اعدام
✍️س.روزبه
آن روز قرار نبود هیچچیز غیرعادی باشد. مادر فقط میخواست همراه پسرک پنجسالهاش به نانوایی برود. هوا داغ بود، آفتاب مرداد سنگفرشها را مثل کوره سوزان کرده بود. بوی خاک گرم و عرق آدمها درهم آمیخته بود. اما در میدان شهر، ازدحامی عجیب جمع شده بود.
صدای همهمه بالا میرفت. مردم، کنجکاو و مضطرب، به سمت جرثقیلی زردرنگ نگاه میکردند که طنابی ضخیم از آن آویزان بود. مادر دست پسرش را گرفت:
– «بیا عزیزم، اینجا جای ما نیست.»
اما دیگر دیر شده بود. صف مردان قویهیکل راه خروج را بسته بود. بلندگو با لحنی سرد و رسمی حکمی را میخواند. و بعد مردی با دستهای بسته به زیر طناب برده شد.
پسرک با چشمانی پر از وحشت خیره شد. پاهای لرزان مرد، نگاه خیرهاش، و بعد صدای سکوتی سنگین. بدن در هوا تکان خورد. صدای جیغی از میان جمعیت بلند شد. بعضی موبایلها بالا رفتند تا لحظه را ثبت کنند.
مادر تلاش کرد چهرهی کودک را بپوشاند، اما خیلی دیر بود. تصویر برای همیشه در ذهنش حک شده بود.
آن شب کابوس آغاز شد. کودک با گریه از خواب پرید:
– «مامان! طناب! طناب!»
دستهای کوچکش یخ کرده بود. چشمهایش خیره به تاریکی سقف، پر از وحشتی که توان گفتنش را نداشت.
روزهای بعد، او دیگر حاضر نبود از خانه بیرون برود. دیدن بند رخت، یا حتی طناب پرده، کافی بود تا جیغ بکشد. در مدرسه نقاشیهایش پر از طناب و مرد آویزان بود. صدای بلند معلم یا خندهی همکلاسیها او را میترساند.
پدر، که تا آن زمان چیزی نمیگفت، بالاخره شبی پرسید:
– «این بچه چرا اینطور شده؟ از اون روز به بعد عوض شده.»
مادر آه کشید:
– «دید… همه چیز را دید. مجبور شد نگاه کند.»
یک هفته بعد، آنها به دکتر بردندش. پسرک روی صندلی نشست، دستهایش را پشت سر قایم کرده بود و مدام به زمین نگاه میکرد.
دکتر پس از شنیدن شرح ماجرا گفت:
– «فرزند شما دچار استرس پس از حادثه شده؛ PTSD. این کابوسها و ترسها طبیعی است بعد از دیدن صحنهی خشونتآمیز. اما مشکل اینجاست که درمان آسانی ندارد. باید ماهها کار شود تا شاید اثرش کمتر شود.»
پدر با صدایی بغضآلود پرسید:
– «ولی دکتر… کی مقصره؟ چه کسی مسئول این زخمهاست؟»
دکتر لحظهای سکوت کرد و بعد آرام گفت:
– «هیچکس مسئولیت نمیپذیرد. نه کسانی که حکم را اجرا کردند، نه آنها که جمعیت را به تماشا کشاندند. این کودک تنها یک قربانی دیگر است. قربانی صحنهای که هیچ ربطی به او نداشت.»
مادر اشک در چشمهایش حلقه زد:
– «اعدام در ملاء عام… گفتند برای پیشگیری از جرم است. اما حالا ببینید، نه جرمی کمتر شد، نه ما آرامتر شدیم. فقط یک بچه، بچهی ما، پر از کابوس شد.»
پدر به آرامی دست کودک را گرفت. پسرک بیصدا به سقف نگاه میکرد.
– «دکتر راست میگه… اون روز در میدان، چیزی در پسرم مُرد. عدالت با طناب ساخته نمیشه.»
دکتر سرش را پایین انداخت و گفت:
– «بله. اعدام در ملاء عام فقط جان یک محکوم را نمیگیرد. روان یک نسل را زخمی میکند. کودکان، بیگناهترین تماشاگران این نمایش مرگاند.»
سکوتی سنگین اتاق را پر کرد. تنها صدای نفسهای لرزان کودک شنیده میشد.
و آن روز، مادر فهمید زخمی که بر دل پسرش افتاده، زخم یک نسل است؛ زخمی که هیچ دارویی جز آگاهی، آموزش و انسانیت درمانش نخواهد کرد.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.