
کلیاتی دربارهی
نسبت چپ ضدسرمایهداری با اعتراضات تودهای در ایران
تحریریهی کارگاه دیالکتیک
۱۲ دی ۱۴۰۴
مقدمه: پیشاپیش از مخاطبان این متن، یحتمل رفقای چپ، پوزش میخواهیم که در این یادداشت با مُشتی کلیگویی (و بهناچار سخنان تکراری) مواجه خواهند شد. در مقام توجیه باید بگوییم که انگیزه و دغدغهی اصلی نوشتن متنِ حاضر این پرسش کلی و (متأسفانه تکراری)ست که چپ ضدسرمایهداریِ جغرافیایِ ایران چگونه میباید با اعتراضات تودهای جاری در ایران مواجه شود. بهواقع، دستکم بنا به مشاهدات ما، بخشی از نیروهای چپ در مواجهه با تازهترین تجلیِ خیزشهای تودهایِ قابل انتظار، اینبار آشکارا – با برداشتن گامی حزماندیشانه رو به عقب – نفس دخالتگری چپ در این اعتراضات یا ضرورتِ آن را مورد پرسش و تردید قرار میدهند، نه نحوهی این دخالتگری را. صادقانه بگوییم، با اینکه ما (متاسفانه) پاسخ و راهکاری انضمامی برای نحوهی دخالتگری چپ در اعتراضات جاری در چنته نداریم، اما نفس این دخالتگری را ضروری میدانیم. بنابراین، از آنجا که برخی تردیدها و پرسشهای موجود در فضای کنونیِ «مباحثات چپ» (متأسفانه ترم «مباحثات» قدری اغراقآمیز است) سمتوسویی کلی دارند، مواجهه با آنها نیز بهناچار باید از کلیات آغاز شود. بههر رو، امیدواریم این یادداشتِ مقدماتی بهسهم خود برای درگرفتن یا تقویتِ چنین گفتگوهایی مفید باشد.
* * *
خیزش اعتراضی جاری در ایران (دی ۱۴۰۴) بار دیگر این پرسش عام و تعیینکننده – ولی دردناک – را پیش کشیده است که: «نسبت نیروهای چپ/مترقی با موج جدید اعتراضات و خیزشهای خودانگیختهی تودهها چیست؟»
شاید نگاهی به مختصات تاریخیِ زمانهای که این پرسشِ ظاهراً ساده در آن تکرار میشود، دشواری رویارویی با آن را روشن کند:
عصری که ثمرات چند دهه سیاستزُدایی نولیبرالی از عرصهی عمومیْ همچون دیوارهایی دیرین تثبیت شدهاند و بدیهی و عبورناپذیر مینمایند؛ عصری که افول جنبشهای کارگری و حذف سازمانهای سیاسی چپگرا، با بیاعتبارشدن جمعگرایی و آرمانهای جهانشمول نظیر سوسیالیسم همراه بوده است؛ عصری که پراکندگیهای تحمیلی بر جوامع و انسانهای اتمیزهشده، با تقدیس فردگرایی تزئین و عادیسازی شدهاند؛ عصری بحرانزا و بحرانزده که مردمان اتمیزهشده را در برابر پیامدهای بحرانهای مزمن و متعدد بیدفاع و مستأصل کرده است؛ عصری که مواجههی مستمر با کرانهای محدود توانِ فردی – در برابر تهاجم ساختارهای مسلط – مولد دایمی ترس و ناایمنی و اضطراب بوده است و بسیاری از افراد را مستعد پذیرش گفتارهای پوپولیستی و ارتجاعی کرده است؛ عصری که بنیادگراییهای مذهبی و ملی (یا تلفیق این دو)، با تصاحب جای خالی سیاست، وعدهی امنیت و رفاه و آرامش میدهند و همراه با نمایندگان سیاسیِ سرمایهداری در حال گورکَنیِ ایدهی دموکراسی هستند؛ عصری که طنین فزآیندهی چپستیزی و زن*ستیزی و دگرهراسیْ فاشیسم را با نام کوچکاش فراخوانده است؛ عصری که دولتهای سرمایهداری برای حفظ شالودههای خویش – در معاملهای ناگزیر با بحرانهای مزمن – سیاست را با «مرگسیاست» تاخت زدهاند؛ عصری که امپریالیسم برای انجام وظیفهی تاریخیاش در خدمت به فربهشدن سرمایه بار دیگر چکمهی کهنهی استعمارگری به پا کرده است و بار دیگر چرخدندههای فرسودهی ماشین سودسازی را با زور ارابههای جنگی بهحرکت در میآورد؛ عصری که بیپناهی عام انسانها در برابر ساختارهای مسلط به دشمنخویی گروههای انسانی نسبت به یکدیگر مبدل شده است و شعارهای «سیاست هویت» را جذابتر از ایدههای مبتنی بر همبستگی کرده است؛ عصری که همراه با توحش روزافزون سرمایه و خودبیگانگی فزایندهی انسانها، انسان هر چه بیشتر در حال دگردیسی به «گرگِ انسان» است؛ … و سرانجام، عصری که نیروهای چپِ ضدسرمایهداری جایی بهتر از حواشیِ سیاسی–اجتماعیِ جوامع ندارند و در تجربهی دایم تنگناهای خویش، حسرت هژمونیِ نسبیِ ازدسترفتهی چپ را میخوردند.
حال، بار دیگر به پرسش نخست بازگردیم: آیا در عصری با چنین مختصاتیْ بهراستی جایی، ضرورتی و امکانی برای مداخلهگری نیروهای چپ در خیزشها و اعتراضات خودانگیختهی تودهها باقی مانده است؟
پاسخ ما – چنانکه اشاره کردیم – یک آریِ قاطعانه است. چون همهی موانع و تنگناهایی که برشمردیم تنها حاکی از آناند که چگونه زمانهی معاصر بیش از همیشه ماهیت حقیقیِ زامبیوارِ سرمایه را آزاد و محقق کرده است. و از آنجا که سرمایه در مسیر گرایش درونیاش بهسمت خودگستریِ هرچه بیشتر و کسب سوژگی مطلقِ تاریخی علیالاصول هرچه بیشتر بهسمت ابژهسازیِ مطلق انسانها و نهایتاً مرگ همگانی فشار میآورد، مقاومت تودهای در برابر تهاجمات افراطیِ سرمایهداری اجتنابناپذیر است؛ البته تا جایی که میل به زندگی و حفظ زندگیِ فردی رانهای بنیادی در انسانها باشد، که بهباور ما – خوشبختانه – هنوز هم چنین است. بر این اساس، وجود تنگناهای یادشده و اذعان به وجود آنها، از یکسو ضرورتِ تاریخیِ مبارزات ضدسرمایهداری و وظایف تاریخیِ نیروهای متعهد به آن را برجستهتر میکنند؛ و از سوی دیگر، نشان میدهند که بنا نیست نیروهای چپ در نقش نخبگانی خیراندیشْ – دنکیشوتوار – و بهتنهایی و/یا به نیابتِ تودهها به مصاف هیولا بروند. بلکه این مصاف – بنا به جبر زیستن – به اَشکال مختلف و با تجلیاتِ سیاسیِ متفاوت و متعارضی پیشاپیش در جریان است و لاجرمْ دستخوش فرازوفرودهای تاریخیست؛ فارغ از اینکه تودههای ستمدیده دشمن خود را چه بنامند، پیکارها و کنشهای اعتراضی خود را چگونه تعبیر کنند، و چه سودای بدیلی در سر داشته باشند. تصدیق وجود سیالِ چنین تعارضات و پیکارهایی علیه (پیامدهای) نظم مسلط تصدیق توامان این روایت غایتگرایانه نیست که سرنوشت محتوم این پیکارها پیروزی بر سرمایهداریست. شاید تنها چیز محتومی که – با قدری احتیاط – همچنان بتوان بر آن تأکید کرد، نفس وجودِ این پیکارها بهرغم تجلیات نامانوس و آمالِ متنوع و اغلب متناقضنمای آنهاست.
بنابراین، اذعان به اینکه توان فعلی نیروهای چپِ ضدسرمایهداری برای بهدوشگرفتن تعهدات تاریخیشان بهطرز اسفباری ناچیز است، منافاتی با این داعیه ندارد که پراتیک مبارزات روزمرهی ستمدیدگان تنها عرصهایست که این نیروها میتوانند توان مادی و سیاسیِ خود را پرورش دهند و بازیابی کنند؛ یعنی، همان پهنههای سیالِ کشاکشی که از ایستادگی ستمدیدگان در برابر تهاجمات نظم مستقر (بهواقع: تمامیتخواهی سرمایه) برای دفاع از حق زیستن و زندگی شکل میگیرند؛ جایی که انبوه ستمدیدگان ایستادگی و تقلا میکنند؛ فریب یا شکست میخوردند؛ سرخورده میشوند و از پا میافتند؛ ولی، بهناچار و در بزنگاهی حادث، بار دیگر برمیخیزند.
مختصاتی که پیشتر دربارهی موانع و تنگناهای جهان معاصر (بهطور عام) و سیاست چپگرایانه (بهطور خاص) برشمردیم بخشا نشاندهندهی آن است که امروزه آگاهی ضدسرمایهدارانه نزد تودههای ناهمگونی که قربانیان مستقیم نظام سرمایهداری هستند بهطرز دردناکی کاهش یافته است؛ اما بههمان سان، باید در نظر داشت که افزایش ساختاریِ تنگناهای مادیای که سرمایه بر بقای زیستی ستمدیدگان تحمیل کرده است، بهطور بالقوه زمینهی مادیِ جذب و پرورش آگاهی ضدسرمایهدارانه را نیز افزایش داده است (بهرغم رواج توهماتِ مسلط).
البته، در این واقعیتِ مشخص تردیدی نیست که برای نیروهای چپ مسیر بسیار شاق و پرسنگلاخی خواهد بود که در فضایی آکنده از گفتارهای چپستیزانه و متأثر از انگارههای نولیبرالیْ با مبارزات و اعتراضات تودههای خشمگین و مستأصل پیوندِ تعامل برقرار کنند. اما سویهی دیگرماجرا این است که زمین دیگری برای مبارزهی ضدسرمایهداری و سوسیالیستی وجود ندارد؛ یا بهتعبیری: «رودُس همینجاست، همینجا برقص!».
تحت این شرایط، اگرچه موضع تردید و انکار نسبت به امکانات تاثیرگذاری چپ بر اعتراضات تودهای موجه بهنظر میرسد، اما میتوان دامنهی غیرواقعیِ انتظارات از «تاثیرگذاری» را به پرسش کشید؛ و در مقابل، تاثیراتِ این دخالتگری را در چارچوب یک افق بلندمدت جستجو و پیریزی کرد (بگذریم از تبعات انفعال نظارهگرانه – اگر نگوییم منزهطلبانه). در این معنا، بیش از آنکه اعتراضات تودهایِ جاری در ایران نیازمند مداخلهگری نیروهای چپ باشد، نیروهای چپ – برای تدارک مسیر بازسازی قوای خود – نیازمند مداخلهگری در این اعتراضات هستند.
دشواری موقعیت امروزی چپِ ضدسرمایهداری و وظایف تاریخیاش از جنس همان چالش ژرفیست که برای وفاداری دایم به فروتنی عقل و استواریِ اراده با آن روبرو هستیم. بازشناسی و پذیرش این چالشِ تاریخیْ جانمایهی پیامیست که در این شعارِ مبارزهجویانه (ولی مهجور) پنهان است:
«سوسیالیسم مُرد، زندهباد سوسیالیسم!»
* * *

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.