در بامداد روز شنبه ۱۳ دیماه ۱۴۰۴ (۳ ژانویه ۲۰۲۶)، از ساعت ۲ تا ۵ بامداد به وقت محلی، ماموران سیا با حملات هوایی به چندین مکان در شمال ونزوئلا ، از جمله پایتخت کاراکاس با اسم رمز تصمیم قاطع ( Absolute Resolve) رئیس جمهور این کشور نیکلاس مادورو موروس و همسرش ، سیلیا فلورس، را دستگیر کرده و به یک دادگاه در حوالی نیویورک منتقل کردند. این حمله وحشیانه که برخلاف حقوق بین الملل و نیز خارج از تصمیم سازمان ملل اتخاذ شده مرا به یاد کودتای شیلی در سال ۱۹۷۳ می اندازد.
دونالد ترامپ از آغاز سیاست‌ورزی‌اش در سال ۲۰۱۶، زبان خاصی را به میدان آورد:
زبان تحقیر ملت‌های جنوب، تمسخر آمریکای لاتین، و بازتولید تصویری از “دیگریِ ناتوان، فاسد و خطرناک”. در مورد ونزوئلا، این نگاه کاملاً مشهود بود: دولت‌های آمریکای لاتین ناموفق، غیرعقلانی و «نیازمند قیم» تصویر می‌شدند. مردم این کشورها نه به‌مثابه سوژه‌های سیاسی، بلکه به‌عنوان «مسئله» یا «تهدید» دیده می‌شدند. این زبان، بی‌تردید رگه‌های نژادپرستانه و برتری‌طلبانه دارد؛ نژادپرستی‌ای که لزوماً بیولوژیک نیست، بلکه تمدنی و فرهنگی است:
“ما عقلانی، متمدن و کارآمدیم؛ آن‌ها ناکام و نابالغ‌اند”.
اما حمله فقط محصول ترامپ “نژاد پرست” نیست و تقلیل مسئله به “نژادپرستی ترامپ” خطر ساده‌سازی دارد. سیاست خصمانهٔ آمریکا علیه ونزوئلا، پیش از ترامپ وجود داشته (از دوران اوباما تحریم‌ها آغاز شد، پس از ترامپ اول نیز ادامه یافته است. ریشه در ساختار امپریالیسم آمریکایی دارد، نه فقط در روان‌شناسی فردی یک میلیاردر بلکه در حمایت طبقه متوسط غرب به بیان جامعه شناختی.
ونزوئلا برای آمریکا یک منبع نفت بزرگ برای کارتل های آمریکایی است. و مادورو درنظم جدید ترامپی یک وصله ناجوراست و باید انرا حذف نمود، زیرا وی نمونهٔ سرپیچی از نظم سرمایه‌داری جهانی است و الگویی خطرناک برای دیگر کشورهای جنوب.
به بیان دیگر، ترامپ لحن را عریان کرد، اما منطق را اختراع نکرد. آنچه در حمله یا فشار علیه ونزوئلا می‌بینیم، بیش از آنکه نفرت شخصی ترامپ باشد، نوعی نژادپرستی ساختاری جهانی است که قدرت های بزرگ اروپایی ( آلمان، فرانسه، انگلستان، ایتالیا..) هم با سکوت خود در قبال این حمله وحشیانه انرا تایید کردند و دارای سه ویژگی مهم است: تقسیم جهان به “کشورهای دوست و سزاوار حاکمیت و کشورهای نیازمند مداخله”، مشروع‌سازی خشونت به نام دموکراسی، انکار حق انتخاب ملت‌های غیرغربی.
ترامپ تنها بی‌پرده‌ترین سخنگوی این منطق بود. بله، سیاست ترامپ علیه ونزوئلا آغشته به برتری‌طلبی نژادی و تمدنی است. این حمله، ادامهٔ یک نظم جهانی نابرابر است که ترامپ فقط نقابش را کنار زد. اگر بخواهیم دقیق باشیم، باید بگوییم:
ترامپ علت نیست؛ نشانه است. و نماد پیوند مسیحیت راست افراطی با حمایت طبقه متوسط غربی است که از این حملات و غارت منابع ونزولا بهره مند می شوند.
این پیوند نه تصادفی است و نه صرفاً ایدئولوژیک؛ بلکه نوعی هم‌دستی معنوی–اقتصادی است.
آنچه امروز در سیاست خارجی آمریکا فعال است، نه مسیحیت به‌مثابه ایمان، بلکه نوعی الهیات سیاسی‌شده است که می‌توان آن را ذیل Christian Right فهمید.
در این دکترین، جهان به “ملت‌های برگزیده سفید و “ملت‌های منحرف” تقسیم می‌شود. فقر، بی‌ثباتی و ویرانیِ جنوب جهانی، نه نتیجهٔ غارت، بلکه مجازات الهی تلقی می‌شود. مداخلهٔ نظامی و تحریم، به‌جای جنایت، اصلاح اخلاقی معرفی می‌گردد. ونزوئلا در این روایت، کشوری «گمراه»، «فاسد»، «ضد خدا» و بنابراین مستحق تنبیه است. الهیات، این‌جا کارکردی بسیار مدرن دارد:
خشونت را اخلاقی می‌کند و نیازمند پوش و مشروعیت جامعه شناختی است.
طبقهٔ متوسط غربی: بهره‌مندان بی‌چهره
اما این الهیات بدون پایهٔ اجتماعی دوام نمی‌آورد.
اینجاست که طبقهٔ متوسط غربی وارد صحنه می‌شود؛ نه لزوماً به‌عنوان توطئه‌گر، بلکه به‌عنوان بهره‌مند خاموش. این طبقه، از ارزان بودن انرژی سود می‌برد، از ثبات مصنوعی بازارهای مالی تغذیه می‌کند، از مصرف کالاهایی بهره‌مند است که زنجیره‌شان به نفت، تحریم و مداخله گره خورده است.
در نتیجه: رنج ونزوئلا به شکل «تورم کمتر»، «سوخت ارزان‌تر» و «امنیت مصرفی» در زندگی روزمرهٔ غربی بازتوزیع می‌شود. خشونت، این‌گونه نامرئی می‌شود.الهیات می‌گوید: این حمله عادلانه است، اقتصاد می‌گوید: این حمله سودمند است، رسانه های دولتی می‌گویند: این حمله ضروری است. و نتیجه، شکل‌گیری وجدان آرامِ جمعی است؛ وجدانی که می‌تواند هم دعا کند، هم تحریم را بپذیرد، هم از سقوط یک ملت چشم بپوشد.
آنچه امروز علیه ونزوئلا رخ می‌دهد، بازتولید همان منطق کودتا علیه شیلیِ سال ۱۹۷۳ است، اما در شکلی به‌روز شده و کم‌هزینه‌تر؛ با این تفاوت مهم که تانک‌ها جای خود را به تحریم، رسانه و فروپاشی معیشتی داده‌اند. برای دقت تحلیلی، بهتر است بگوییم:
نه تکرار عین به عین، بلکه تداوم یک الگو با ابزارهای جدید.
کودتای پینوشه: الگوی کلاسیک
در شیلیِ ۱۹۷۳، کودتا علیه دولت آلنده به دست اگوستو پینوشه
Augusto Pinochetبر سه ستون استوار بود:
بی‌ثبات‌سازی اقتصادی ، تورم مصنوعی، اعتصاب‌ها، فشار خارجی
مشروع‌سازی ایدئولوژیک ، نجات کشور از کمونیسم مثل کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ علیه مصدق
خشونت عریان نظامی
این مدل، کودتای “سخت” بود: پرهزینه، خونین، و آشکار.
اما ونزوئلا: کودتای نرمِ ساختاری است و با نسخه‌ای جدید مواجهیم: تحریم‌های فلج‌کننده به‌جای بمباران، جنگ رسانه‌ای به‌جای تانک، فروپاشی تدریجی زندگی روزمره به‌جای سرکوب ناگهانی
هدف اما همان است:
شکستن ارادهٔ سیاسی یک ملت برای انتخاب مسیری خارج از نظم سرمایه‌داری مسلط. اگر در شیلی، ارتش کودتا کرد،در ونزوئلا بازار، دلار، تحریم و روایت رسانه‌ای کودتا می‌کنند.
پاریس، نادروهابی، یکشنبه، ۱۱ دیماه ۱۴۰۴ (۴ ژانویه ۲۰۲۵ )

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)