بعد از انتشار خبر هم‌پیمانی پنج حزب کورد فعال در ایران در راستای سرنگونی جمهوری اسلامی و تحقق حق تعیین سرنوش ملت کورد ساکن ایران، دیدم نیما اورازانی روان‌شناس اجتماعی در چند استوری و مطلبی که در صفحه‌ی اینستاگرامش به این خبر واکنش نشان داده و از آن برای نقد حربه‌های پروپاگاندیستی جریان پادشاهی‌خواه استفاده کرده بود. واکنش‌های او راجع به این ائتلاف بسیار مشکل‌دار و انتقادبرانگیزند و در عین حال شاید فاقد اهمیت لازم برای اینکه مفصلا مورد بحث قرار گیرند. همین بس که محتوای کلام و نوع برخورد اون نشان می‌دهد چهره‌هایی مانند او که از مجرای روان‌شناسی محض با توده‌ی جامعه برخورد می‌کنند، در تحلیل و فهم خود از مناسبات خُرد و عملیاتی در کار سیاسی دچار نقصان‌های روش‌شناختی عدیده و سویه‌های ایدئولوژیکی پنهان و آشکارند. مزیت انتقادی روان‌شناسی اجتماعی کاربست آن در مسیر نقد ایدئولوژی است. ولی وقتی این کارکرد نقادانه را از دست می‌دهد، به سادگی می‌تواند به ابزاری برای تحکیم پیش‌فرض‌های ایدئولوژیکی مؤلف تحلیلگر تبدیل شود. بدل شدن تحلیل روان‌شناختی به ابزاری ایدئولوژیکی سخنگو (در این مورد، اورازانی) را قادر می‌کند که بدون در نظر آوردن جایگاه خود به عنوان سوژه‌ای شناسا، که واجد امتیازهای تاریخی مشخصی است، متن خود را با لحنی آمیخته به ظن و تشکیک اینگونه آغاز کند: «صرف نظر از اینکه گرایش سیاسی این احزاب چیست و تا چه حد مردم کردستان/کوردستان را نمایندگی می‌کنند از منظر روان‌شناسی اجتماعی-سیاسی توجه به چند نکته مهم است».

همان طور که گفتم نکته‌های «مهم» اورازانی اینجا مورد بحث مستقیم نیست. ولی تشکیک او را در اینکه آیا این احزاب نماینده مردم کورد اند یا نه، از نظر عدم جاگیری (پوزیشنالیتی) انتقادی می‌توان به پرسش کشید. اگر مثلا جماعتی از ایرانیان افغانستانی بر مبنای تولد و/یا سکونت برای سالیان متمادی در ایران به منظور به رسمیت شناخته‌ شدن به عنوان شهروند و تابع ایران دست به فعالیت مدنی و سیاسی بزنند، ما به عنوان ایرانیان دارای برگه‌ی هویت در واکنش نمی‌توانیم بگوییم «بسیار خب، اما آیا شما صدای اکثریت جمعیت افغانستانی-ایرانی اید؟! آیا همه‌ی آنها همین را می‌خواهند؟!» ما نمی‌توانیم چنین واکنشی داشته باشیم چون تمام مساله‌ی آن‌ها بر سر همین است که جامعه‌ی افغانستانی در ایران از داشتن صدا محروم مانده، چرا که از اولین و بدیهی‌ترین حق زیست سیاسی یعنی شناسایی محروم بوده است. بلکه گفته شود که میان بی‌بهره بودن از شناسنامه و هویت و برخوردار نبودن از خودگردانی فاصله‌‌ای بسیار وجود دارد که این دو مورد را غیرقابل‌ قیاس می‌کند. شاید این طور باشد؛ ولی این فاصله در مشکل‌داریِ چنین واکنش‌های تشکیک آمیزی از جانب سخنگویان واجد امتیاز ایجاد نمی‌‌کند، زیرا در هر کدام از این دو وضعیت آن‌ها نه بخشی از «ما»ی مطالبه‌گر حق خودگردانی به مفهومی اند، که مثلا ملت کورد می‌خواهد، و نه بخشی از «ما»ی محروم از حق تابعیت مثلا در مورد جمعیت افغانستانی-ایرانی (و خوب است اشاره کنیم که اورازانی، به ویژه در ماه‌های اخیر، یکی از مدافعان حقوق افغانستانی‌های ایران بوده است).

علی‌رغم این عدم آگاهی نسبت به جایگاه سخن خود، در صورت‌بندی اورازانی جنبه‌ای مستتر است که ه مدد آن می‌توان چیزی را درباره‌ی موقعیت کلی «چپ» در لحظه‌ی حال در صحنه‌ی سیاسی ایران فهمید، چیزی که بایستی آن را موقعیت «کریپ (crip)»۱ چپ بنامیم. پیش از برگشتن به اورازانی، خوب است ابتدا منظور از «کریپ» را روشن کنیم. کریپ نظریه و جنبشی در مطالعات و کنشگری مربوط به معلولیت است که به جای صرف کوشش مدنی و نظری برای حقوق معلولان، حرف از قوام‌یافتگی سوژگی بر مدار معلولیت می‌زند. منظور از معلولیت هم هر شکل و حالتی از بودن است که با تعریف بهنجار (و مرد-سفیدسالارانه) از سلامتی در تن و روان جور درنمی‌آید. به همین دلیل، این جنبش-نظریه با تعبیر «کریپ» که در اصل بدوبیراه و به‌اصطلاح «دُشواژه‌»ای برای خطاب قراردادن معلولان (بوده) است مانند عنوانی الصاق‌شده و برچسب‌زده به خود تا می‌کند و خود را با آن نام‌گذاری می‌کند—شبیه به برخوردی که پیش‌تر از جنبش-نظریه‌ی کوییر هم سرزده بود؛ بنابراین، همچون کوییر، تعبیر «کریپ‌» را هم نمی‌توان به سادگی به فارسی برگرداند و شاید ترجمه‌اش لزومی هم نداشته باشد.

نکته‌ی مرکزی حرف اورازانی این است که جریان پادشاهی‌خواهی از حربه‌ای پروپاگاندیستی به نام «پیش‌بینی‌های خودکام‌بخش» استفاده می‌کند. یعنی آن‌ها اول شروع به برچسب‌ تولید کردن و انگ‌زنی به گروه‌ها و نیروهای سیاسی رقیب می‌کنند. بعد با توجه به پشتوانه‌های امنیتی-سیاسی و رسانه‌ای خود شرایطی را برای گروه/های انگ‌خورده رقم می‌زنند که آن/آنان را مجبور به گام برداشتن در مسیری کنند که طی آن همان انگ‌ پیش‌بینی‌شده درست از کار دربیاید. تا بعد بگویند«گفته بودیم که این‌ها فلان و بهمان؛ تحویل بگیرید!» اورازانی از این مکانیسم برای تحلیل خبر ائتلاف استفاده می‌کند: پروپاگاندای پهلوی‌گرا همواره به مطالبات ملت‌های تحت ستم و پیرامونی انگ «تجزیه‌طلبی» زده است. از طرف دیگر، ناسیونالیسم و مرکزگرایی در گفتمان پادشاهی‌خواهی باعث «احساس تهدید وجودی» در گروه‌های فعال میان ملت‌های پیرامونی می‌شود. بنابراین این گروه‌ها نیز بیش از پیش حول «مقوّمات هویتی» خود سنگربندی و تمایز خود را از گفتمان مرکزگرا و ملی‌گرای پادشاهی حفظ می‌کنند. نتیجه می‌شود اینکه پروپاگاندای پادشاهی‌خواهی این سنگربندی هویتی را علم می‌کند تا پیش‌بینی خود یعنی تجزیه‌طلبی آنها را به مثابه‌ی واقعیتی اجتماعی جار بزند.

به درستی یا نادرستی تحلیل او از خودکام‌بخشی پروپاگاندای پهلوی‌گرا کاری ندارم و شاید حقیقتا آن قدر مهم هم نباشد. مساله‌ی مهم این است که اورازانی ائتلاف پنج حزب کورد را فقط از دریچه‌ی همین گفتار پروپاگاندیستی و موضع برچسب‌زنِ آن فهمیده است. چنین مواجهه‌ای به خودی‌خود بسیار بغرنج است. زیرا قادر نیست از منظر سوژه‌های تحت سلطه و ستم با گفتار مایل به سلطه روبرو شود و عاملیت فرودست را تنها به صورت واکنشی «هویتی» به فرادست می‌تواند ببیند، نه در مقام کنش و رفتاری خودآیین و خودبنیان. این درست مقارن با مواجهه‌ی کسانی است که گفتار کریپ درباره‌ی معلولیت را فقط از درون ذهنیت توانمندگرا ( ableist) می‌توانند ببینند و بر اساس دیدگاه خود این گفتار را به یک جور هویت‌یابی بدیل تقلیل می‌دهند. در واقع این دیدگاه خود به طریق اولی دچار همان خصیصه‌ای است که به کنش و گفتار سوژه‌های فرودست نسبت می‌دهد: سیاست‌هویت. آن هم تا حدی که تو گویی هیچ چیز را جز از این دریچه‌ی فرادست نمی‌تواند ببیند.

در مقابل این برخورد تقلیل‌گرا حرف من این است که بیاییم همین نکته راجع به «خودکام‌بخشی» را از سوی احزاب مؤتلف کورد بازنگری کنیم، یعنی از منظر کنش و سخنگویی فرودستانه. به این ترتیب می‌توان گفت که این احزاب به جای منزه کردن خود از انگ تجزیه‌طلب، اتفاقا بر انباشت تاریخی مطالبات و ضرورت مبارزه برای حق تعیین سرنوشت صحه گذاشته اند و در زمینه و زمانه‌ی برچسب خوردن، همان انگ را بدون تایید یا تکذیب از زبان و با فرم بیان خود بازگو کرده اند. یعنی به هیچ وجه وارد بازی «الان وقت اتحاد است» نشده و بر مسیر خود پافشاری کرده اند. آنها بین ضرورت سرنگونی فاشیسم مستقر و ضرورت مبارزه با فاشیسم بالقوه پیوستگی می‌بینند، اما مساله‌ی خود بر روی «زمین» مبارزه را نه در مناسبت با سرکوب این و نه در مناسبت با برچسب آن «تعدیل» نکرده اند، بلکه موجودیت مادی خود روی همین زمین را تشدید کرده و در واقع به خود و آنچه هستند «آری» گفته اند، فارغ از اینکه از هر دوسوی پیوستار فاشیستی موجود نفی می‌شوند.

آن عنصری در منطق اسپینوزایی سیاست که می‌توان از آن راهبردی برای عمل ساخت و در تعلیق بی‌عملی با خوانشی رمانتیک از اسپینوزا درنغلتید، همین «آری‌گویی» و ایجاب در موضع سلب است. ایجاب در وضعیتی که انگ روی پیشانی حکم تقدیر سیاسی بر پیشانی جمعی به حاشیه‌رانده و در مظان حذف را دارد. این دقیقا همان موقعیتی است که کلیت «چپ» در ایران درش قرار گرفته/داده شده است: موقعیتی که در واقع یک امکان است. ولی امکان بودنش مادامی دیده و بازشناخته (بخوانید: تخیل) می‌شود که بتواند توانشِ درون «(خود)ناتوان‌انگاشتگی» را دریابد. اگر آنچه می‌گویم زیاده فلسفه و یا فلسفه‌بافانه تلقی نشود باید گفت که توانشِ مورد نظر خود همین است که چپ بتواند امکانِ درون ناتوان‌انگاشتگی را تخیل کند و دریابد؛ و این امکان هم خود همین توانایی به تخیل و دریافت است. به عبارت دیگر، امکان مورد نظر راجع است به بازسازی چپ* از دل موقعیت «چپول» خود. این موقعیت کریپ مستلزم همان رویکرد آری‌گویانه‌ای است که در کنش احزاب هم‌پیمان کورد می‌بینیم. اینکه چپ به جای پالودن خودش از انگ «چپول»، آن را با زبان‌(ها) و فرم(های) بیان خودش و در زمینه و زمانه‌ی انگ خوردن عینیت ببخشد و به میانجی این عینیت جایی از تنش را روی زمین بگذارد و اینگونه جغرافیای مادی مبارزه‌ی خود را بازترسیم کند.۲

همچنان که در کنش احزاب پنج‌گانه‌ی کورد می‌بینیم، قصد آنها خاطرجمع کردن کسی یا تریبونی نسبت به این نبوده است که «تجزیه‌طلب» نیستند یا هستند. آنها در اصرار به تصفیه‌ی مطالبات خود از بدفهمی‌ها و تعابیر به تجزیه‌طلبی درجا نزدند. بلکه به جای این دست تقلاهای تنزه‌طلبانه و «نه‌گویانه» اتفاقا همان حرف خودشان را مکررا و مجدد بازگو کرده و در راستای آن دست به عمل زده اند. و در این بازگویی واهمه‌ای نداشته اند از اینکه مثلا وحید آنلاین، بی‌بی‌سی، یا ایران اینترنشنال هر کدام با سوگیری‌های خاص خود چه طور این موضع را منتشر خواهند کرد. از طرف دیگر، آنها به جای جدل گفتمانی-سیاسی با دو جریان کوموله کوردستان و کومه‌له سازمان حزب کمونیست در کوردستان و تاکید بر اینکه راهشان از آنها سوا است، بدنه‌ای سیاسی-گفتمانی تشکیل داده اند که این دو جریان خود‌به‌خود از آن بیرون می‌مانند مگر آنکه در مواضع چند سال اخیر خود تغییری بنیادی ایجاد کنند.۳

همین آری‌گویی تعین‌بخش در نسبت چپ* با مثلا آنچه چپ محور مقاومت خوانده می‌شود یا به طور کلی چپ اردوگاهی در جهان، هم می‌تواند راه‌گشا باشد. اگر مثلا به جای مواجهه بت‌واره با ستم حاکمیت اشغالگر اسراییل و شر نسل‌کشی در غزه، درک درون‌زا از استعمار را به محل نزاع آورده شود. در این صورت، هم ماهیت تاریخی استعمار در سرزمین فلسطین ذیل این درک قرار خواهد گرفت و هم ماهیت تاریخی ملت تحت ستم حاکمیت مرکزی در ایران نوین،‌ چه تا پیش از انقلاب ۵۷ و چه پس از آن، و خواه درون مرزهای جغرافیای سیاسی ایران و خواه بیرون از آن. در مثالی دیگر، نسبت چپ* با نیروهای ملی و لیبرال جمهوری‌خواه (که علی‌رغم تنوع و تشتت همگی با برچسب ۵۷ی به چپ الصاق شده اند) هم می‌تواند به جای دعوا بر سر معنای جمهوری‌خواهی و یا مثلا مفهوم دموکراسی، با به میان کشیدن مساله خودگردانی و معضل دیرینه‌‌ی مرکز-پیرامون تعیین شود. آوردن خودگردانی به محل نزاع هم بستری برای بازترسیم نقشه‌ی متکثری از شکل‌های خُرد خودفرمانی را ایجاد خواهد کرد و هم برای چاره کردن خودگردانی در مقیاس کلان حاکمیتی. هر دوی سطوح نیز نیازمند پشتوانه‌ زیرساخت‌های حقوقی و قانونی خواهند بود. زیرساخت‌هایی که ذاتا و تاریخا ناهمگن با قالب‌های حاکمیتی پادشاهی‌خواه (اعم از مشروطه و مطلقه) اند. در چنین تعینی، باز هم می‌توان انتظار داشت که طیف نیروهای ملی و لیبرال یا به خود‌ی خود از این بدنه‌ی قوام‌یافته به نیروی مطالبه‌ی خودگردانی بیرون بمانند، یا اینکه آنها هم به نوبه‌ی خود دستخوش دگرگونی و در این آری‌گویی چپ* به «چپولی» خودش سهیم شوند. البته در صورت اخیر به معنی ادغام آنها در چپ* نیست. بلکه در آن صورت، یعنی آنها هم انگ «چپی» و «۵۷ی»‌ را به بیان خودشان متعین خواهند کرد.

دامنه‌ی امکاناتی که دریافت کریپ از چپ در پی دارد منحصر به تعیین تکلیف مرزبندی میان طیف‌های سیاسی و به در آمدن از وضعیت دست‌و‌پابسته‌ی کنونی «چپ» در مسلخ صحنه‌ی سیاسی فعلی ایران نیست. امکان بنیادی‌تر آن در پیوندی تنانه است که میان «خیل عظیم» اما پراکنده از تنهای روی زمین می‌تواند بسازد. در پیوند ازنویی است که می‌تواند میان عنصر ذاتی سنت مبارزاتی پیشرو، یعنی میل به زیستن و زندگی شایان، و ضرورت اولیه و امروزین پیش روی ما بعد از کشتار دی، یعنی مراقبت جمعی و دادخواهی در مقیاس‌های خرد و کلان، برقرار کند. برای چپ* دفاع از زندگی در تمام اشکال آن و پس‌ راندن مرگ و شمایل‌های سرکوبگرش نمی‌تواند به فردایی موعودگرایانه موکول شود. ایجاد پیوند با مسائلی خطیر مانند توقف اعدام‌ها، پیگیری وضعیت و سرنوشت بازداشت‌شدگان و سایر زندانیان، مراقبت و التیام بازماندگان (که البته بدون اغراق جمعیتی به گستردگی ایران را دربرمی‌گیرد)، سیاست‌های بقا و دوام در وضعیت حاد تورمی و بیکاری فزاینده و همچنین در شرایط محتملا عنقریب جنگی، لزوم استمرار اتصال به اینترنت آزاد تحت هر شرایطی، و البته، ترمیم و درمان جراحات بدن‌های زخم‌خورده مستلزم آن است که گروه‌هایی که زیر انگ «چپ» گرد هم آمده اند دست از پاک‌سازی خود از برچسب‌های نچسب به هوای دعوا بر سر آینده‌‌ی‌ سیاسی ایران بردارند و به جای فردا حال را دریابند. راه دست شستن از این دعواهای پاک‌دستانه، یا دست برداشتن از تقلا برای اثبات حقانیت ۵۷ و یا برائت از آن، به قول نویسنده‌ای با نام رها راوی، پرداختن به «سیاست در دل بحران» به جای دل‌مشغولی با «سیاست پس از سقوط» است.۴ اینجا است که موقعیت کریپ راهی به عمل روی زمین می‌گشاید و ‌می‌تواند بدن‌های رنجور و مستأصل را در خطاب نسبت به هم قرار دهد و در این خطاب با کنار زدن همزمان نوستالژی و تحسر مالیخولیایی و موعودگرایی تعلیق‌زا در مسیری به سوی عمل و آری‌گویی روان شود. زیرا گفتار کریپ شیوه‌ای از سخن را در سخنگو ایجاد می‌کند که پیشاپیش آماده‌ی شنیدن است. این همان معرضی است که ما چپول‌ها خود را در آن می‌یابیم: نفی‌شده و گسسته از هم و گسیخته از تنه‌ی اجتماع، بدون مخاطب و دور از مجال و مقال، و ناتوان از افاده‌ی سخنی معنادار مگر به لکنت.  پس برای آغاز از لکنت، می‌توانیم سخنگویی را از و با سوژه‌هایی بیاموزیم که عمری به درازای تاریخ به لکنت انداخته‌شده و/یا به واسطه‌ی لکنتشان خاموش مانده بوده اند.

سوال پیش‌برنده این است که چپ* چگونه می‌تواند به چپولی خود آری بگوید؟ یا به تعبیر دیگر، چگونه می‌تواند امکانات نهفته در موقعیت کریپ خود را تخیل و بر آن‌ صحه بگذارد و حتی خود را در مقام فعلیت آن امکانات بازسازی کند؟ آیا اخلاق‌گرایی عرفی و انتزاعی چنبره زده دور مواضع چپ که آن‌ها را نسبت به شنیدن صداهای فرودست ناشنوا و نسبت به تاریخ‌های موازی ستم پیرامونی نابینا کرده بوده است، مجالی خواهد داد که این مواضع با اذعان به نابینایی و ناشنوایی تاریخی و مال خود کردنِ این نابینایی و ناشنوایی ازنوساخته و یافته شوند؟ پاسخ به این سوالات پیش و بیش از نظر در عمل ممکن و راهبرد بدان آن نیز به فراخور گونه‌های ستم فرداست و مرکز بر فرودست و پیرامون مختلف است  و هر یک جای بحث دارد. اما طرفه‌ اینکه شاید راهبردی کلی را بتوان در نجوای سخنگویی بازجست که از پایه‌های استوار اخلاق در برساخت هویت فارسی-ایرانی شناخته می‌شود:  

به زخم‌خورده حکایت کنم ز دست جراحت

که تن‌درست، ملامت کند چون من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم؟

به راه بادیه رفتن به از نشستنِ باطل

وگر مراد نیابم به قدر وُسع بکوشم

 

در اینکه چپ* خود را با حکایت زخم‌خوردگان از جراحت همراه بگرداند یا بر روی مواضع (تن)درست خود بازمی‌نشیند.

 

پی‌نوشت:

۱. واژه‌ی کریپ در اصل صورت محاوره‌ای واژه کریپل (cripple) به معنی «افلیج» است، که چنان‌که در پی می‌آید که بانیان جنبش-نظریه‌ی کریپ آن را مال خود کرده اند. برای آشنایی اجمالی با این تعبیر و شناخت منابعی از نظریه‌ای که پس آن است می‌توان به اینجا، مدخل مربوطه در آکسفوردبیبلوگرافیز، مراجعه کرد.

۲. این بند با الهام از به بخش (۲) از متن زیر است که در همین تریبون زمانه هم اینجا می‌توان آن را بازدید: سوزان کریمی، «مصیبت جمعی در جهان‌های موازی: نمی‌بایست اما می‌توانیم»،‌ دیدبان آزار، ۷ بهمن ۱۴۰۴ و در درسترس در اینجا.

۳. اطلاعیه «کمیته‌ی مرکزی کومه‌له سازمان کردستان حزب کمونیست» ایران درباره‌ی دلایل عدم شرکت در پیمان را اینجا می‌توان دید و اطلاعیه عبدالله مهتدی در مورد نپیوستن «حزب کومه‌له کوردستان» به این هم‌پیمانی را در اینجا، صفحه‌‌ی رسمی او در شبکه ایکس.

۴. رها راوی، «چگونه تمامی طیف‌های سیاسی فراموش کردند که روی زمین ایستاده‌ایم؟»، رادیو زمانه، ۳ اسفند ۱۴۰۴ و در دسترس در اینجا. سراسر این بند، در ارجاع به همین متن و همچنین متن دیگر منتشر‌شده در رادیو زمانه با مشخصات زیر است: م.ج. «ملاحظاتی درباره‌ی بحران «ما»ی چپ و نسبت چپ “دیاسپورایی” با «زمین»»، رادیو زمانه، ۲۴ بهمن ۱۴۰۴ و در دسترس در اینجا.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)