نویسنده: نوال السعداوی

برگردان: آرش چنانی

 

آسفالت خیابان، از شدت حرارت خورشید، زیر پاهای دخترک نرم شده بود. او را مانند قطعه‌یی آهن گداخته می‌سوزاند و وامی‌داشت که این جا و آن جا روی یک پا بجهد، مانند شب‌پره کوچکی که ناخودآگاه به هوا می‌پرد و به دیواره‌های چراغ برافروخته می‌زند. می‌شد به سایه کنار خیابان رفت و لختی بر زمین خنک نشست، اما سبد خریدش از بازوی‌ش آویزان بود و در دست راست‌ش اسکناس کهنه پنجاه قروشی را در چنگ گرفته بود. او چیزهایی را که باید از بازار می‌خرید، همان گونه که به یاد می‌آورد، برای خودش از بر می‌خواند … نیم کیلو گوشت سی و پنج قروش، یک کیلو کدو سبز پنج قروش، یک کیلو گوجه فرنگی هفت قروش، و باقی مانده سه قروش … نیم کیلو گوشت سی و پنج قروش، یک کیلو کدو سبز پنج قروش، یک کیلو گوجه فرنگی هفت قروش، و باقی مانده سه قروش … نیم کیلو گوشت …

می‌خواست، مانند همه روزهای دیگر، جمله‌ها را تا رسیدن به بازار تکرار کند که ناگهان چشمان‌ش چیز عجیبی را دید، چیزی کاملن باورنکردنی. شگفتی‌ش بر حرارت زمین چیره شد. ایستاد و با چشمانی گشاد و دهانی باز خیره ماند. حمیده بود، با گوشت و خون‌ش. روبه‌روی دکه‌یی ایستاده بود و در دست‌ش نوشابه خنکی بود. آن را به دهان می‌برد و از آن می‌نوشید.

در نگاه نخست، ندانست که او حمیده است. از پشت او را دیده بود که روبه‌روی دکه ایستاده‌ست، و هرگز خیال نمی‌کرد که حمیده باشد. گمان می‌کرد یکی از همان دخترانی‌ست که هر روز آن‌ها را در برابر دکه می‌دید که آب‌میوه می‌نوشند. دختران از ما بهترانی که با توپ و طناب بازی می‌کنند و به مدرسه می‌روند و در خانه‌های مردم کار نمی‌کنند. دخترانی مثل سُعاد و مونا و أمل و مِروه و همه دوستان سُهیر، بانوی کوچک خانه.

پنداشت که او یکی از همان دختران‌‌ست که در سر راه او پیدای‌ش شده. آن چه را ندیده بود، سبد خرید بود. او سبد را آویزان از بازوی دخترک آنگاه دید که در برابر دکه ایستاد. چشمان‌ش باور نمی‌کردند، و در نگاهی نزدیک‌تر، گیسوان پر چین و شکن حمیده را دید که در پشت سرش از زیر روسری سفید آویخته بودند. روسری حمیده بود. آن بازویی که سبد خرید از آن آویخته بود، بازوی او بود. اما آیا او واقعن حمیده بود؟

شروع کرد به وارسی‌کردن حمیده از پشت، از نزدیک، و پاشنه‌های ترک خورده او را دید که از دمپایی‌های پلاستیکی سبز رنگ بیرون زده بودند. به‌راستی که آن‌ها دمپایی‌ها و پاشنه‌های حمیده بودند. با این همه، نمی‌توانست باور کند و شروع کرد به وارسی‌کردن حمیده از هر سو، از راست، از چپ، و هر بار چیزی می‌دید که فقط می‌توانست از آن حمیده باشد. جِلباب کتانی زرد رنگ با پارگی کوچکی روی سینه چپ‌ش، یک گوشواره زنگ‌زده در گوش راست‌ش، نشان عمیقی از زخمی کهنه روی گیجگاه راست‌ش. پس او خود خود حمیده بود، با گوشت و خون، و نه هیچ دختر دیگری. ایستاد و در او بیشتر نگریست … .

حمیده در برابر دکه ایستاده بود. در دست راست‌ش بطری نوشابه بود، با قطره‌های نیمه‌شفاف آب روی آن. او، مثل آن دختران دیگر، به‌تندی نمی‌نوشید، بلکه بسیار بسیار آهسته. انگشتان‌ش بطری را در بر گرفته بود تا خنکی آن را نگه دارد. بطری را یک دقیقه نگه داشت، آن گاه آن را آهسته به سوی دهان‌ش برد. نوک لبانش به دهانه بطری برخورد، با زبان‌ش آن را می‌لیسید تا همه شبنم دورادور بطری را بگیرد. سپس بازوی‌ش را کمی بلند کرد تا بطری را به نرمی در دهان‌ش جای دهد، بگذارد که تنها جرعه‌یی از آن نوشابه سرد سرخ رنگ در دهان‌ش بریزد. تا این جای کار، توانست سخت‌گیرانه لبان‌ش را مهار کند و جرعه را در دهان‌ش برای مدتی نگه دارد، نه این که آن را یک باره فرو برد، بلکه به آهستگی بمکد تا آخرین قطره در دهان‌ش ناپدید شود و از آن خوشی بی‌پایان لذت ببرد، سرش را کمی به عقب ببرد و بگذارد عضله‌های پشت‌ش روی دیوار دکه چوبی آرام بگیرد.

نمی‌توانست بیش از این آرام بماند. بی آن که بداند، به آهستگی به دکه نزدیک‌تر شده بود و آن جا ایستاده بود و در سایه دکه، خودش را از آفتاب محافظت می‌کرد. آن گاه روی زمین نشست و سبد را کنار خودش گذاشت. چشمان‌ش به برخورد آتشین لبان حمیده و دهانه بطری خیره ماند و سپس به جرعه‌ها و مک‌زدن‌های آهسته و رضایت و آرامشی که در پی آن‌ها می‌آمدند. زمین داغ بود و کپل‌های لاغرش را از میان جِلباب کتانی نخ‌نما شده می‌سوزاند، اما او اعتنایی نمی‌کرد. همه اعتنای‌ش به ماندن و دیدن بود، که تک‌تک کارهای حمیده را انجام دهد. هرگاه حمیده سرش را به پشت خم می‌کرد، او هم سرش را به پشت می‌برد. لبان‌ش را می‌گشود اگر حمیده لبانش را می‌گشود، زبان‌ش را در دهان می‌چرخاند اگر حمیده زبان‌ش را در دهان می‌چرخاند … اما دهان او خشک بود، حتا قطره‌یی از آن نوشابه نعنایی در آن نبود. زبان‌ش خشک بود و چون شاخه‌یی چوبی دیواره‌های دهان‌ش را خراشید. خشکی از دهان‌ش به سینه‌ش رسید و حتا دورتر، تا معده‌ش رفت. خشکی ترسناک ناآشنایی بود که او پیشتر هرگز حس نکرده بود. گویی که آب به ناگهان از هر سلول بدن‌ش، از چشمان و دماغ و پوست‌ش که او را پوشانده بود، ناپدید گشت، خشکی‌ی که به رگ‌ها و به خون‌ش که در سراسر رگ‌ها جاری بود، می‌رسید. او دردی را احساس می‌کرد که درون‌ش را می‌سوزاند و احساس می‌کرد که پوست‌ش، مثل ساردین خشک‌شده، زبر و ضخیم و خشک شده است. طعم نمک را در دهان‌ش حس کرد، طعمی به تلخی زهر، گزنده و سوزان. او در پی یافتن کمی نوشابه نعنایی بود که با آن لبان شورش را نمناک کند، اما نوک زبان‌ش، بدون یافتن قطره‌یی، سوخت. و حمیده هنوز در برابر او بود، لبان‌ش دورادور دهانه بطری خنک، و هر سلول بدن‌ش نوشابه را به خود می‌کشید. حمیده سبد خریدی حمل می‌کرد، درست مثل او؛ دمپایی‌هایی مثل دمپایی‌های او می‌پوشید؛ در تن‌ش جِلبابی ارزان و کهنه داشت، مثل جِلباب او؛ و در خانه‌های مردم کار می‌کرد، چنان که او کار می‌کرد.

انگشتان‌ش را که اسکناس رنگ و رو رفته پنجاه قروشی را گرفته بود کمی رها کرد و آن چه را که از بر داشت دوباره به یاد آورد … نیم کیلو گوشت سی و پنج تا … یک کیلو کدو سبز پنج قروش … یک کیلو گوجه هفت قروش … باقی مانده سه قروش. بهای یک بطری نوشابه سه قروش بود، خیلی گران. پارسال، بهای آن فقط یک دهم این قیمت بود. اگر پارسال این اتفاق می‌افتاد، او می‌توانست به خریدن نوشابه فکر کند. آن زمان هم چندان ارزان نبود، اما او می‌توانست برای‌ش چاره‌یی بیندیشد. گاهی، کدو سبز پنج و نیم بود، گوجه هفت و نیم، اما گوشت هیچ وقت بیشتر نمی‌شد چون بهای‌ش همیشه ثابت بود. بانوی خانه همه قیمت‌های ثابت را از بر بود، پس نمی‌شد او را فریب داد. حتا بهای سبزیجات را که هر روز کمی بالا می‌رفت یا پایین می‌آمد می‌دانست، گویی که هر شب خواب آن‌ها را می‌دید. حالا اگر او می‌توانست روی قیمت کدو سبز و گوجه بکشد، از کجا می‌توانست سه قروش دیگر به دست آورد؟ آسان نبود ادعا کند که پول را گم کرده چون این بازی آن بانوی فربه را با سیلی‌های سنگین‌ش گول نمی‌زد. همچنین، ناچار می‌شد که دست به دامن دروغ شود، و دروغ برادر دزدی بود، همان‌گونه که مادرش به او می‌گفت: «فاطمه، دخترم، هرگز به یک قروش هم دست نزن. دزدی، دخترم، گناه‌ست، و خداوند تو را در آتش جهنم خواهد سوزاند …».

او از آتش جهنم می‌ترسید، از سوختن موهای‌ش و سر و بدن‌ش، و اگر کبریتی می‌توانست او را آن چنان بسوزاند، پس آیا آتش نمی‌توانست همه بدن‌ش را بسوزاند؟ نه می‌توانست چنان آتشی را خیال کند و نه می‌توانست بشناسد و یا حس کند. آن چه را که او به خوبی حس می‌کرد آتش دیگری بود که درون‌ش را می‌سوزاند، آتش خشکی و تشنگی، آتشی که هیچ چیز دیگری نمی‌توانست آن را فرو نشاند مگر چند جرعه از آن بطری نوشابه. دکه کنار او بود، و او می‌توانست دیوارهای‌ش را با کف دست‌ش لمس کند … و حمیده، روبه‌روی او، داشت از بطری می‌نوشید. اما او چگونه می‌توانست سه قروش دیگر به دست آورد؟ آسان‌ترین راه این بود که آن را بین قیمت گوشت، کدو سبز و گوجه برابر تقسیم کند و به هر کدام یک قروش اضافه کند. حالا سخن مادرش برای او بی‌معنی بود. او آتشی را که مادرش با آن او را تهدید کرده بود، نمی‌شناخت و هرگز ندیده بود کسی با آن بسوزد. شاید چنان آتشی هرگز نبوده‌ست. و اگر هست، چنان از او دورست که مرگ. او نمی‌دانست کی خواهد مرد. حتا نمی‌توانست خیال کند که روزی خواهد مرد.

برخاست، خاک جِلباب‌ش را تکاند و ایستاد و حمیده را نگاه کرد که داشت آخرین جرعه را به دهان‌ش می‌ریخت و لبان‌ش را دور دهانه بطری غنچه می‌کرد و نمی‌خواست رهای‌ش کند. او، بوسه جدایی طولانی بر آن زد، آن گاه که مرد بطری را از دست‌ش کشید، پیش از آن که برای همیشه از میان لبان‌ش جدا شود. سپس دست چپ‌ش را با دقت باز کرد و همه سه قروش را شمرد …

هنگامی که روبه‌روی دکه، همان جایی که حمیده ایستاده بود، ایستاد، کمی لرزید. نسیم نمناکی از درون دکه به بیرون وزید و با خودش بوی نوشابه را آورد. هر چه بادا باد! سیلی‌های سنگین دیگر آسیبی به او نمی‌رساندند چرا که با آن‌ها بزرگ شده بود. آتشی که او را می‌سوخت، دیگر او را نمی‌ترساند چرا که از او بسی دور بود. جهان و همه ترس و رنجی که در آن بود در برابر جرعه‌یی از آن نوشابه خنک هیچ بود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)