حملات نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران، که در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد، صرفاً یک تشدید تنش خطرناک نیست، بلکه یک شکست فاجعه‌بار در تخیل استراتژیک است که ریشه در خوانش عمیقاً نادرست از نظریه‌های علوم سیاسی و درس‌های تلخ تاریخ معاصر دارد. حامیان این مداخله، آن را از دریچه تحریف‌شده انترناسیونالیسم لیبرال توجیه کرده و مدعی هستند که نیروی نظامی می‌تواند به عنوان “مامای دموکراسی” عمل کند. با این حال، یک تحلیل دقیق‌تر، مبتنی بر اصول سیاست واقع‌گرایانه، نتیجه‌ای کاملاً متفاوت را پیش‌بینی می‌کند: نه شکوفایی آزادی، بلکه یک آتش‌افروزی منطقه‌ای و تضعیف فرآیندهای تغییر ارگانیک. این حمله یک نمونه کلاسیک از سیاستی است که “پیامدهای ناخواسته و معکوس” ویرانگری را تضمین می‌کند.

معماران این جنگ، درس‌های بنیادین مداخلات اخیر را نادیده گرفته‌اند. تجربیات در عراق، افغانستان و لیبی یک الگوی تکرارشونده را به وضوح نشان می‌دهند: تلاش‌های خارجی برای بازطراحی چشم‌انداز سیاسی یک ملت، اغلب به بی‌ثباتی طولانی‌مدت و خلأ قدرتی منجر می‌شود که نیروهای پیش‌بینی‌نشده‌ای آن را پر می‌کنند. در عراق، این مداخله بافت اجتماعی کشور را از هم گسست. در افغانستان، دو دهه حضور نظامی نتوانست نهادهای پایداری بسازد که پس از خروج نیروهای خارجی پابرجا بمانند. و شاید گویاترین نمونه لیبی باشد، جایی که یک مداخله خارجی کشور را به هرج‌ومرج و جنگ داخلی کشاند. این موارد استثنا نیستند؛ آنها نتایج قابل پیش‌بینی نادیده گرفتن دینامیک‌های پیچیده داخلی و این اصل هستند که دولت‌سازی باید پروژه‌ای از درون باشد.

این اصل به ویژه در مورد ایران، با توجه به ویژگی منحصربه‌فرد تعامل مردمش با جهان، صدق می‌کند. ایران برای هزاران سال، چهارراه تمدن‌ها بوده و یک ذهنیت عمیقاً جهان‌وطن و بین‌المللی را در مردم خود پرورش داده است. از دیپلماسی پیچیده باستان تا سهم متفکرانش در دانش جهانی، ایرانیان تاریخ پرافتخاری در تعامل با جهان دارند. به همین دلیل، یک مفهوم بنیادین در علوم سیاسی، یعنی “اثر گردهمایی دور پرچم”، در اینجا اهمیتی دوچندان می‌یابد. یک حمله خارجی، نه فقط به یک ساختار سیاسی، بلکه به حاکمیت و هویت یک ملت با چنین تاریخ ریشه‌داری، می‌تواند گفتگوهای ظریف داخلی را تحت‌الشعاع قرار داده و حس وحدت ملی در برابر تهدید خارجی را به شدت تقویت کند. این فشار بیرونی، صداهایی را که به دنبال گفتگو و تحول تدریجی هستند به حاشیه می‌راند و ناخواسته فضا را برای تندروی باز می‌کند.

علاوه بر این، استراتژی‌هایی که بر ایجاد تغییرات ناگهانی از بالا متمرکز هستند، مانند ” بریدن سرهرم “، ساختارهای عمیق و نهادینه‌شده جامعه را نادیده می‌گیرند. چنین اقدامی به جای یک انتقال آرام، خطر ایجاد یک خلأ قدرت خطرناک را به همراه دارد. در چنین شرایطی، این احتمال وجود دارد که فضا نه برای نیروهای دموکراتیک، بلکه برای سازمان‌یافته‌ترین گروه‌های داخلی باز شود و این امر می‌تواند به سناریوهایی منجر شود که از بی‌ثباتی بیشتر تا حتی خطر تجزیه در امتداد گسل‌های قومی را در بر می‌گیرد.

پیامدهای ناخواسته و معکوس ژئوپلیتیک این حمله از هم اکنون در حال آشکار شدن است. اقدامات تلافی‌جویانه در منطقه و اختلال در مسیرهای حیاتی انرژی، نشان‌دهنده آغاز یک بحران گسترده‌تر است. طنز تلخ ماجرا اینجاست که چنین حمله‌ای، در بلندمدت، می‌تواند به نتایجی کاملاً معکوس با اهداف اعلام‌شده‌اش منجر شود و ایالات متحده و متحدانش را در یک درگیری طولانی و فرسایشی گرفتار کند..

مسیر رسیدن به ایرانی باثبات‌تر هرگز از طریق حملات نظامی نبوده است. آینده ایران نه توسط نیروهای خارجی، بلکه توسط گفتگوی مستمر و تلاش ۸۵ میلیون شهروند آن شکل خواهد گرفت. یک رویکرد بین‌المللی سازنده باید بر پایه توانمندسازی این فرآیند داخلی استوار باشد: باز نگه داشتن کانال‌های ارتباطی، تشویق تبادلات فرهنگی و دانشگاهی و پیگیری دیپلماسی صبورانه و چندجانبه. این استراتژی بر احترام به حاکمیت ایران و اعتماد به توانایی مردم آن برای شکل دادن به سرنوشت خود بنا شده است. داستان آینده ایران، داستانی طولانی و پیچیده است و این داستانی است که در نهایت باید توسط خود ایرانیان نوشته شود. این جنگ نه تنها این فرآیند را به خطر انداخته، بلکه ممکن است آن را برای یک نسل به تأخیر بیندازد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)