صبح روز شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۱ مارس ۲۰۲۶)، بر اثر حمله مشترک آمریکا و اسرائیل علیه ایران، علی خامنه ای(۱۳۱۸-۱۴۰۴)، در سن ۸۶ سالگی، یکی از جبارترین حاکمان تاریخ معصر ایران، بعد از ۳۶ سال قدرت بلامنازع، در پایگاه زیرزمینی اش در تهران، کشته شد. مرگ او پرسش های مهمی در ساختار قدرت رژیم مطرح می سازد که دراین جستارکوتاه به ان می پردازیم.
مفهوم «دو بدنِ پادشاه» را تاریخنگار آلمانی، ارنست هارتویگ کانتوروویچ، Ernst Kantorowicz (1895-1963) درکتاب مهم خود، The King’s Two Bodies ، صورتبندی کرد. ایدهی اصلی او این است که در سنت سیاسیِ قرون وسطی، پادشاه دارای دو بدن تصور میشد:
نخست، بدن طبیعی (Body natural) –، فانی، آسیبپذیر و انسانی
دوم، بدن سیاسی (Body politic) – نمادین، نامیرا و تجسم استمرار حاکمیت
بدن طبیعی میمیرد؛ اما بدن سیاسی، یعنی «نهاد پادشاهی»، باقی میماند. به همین دلیل بود که میگفتند: «پادشاه مرد؛ زنده باد پادشاه.» مرگ یک بدن، خللی در استمرار اقتدار نمادین ایجاد نمیکند.
گذار به سیاست مدرن: چه چیزی تغییر کرد؟
در ظاهر، دولت مدرن با قانون اساسی، بوروکراسی و تفکیک نهادها، این پیوند شخصی را گسسته است. اقتدار باید نهادی باشد، نه جسمانی. اما تحلیلهای میشل فوکو Michel Foucault بویژه در کتاب ” Surviller et punir ” نشان میدهد که قدرت هرگز کاملاً در نظام های اتوریتر از بدن جدا نمیشود؛ بلکه شکل آن تغییر میکند. در نظامهای مدرن، ما شاهد دو گرایش متضادیم:
نهادینهسازی قدرت: تلاش برای اینکه «بدن سیاسی» مستقل از شخص باشد.
شخصیسازی دوبارهی قدرت: تمرکز طولانی اقتدار در یک چهره که به بازتولید همان منطق قدیمی میانجامد.
در این وضعیت دوم، بدن طبیعی رهبر بار دیگر با بدن سیاسی ادغام میشود؛ بهگونهای که مرگ او نه فقط رخدادی زیستی، بلکه گسستی نمادین و تاریخی تلقی میشود.
بدن رهبر در سیاست معاصر
اما در نظام تمام گرایی ولایی ۴۷ ساله، بدن خمینی و خامنه ای به محور ثبات نظام بدل شده است :
تصویر آنها در فضاهای عمومی؛ سخنان آنان بهمثابه مرجع نهایی؛ و حضورشان بهعنوان ضامن انسجام شبکههای قدرت.
در شرایط سیاسی ایران بدلیل استمرار نظام های دیکتاتوری، تمایز میان بدن طبیعی و بدن سیاسی کمرنگ میشود. به تعبیر مورخ آلمانی ذکر شده، کانتوروویچ، بدن سیاسی دیگر کاملاً مستقل نیست؛ بلکه به بقای بدن طبیعی گره میخورد. بنابراین، مرگ رهبر میتواند لحظهای بحرانی باشد، زیرا باید این دو بدن دوباره از هم تفکیک شوند و نهادها استقلال نمادین خود را بازسازی کنند.
فوکو: قدرت بهمثابه شبکه، نه فقط نهاد
اما فوکو مسئله را از زاویهای دیگر میبیند. در آثارش — بهویژه در تحلیل گذار از قدرت حاکمیتی به زیستقدرت — نشان میدهد که بدنها همواره میدان اعمال قدرتاند. در قدرت حاکمیتی کلاسیک، بدن پادشاه مرکز نمایش اقتدار است:
او حق «کشتن یا زندهگذاشتن» دارد. در قدرت مدرن، بدنها موضوع مدیریت میشوند:
تنظیم جمعیت، انضباط، نظارت، مراقبت. اما نکتهی مهم اینجاست: حتی در سیاست مدرن، بدن رهبر میتواند دوباره به کانون تمرکز قدرت بدل شود. این همان لحظهای است که منطق قرون وسطایی در پوستهای مدرن بازمیگردد.
تلاقی این دو نگاه
اگر نظریهی «دو بدن» را با فوکو ترکیب کنیم، میتوان گفت: کانتوروویچ از «تفکیک» دو بدن سخن میگوید. فوکو نشان میدهد که قدرت چگونه دوباره این دو را در هم میآمیزد. در نظامی که اقتدار بهشدت شخصی میشود، بدن طبیعی رهبر به حامل بدن سیاسی بدل میگردد. یعنی آنچه باید نهادی و مستقل باشد، در وجود فرد رسوب میکند. در چنین وضعیتی، مرگ نه فقط پایان زیست، بلکه لحظهی فروپاشی یک تمرکز نمادین است. نهاد باید دوباره بدن سیاسی را از بدن طبیعی جدا کند — کاری که همیشه بیتنش نیست.
نکته مهم اینجاست که قدرت را خامنه ای فقط با مرگ می توانست رها کند. یعنی در برخی از جباران فقط مرگ می تواند موجب پایان قدرت آنان گردد. این امر ما را به قلبِ مسئلهی «بدن و قدرت» میبرد؛ جایی که تحلیلهای فوکو معنای خاصی پیدا میکند.«قدرت» نه صرفاً در یک مقام اداری، بلکه در خودِ بدنِ حاکم متراکم میشود. بدنِ او به نماد، مرکز ثقل و نقطهی تمرکز شبکههای فرمانپذیری بدل میگردد. در چنین وضعیتی، قدرت حالتی شبهزیستی پیدا میکند: تا زمانی که بدن زنده است، مدار اقتدار نیز فعال است. از این منظر، دربارهی علی خامنهای میتوان گفت که اقتدار او طی دههها بهشدت شخصیسازی شده بود؛ بهگونهای که کنارهگیری ارادی تقریباً ناممکن مینمود. چرا؟ زیرا کنارهگیری، به معنای پذیرش گسست در زنجیرهی وفاداریها و اعتراف به امکانِ «قدرت بدون او» بود. در ساختارهایی از این دست، قدرت تا واپسین لحظه به بدن گره میخورد و تنها رخدادِ مرگ میتواند این پیوند را قطع کند.
فوکو در تحلیل گذار از «قدرت حاکمیتی» به «زیستقدرت» توضیح میدهد که در گذشته، پادشاه با مرگ خود، مرز اقتدار را آشکار میکرد. در برخی نظامهای مدرن نیز، اگرچه ساختارها بوروکراتیکاند، اما تمرکز طولانیمدت اقتدار میتواند دوباره همان منطق را بازتولید کند: مرگ بهعنوان نقطهی پایان طبیعی و نه سیاسیِ قدرت. اما در شرایط ایران مرگ، پایان «اقتدار شخصی» است، نه الزاماً پایان «منطق قدرت». شبکهها، نهادها و گفتمانها ی ۴۷ ساله میتوانند ادامه یابند، حتی اگر بدنِ حاملِ اقتدار حذف شود. بنابراین، مرگ خامنه ای ممکن است پایان یک چهره باشد، اما نه لزوماً پایان یک رژیم قدرت، امری که در مقام مقایسه به شدت در هواداران رضا پهلوی هم دیده می شود.
بدن شاهانه و بدن ولایی: تفاوت در گفتمان، شباهت در صورتبندی
در نظام پادشاهی مدرن ایران ـ بهویژه در دورهی پهلوی دوم ـ تلاش گستردهای برای مدرنسازی اداری و بوروکراتیک صورت گرفت، اما همزمان نوعی تمرکز نمادینِ اقتدار در شخص شاه تقویت شد.
بدن طبیعیِ شاه به حامل «بدن سیاسی ملت» تبدیل میشد: تصویر او، سخن او، و ارادهی او بهعنوان نقطهی ثقل انسجام ملی بازنمایی میشد. پس از انقلاب ۱۳۵۷ و استقرار نظریهی ولایت فقیه توسط روحالله خمینی، صورتبندی گفتمانی تغییر کرد، اما منطق تمرکز نمادین اقتدار در یک جایگاهِ فراسوی رقابت عادی سیاسی باقی ماند. اینجا نیز «بدن سیاسی» در شخص ولیفقیه متجلی میشود؛ هرچند با زبانی دینی و نه شاهانه.
در هر دو سوی ظاهراً متضاد، سلطنت سکولار و ولایت دینی ، نوعی فراایستادگیِ مقام عالی نسبت به عرصهی منازعهی مدنی دیده میشود که وارد شدن دیرهنگام رضا پهلوی بازتابی در روانشناسی اجتماعی این نوع نگاه بدنی به سیاست است و متاسفا نه نقش ترمزی برای تحکیم دمکراسی و جامعه مدنی است.
پاریس، نادروهابی، یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ (۱ مارس ۲۰۲۶ )
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.