شاهو حسینی
در تبارشناسی کلاسیک قشربندیهای اجتماعی، تحلیلها عموما حول سە ساحت ساختارمند و متمایز استوار بودهاند: «سلطه» (نخبگان حاکم)، «مقاومت» (اپوزیسیون) و «تبعیت» (تودهی همراه). اما در گذار از جوامع توتالیتار ارادهگرا· به جوامع پساتوتالیتار·، این مرزبندیهای قاطع فرو میپاشند. در چنین وضعیتی، مرزهای ساختارمند میان سلطه و مقاومت فرومیریزند و لایهای میانی، سیال و مبهم پدیدار میشود؛ تودهای گسترده که نه سودای کنش انقلابی دارد و نه الزاما به مشروعیت نظم مسلط باورمند است. این «قشر خاکستری» نه یک طبقهی اجتماعی به معنای کلاسیک، بلکه نوعی وضعیت تعلیق روانی–سیاسی است؛ تعلیقی میان حقیقت زیسته و مصلحت زیستن. در این جوامع، قدرت دیگر صرفا از بالا و با ابزار ارعاب عریان اعمال نمیشود، بلکه به درون بافتهای زندگی روزمره نفوذ میکند. در چنین بستری است که لایهای قطور، سیال و ابهامآلود میان قطبهای سنتی قدرت و مقاومت جوانه میزند؛ این لایهی میانی که ما آن را «قشر خاکستری» مینامیم، در واقع نه یک طبقهی اجتماعی، که یک «وضعیت تعلیق» میان حقیقت و مصلحت است.
تکوین این وضعیت در ایران معاصر را نمیتوان صرفا به بیتفاوتی یا محافظهکاری تقلیل داد. آنچه این قشر را بازتولید میکند، سیطرهی نوعی «متافیزیک هراس» است؛ شکلی نهادینه از ترس که از سطح مجازاتهای فیزیکی فراتر رفته و به اضطرابی وجودی بدل شده است. در این فضا، معیار تمایز اجتماعی دیگر نه ثروت یا منزلت، بلکه میزان امکان آشکارگی حقیقت است. قشر خاکستری، محصول این جابهجایی بنیادین است. در واقع این قشر در ایران معاصر، درکنار آنکە محصول قناعت یا بیتفاوتی است، پیامد مستقیم سیطرهی متافیزیک هراس است. این هراس، شکلی تکاملیافته از ترس است که از مرزهای فیزیکی (شلاق و زندان) عبور کرده و به لایههای هستیشناختی نفوذ کرده است؛ نوعی اضطراب وجودی ناشی از «بیمعنا شدن زیستن» و هراس دائم از فروپاشی امکانات حداقلی برای بقای روزمره. در این فضای غبارآلود، معیار قشربندی افراد تغییر میکند؛ دیگر ثروت یا منزلت طبقاتی نیست که جایگاه فرد را تعیین میکند، بلکه «میزان رویتپذیری حقیقت» است که مرزها را میسازد.
قشر خاکستری در ایران، روایتگر زیست «انسان در سایه» است؛ سوژهای که برای استمرار بقا، ناچار به پذیرش نوعی اسکیزوفرنی اجتماعی شده است. او در اتمسفری نفس میکشد که در آن، میان «هویت خصوصی معترض» که در خلوت و اندرونی ستایش میشود، و «هویت عمومی منقاد» که در ساحت برونی برای معیشت و امنیت به نمایش درمیآید، شکافی عمیق و دردناک دهان گشوده است. این مقدمه در پی آن است تا نشان دهد چگونه این نوسان میان سایه و آفتاب، قشر خاکستری را به کلیدیترین و در عین حال مبهمترین بازیگر تحولات آتی ایران بدل ساخته است.
- توتالیتاریسم ارادهگرا یعنی نظامی که با تکیه بر «ایمان انقلابی» و «اجبار مطلق»، به دنبال تغییر اجباری ماهیت انسان و بسیج دائمی تودههاست؛ در این وضعیت، فضای میانی وجود ندارد و فرد یا باید مؤمن فداکار باشد یا دشمن نابودشده.
- پساتوتالیتاریسم مرحلهای است که سیستم توتالیتر باقی مانده، اما مردم باور و ایمان انقلابی را ندارند و فقط از سر عادت، ترس یا اجبار اطاعت میکنند.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.