در پایان این هفته، پاریس ما با یک سابقه مبارزاتی بیش از دوقرنی علیه تاج و تخت و کلیسا، شاهد چرخشهای ۳۰ درجه ای برخی از روشنفکران قدیمیِ ضدسلطنت به سوی رضا پهلوی بود که مرا به یاد تراژدی پرویز نیکخواه انداخت که نسل من شوربختانه در ان تراژدی زندگی کرد.
سرگذشت پرویز نیکخواه را نمیتوان با واژههای سادهای چون «خیانت» یا «فرصتطلبی» توضیح داد گرچه برخی این گونه اندیشیدند. زندگی سیاسی او بیش از آنکه روایت یک لغزش فردی باشد، آینه یک گسست تاریخی است؛ گسستی که در آن روشنفکر، میان ساختار قدرت و فروپاشی افق جمعی، بیپناه میشود. نیکخواه از چهرههای شاخص نسل رادیکال دهه چهل بود؛ نسلی که سیاست را نه عرصه مصلحت، بلکه میدان تعهد مطلق میدانست و با توسل به رد “تئوری بقا زنده یاد امیرپرویز پویان”، مخالفت با سلطنت، برای این نسل صرفاً موضع سیاسی نبود؛ بخشی از هویت وجودی آنان بود. «ضد شاه بودن» نه یک انتخاب تاکتیکی، بلکه ستون معنایی زندگیشان بود. اما تاریخ در کوتاه مدت، همواره با آرمانها همقدم نمیماند.
از آرمان رادیکال تا بحران افق
نخستین مرحله در فهم تراژدی نیکخواه، درک «افق رادیکال» نسل اوست.
در آن سالها، بسیاری از فعالان سیاسی در چارچوب دوگانهای میاندیشیدند: سلطنت یا انقلاب. جهان جنگ سرد از نظر فلسفی واجتماعی، ساده و دو قطبی بود؛ خیر و شر، آزادی و استبداد، خلق و دربار. در چنین فضایی، هویت سیاسی استوار میشود، اما شکننده نیز هست. زیرا وقتی افق جمعی فرو میریزد، فرد نیز بیتکیهگاه میشود. زندان در این میان نقش تعیینکننده دارد. زندان صرفاً ابزار حذف فیزیکی نیست؛ پروژهای برای «بازسازی سوژه» به تعبیر فوکو در “پیدایش زندان، تنبیه و مراقیت” است. در آنجا فرد از شبکه همبستگی جدا میشود، از آینده سیاسیاش محروم میگردد، و ناچار میشود با خودِ پیشینش روبهرو شود. شکستن در اینجا لحظهای دراماتیک نیست؛ فرآیندی فرسایشی است. انزوا، تعلیق، فشار روانی، وعده رهایی مشروط به همکاری، همه در خدمت یک هدفاند: گسستن پیوند میان فرد و روایت قهرمانانهای که از خویش دارد.
بازنویسی هویت فرصت طلبانه
چرخش نیکخواه را باید در چارچوب «بازنویسی هویت جدید چند لایه » جدید به تعبیر ماکس وبر، جامعه شناسی تعقلی خرد، فهمید. وقتی افق پیشین کارایی خود را از دست میدهد، فرد میان سه گزینه قرار میگیرد: مقاومت تا حذف کامل جسم خویش به روایت زنده یاد گل سرخی، سکوت و انزوای دائمی در زندان و سرانجام چرخش ۱۸۰ درجه ای به تعبیر گرامشی در روشنفکر ارگانیک برای بازتعریف خویش در پیوند با قدرت حاکم.
نیکخواه مانند محمود جعفریان راه سوم را برگزید. او از انقلابی رادیکال به چهرهای بدل شد که در چارچوب رسمی نظام پیشین فعالیت میکرد. این تغییر، هر انگیزهای که داشت، بقا، بازاندیشی نظری، یا خستگی تاریخی، به معنای گسست از هویت اولیهاش بود. اما تراژدی دقیقاً در همینجا نهفته است:
بازنویسی هویت فرصت طلبانه، تضمین بقا دردادگاه تاریخ نیست.
انقلاب و بیخانمانی سیاسی
با وقوع انقلاب ۱۳۵۷، روایت رسمی تاریخ از نو نوشته شد.
در این روایت، گذشته خاکستری جایی نداشت. همکاری با سلطنت، فارغ از پیچیدگیهای فردی، به جرم بدل شد. نیکخواه که زمانی نماد مبارزه بود و سپس نماد توبه، در نظم جدید نه قهرمان بود و نه قابل اغماض.
شاید بتوان پلی زد بین تراژدی نیکخواه و تبعیدیانی که در روزهای گذشته با رضا پهلوی بیعت تمودند. نیکخواه ازهر دو سوی تاریخ رانده شد. اینجاست که میتوان از «بیخانمانی سیاسی» سخن گفت: وضعیتی که در آن روشنفکر نه به گذشته تعلق دارد، نه در آینده پذیرفته میشود. تراژدی نیکخواه در این است که شکستن او پایان رنج نبود؛ بلکه او را در موقعیتی قرار داد که هیچ افقی از او حمایت نمیکرد.
شکستن فرد یا شکست یک نسل؟
اگر بخواهیم از سطح روانشناختی فراتر رویم، باید بپرسیم:
آیا آنچه در نیکخواه رخ داد، صرفاً شکستن یک فرد بود؟
یا نشانه شکستن یک افق نسلی؟ وقتی پروژههای بزرگ سیاسی به بنبست میرسند، وقتی سرکوب گسترده میشود، وقتی امید جمعی تحلیل میرود، فرد تنها نمیشکند؛ جهان معنایی او فرو میریزد. در این معنا، نیکخواه را میتوان نمونه تراژیک روشنفکری دانست که در شکاف میان آرمان و واقعیت تاریخی گرفتار شد.
امروز، در دیاسپورای ایرانی، شاهد چرخشهایی هستیم که برخی روشنفکران قدیمیِ ضدسلطنت به سوی رضا پهلوی متمایل شدهاند. بدون هیچ تردیدی این وضعیت را نباید بهسادگی با مورد نیکخواه همسان گرفت. امروز فشار مستقیم زندان در کار نیست. اما یک عنصر مشترک وجود دارد:
فروپاشی افقهای بزرگ. وقتی پروژههای سیاسی شکست میخورند،
وقتی آلترناتیوهای نظری فرسوده میشوند،
وقتی نسلها خسته میشوند، بازنویسی هویت بار دیگر رخ میدهد. اگر در مورد نیکخواه، شکستن زیر فشار ساختار اتوریتر اتفاق افتاد، در دیاسپورا ممکن است این بازتعریف هویت محصول شکست تاریخی، بیافقی سیاسی، و جستوجوی نمادهای تازه باشد.
وجه مشترک این دو لحظه تا انجایی که به ابعاد روانی و فردی بر می گردد، نه قهرمانی است با پوش تئوریک سوپر مابانه روشنفکری و نه زیستن در انتخاب درست تحلیل شرایط مشخص به تعبیر لنینی، بلکه در عمق بحران معنا در لحظات گذار و فقدان یک هویت اجتماعی ثابت در تبعید است. پرسش مهم اینجاست : چرا تبعیدیانی هستند که نه به سلطنت روی می آورد و نه به دامن رژیم برمی گردند بلکه درافق تاریخی درازمدت مبارزه را می بینند و دارای اصالت های استوارو تاریخی هستند. پرسش مهمی است که نیازمند به یک تحلیل جداگانه و آسوده سری می خواهد و مهتاب شب.
نتیجه
سرگذشت نیکخواه ما را به داوری اخلاقی دعوت نمیکند، بلکه به تأملی عمیقتر درباره نسبت روشنفکر و تاریخ فرا میخواند. در ساختارهای اقتدارگرا، روشنفکر همواره در معرض سه خطر است: حذف، ادغام، یا بیخانمانی. و شاید پرسش نهایی این باشد:
در لحظات گسست تاریخی، چگونه میتوان هویت سیاسی را بازتعریف کرد بیآنکه بهکلی از خودِ پیشین گسست؟ فعلا بخشی از یاران سابق ما را تنها گذاشتند. مقداری احتیاج به زمان است تا تحلیل ها روشنتر وواقعه بینانه تر گردد و بویژه از هرگونه توهین به آنان باید خودداری نمود. شاید بهترباشد به ادبیات و سراغ صائب تبرریزی برای تسکین روی بیاوریم :
“….مارا زمانه گرشکند ساز می شویم…”.
پاریس، نادروهابی، یکشنبه، سوم اسفند ۱۴۰۴ ( ۲۲ فوریه ۲۰۲۶)
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.