( تبارشناسی استبداد در پهلویسم)
شاهو حسینی
فلسفه در طول تاریخ خود، همواره میان دو قطب «ثبات مقدر» و «شدن لغزان» در نوسان بوده است. اگر سنت متافیزیکی کلاسیک، هویت انسان را در قالب سوژهای صلب و پیشینی جستجو میکرد، جان دیویی با چرخشی رادیکال، «فردیت» را نه یک جوهر ثابت، بلکه یک «تحول زمانی» بازتعریف نمود. از منظر دیویی، فردیت نقطهی گسست جهان از تکرار است؛ جریانی است که در آن «نایقینی» و «احتمال»، نظم صلب ضرورت را به چالش میکشد. در این افق، فردیت منبع هر آن چیزی است که در جهان غیرقابلپیشبینی است .
این فردیت نایقین، برای تجسد یافتن نیازمند یک «زیستجهان» است. اینجاست که دموکراسی، نه به مثابه یک قرارداد حقوقی، بلکه به عنوان یک «محیط اخلاقی» سر برمیآورد . دموکراسی تنها کالبدی است که در آن «نایقینی فرد» به رسمیت شناخته میشود و «دیگری» نه به مثابه سد، بلکه به مثابه آینهای برای صیقل خوردن این هویت در حال تحول عمل میکند. با این حال، تبارشناسی گفتمان قدرت در عصر پهلویسم، حکایت از تکوین نظمی دارد که با مفصلبندی مدرنیته در قالب «انضباط آمرانه»، تلاش نمود تا فردیت را از معنای زمانی و نایقین خود تهی سازد .
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.