توضیح: این سلسله از مقالات خوانش جدید کتاب “ده ده قورقود” توسط محمدرضا لوایی است.
—————————————————————————————-

همه چیز از همان اول شروع می شود. زخمهای “بوغاج خان” تنها با مخلوطی از شیرۀ گلهای کوهستان و شیر مادر قابل علاج است. مادر با آن تلاش خستگی ناپذیر پا به بلندی های سرما و یخبندان می نهد تا پسرش را نجات دهد. پسری که در دام حیله های چهل خائن رذل گیر افتاده و توسط پدرش – نا خواسته و با تزویر آن چهل خائن – در حال جان دادن است. قابل ذکر است که چهل، عددی مکمل بی انتهایی و جاودانگی است. چهل سواران – قیرخ لوتولار-، رسیدن به نبوت در چهل سالگی، گرفتن چهلم برای نوزادان و همچنین اموات…عدد تکامل و کامل شدن و گاه به معنای پختگی است. در آغاز کتاب ” ده ده قورقود ” این چهل خائن می تواند به معنای یک دسیسۀ بی انتهایی باشد که در انتظار فرزند نیکویی است. شر مطلق در برابر خیر مطلق. و همه چیز از آن چادر سیاه لعنتی آغاز گشت. همه چیز در اسطوره های ما با رنگ آغاز می شود.
” در هر سال، باییندیرخان، خان‌خانان، ضیافتی برپا می‌ساخت و میزبان بزرگان اوغوز می‌شد. این سال هم او ضیافتی برپا نمود و فرمان داد تا مردانش اسبان، شتران و گوسفندانی نر ذبح کنند.همچنین او خواست تا چادرهایی سفید، قرمز و سیاه برپا سازند و این گونه فرمان داد:
– هرکس را که هیچ فرزندی ندارد در چادر سیاه جای دهید، در زیر پایش نمدی سیاه بگسترانید و آبگوشتی از گوشت گوسفندی سیاه در برابرش بگذارید. اگر آنرا خورد که خورده است اگر نه می تواند برخیزد و برود. کسانی را که پسر دارند به چادر سفید و کسانی را که دختر دارند به چادر قرمز راهنمایی کنید. اما هرکس که فرزندی ندارد مورد لعن خداوند باریتعالی و ما است. بگذارید این را خوب بداند. ”
دختر رنگ قرمز است. دختر در اساطیر ما آتش است و خون و خورشید. ققنوس است و پرواز و تولد. و در کل می توان گفت که رنگ قرمز، زن است و زن، رنگ قرمز. رنگ باروری و زایش و قدرت. و برای همین است که در اکثر ادوار تاریخی ، پرچم ما به رنگ قرمز بوده است و یا با ترکیب قرمز و دیگر رنگها به اهتزاز در آمده است. به روایت دیگر رنگ قرمز نشانۀ غرور ملی ماست. و احتمال مونث بودن جهان و کاینات و ستارگان نیز به دلیل سرخی و آتشین بودن آنهاست. در بعضی از کتابهای دینی رنگ قرمز رنگ شهوت و گناه می باشد. در انجیل از ” گناهانی که مثل خون سرخند” سخن گفته می شود. با این توصیف می توان گفت که زنانگی درون مردان نیز انکار نا شدنی است. مردان نیز خون دارند و از بطن مادر و زن به زندگی پا نهاده اند. رنگ جشن و عاشقی و لذت و شادی. رنگ امید به جهانی سرشار از عشق و محبت. برای همین اکثر تیم های فوتبال در جهان که رنگ قرمز می پوشند طرفداران زیادی دارند.
چادرهای قرمز باییندیرخان بیشتر از آنکه نماد تحقیر باشد نماد زندگی و سرزندگی است. باییندیرخان از این موضوع بی خبر است و نمی داند که رنگها فقط علامت اند نه قطعیت. او دیرسه خان را در چادر سیاه، چادر فنا و نابودی می نشاند و از این بی خبر است که تلاش و ارادۀ انسان می تواند در هزارتوهای فنا نیز به بقا مبدل شود. او دیرسه خان را بر چادر سیاه نشاند و فانی بودن را به یاد او انداخت اما همین یادآوری و کوچک انگاری و هیچ انگاری باعث شد تا دیرسه خان ساز و آواز بقا را دریابد. به نوعی دیگر می توان گفت که در اصل باییندیرخان ندانسته دیرسه خان را بر چادر بقا می نشاند و غافل است از پویایی جهان اراده و مشیت و اندیشه. و این چنین است که از خون و گوشت دیرسه خان آن موجود مقتدر و زیبا شکل می گیرد و با نام بوغاج خان قدم به عرصۀ حیات می نهد. این رنگ سیاه لعنتی، این رنگ مرگ و عزا و مرثیه فرزندی را به دنیا خواهد آورد که گذشته و حال و فردای اوغوزها را به سپیدی صلح و سلامتی و امید پیوند خواهد زد. سفید، کبوتر است و صلح و بی رنگی و بی گناهی. در داستان بوغاج خان اما همین سپید نیز از سیاهی ریشه در می آورد. شاید هم از سیاهی تفکر باییندیرخان در خصوص تقسیم بندی نابرابر انسان به زن ومرد و عدم رعایت عدالت. فرزند داشتن و نداشتن سبب لعن و سپاس نیست و باییندیرخان از این موضوع بی خبر ایست. در روزگاری که شمد و لباس عروس و طواف و پرچم صلح و …با سفید پاک در می آمیزد سیاه را با معادلۀ ذهنی باییندیرخان کاری نیست اما باییندیرخان شب را که آبستن نور بود نشناخت و در عوض این دیرسه خان بود که عظمت سیاه و سیاهی را دریافت و از درون آن خورشید زندگی و فلسفۀ بقا را بیرون کشید و به دستان ” ده ده قورقود” سپرد تا نامش را با ساز و آواز جاودانیش به همه اعلام کند. بوغاج خان. و بعدش چی؟
” سم اسبان همچون باد به سرعت درگذرند و زبان اوزان‌ها همچون پرنده‌ای چابک است.هر موجود زنده‌ای بزرگ می‌شود و هر استخوانداری رشد می‌کند. به هنگامی که دیرسه‌خان رفت تا به اردوی باییندیرخان بپیوندد ، این پسر پانزده ساله شده بود.”
و در همین پانزده سالگی خویش گاو را می کشد، گاو باییندیرخان را، گاو حماقت و جهل و تکبر را. و این چنین می شود که آن چهل خائن نادان با زیربنایی از حسادت و خیانت دست به دست هم می دهند تا نماد نسل نوی اقتدار و شکوفایی را براندازند. بوغاج خان تمثیل نسلی است که با ایمان به داشته های خویش و با آن وفاداری خاصش به گذشتۀ فرهنگ و سرزمینش در تکاپو برای رسیدن به کمال می باشد. نمونۀ بارز صداقت و وفاداریش وقتی بروز می یابد که او برای نجات پدر جانش را بر کف دستش می نهد وبا چنگ و دندان با خائنان می ستیزد. نجات پدر به مفهوم نجات هویت و ملیت و انسانیت است. اما این زیباترین قسمت داستان نیست. زیباترین قسمت داستان حضور اسطوروی مادر در کوهستان قازلیق می باشد.
” همسر دیرسه‌خان نتوانست تاب آورد، چهل ندیمه‌ خويش را به کنار خود فراخواند، سوار براسبش شد و به جستجوی فرزند دلبندش شتافت. به کوهستان قازلیق جایی که زمستان و تابستان برف و یخش ذوب نمی‌گردد رسید. از آن بالا رفت و از زمینهای پست به سوی ارتفاعات تاخت. به اطراف که نگریست، دره‌ای دید که کلاغها و کرکسها بر فراز آن در پرواز بودند و گاهی پایین رفته و گاهی اوج می‌گرفتند. بر اسبش مهميزی زد و به آن سو روانه شد. پسرش در آن دره افتاده بود. کلاغها و کرکسها که خون دیده بودند، فرود می‌آمدند اما دو سگ کوچک پسر، آنها را فراری می‌دادند. به هنگامی که پسر تنها در آنجا افتاده بود، خضر نبي سوار بر اسبی خاکستری بر بالای سرش ظاهر شد. سه مرتبه بر جراحتش دست کشید و گفت: «ای پسر، نترس، تو با این زخم نخواهی مرد. گلهای کوهستان با شیر مادرت مرهم زخمت خواهند شد.»
او اين را گفت و سپس ناپدید گردید. مادر بالای سر پسرش رسید، او پسر عزیزش را خوابیده و غرق در خون یافت. ناله کنان به پسرش گفت:
خواب بر چشمان سیاه و بادامی‌ات چیره شده ، چشمانت را باز کن
دوازده دنده‌ات فرورفته ، خود را جمع کن ،
روح شیرین خدادادت خارج از کالبد سرگردان گشته ، آن را باز پس گیر،
اگر جان در بدن داری به من بگو ، سرم به فدای تو باد ، پسرم
ای کوهستان قازلیق ، آبهایت که روانند ، متوقف شوند
ای کوهستان قازلیق ، علف هایت که می‌رویند ، بخشکند
ای کوهستان قازلیق ، گوزنهایت که می‌خرامند ، سنگ شوند
از کجا بدانم ، ای پسرم ؟ که این کار شیرها است یا پلنگها ،
از کجا بدانم ، ای پسرم ؟ چگونه این اتفاق برایت افتاده ؟
اگر جان در بدن داری به من بگو ، سرم فدای تو باد ، پسرم
یک چند کلمه از دهان و زبانت برایم کافیست
صدای مادر در گوش جان پسر رسوخ کرد. سرش را بلند کرد و چشمانش را باز نمود، به صورت مادرش نگریست و سپس گفت:
ای مادری که مرا شیر دادی ، نزديك بيا
مادر سفید موی بزرگوارم ، عزیز چون جانم ،
آبهای روانش را نفرین مکن ،
کوهستان قازلیق بی‌تقصیر است
علفهای رویانش را نفرین مکن ،
کوهستان قازلیق بی‌تقصیر است
گوزنهای خرامانش را نفرین مکن ،
کوهستان قازلیق بی‌تقصیر است
شیرها و پلنگهایش را نفرین مکن ،
کوهستان قازلیق بی‌تقصیر است
اگر باید کسی را نفرین کنی ، او پدرم است
این جرم و گناه از اوست…”
و دوباره این قرمز قشنگ و شجاع، این زنانگی بی انتها با شیر جانش سفید معصوم را می رهاند. قرمز، مادر بوغاج خان، مادر ما، مادر جهانیان و کاینات. کوهستان و سایا و قهرمان و اسطوره و دلاوری. قرمز همۀ این هاست. سرخ، نام همۀ ماست.
آلاداغ و سرخی آن نیز آیا زنانگی اسطوره را می رساند؟ به یاد داشته باشیم ” قاراداغ” در کتاب ده ده قورقود مکان و بستر داستانهاست. و آیا آلاداغ همان آلاداغلار خواجه و ورزقان می باشد؟ این کوههای قرمز پهلو به پهلوی هم خفته آیا شبیه چادرهای قرمز باییندیرخان نمی باشند؟
” خبر از کوه‌های آلاداغ که پهلو به پهلوی هم خفته‌اند می‌گذرد و به باییندیرخان می‌رسد …”
در این داستان پدر جهل قدرت است و مادر، شجاعت دانایی. برخلاف اکثر اسطوره ها که زن مکار و زود باور و جادوگر است در اینجا زن سمبل رهایی و آرامش و بقا می باشد. هم اوست که اسیر حیلۀ خائنان نمی گردد و با چهل تکاملش، با چهل ندیمه اش به جستجوی فرزند بر می خیزد و برای دومین بار او را می آفریند. طوری از پستانهایش به زور و با عجله و با درد شیر آعشته به خون را می دوشد که… تنها مادران این احساس را می توانند توصیف کنند. من اما با خواندن این قسمت از افسانۀ بوغاج خان احساس کردم مادرش با زبان بی زبانی می خواهد بگوید که اگر در توانم باشد میلیونها بار تو را خواهم زایید و میلیونها بار نجاتت خواهم داد ای سفید معصوم من.
بوغاج خان دیرک داستان خویش است. اندیشۀ او را به هنگام جدال با گاو به یاد آورید:
“… سپس با يكديگر گلاویز شده با چنگ و دندان جنگیدند و شانه‌های پسر با کف دهان گاو آغشته شد. نه گاو و نه پسر هیچکدام بر دیگری غالب نشدند. در این هنگام پسر با خود اندیشید که مردم دیرکی بر زیر بام گذارند تا آن را نگهدارد پس چرا من اینجا ایستاده‌ام و دیرک پیشانی این حیوان شده‌ام ؟ او مشتش را از پیشانی گاو به کنار کشید و خود نیز به کنار رفت. گاو نر نتوانست سرپا بایستد و با سر نقش بر زمین شد.”
دیرک پیشانی دیگری نشدن. این است اساس اسطوره های ما. داستان از نظر ظاهری با رسیدن پدر و پسر به یکدیگر تمام می شود اما از نظر من پیوند دو نسل متفاوت، پیوند دیروز و امروز هنوز هم موضوع اصلی ماست. هنوز هم کوهستان قازلیق چون غازی بالای سر ما در پرواز است و مادرمان زمانه – فرزند زمان خویشتنیم – سوار بر اسب در برف و سرما و کولاک برای نجات خویشتن خویش – که ما باشیم – در تکاپوست. ما هنوز هم زخم از خیانت و نیرنگ و دسیسه می خوریم و باز هم خواهیم خورد. چون در کتاب ما چیز به غیر از سفیدی نوشته نشده است. ما سراپا سفیدیم و هستند کسانی که سیاهمان خواهند کرد. این میان تنها آن قرمز بی باک است که برای رهایی ما چاره ای در چنته دارد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)