علی­ نجات غلامی– در متن زیر به­ طور گذرا و مختصر به چیزی می ­پردازم که آن را “نهیلیسم ایرانی” می­ نامم. مرادم از نهیلیسم ایرانی نحوه­ ای خاص از صورت­بندی مفهومی از ماهیت تراژیک جهان و زندگی در آن است که با وجود اینکه بسیاری از شیوه ­های حیات و اندیشه­ ی ما را جهت می­ بخشد، هنوز به خوبی موضوعیت بخشیده نشده است و تبدیل به موضوعی برای تأمل و تحلیل فلسفی نگردیده است. نهیلیسم ایرانی دارای خصایصی اساسی است که می ­توان بنا به همین خصایص قید “ایرانی” را بدان افزود. این خصایص بسیار منحصر به فرد اند و به همین دلیل اصرار بر قید “ایرانی” صرفاً یک انضمامی­ سازی دلبخواهی نیست. در متن حاضر تلاش می­ کنم بازتاب­ های این نهیلیسم را در برخی ابعاد به طور مختصر روشن کنم و نشان دهم که چگونه “شیوه­ ی زیستن” را از زیرلایه­ هایی مخفی جهت می­ بخشد و همین شیوه ­ی زیستن با اتکاء بر این نهیلیسم مخفی “جهان­ بینی” را جهت می ­بخشد. بنابراین، مسئله­ ی اصلی متن حاضر بررسی نسبت بین “جهان­ب ینی” و “شیوه­ ی زیستن” است. یعنی به نحو انتقادی به برآمدن جهان­ بینی ها از شیوه­ ی زیستن با اتکاء بر مفهومی خاص از نهیلیسم می­ پردازد. به بیان ساده می خواهم نشان دهم که چگونه طیفی از روشنفکران ایرانی نحوه­ ی مطلوب حیات پیشا­تأملی ­شان را با اتکاء بر متون ادبی/فلسفی موجه، مقبول و معقول می­ سازند؟ و نیز صورت­بندی مفهوم نهلیسیم چگونه در این امر مدخلیت داشته است؟ این مبحث بسیار پیچیده­ تر از آنی است که به راحتی از کنار آن گذشت.

 حیات پیشاتأملی انسان­ ها همان­طور که اسپینوزا نشان داد بر اراده­ ها و امیال پیشاتعقلی مبتنی است و اراده ­ی معطوف به قدرت توأم با نیروهای معطوف به حفظ حیات و صور پیچیده ­تر آن مانند انواع قدرت­ طلبی­ ها، محرک اصلی آن است. بعدها فلاسفه و اندیشمندان پساهگلی اعم از نیچه، مارکس، فروید و دیگران تلاش کردند نشان دهند که به نحو انضمامی این محرک در حیات پیشاتأملی چه چیز یا چیزهایی می­ توان باشد و از چه ساختارهایی برخوردار است و چگونه فلسفه و جهان­ بینی حاصله در یک دقیقه ­ی زمانی-مکانی بی ­آنکه خود فرد مستقیماً آگاه باشد و متأثر از آن محرک­ هاست. مارکس در نقد ایدئولوژی به خوبی نشان می­ دهد که چگونه اندیشه­ ی ایده­ آلیستی ذاتاً یک ایدئولوژی محافظ منافع طبقات مسلط بوده است. فروید نیز تکانه­ های عقده­ای شکل ­گیری و دفاع از باورها را کاوید. نیچه بیش از هر کسی نشان داد که فلسفه ­ها، خاصه فلسفه ­ی مدرن، چگونه بازنمای اراده­ ی معطوف به قدرتی بوده است که همان­طور که متفکران پست مدرن در قرن بیستم به پیروی از او نشان دادند با انواع توتالیتاریسم، اروپامحوری، استعمار و غیره گره خورده است.

حال در متن زیر تلاش می ­کنم نشان دهم که چگونه در قرن اخیر هردوی فرایند روشنکفر شدن و ضدروشنفکر شدن با نحوه­ های پیشاتأملی حیات ایرانی در ارتباط بوده است و این ارتباط یک ارتباط مقوم بوده است، چونانکه می توان از ابعاد بسیاری نشان داد که آنچه تحت عنوان “نظریه” یا “پراکسیس” در ایران ارائه شده است، بیش از آنکه یک تفکر خودبسنده باشد یک متنیت ­یابی از نحوه ­­های پیشاتأملی زیستن بوده است که تبعاً از منطقی پیشافکری برخوردار بوده است. منطقی که بر مبنای قدرت، ایدئولوژی، انواع روانژندی ­ها و روانپریشی­ ها و نیز هیجانات و عواطف در حرکت است. مسئله در اینجا تعمیم نیست و من قصد ندارم بگویم تک تک روشنفکری­ ها و ضدروشنفکری ­ها ضرورتاً متکی بر این امر بوده ­اند، بلکه بحث بر سر یک صورت عمومی است. بعلاوه، حتی از آن بعدی نیز که تکانه های موجود در حیات پیشاتأملی ضرورتاً انسان را به تأمل وامی­ دارند و در مقام پیش­ فرضی عمل می­ کنند که حتماً باید وجود داشته باشند تا فرد به تأمل واداشته شود، موضوع نقد من نیست. طبیعتاً انسان­ هایی که مستقیم یا غیرمستقیم درد را تجربه می­ کنند و با معضلات ناشی از اقتصاد-سیاسی درگیری دارند می­ توانند مستعد فهم دقیق­تر و روشن­ تری از مارکس باشند و اینکه فردی به خاطر فقری که در زندگی­ اش تجربه کرده است به مطالعه­ ی آثار سوسیالیستی روی می ­آورد به خودی خود امری قابل نقد نیست، بلکه موضوع آنجایی محل نقد است که مفاهیم سوسیالیستی با آن نحوه­ های زیستن قید خورده و تضعیف و تحریف شوند و فرد بخواهد مثلاً آنگونه که باور به پرسش ناکشیده ­اش را موجه ­سازی می کند به نحو دلبخواهی برخی متون را خوانده و به نحو دلبخواهی نیز تفسیر کند. در واقع در ایران با سوءتفسیری از خودِ مفهوم “تفسیرِ هرمنوتیکی” راه برای ورود باورهای از پیش بدیهی­ انگاشته شده و به پرسش­ ناکشیده ­ی حیات پیشاتأملی در نگرش طبیعی­ انگارانه باز شد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)