چرا دولتهای چپگرا در آمریکای مرکزی و لاتین دائماً در چرخهٔ رفتوآمدند؟
تحلیلی از ناتمامی گسست، بحران دولت و تداوم سلطه
مجید ملکی
مقدمه: مسأله فراتر از شکست انتخاباتی است
رفتوآمد دولتهای چپگرا در آمریکای لاتین و آمریکای مرکزی—از ونزوئلا و بولیوی گرفته تا برزیل، شیلی، هندوراس و نیکاراگوئه—اغلب در روایتهای مسلط سیاسی و رسانهای، بهمثابه نوسانی انتخاباتی یا نشانهای از «خستگی مردم از چپ» تفسیر میشود. این روایتها، آگاهانه یا ناآگاهانه، مسأله را به سطح رقابتهای حزبی فرو میکاهند و از دیدن بنیانهای واقعی قدرت در این جوامع میگریزند.
در واقع، آنچه در این کشورها رخ میدهد نه تصادفی است و نه صرفاً نتیجهٔ خطاهای تاکتیکی دولتها. این رفتوآمدها بیان یک بحران حلنشدهٔ تاریخیاند: بحران دولت در جوامعی که هرگز از نظم امپریالیستی ـ وابسته گسست ریشهای پیدا نکردهاند. دولتهای چپ در بسیاری از این کشورها موفق شدهاند قدرت اجرایی را به دست گیرند، اما به حاکمیت واقعی دست نیافتهاند. ساختارهای تعیینکنندهٔ قدرت—از ارتش و نظام مالی گرفته تا تجارت خارجی، مالکیت زمین، رسانهها و پیوند سرمایهٔ بومی با سرمایهٔ جهانی—عمدتاً دستنخورده باقی ماندهاند. این شکاف میان دولت و قدرت، سرچشمهٔ ناپایداری دائمی است.
امپریالیسم: یک ساختار پایدار، نه صرفاً مداخلهٔ مستقیم
نقش ایالات متحده در آمریکای لاتین را نمیتوان صرفاً به کودتاها یا دخالتهای آشکار نظامی تقلیل داد، هرچند این مداخلات تاریخی واقعیاند. امپریالیسم در شکل معاصر خود بیش از آنکه با تانک و سرباز عمل کند، با ساختارسازی و تثبیت وابستگی اقتصادی و سیاسی پیش میرود.
در آمریکای لاتین، امپریالیسم شبکهای از وابستگیها را بازتولید کرده است: نظامهای مالی وابسته به دلار و نهادهای بینالمللی، اقتصادهای تکمحصولی و صادراتمحور، ارتشهایی آموزشدیده با دکترینهای امنیتی آمریکایی، و نخبگان اقتصادیای که نقش واسطهٔ محلی سرمایهٔ جهانی را ایفا میکنند. در چنین چارچوبی، دولتهای چپ—even اگر با رأی مردم و برنامههای عدالتخواهانه به قدرت برسند—در زمینی بازی میکنند که قواعد آن از پیش علیه هر پروژهٔ رهاییبخش تنظیم شده است.
ارتش و مسألهٔ قدرت واقعی
تقریباً هیچیک از دولتهای چپگرای منطقه نتوانستهاند مسألهٔ ارتش را بهطور ریشهای حل کنند. ارتشها نهتنها از نظر ساختاری و آموزشی به ایالات متحده و نظم امپریالیستی پیوند خوردهاند، بلکه خود را «نگهبان نظم» میدانند، نه ابزار ارادهٔ مردمی. حتی در کشورهایی که کودتای آشکار رخ نمیدهد، سایهٔ کودتا و تهدید مداخلهٔ نظامی همواره بالای سر سیاست حضور دارد.
این وضعیت دولتهای چپ را به احتیاط دائمی وامیدارد: عبور نکردن از خطوط قرمز، نترساندن سرمایه، و عقبنشینی در بزنگاهها. به این ترتیب، پروژههای دگرگونساز به تدریج به مدیریت محتاطانهٔ وضع موجود فروکاسته میشوند.
اصلاحات کمعمق و بحران ناتمامبودن
بخش بزرگی از دولتهای چپ در آمریکای لاتین بهجای گسست ساختاری، به اصلاحات توزیعی محدود بسنده کردهاند: یارانهها، برنامههای فقرزدایی، افزایش دستمزدها یا ملیسازیهای ناقص. این اصلاحات در کوتاهمدت میتوانند سطحی از رفاه و امید اجتماعی ایجاد کنند، اما زمانی که ساختار مالکیت، نظام مالی، الگوی تجارت خارجی و تولید ملی دگرگون نشود، این سیاستها به سرعت به بنبست میرسند.
وابستگی به درآمدهای ناپایدار—نفت، گاز، مواد خام یا وامهای خارجی—دولتها را در برابر نوسانات بازار جهانی آسیبپذیر میکند. با نخستین بحران اقتصادی، کاهش درآمدها، تورم و فشار معیشتی پدیدار میشود و همان تودههایی که از اصلاحات منتفع شده بودند، با ناامیدی و خشم روبهرو میشوند. اصلاحاتی که زمانی مشروعیت میآفریدند، به عامل فرسایش آن بدل میشوند.
دولتهای چپ بهمثابه مدیران سرمایهداری وابسته
یکی از تناقضهای تلخ تجربهٔ چپ در منطقه این است که بسیاری از این دولتها، ناخواسته، به مدیران کارآمدتر سرمایهداری وابسته تبدیل شدهاند. آنها نظم سرمایهدارانه را به چالش نمیکشند، بلکه میکوشند آن را انسانیتر اداره کنند. اما سرمایهداری وابسته ذاتاً ناتوان از پاسخگویی به نیازهای اکثریت جامعه است.
تا زمانی که مالکیت بزرگ، نظام بانکی و تجارت خارجی در دست طبقات سرمایهدار وابسته باقی بماند، دولت چپ ناچار است با همان نیروهایی همکاری کند که در لحظهٔ بحران علیه آن عمل خواهند کرد. فرار سرمایه، اعتصاب سرمایهداران، جنگ اقتصادی و فشار رسانهای، زمینهٔ بازگشت نیروهای راست را فراهم میکند.
رسانه، ایدئولوژی و بازتولید سلطه
سلطهٔ امپریالیستی فقط اقتصادی و نظامی نیست؛ ایدئولوژیک است. رسانههای اصلی در اغلب کشورهای منطقه در اختیار سرمایهٔ خصوصی وابستهاند و بهطور سیستماتیک روایت بحرانها را علیه دولتهای چپ میسازند. هر ناکارآمدی یا بحران اقتصادی به «شکست سوسیالیسم» تعمیم داده میشود، حتی زمانی که ساختار اقتصادی همچنان سرمایهدارانه باقی مانده است.
در این فضا، نارضایتیهای واقعی کارگران و فرودستان اغلب به سود نیروهای راست سازماندهی میشود. تودهها از دولتهای چپ عبور میکنند، اما نه به سوی رهایی، بلکه به سوی نسخههای خشنتر و اقتدارگراتر نولیبرالیسم.
فقدان سازمانیابی مستقل تودهای
یکی از ضعفهای بنیادین بسیاری از تجربههای چپ در آمریکای لاتین، اتکای بیش از حد به دولت بهجای تقویت سازمانیابی مستقل طبقاتی است. زمانی که اتحادیهها و جنبشهای اجتماعی به پیوست دولت بدل میشوند و استقلال خود را از دست میدهند، با تضعیف یا سقوط دولت، کل پروژه فرو میریزد. راست نهتنها قدرت سیاسی، بلکه دستاوردهای اجتماعی را نیز بازپس میگیرد و چرخهٔ شکست تکرار میشود.
ونزوئلا: شاخصترین نمونه بحران امروز
نمونهٔ برجستهٔ این چرخه ناپایداری، بحران کنونی ونزوئلا است. امروز، (۱۳ دی )رئیسجمهور نیکلاس مادورو توسط نیروهای آمریکایی دستگیر شد؛ اقدامی که بازتاب جهانی گستردهای داشت و به وضوح نشان داد که امپریالیسم حتی در قرن ۲۱ قادر است با ابزار نظامی و اقتصادی، دولتهای چپگرا را هدف قرار دهد.
این بحران، محصول ترکیب وابستگی اقتصادی به نفت، تحریمهای گسترده آمریکا، سوءمدیریت داخلی، فساد و فشار اجتماعی و مهاجرت گسترده است. دولت مادورو نتوانست پایههای اقتصادی و اجتماعی مستقل بسازد و همان وابستگی تاریخی به سرمایهٔ خارجی و منابع ناپایدار نفتی، زمینهٔ فروپاشی سیاسی و مشروعیتی او را فراهم کرد. این نمونه نشان میدهد که دولتهای چپ بدون گسست ساختاری و سازمانیابی مستقل، در معرض شکست و مداخله مستقیم امپریالیسم قرار دارند.
جمعبندی: مسأله، جابهجایی دولت نیست
رفتوآمد دولتهای چپگرا در آمریکای لاتین و مرکزی، و نمونهٔ ونزوئلا، نشانهٔ بیاعتباری آرمان چپ نیست؛ بلکه نشانهٔ ناتمامماندن پروژهٔ ضدامپریالیستی است. تا زمانی که گسست واقعی از سرمایهداری وابسته رخ ندهد، ارتش و دستگاههای سرکوب دموکراتیزه نشوند، سازمانیابی مستقل طبقاتی تقویت نشود و دولت از مدیر سرمایه به ابزار دگرگونی ساختاری بدل نگردد، چپ در این کشورها محکوم به بازگشتهای موقت و شکستهای دورهای خواهد بود.
مسأله رفتن و آمدن دولتها نیست؛
مسأله این است که قدرت، هنوز جابهجا نشده است.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.