها) را به سرنوشت دولتهای سرمایهداریِ ظاهرا ضدامپریالیست گره میزنند. در مقابل، نقطهی عزیمت باید این باشد که مناسبات عام امپریالیستی چگونه در جهان انضمامی–تاریخیِ امروز تجلی مییابند و محقق میشوند. در نتیجه، باید بتوان نشان داد در نظام جهانیِ سرمایهدارانهای که با سازوکارهای امپریالیستی بازتولید میشود، دولتهای استبدادی چگونه تولید میشوند و دوام مییابند؛ چه کارکردهایی برای بازتولید کلیتِ آن نظم دارند؛ و ماهیتا چه پیوندی با مناسبات امپریالیستی دارند.
۲.
استبداد و امپریالیسم ماهیتا خویشاوندند، چون معطوف به بازتولید مناسبات واحدی هستند: انقیاد انسانها در راستای بازتولید نظام اقتصادی–سیاسیِ مسلط. در عین حال، در کنار این خویشاوندی ماهوی، استبداد و امپریالیسم بر پایهی سازوکارهای ساختاری و تحولات انضمامی–تاریخیای بازتولید میشوند که بر وابستگی متقابل آنها دلالت دارند. در نتیجه، این دو سازهی سلطهی ملی/محلی و جهانی، برخلاف دوگانهسازیهای رایج، هم در کارکردها و هم در شیوهی حیاتشان درهمتنیدهاند. اما این درهمتنیدگی نهتنها در سطح پدیداری عیان و مبرهن نیستند، بلکه معمولا بسیاری از رویدادها یا شواهد بیرونی برخلاف آن گواهی میدهند. خصوصا وقتی یک دولت استبدادی داعیهی ضدیت با امپریالیسم دارد، و طرف امپریالیستی هم بر «تادیب و تمکین» قهرآمیز آن دولت شرور/یاغی اصرار میورزد. نظیر رابطهی خصومتبار دولتهای ایران و آمریکا. با این حال، وجود چنین خصومتهایی نه فینفسه با آن خویشاوندیهای ساختاری مغایرت دارد، و نه مانع از آن است که دولت استبدادیِ طاغیْ خود در سطح منطقهایْ یک دولت خُردهامپریالیست یا مُحللِ(جادهصافکن) مناسبات امپریالیستی باشد.
۳.
دشمنی دیرینه و پرهیاهوی دولت جمهوری اسلامی با دولتهای آمریکا و اسرائیل (تلویحا نمایندگان بلوک غربی امپریالیسم) همواره مانع از آن بود که بتوان خویشاوندیها و وابستگیهای متقابل میان آنها را درک کرد یا نشان داد. برعکس، این تقابل در سطح پدیداری چنان عینی و برجسته بوده است که به مولفهای بدیهی در بینشها و باورها سیاسیِ رایج بدل شد. طوری که برای بخشی از مردمان مستاصل ایران بدیهی بهنظر میرسید (و میرسد) که برای خلاصی از بنبست جمهوری اسلامی، که همهی راههای تغییر را با شط خون بسته است، به دشمنان خارجی آن متوسل شوند یا دستکم به وعدههای آنان امید ببندند. پیدایش پدیدهی اسرائیلدوستی ایرانیان و خوشامدگویی به ترامپ بر چنین بافتاری رقم خورد.
۴.
در جریان خیزش تودهای دیماه تقابل دولت استبدادی ایران با دشمنان امپریالیستاش بهطرز بارزی افزایش یافت: یکطرف مدعی حمایت از معترضان بود؛ و طرف دیگر نفس برپایی و گسترش این خیزش را به توطئهی آن دشمنان نسبت میداد. از طرفی، در اثر بازنمایی رسانهایِ یکسویهی دولتهای غربی (و جمهوری اسلامی)، این خیزش بهسان خیزشی در راستای پهلویگرایی یا تحت هژمونی و هدایت این جریان تصویر شده است. و از آنجا که جریان پهلوی، جدا از ارتباطات و وابستگیهای پیدا و پنهان، آشکارا از دشمنان جمهوری اسلامی طلب کمک میکرد/میکند، تقابل استبداد–امپریالیسم بیش از همیشه واقعی جلوه میکرد (و میکند).
۵.
کشتار جمعی هولناک دولتی در جریان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ شط خونِ میان دولت و ستمدیدگان را از همیشه ژرفتر کرد. طوری که – پس از آن – بازگشت به جمهوری اسلامی (دستکم در فرمت سابق) برای کمتر کسی قابل تصور است. حتی بسیاری از حاکمان جمهوری اسلامی هم (در همصداییِ ضمنی با قدرتهای خارجی) از ضرورت یک بازسازی اساسی در دستگاه حکمرانیِ دولت ایران (بگوییم پوستاندازی سیاسی) سخن گفتهاند. تو گویی همگان خواهان عبور از بنبست جمهوری اسلامی شدهاند؛ نظامی فاقد آینده که از مدتها پیش در سراشیب مرگ قرار گرفته بود، ولی همچنان در تنگنای حصار پوسیدهای گرفتار بود که بر مدار رهبری کوتهبینانه و لجوجانهی علی خامنهای شکل گرفته بود. طبعا دو قطبِ مخالف این کشاکشهای آنتاگونیستی چشماندازهایی متفاوتی از انگارهی «عبور از جمهوری اسلامی» داشتند/دارند: محکومانْ عمدتا به یک نظام سیاسی متعارف و روادار و امثال آن نظر داشتند/دارند؛ و حاکمان، به یک قلعهی محکمتر و ماندگارتر. در اینمیان، گفتار پربسامد پهلویگرایی در فضای رسانهای، قاطعانه راه عبور از جمهوری اسلامی را نشان میداد: توسل به شکاف دیرین و شدتیافتهی بین دولت ایران و دشمنان خارجیاش، در جهتِ برانگیختن یک «جنگ نجاتبخش».
۶.
پهلویگرایان همزمان که در فضای عمومیْ راهکار مداخلهی نظامی خارجی را راهکاری نجاتبخش قلمداد میکردند و مقولهی هولناک جنگ را عادیسازی میکردند، در فضای دیپلماتیک و بینالمللی آن را گدایی میکردند، که سرانجام – بهدلایلی دیگر – اجابت شد. از سوی دیگر، بازتاب وسیع کشتار جمعی دیماه، تصویر جهانیِ جمهوری اسلامی را به نازلترین سطح تاریخیاش رساند. در کنار آن، این تصویر عام به جهانیان مخابره و القاء میشد که «باید مردمان ایران را از شر این نظام جابر و خونریز نجات داد». آمریکا و اسرائیل این «فرصتِ تاریخی» را مغتنم یافتند تا برای پیشبرد طرحهای ژئوپولتیک خود در منطقه، لباس بشردوستی بر عفریت جنگ بپوشانند. گفتن ندارد که عریانیِ خصومتی که در نفس جنگ تجلی مییابد، بیش از هر فاکتور دیگری درهمتنیدگی استبداد و امپریالیسم را میپوشاند و پنهان میدارد. با این حال، این کارکرد حدومرزهایی دارد: چون کارکرد موفق جنگ در پنهانسازیِ این خویشاوندی/وابستگیِ ساختاری، به مدت بمبارانها، دامنهی مکانی اصابت بمبها و سایر پیامدهای عمومی و سیاسیِ جنگ بستگی دارد؛ همچنان که به موج آتیِ گفتارسازیها و بازنماییهای رسانهای.
۷.
از راهرسیدن جنگ به مردمان سوگوار و خشمگینی که مصممتر از همیشه خواهان عبور از جمهوری اسلامی بودند فرصت نداد که مازادهای رادیکال کشتار جمعی هولناک دیماه را پرورش و بسط دهند. تبدیل حماسی یادمانهای چهلم کشتهشدگانِ اعتراضات دیماه به عرصهای برای بازسازی و گسترش مقاومت و مبارزهی جمعی، تکانهی مهمی بود که همانند بسیاری از پتانسیلهای دیگر با وقوع جنگ مختل شد و ناتمام ماند. درعوض، وقوع جنگْ تکانهی سابق پهلویگرایان که بر واقعیتِ «استیصال عمومیِ» ستمدیدگان موجسواری میکردند را تقویت کرد تا انگارهی منجیگرایی خارجی را احیا کند؛ با کشتهشدن خامنهای و برخی مقامات نظام و بمباران برخی مکانهای نمادین قلعهی ستم جمهوری اسلامی، حتی باد موقتا به بادبان این گفتار افتاد؛ با اینکه خیلی زود معلوم شد که مرگ خامنهای بهمعنای سقوط جمهوری اسلامی نیست. وانگهی، این تازه طلیعهی «جذاب» جنگ بود، نه چهرهی حقیقی آن.
۸.
با گذشت حدود ده روز از این جنگ مصیبتبار، پس از آنکه دامنهی بمبارانها و تبعات آنها افزایش یافت، چهرهی حقیقیتر جنگ در حال عیانشدن است. گفتارهایی که قتلعام دختران مدرسهی میناب را صرفا تصادفی نامیمون قلمداد میکردند تا از کارکرد «نجاتبخشِ» جنگ دفاع کنند، با گسترش دامنهی جنگ و پیامدهای ویرانگر و تباهیآورِ آن مسیر دشوارتری برای قانعکردن تودهها خواهند داشت؛ تودههایی که نهفقط از ترس اصابت بمبها و ترکشهای موشکها زندگی روزانهشان مختل شده است، بلکه با پیامدهای حادتری نظیر تشدید معضلات اشتغال و معیشت، کمبود و گرانی ارزاق و خدمات ضروری، هوای آلوده، جابجاییهای اجباری (آوارگی)، ناامنی فزآینده و غیره مواجهند. فرآیند پردهبرداری از چهرهی حقیقی جنگ یا فرآیند بیداری خوابزدگان از رویای «جنگ نجاتبخش» قطعا فرآیندی تدریجی و ناهمگون خواهد بود (خصوصا که فاکتور هستیشناختی استیصال همچنان پابرجاست و بلندگوهایی که کارکردشان با فرکانس استیصال عمومی تنظیم شده است، همچنان فعالاند). اما یک لحظهی نمادین و تکاندهندهی این فرآیند توهمزدایی بیگمان همان روزی بود که در پی بمباران شمار زیادی از منابع نفتی در تهران و برخی شهرهای دیگر، از زمین و آسمان آتش زبانه میکشید و نفسکشیدن دشوار شده بود و در صبح تاریک پس از آن، آسمان چرکابی سیاه و زهرآلود را به بهجای باران بر روی زمینیان قی کرد. تو گویی چهرهی حقیقی جنگ در تصویری نمادین قاب گرفته شده بود، هرچند که این متاسفانه تنها یک تصویر نبود، بلکه عین واقعیت بود.
۹.
افزون بر همهی اینها، اغلبِ مردمانِ ستمدیده اینک بیشوکم شاهدند که چگونه چشمانداز وعدهداده شده دربارهی سرنگونی یا – دستکم – تضعیف جمهوری اسلامی در اثر جنگ، در حال فروریختن است: خصوصا با نظر به اینکه بهمیانجیِ همین جنگ، جمهوری اسلامی سرانجام قادر شده است پوستاندازی سیاسیِ ضروری برای گذار از رهبریِ دردسرساز علی خامنهای بهسمت یک ساختار حکمرانیِ تازهنفس و باثباتتر را محقق کند. افزون بر این، نقش ویژهی سپاه پاسداران در هدایت این جنگْ جایگاه سیاسیِ انحصاری این اختاپوسِ سلطه را در نظام حکمرانیِ آتی بهطور اجتنابناپذیری افزایش خواهد داد. بنابراین، دیر یا زود، عدهی زیادی درخواهند یافت که این جنگ نهفقط فاعلیت مردمان ستمدیده را به حاشیه بُرد و هزینههای مادی و جانی زیادی را بر آنان تحمیل کرد، بلکه با نوسازی و بازتثبیتِ قدرتِ جمهوری اسلامی، چشمانداز سیاسی آنان را نیز نابود کرده است. با ادامهی همین روند، میتوان تصور کرد که دیر یا زود نمایندگان دولت آمریکا بار دیگر با نمایندگان جمهوری اسلامی، یا – بهواقع – ساختار تازهنفس جمهوری اسلامی (نمایندگان سپاه پاسداران)، بر سر میز مذاکره بنشینند. البته سناریوی دیگری هم که ازطریق عادیسازی و توجیه این جنگْ به تبعاتِ خوشایند آن دخیل بسته بود، ماهیتا تفاوت چندانی با سناریوی بالا ندارد: چون در آن سناریو هم – بهرغم همهی لفاظیها و تزئینات صوری – بنا بود یک جنگِ کثیفْ مقدمهای باشد برای یک روند «بدیلسازی از بالا»، تا بهاصطلاح «پروسهی گذار» با محوریت پهلوی (یا هر چهرهی جویای قدرتی) آغاز شود. در حالی که هر سناریوی متکی بر «بدیلسازی از بالا» بهناچار سپاه پاسداران را – بهسان کانون اصلی الیگارشی اقتصادی–نظامیِ ایران – پیشاپیش در معادلات خود گنجانده است. بهبیان دیگر، گذار سیاسیِ میانجیشده با جنگْ خواهناخواه سپاه پاسداران را در جایگاه هستهی اصلی دولت پساجمهوری اسلامی بازشناسی و تثبیت خواهد کرد. تصادفی نیست که ترامپ – بهرغم همهی خوشرقصیهای رضا پهلوی ـ بارها تصریح کرده است که در پی این جنگ، خواهان حاکمانی (در ایران) است که ضمن پذیرش شروط مشخص آمریکا، از توان برقراری «ثبات» برخوردار باشند؛ و مشخصا اینکه چنین حاکمانی را تنها «از درون ایران» (درون نظام فعلی) میتوان جُست.
۱۰.
اکنون با انتخاب و اعلام مجتبی خامنهای بهعنوان رهبر سوم جمهوری اسلامی، و برخی زمزمههای پایان پیروزمندانهی جنگ از جانب هر دو طرف، بهنظر میرسد روند «بدیلسازی از بالا» در قالب یکی از سناریوهای محتملتر رقم خورده است یا در حال رقمخوردن است. حتی اگر داعیههای پایان قریبالوقوع جنگ محقق نشوند یا خود بخشی از جنگ روانی باشند؛ و حتی اگر طرح رهبری مجتبی خامنهای – بههر دلیل – ناکام بماند و چهرهی کمتر مناقشهانگیزی به مقام رهبری برسد، نمیتوان انکار کرد که این جنگ تاکنون (برخلاف انتظار جنگطلبان وطنی و خارجی، و برخلاف پیامدهای جنگ ۱۲ روزه) انسجام درونی جمهوری اسلامی را بهنفع هژمونییابی جناحهای افراطیتر تقویت کرده است. همین انسجامیابی سیاسی، جای پای حاکمان فعلی را در هرگونه گذار سیاسیای که جنگطلبان وعده دادهاند یا در اثر تشدید پیامدهای جنگ قابل تصور است، محکمتر خواهد کرد. پس، این جنگ در کنار همهی تلفات جانی و هزینههای کمرشکنِ اقتصادی و زیستمحیطیِ تاکنونی و آتیاش، و نیز پیامدهای مخرب اجتماعی–روانیاش، نهایتا همچون کاتالیزوری برای تسریع فرآیند پوستاندازی «جمهوری اسلامیِ ۱» بهنفع زایش «جمهوری اسلامیِ ۲» عمل خواهد کرد. جمهوری اسلامیِ بیرونآمده از این جنگ بیگمان بهلحاظ قوای نظامیْ ضعیفتر از نسخهی قبلیاش خواهد بود؛ ولی بهلحاظ قوای سرکوب و انگیزهها و سازوکارهای «نرم و سختِ» سرکوب، مسلما بهمراتب مخوفتر از گذشته خواهد بود. تضعیف توان نظامیِ (یا «دفاعیِ») جمهوری اسلامیِ هم در گامهای بعدی جبران خواهد شد (مدافعان چپگرای «استقلالِ ملی» نباید چندان نگران باشند): چون بهزودی، با گسترش سیستماتیک چپاول دولتی یا دزدی نظاممند از سفرههای فرودستان، و با تشدید روندهای استثمار و سلبمالکیت، کوهی از ادوات نظامیِ جدیدتر از بنگاههای نظامی–صنعتیِ هر دو بلوک امپریالیستی شرق و غرب خریداری خواهد شد تا زرادخانهی «دفاعیِ» دولت «جمهوری اسلامی ۲» در برابر امپریالیسم جهانی بار دیگر لبریز شود؛ تا چرخهی میلیتاریسم و جنگهای بعدی در خاورمیانه مستدام بماند. وجه مسلم آن است که اگر تا پیش از اینْ دربارهی نظامیبودن شالودهی قدرت در ایران تردیدی وجود داشت، اکنون و از این پسْ بدون هیچ ابهامی با حکومت نظامی الیگارشهای سپاه پاسداران (همچون مدافعان «مام میهن») روبرو خواهیم بود؛ فارغ از هر نقاب سیاسیای که «جمهوری اسلامیِ ۲» برای رونماییِ داخلی و جهانیِ خود به چهره بزند.
بهجای جمعبندی
با نظر به رویدادهایی که تا امروز رخ دادهاند، میتوان دید، و احتمالا بسیاری – دیر یا زود – خواهند دید، که چگونه این جنگ امپریالیستی که با نام «نجات مردم ایران» تبلیغ و فروخته شد، در عملْ در راستای تثبیت جایگاه قدرتِ دشمنان مردم پیش میرود. بهبیان دیگر، دیدیم که چگونه جنگ امپریالیستیای که گویا علیه یک دولت استبدادیِ شکننده و ظاهرا «طاغی» آغاز شد، نهایتا شالودههای بازتولید مطمئنتر همان نظام استبدادی را – در یک صورتبندی نظامیتر و مخوفتر – تقویت خواهد کرد. تکوین این روندِ شوم از آن رو ممکن شد که جنگِ حاضر، در امتداد فضای نیمهجنگیِ پیشین و دیگر سازوکارهای سلطه و قدرتمدار، تتمهی فاعلیت سیاسی ستمدیدگان را تا اطلاع ثانوی نابود کرده استii.
بهرغم اینکه رویدادهای شوم چند ماه اخیر (خصوصا جنگ و پیامدهای فاجعهبارش) دلالتهای عینیِ روشنگری دربارهی پیوندهای ساختاری استبداد و امپریالیسم داشتهاند، انتظار نمیرود که این شواهد و دلالتهای عینی بهخودی خود کارکردِ عمومیِ بیدارکنندهای بیابند تا از این پس تودههای ستمدیده – با بازشناسی این پیوندهای خویشاوندی– به وعدههای مُنجیان کذاب و داعیههای نجات از بالا یا از بیرون اعتنا نکنند و نیروی رزمندهی خودشان را از پایین سازمان بدهند. بهعکس، از آنجا که در پی این جنگ، سازوکارهای سهگانهی سرکوبهای ضدپرولتری و چپستیزانهی رژیم ایران، منازعات امپریالیستی در خاورمیانه، و گفتارسازی هدفمندِ قوای امپریالیستی تداوم خواهند داشت، نشاندادنِ خویشاوندیها و وابستگیهای ساختاری استبداد و امپریالیسم وظیفهی مبرمی پیشاروی نیروهای انقلابی چپ خواهد ماندiii؛ وظیفهای که نیازمند توضیح مستمر زمینهها و دلالتهای وقوع جنگ حاضر، و همهی تحولات شوم و ناکامیهای سیاسیِِ متاخریست که موقعیت کنونیِ اسفبار ستمدیدگان در جغرافیای ایران و خاورمیانه را رقم زدهاند. اهمیت این کار همچنین از آن روست که فهم تحولاتِ خُرد و کلان و جهتیابی سیاسی در دنیای پیچیده و بحرانزده و دوقطبیشدهی امروز از همیشه دشوارتر شده است. از این منظر، کنشِ سیاسیِ ضدامپریالیستی در وضعیت حاضر از چنین مسیر ساده ولی غریب و پرسنگلاخی آغاز میشود؛ نه با لفاظیهای (شبه)رادیکال برای فراخواندن نیروهای مردمی به ایستادن در یک سمت این جنگ ضدمردمی، با استناد به وزنهای ناهمارزِ طرفین در وقوع و پیشبرد این جنگ، یا در کلیت مناسباتِ جهانیِ سلطه.
* * *
یادداشتها:
i (۱) تهاجم نظامی آمریکا–اسرائیل به ایران و گسترشِ بعدی دامنهی این جنگ امپریالیستی همانطور که قابل پیشبینی بود (و سوابق مشابهی هم دارد) زمین لغزانی برای پذیرش، درونیسازی و تبلیغ آموزههای بنیادی شبهآنتیامپریالیسم در میان نیروهای چپ گسترده است. برای مثال، میترا یوسفی اخیرا در یک رشته توئیت (در هفت بند) درک و رهیافت خود از وضعیت خطیر جاری و وظایف نیروهای چپ و کمونیست را بیان کرده است؛ تحلیلی که از دید من، بهواقع (و متاسفانه) چیزی نیست جز بازنویسیِ امروزیِ صورتبندیهای مشابه چپ شبهآنتیامپریالیست بهمنظور ارائهی توجیهی چپگرایانه برای ضرورت دفاع از «جنگ میهنی». در این رشتو، در کنار مجموعهای از گزارههای رتوریک و ظاهرا رادیکال (که در عین حال، انتزاعی، متناقض و بیپشتوانهاند)، جایی که مولف بهطور صریحتر و انضمامیتر – از منظر خود – برخی مولفههای سلبی و ایجابیِ رهیافت بدیل چپ در مواجهه با جنگ امپریالیستی جاری را بیان میکند، با این دو بند مواجه میشویم:
«در وضعیت جنگی و تجاوز امپریالیستی نمیتوان با گزارههایی همارزساز از دو طرف جنگ اعلام برائت کرد. چرا که این بیطرفی عملا بهمعنای انحلال و ادغام در جبههی نیروی قدرتمندتر یعنی امپریالیستهاست و این یعنی از دستدادن قطبنمای طبقاتی و درک تاریخی از وضعیت و توازن قوای موجود.» (بند۵)
«پیششرط سازماندهی و جبههسازی علیه جنگ و تجاوز امپریالیستی نه اعلام انزجار از دولتی که نیروهای نظامیاش سپر دفاعی در برابر این تهاجماند، بلکه ساختن جبههای مقاوم است که بتواند استقلالخواهی را در پرتو برابریخواهی و آزادیطلبی تعمیق کند و همسرنوشتی مردم منطقه را نشان دهد.» (بند ۷)
بند پنجم مدعیست که تحلیلهایی که ماهیت خویشاوند دولتهای دو طرف این جنگ و کارکردهای درهمتنیدهی آنان در وقوع این جنگ را برجسته و افشا میکنند (درواقع، تحلیلهای مبتنی بر رویکرد «راه سوم»)، قدرت مادی و نظامیِ بازیگران دو سوی جنگ را «همارزسازی» میکنند. حال آنکه درهمتنیدگیِ ساختاریِ کارکردهای سلطهجویانهی دو طرف در تحقق و تحمیل این جنگِ ضدمردمیْ نه ضرورتی برای مقایسهکردن وزن/قدرتِ دو طرفِ جنگ باقی میگذارد، و نه جایی برای داوری دربارهی «مسبب واقعی جنگ» بر پایهی انگارهی بورژواییِ «حق حاکمیت ملی»، تا انگشت اتهام را صرفا بهسمت دولتی که نخستین گلولهها را شلیک کرد نشانه رود. بهبیان دیگر، از منظر منافع طبقاتی ستمدیدگان، در ستیز نیروهای شر که با هزینهی ستمدیدگان انجام میشود، نه وزن نسبیِ قدرتِ این نیروها (یا درجهی شرارتِ آنها) اهمیت دارد، و نه شناساییِ حقوقیِ آغازگر ستیز. در ارجاع به فراز دیگری از همین بند، باید گفت نشاندادن در همتنیدگیِ ساختارهای استبدادی و امپریالیستی در وقوع این جنگِ مصیبتبار، صرفا یک «اعلام بیطرفیِ» پاکدستانه نیست، بلکه ارجاعیست به ضرورت و امکان شکلگیری جبههی مستقل مردمی در برابر هر دو نیرویی که بهواقع جنگی مشترک علیه ستمدیدگان برپا کردهاند. و باز در همین بند، این گزاره که چنین رویکردی بهمعنای «انحلال و ادغام در جبههی نیروی قدرتمندتر یعنی امپریالیستها» است، ورای وجه مخالفخواناش بهسانِ یک دشنام سیاسی، عیان میکند که چگونه درک خودِ مولف از مناسبات امپریالیستی و یا «قطبنمای طبقاتی و درک تاریخی [اش] از وضعیت و توازن قوای موجود» به تمایزگذاری میان شر بزرگتر و شر کوچکتر تقلیل یافته است؛ درکی که تناقضاتش با سایر ملزومات شعارهای زیبای درجشده در سایر بندها، احتمالا با ستون «استقلالخواهی» باید رفع شود.
درخصوص بند هفتم مایلم به مولف یادآوری کنم که مردمان ستمدیدهی ایران به «نیروهای نظامیِ دولتی [که] سپر دفاعی در برابر این تهاجماند» هیچ چیزی بدهکار نیستند. چون این نیروها در راستای وظایف خود برای دفاع از حاکمیت جمهوری اسلامی عمل کردهاند؛ حاکمیتی که ساختار سلطهی آن از قضا با تمامیت ارضی ایران پیوند خورده است و برای بقای خود مجبور به حفظ آن است. و مهمتر اینکه، همین «نیروهای نظامیِ مدافع» همانگونه که بارها ستمدیدگانِ این مرز پرگهر را – با اشارهی حاکمان – سلاخی کردهاند، پس از طیشدن معاملات پایانیِ این جنگ امپریالیستی نیز، در راستای پاسداری از حاکمیتِ دولتِ مستقر، بار دیگر لولههای تفنگهایشان را بهسمت ستمدیدگان خواهند گرفت؛ کما اینکه از همان شروع جنگ صدای تهدیدهای دولت علیه تودهی مخالفان بلندتر شد؛ و دقیقتر اینکه، حتی طیِ این روزهای جنگ امپریالیستی هم بخشی از تفنگها و سرنیزهها همچنان بهسمت مردمان تحتستم باقی ماند.
ii (۲) مجموعهای از سازوکارها و تحولات متوالیْ فاعلیت مبارزاتیِ تودههای ستمدیدهی ایران را به سرحدات نازل/بحرانی کنونی رساندهاند؛ زنحیرهای که جنگ اخیر صرفا آخرین حلقهاش بود، گیریم با تاثیری ضربتی و مهیب. تایملاین بسیار فشردهای از زنجیرهی این سازوکارها بهقرار زیر است: رشتهی پیکارهای عمومی علیه جمهوری اسلامی که خصوصا از خیزش دی ۹۶ ابعادی تودهای و خصلتی زنجیروار یافته بود، بهلحاظ کیفی هم مسیری رو به رشد داشت، که نقطهی اوج آن در قیام ژینا تجلی یافت. این فرآیند پیکارهای تودهای بهرغم ضعفها و اُفتوخیزهایش، در روند استمرار خود میتوانست بدیل مردمیِ جمهوری اسلامی را در بطن خود پرورش دهد. پرورش و زایش رهیافت سلطنتطلبی واکنشی بود – بر مدار معادلات قدرت – علیه پتانسیل دگرگونساز این مسیر تاریخی. از همین رو بود که نخستین حضور سیاسیِ قابل اعتنای سلطنتطلبی در فضای سیاسی ایران کمابیش از اوایل قیام ژینا تجلی یافت، که نهایتا همچون ترمزی برای پیشروی آن خیزش عمل کرد. و نکته اینجاست که هم نظام استبدادی جمهوری اسلامی و هم قوای امپریالیستی (یا دشمنان آن نظام) در پرورش و عروج سلطنتطلبی سهم داشتند. از آن پس، بر بستر استیصال فزایندهی ستمدیدگان (در اثر تشدید بحرانهای داخلی و تداوم انسداد سیاسی و سرکوبهای مخوف جمهوری اسلامی) و نیز پمپاژ گفتاریِ رسانههای سلطه و نهادهای امنیتی برای بدیلسازی از آن، رهیافت سلطنتطلبی اقبال بیشتری یافت. در جریان خیزش تودهای دیماه ۱۴۰۴، جریان سلطنتطلبی قادر شد رشتهی مبارزات عمومی را بهلحاظ کیفی تاحدی مختل کند تا آن را به مسیری انحرافی و قدرتمدار ببرد. در پی نخستین تهاجم نظامی اسراییل–آمریکا به ایران (جنگ ۱۲ روزه)، فضای نظامی–امنیتی سابق که بهطور دو فاکتو بر کشور حاکم بود بهواسطهی استقرار نامحدود «وضعیت اضطراری» تقویت شد. در نتیجه، بهموازات تضعیف فاعلیت مردم، زمینهی تکثیر گفتار منجیگرایی خارجی ازطریق تهاجم نظامی اقبال فراهم شد. سرانجام، وقوع جنگ جاری، در همافزایی با فاکتورهای قبلی، گسستی جدی در فرآیند مبارزات مردمی اعتراضات تودهای ایجاد کرده است.
iii (۳) از آنجا که فشردگی این متن تناسب چندانی با موضوع مهم و پیچیدهای که دغدغهی تهیهی آن بوده ندارد، مخاطبانی را که به پیگیری عمیقتر این موضوع علاقمندند به منابع زیر ارجاع میدهم:
۱) نیما صبوری: «تاملی دربارهی همبستگی انقلابی با عاملان کشتار جمعی» – با نگاهی به زمینهها و تجلیهای کمپیسم در پهنهی ایران (تا اعتراضات تودهای دی ۱۴۰۴)، کارگاه دیالکتیک، ۸ بهمن ۱۴۰۴ (لینک مطلب در کانال تلگرام کارگاه)
۲) دن لا بوتز: «چرا بخشی از چپ به همپیمانی با دیکتاتورها میرسد؟ از انترناسیونالیسم تا ضدامپریالیسم: کمپیسم از کجا سربرآورد؟» ژانویهی ۲۰۲۲، مجلهی نیوپولتیک، ترجمه: متین شریفی، کارگاه دیالکتیک، بهمن ۱۴۰۴ (لینک مطلب در کانال تلگرام کارگاه)
۳) تحریریهی کارگاه دیالکتیک: «نظامی که تنها با کشتار معترضان برپا مانده؛ و کورهراه تغییر»، ۲۲ دی ۱۴۰۴.
۴) تحریریهی کارگاه دیالکتیک: «کلیاتی دربارهی نسبت چپ ضدسرمایهداری با اعتراضات تودهای در ایران»، کارگاه دیالکتیک، ۱۲ دی ۱۴۰۴ (لینک مطلب در کانال تلگرام کارگاه)
۵) آدام هنیه: «سرمایهداریِ زُمخت، کانونهای جدید انباشت سرمایه و جایگاه خاورمیانه در امپریالیسم جهانی»، در مصاحبه با فدریکو فوئنتس، نشریهی بینالمللی نوسازی سوسیالیستی، ترجمه: متین شریفی، کارگاه دیالکتیک، آبان ۱۴۰۴ (لینک مطلب در کانال تلگرام کارگاه)
۶) کوین اندرسون: «ضداستعمارگراییِ مارکس، خُردهامپریالیسمهای جدید، و انترناسیونالیسم نامتناقض در جهانی دوقطبی»، در مصاحبه با فدریکو فوئنتس، ترجمه: فرهاد مهرانی ، کارگاه دیالکتیک، آبان ۱۴۰۴ (لینک مطلب در کانال تلگرام کارگاه)
۷) وانسا تامپسون و رائول زِلیک: «بهسوی یک آنتیامپریالیسم بدون احمقها»، بهپیوستِ لیلا الشامی: سوریه و آنتیامپریالیسم احمقها، ترجمه: امین حصوری، کارگاه دیالکتیک، ۱۷ فروردین ۱۴۰۴ (لینک مطلب در کانال تلگرام کارگاه)
۸) کلکتیو رود: «بیانیهی تحلیلی دربارهی جنگ افروزی اسرائیل، و نظامیگری در خاورمیانه – فراخوانی برای بازسازی کارزارهای انترناسیونالیستی و ضدجنگ»،۳۰ خرداد ۱۴۰۴.
۹) کلکتیو رود: «چرا با جنگ مخالفیم ؟ مداخلهی نظامی خارجی، تهاجم به زندگی و سرنوشت مردم است». ۹ اسفند ۱۴۰۴.
۱۰) محمد حاجینیا: «فرایند درونیشدنِ تضادهای امپریالیستی – بازتولید خشونت مفرط، استیصال و ارتجاع در خاورمیانه»، سایت نقد، ۲۵ فوریه ۲۰۲۶ (لینک مطلب در کانال تلگرام نقد)

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.