صبح نهم مهر ١۴۰۱ ، در خانه‌ی یکی از دوستانم در مریوان جمع شده بودیم. دور هم نشسته بودیم، دل‌هایمان پر از خشم، چشمان‌مان دوخته به آینده‌ای تار اما پر امید. بحث داغ بود؛ درباره‌ی مریوان، شهری که همیشه در خط مقدم مبارزه با ظلم بود، و اینکه نباید در این خیزش سراسری از شهرهای دیگر کردستان عقب بماند.

میان جمع، مردی بود که از او با نام مستعار هیمن یاد می‌کنم. کسی که نه فقط برای من، بلکه برای تمام حاضران، نماد اعتماد، درایت و شجاعت بود. با کلامی پرحرارت و چشمانی مصمم گفت:
«مریوان باید برخیزد. نه فردا، نه بعد… امروز!»

آن‌چنان با حرارت سخن گفت که دل‌هایمان به تپش افتاد. همه پذیرفتیم که آن روز، ما پیشرو یک حرکت اعتراضی بزرگ در مریوان باشیم؛ با شوری سوزان، اما دلی لرزان از هجوم سرکوب.

تا آن روز، مریوان هم صداهایی به خیابان آورده بود، اما نه به وسعت سنندج، سقز یا اشنویه. هیمن شروع به تقسیم وظایف کرد. گفت: «لاستیک لازم داریم.» در آن روزها، لاستیک کهنه برای مردم سپر بود و برای حکومت سلاحی خطرناک، دود سیاه و آتش، تنها دفاع خیابانی ما در برابر یورش موتورهای سرکوب بود.

مختار، جوانی نوزده‌ساله با دلی به وسعت آسمان، داوطلب شد. به همراه یکی دیگر از بچه‌ها، رفت تا لاستیک تهیه کند. من و دختری دیگر مسئول تهیه‌ی بنزین و عکس ژینا (مهسا) امینی شدیم. به یکی دیگر از بچه‌ها هم گفتند بلندگو بیاورد.

هرکدام راهی شدیم. من قبلا” چند عکس از ژینا را چاپ کرده بودم؛ فوری آنها را  از خانه آوردم‌. با دوستم به پمپ بنزین رفتیم، یک چهار لیتری بنزین به بهانه پر کردن باک بنزین ماشین، تهیه کردیم

تا ساعت دو بعد از ظهر، همه برگشتند؛ جز مختار. کمی دیر رسید، ولی آمد، با لبخندی در چشم و خاکی بر لباس. گفت که لاستیک‌ها را در کوچه‌ای نزدیک میدان دارایی پنهان کرده، چون امکان جابجایی نبود. پس تصمیم گرفتیم از همان‌جا شروع کنیم. قرار شد ساعت ۱۹ همه در میدان باشیم، هر کسی با هرکس که اعتماد دارد صحبت کند و  بیاید.

ساعت ١٨:٣٠به میدان دارایی رسیدیم. میدان شلوغ بود، پر از مردم، پر از زندگی. هیچ‌کس نمی‌دانست چه چیزی در کمین است. دستفروش‌ها فریاد می‌زدند، ماشین‌ها بوق می‌زدند. اما ما، دل‌مان جای دیگری بود.

ساعت ١٩:٣٠ ناگهان مختار وارد میدان شد. صورتش را با شال کردی پوشانده بود. با فریادی که ستونهای میدان را می‌لرزاند، فریاد می‌زد” ژن،ژیان،آزادی” و لاستیک را به وسط میدان دارایی پرتاب کرد.

ناگهان هیمن به سمت من آمد و گفت زود باش بنزین، نوبت توئه، بنزین را بریز؛
با شال کردی و موهایی که از اجبار حجاب رها شده بودند، وارد میدان شدم. بطری شیشه‌ای پر از بنزین را پرتاب کردم سمت لاستیک. هیمن دوان‌دوان آمد و آن را شعله‌ور کرد.

دود غلیظ و آتش زبانه کشید. جوانان زیادی به ما پیوستند. اما لحظه‌ای بعد، ماشین‌های سرکوب رسیدند. شلیک‌های هوایی آغاز شد، و بعد ساچمه‌ها مستقیماً به سمت ما آمدند. مردم یکی‌یکی پراکنده شدند، جز ما چند نفر… و جوانانی که ماندند تا بایستند.

 یکباره مختار در میان جمع با صدایی بلند فریاد زد: همه «برویم توی کوچه!»
 ما هم فرار کردیم، همزمان شعارهایی که فضا را می‌شکافت را فریاد می‌زدیم:
«مرگ بر دیکتاتور! مرگ بر خامنه‌ای!»

در انتهای کوچه، مختار از قبل آتشی برپا کرده بود. پشت آن ایستادیم. من شال کوردیم را محکم‌تر بستم، جلو رفتم دو انگشت را به نشانه پیروزی بالا بردم و شعارها را دوباره فریاد زدم. ژن،ژیان،آزادی و ،مه‌رگ و نه‌مان بۆ کۆماری سێداره(مرگ بر جمهوری اعدام)، زنده باد آزادی و برابری.
آن‌سوی آتش، آن‌ها بودند با سلاح و باتوم و ما بودیم با مشتهای گره کرده و با صدا و امید.

صدای شلیک گلوله‌ها فضا را پر کرد. هم‌زمان جیغ مردم و درخواست‌شان برای پناه آوردن‌مان در خانه‌ها، همه در هم تنید و به یکباره صدایی بلندتر از همه در دل جمعیت غالب شد:
«مختارو زدن!»

همه به سمت پیکر نیمه‌جانش دویدند. من او را ندیدم، فقط دیدم چند نفر، از جمله هیمن، پیکری بی‌حرکت را به سمت ماشین می‌بردند. فرار کردم، با تنی لرزان و اشکی که راه نفس را می‌بست، به خانه‌ای پناه بردم. آن خانواده، فرشته بودند. مرا پنهان کردند.

یک ساعت بعد، با دل‌شوره‌ای سنگین، به هیمن زنگ زدم. گفت مختار در بیمارستان فجر است، زخمی.

با چادری قرضی و لباسی تمام‌اسلامی، رفتم بیمارستان. پیش خودم گفتم اگر دستگیر شدم، می‌گویم بسیجی‌ام.
بیمارستان پر از مأمور بود. وارد شدم. در اورژانس، دیدم مادر مختار بر سینه می‌کوبد و برادر کوچکش بی‌قرار و با صورتی آکنده از خشم  گریه می‌کرد و گهگاهی فریاد می‌زد(برام رۆ). پشت شیشه‌ی اتاقی، پدرش به همراه چندین دکتر و پرستار و تعدادی از ماموران لباس شخصی و امنیتی ایستاده بودند..
و من… با دلی شکسته، تن سرد مختار را دیدم.

او دیگر نفس نمی‌کشید.

پیکر مختار را با اصرار و فشار به خانواده تحویل دادند و به مسجد محله‌ی دارسیران بردند.

فردای آن شب، به همراه هیمن و دوستم، به آرامستان رفتیم. جمعیت زیاد بود. هیمن با بغض گفت:
«می‌خواستن به خانواده‌اش بگن مختار رو معترضین کشتن. قول امتیاز دادن و  قول شهید کردنش تو سیستم خودشون… اما خانواده‌اش نپذیرفت.»

 

مختار، نوجوانی ۱۹ ساله. همان که تا دیروز عروسک‌فروش میدان بود، حالا قهرمان شهرمان شده بود.

هیکل درشت، قلبی مهربان، صدایی که برای کودکان می‌خندید، حالا فریادی شده بود در کوچه‌های مریوان. فریادی که دیگر خاموش نمی‌شود.

این خاطره برای من، تلخ‌ترین و در عین حال روشن‌ترین تصویر از امید است.
به امید روزی که خون مختارها، خون هزاران شهید آزادی، ریشه بزند، و درخت عدالت و رهایی در این سرزمین سبز شود.

بهاره مرادی – آذرماه ١۴۰۱

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)