هنوز مدرسه نمیرفتم. پشت پنجره مینشستم و عزاداری مادران شهیدِ جنگ ایران و عراق را نگاه میکردم. ماشینهایی که گلزده بودند، عکس پسرها روی شیشه، قرآنخوانی، صدای نوحه، مادری که توی سرش میزد. البته این شکل سوگواری همیشگی نبود باقی گریه می کردند. فرزند را امانتی از جانب خدا میدانستند و میگفتند خودش داده و خودش گرفته. البته که ما از دلهایشان خبر نداشتیم. از اینکه در خلوت چه میکنند.
اما در خیزش ۱۴۰۴ مادرانی هستند که فرزندانشان نه در جنگ، بلکه در اعتراضات کشته شدهاند؛ و همین، همهچیز را عوض کرده است.
حالا مادرانی را میبینم که جلوی ماشینی که عکس فرزندشان روی آن چسبانده شده، میرقصند. نه از سر شادی، که از سر نپذیرفتن. دیگر از الگوی قرآنخواندن و سوگواری رسمی پیروی نمیکنند، چون مرگِ فرزندشان را «تقدیر» نمیدانند. این سوگ، سوگِ تحمیلی نیست که با دعا آرام بگیرد؛ سوگی است آگاهانه، سیاسی، و معترض.
این مادران عزاداری را به صحنهی اعتراض تبدیل کردهاند. بدنشان، حرکتشان، رقصشان، فریاد میشود علیه روایتی که سالها از آنها خواسته بود ساکت بمانند و صبر کنند. رقص جلوی ماشینِ عکسدار، دقیقاً نقطهی گسست است: نه تسلیم، نه سکوت، نه قداستبخشی به مرگ.
در خیزش ۱۴۰۴، سوگواری دیگر بازتولید نظم گذشته نیست. مادر، دیگر فقط مادرِ داغدار نیست؛ شاهدِ جنایت است. و شاهد، نمیتواند فقط قرآن بخواند. باید دیده شود، شنیده شود، و روایت را پس بگیرد.
این تغییر، تغییرِ شکل نیست؛ تغییرِ معناست.
سوگ از آیین مذهبی به کنش سیاسی رسیده.
از درون خانه به خیابان آمده.
و از سکوت، به بدن.
مادران این خیزش، فرزندانشان را به خاک نسپردهاند تا فراموش شوند؛ آنها با رقص، با حرکت، با شکستن آیینهای تحمیلی، میگویند:
این مرگ عادی نیست.
و ما هم عادی عزاداری نمیکنیم.
مریم رحمانی| عضو گروه مطالعات زنان| بهمن ۱۴۰۴

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.