چکیده

این متن با رویکرد جامعه‌شناسی سیاسی و اقتصاد سیاسی امنیت، به بررسی پیوسته‌ی سه محور می‌پردازد: مناسبات امنیتی میان حزب دموکرات کردستان عراق (پارتی) و جنبش آپویی در بافت تاریخی کوردستان؛ منطق، ابزارها و اهداف جنگ روانی و رسانه‌ای در مقطع کنونی؛ و هم‌سویی تاکتیکی/راهبردی سرویس‌های امنیتی آنکارا و تهران با نقش «پاراستن» به‌عنوان گره‌ی محلی. سپس آسیب‌پذیری احزاب کلاسیک در برابر عملیات شناختی و رسانه‌ای توضیح داده می‌شود. استدلال اصلی این است که پیوندِ تمرکز قدرت، اقتصاد رانتی و امنیتی‌سازی سیاست، رقابت را از سطح نظامی به میدان روایت‌ها منتقل کرده و در غیاب نهادهای پاسخ‌گو و سواد رسانه‌ای، چرخه‌ای از بی‌اعتمادی و قطبی‌سازی بازتولید می‌شود. راه‌حل، بازتعریف امنیت به‌مثابه اعتماد و رفاه اجتماعی، شفافیت اقتصادی، تقویت نهادهای میانجی و معماری‌های ارتباطیِ ضدتحریف است.

مقدمه

درک پویایی‌های کنونی کوردستان، بدون دیدن هم‌زمانِ سه سطحِ تاریخ قدرت در اقلیم کوردستان عراق، منطق امنیت دولت‌های پیرامونی و رقابت ایدئولوژیک درون‌کوردی ممکن نیست. از دهه‌ی ۱۹۸۰ تاکنون، این سه سطح به‌صورت متداخل، میدان تنش و همکاری متناقضی میان پارتی و جنبش آپویی ساخته‌اند که امروز در قالب جنگ روانی و هم‌سویی امنیتی منطقه‌ای از سوی اتاق فکر “پاراستن” و ابزار نیروهای نیابتی در شرق کوردستان بازنمایی می‌شود. 

 

در بافت تاریخی کوردستان، مناسبات امنیتی میان حزب دموکرات کردستان عراق (پارتی) و جنبش آپویی را نمی‌توان صرفاً به تقابل سیاسی تقلیل داد؛ این رابطه نتیجه‌ی درهم‌تنیدگی سه بستر اساسی است: ساختار قدرت در اقلیم کوردستان مشخصا” هولیر یا منطقە “زرد”، منطق امنیتی دولت‌های پیرامونی، و رقابت ایدئولوژیک درون جامعه‌ی کوردی.

از دهه‌ی ۱۹۸۰ تا امروز، این سه عامل به شکلی پیوسته نوعی میدان تنش، رقابت و گاه همکاری تاکتیکی میان دو جریان ایجاد کرده‌اند. در آن دهه، زمانی که پ.ک.ک در ترکیه پا گرفت، پارتی درگیر جنگ‌های داخلی و تعاملات متناقض با رژیم بعث عراق بود. پارتی -حزب دموکرات کوردستان عراق- خود را نماینده‌ی آرمان کورد می‌دانست، اما در اساس دو منطق متفاوت در جنبش کوردستان حرکت می‌کردند: پارتی بر پایه‌ی نژادی و تباری و ملی-هویتی، سنت قبیله‌ای و مشروعیت خانوادگی، و پ.ک.ک بر مبنای ایدئولوژی چپ و سازمان‌دهی انقلابی. جغرافیای جنوب کوردستان در آن زمان پناهگاه نیروهای کورد بود و نخستین تماس میان دو جریان، به‌جای همکاری، از سوی پارت دموکرات کوردستان عراق به رقابت بر سر مناطق نفوذ انجامید.

با قیام ۱۹۹۱ و تأسیس حکومت خودگردان، پارتی به یکی از دو ستون اصلی قدرت در اقلیم بدل شد و در کنار اتحادیه میهنی کردستان ساختار دوگانه‌ی حاکمیت را شکل داد. در همین دوران نهاد امنیتی پارتی، پاراستن، به‌صورت رسمی سازمان یافت. وظیفه‌ی اعلام‌شده‌ی آن حفاظت از مرزها و شناسایی تهدیدات بود، اما به‌تدریج به ابزاری برای کنترل سیاسی و ایدئولوژیک درون اقلیم تبدیل شد. هم‌زمان ترکیه، با هدف مهار پ.ک.ک، روابط اطلاعاتی و نظامی نزدیکی با پاراستن برقرار کرد. ایجاد پایگاه‌های ترکیه در خاک اقلیم نماد این همگرایی بود: برای آنکارا اقلیم کمربند امنیتی محسوب می‌شد، و برای هولیر-اربیل رابطه با ترکیه راهی برای حفظ موازنه و مشروعیت بین‌المللی برآورد می‌شد.

سقوط رژیم بعث در ۲۰۰۳ نقطه‌ی عطفی بود. پارتی با در اختیار گرفتن منابع نفتی و کنترل مرزهای شمالی قدرت اقتصادی و سیاسی خود را گسترش داد. هم‌زمان، جنبش آپویی در سال ٢٠٠۴ از طریق پژاک در شرق کوردستان در جغرافیای سیاسی ایران و شرق کوردستان حوزه‌ی نفوذ خود را توسعه داد و گفتمانی تازه بر پایه‌ی خودگردانی و برابری جنسیتی عرضه کرد. این گفتمان، که تمرکز قدرت را نقد می‌کرد، تهدیدی برای ساختار دولت‌ـ‌حزب اقلیم کوردستان در هولیر-اربیل تلقی شد. در مقابل، پارتی برای حفظ موقعیت خاندانی و اقتصادی خود از مدل دولت متمرکز دفاع کرد. بدین ترتیب، رقابت از سطح نظامی به عرصه‌ی ایدئولوژیک و رسانه‌ای منتقل شد.

در سال‌های پس از ظهور داعش در ۲۰۱۴، پیوند امنیتی و اقتصادی میان اقلیم و ترکیه بیش از پیش تقویت شد. ترکیه شریک اصلی صادرات نفت اقلیم شد و نفوذش در ساختار امنیتی آن افزایش یافت. “پاراستن” در این دوره بخشی از شبکه‌ی منطقه‌ای هماهنگی اطلاعاتی شد که مأموریت آن کنترل نیروهای غیردولتی مرزی بود. همکاری هم‌زمان با ترکیه و گاه با ایران، هر سه طرف را در موقعیتی قرار داد که از یکدیگر برای مهار نیروهای آپویی و حفظ توازن منطقه‌ای استفاده کنند. اما این وابستگی امنیتی، پیامدهای سیاسی و فرهنگی عمیقی داشت. هرچه روابط با دولت‌های منطقه‌ای بیشتر شد، فاصله‌ی پارتی با جامعه‌ی مدنی و نیروهای مردمی داخل کوردستان و بویژە شرق کوردستان افزایش یافت و اقلیم به سوی الگوی دولت‌سازی اقتدارگرایانه، با تمرکز قدرت و اقتصاد رانتی، و ساختار دولت-حزب پیش رفت، همان ساختاری کە اکنون در هولیر-اربیل قدرت را بدست گرفتە است.

در همین حال، ساختار رانتی اقتصاد اقلیم و تمرکز منابع در دست حلقه‌های خویشاوندی و حزبی، نوعی پاترونالیسم مدرن را تثبیت کرد. در این نظام، وفاداری سیاسی شرط دسترسی به ثروت و قدرت بود. نهاد امنیتی نه فقط حافظ نظم، بلکه ناظر بر توزیع منابع و مجری کنترل اجتماعی شد. بدین ترتیب، فساد ساختاری به جزء لاینفک نظم سیاسی تبدیل گردید و گفتمان امنیتی به ابزار توجیه آن بدل شد: ثبات، واژه‌ای برای پنهان‌کردن تمرکز ثروت و حذف منتقدان.

در مقابل، جنبش آپویی که بر خودگردانی دموکراتیک و مشارکت افقی تأکید دارد، در منطق چنین نظمی تهدیدی بنیادین تلقی می‌شود. تقابل امنیتی با این جنبش، در واقع دفاع از الگوی اقتصادی و سیاسی متمرکز است. به همین سبب، هرگاه بحران مشروعیت یا فشار اقتصادی در اقلیم شدت می‌گیرد، عملیات روانی و رسانه‌ای علیه جریان‌های آپویی نیز افزایش می‌یابد تا با تولید احساس تهدید، توجه جامعه از فساد و نابرابری داخلی منحرف شود، برای نمونە انتخابات پیش‌رو و بدە بستانهای پنهان سەگانە آنکارا-هولیر-تهران در شرایط جنگ جهانی سوم کە خاورمیانە را درگیر نمودەاست.

امروز امنیت در اقلیم بیش از آنکه وظیفه‌ای عمومی باشد، به کالایی سیاسی تبدیل شده است. پارتی همچون دولتی حزبی و نیمه‌مستقل عمل می‌کند که بقای خود را در گرو کنترل روایت و ادراک عمومی می‌بیند. نهاد امنیتی پارتی “پاراستن:، با پیوند اقتصادی‌ـ‌امنیتی خود با ترکیه و ایران و نفوذ داخلی، نقشی محوری در این مهندسی ادراک دارد. در مقابل، جنبش آپویی با شبکه‌های رسانه‌ای و اجتماعی غیرمتمرکز می‌کوشد روایت بدیل خود را بازتولید کند. این تقابل اکنون از میدان نظامی به عرصه‌ی شناختی و روانی منتقل شده است؛ جایی که جنگ روایت‌ها جای نبرد فیزیکی را گرفته است.

از دید جامعه‌شناسی سیاسی، این وضعیت بازتاب سه روند هم‌زمان است: تمرکز تاریخی قدرت در ساختار دولت‌ـ‌حزب اقلیم، هم‌پوشی امنیتی با دولت‌های منطقه‌ای، و تضاد فکری میان الگوی اقتدارگرای دولت‌محور و الگوی جامعه‌محور آپویی. تا زمانی که این سه روند تداوم داشته باشد، رقابت از سطح سیاست به عمق ذهن و رسانه گسترش خواهد یافت. نتیجه، چرخه‌ای بسته است: هرچه فساد و تمرکز افزایش می‌یابد، نیاز به کنترل امنیتی بیشتر می‌شود؛ و هرچه کنترل تشدید شود، نقد و شفافیت کمتر و در نتیجه فساد گسترده‌تر.

این چرخه نوعی تله‌ی ساختاری برای اقلیم ایجاد کرده است؛ تله‌ای که در آن امنیت و رانت به هم وابسته‌اند و هر دو برای بقای خویش نیازمند دیگری‌اند. تنها با گسستن این پیوند، یعنی با شفافیت اقتصادی، استقلال نهادهای مدنی و بازتعریف امنیت به عنوان اعتماد و رفاه اجتماعی، می‌توان از مدار سوء‌ظن و رقابت فرساینده میان جریان‌های کوردی خارج شد. در غیر این صورت، مناسبات امنیتی اقلیم با جنبش‌های آپویی و دیگر نیروهای کوردی همچنان در شکل جنگ روانی، انحصار قدرت و بازتولید بی‌اعتمادی ادامه خواهد یافت.

جنگ روانی و رسانه‌ای در مقطع کنونی: منطق، ابزارها، اهداف

در مقطع کنونی، جنگ روانی و رسانه‌ای را باید پیامد طبیعی برهم‌کنش سه عامل دانست: میل ساختارهای مستقر به حفظ نظم موجود قدرت، هم‌پوشانی امنیتی فرامرزی میان بازیگران دولتی و غیردولتی، و تکانه‌های اجتماعی که گفتمان‌های رقیب را جذاب می‌سازند. هرگاه خوانش‌هایی مانند تلقی آپوئی از خودگردانی و کنفدرالیسم دموکراتیک به سرمایه‌ی توجه و همدلی اجتماعی دست می‌یابند، سازوکارهای امنیتی نزدیک به قدرت، «تهدید ادراکی» را بالا می‌برند تا هزینه‌ی اجتماعی همدلی با آن گفتمان افزایش یابد. در محیطی که مرزهای سیاسی با شبکه‌های ملی-هویتی و حزبی هم‌پوش است، همکاری‌های تاکتیکی میان سرویس‌ها پیرامون «تهدید مشترک» شکل می‌گیرد؛ انگیزه‌ها متفاوت است اما خروجی مشترک، مهار و کاستن از ظرفیت بسیج رقیب است. این منطق راهبردی سپس به سطح عملیاتی ترجمه می‌شود و «جعبه‌ابزار» نسبتاً ثابتی در اختیار کنشگران اطلاعاتی/رسانه‌ای قرار می‌گیرد. از دل حجم عظیمی از مواد قدیمی، قطعاتی کوتاه برش می‌خورند تا پیام مطلوب ساخته شود؛ تاریخ و بسترِ اصلی محتوا بازچینش می‌شود تا حس فوریت و رسوایی القا گردد؛ نقد رفتاری به انگ‌زنی هویتی بدل می‌شود تا هزینه‌ی همنشینی اجتماعی با رقیب بالا برود؛ شکاف‌های محلی، زبانی و سلیقه‌ای برجسته می‌شوند تا همبستگی درون‌جنبشی تضعیف گردد؛ و پیام‌ها از کانال‌های نیابتی و نیمه‌رسمی تکثیر می‌شوند تا فاصله‌ی نمادین میان «حزب» و «عملیات» حفظ شود. در این میان غلبه‌ی کمیت بر کیفیت—رگبار محتوا و اشباع میدان توجه—فرصت راستی‌آزمایی را کاهش می‌دهد و با همزمان‌سازی حملات با رخدادهای سازمانی رقیب (مثلاً هنگام علنی‌سازی ابتکاراتی برای هم‌صدا شدن و بویژە اتاق دیالوگ در جنبش کوردستان در شرق کوردستان)، پنجره‌ی پذیرش اجتماعیِ پروژه‌های همگرایانه مختل می‌شود.

اهداف روان‌شناختی این عملیات روشن است: نخست، کاهش سرمایه‌ی اعتماد درون‌جنبشی از طریق ایجاد «شک مضاعف» میان هواداران، کادرها و بدنه‌ی اجتماعی؛ دوم، بی‌اعتبارسازی هسته‌ی معنایی گفتمان رقیب با انتقال کانون توجه از ایده‌ها و برنامه‌ها به حواشی شخصی یا مواد قدیمیِ خارج از بستر؛ سوم، بازدارندگی از مشارکت با القای پرهزینه و خطرناک بودن پیوستن به ابتکارات مشترک؛ و چهارم، فرسایش امید و کارآمدی ادراک‌شده با جا انداختن این باور که «هیچ همکاری پایداری ممکن نیست». این اهداف زمانی به‌سهولت تعقیب می‌شوند که هم‌سویی تاکتیکی یا حتی راهبردی میان سرویس‌ها امکان‌پذیر باشد. در سطح منطقه‌ای، علی‌رغم رقابت‌های کلان میان دولت‌ها، «دشمن مشترکِ متغیر»—یعنی جریان‌هایی که تکثیر قدرت محلی، خودگردانی و شبکه‌های فرامرزی را تقویت می‌کنند—می‌تواند تقاطع منافع ایجاد کند. از منظر هزینه–فایده، «ثبات به‌شرط مهار رقیب» مزایای امنیتی–اقتصادی کوتاه‌مدت دارد: کنترل گذرگاه‌ها، شریان‌های انرژی و هزینه‌های مرزی. هم‌زمان، الگوی کلاسیک ضدشورش ترجیح می‌دهد به‌جای مواجهه‌ی مستقیم پرهزینه، ائتلاف‌های رقیب شکسته و بی‌اعتبار شوند.

در این آرایش، نهادهای امنیتی محلی نقش بازوی اجرایی را می‌یابند: اطلاعات و رسانه همگرا می‌شوند؛ گردآوری، برش، قاب‌بندی و توزیع پیام در شبکه‌ای که بخشی رسمی و بخشی نامحسوس است صورت می‌گیرد؛ تبادل داده و هماهنگی تقویم عملیات با سرویس‌های بیرونی انجام می‌شود؛ و با سپردن انتشار به نیابتی‌ها، هزینه‌ی سیاسیِ مستقیم مدیریت می‌گردد. اینکه «چرا اکنون» زمینه مستعدتر است، به سه روند بازمی‌گردد: بازگشت رقابت گفتمانی در نسل جدید که به‌واسطه‌ی سواد رسانه‌ای و شبکه‌های افقی، به پیام‌های بدیل دسترسی دارد؛ پدیدار شدن فرصت ائتلاف‌های فرابخشی مانند اتاق‌های دیالوگ که می‌کوشند صدای واحد در خروجی بسازند؛ و فشارهای اقتصادی/مرزی که حساسیت مخاطب به پیام‌های تهدیدمحور را افزایش می‌دهد و ظرفیت دستکاری ادراکی را بالا می‌برد.

این سازوکارها در سطح هنجاری با آنچه نظریه‌ی «دست‌های آلوده» می‌نامد تبیین‌پذیر است: کنشگر سیاسی برای حفظ نظم/قدرت، اقداماتی اخلاقاً مسئله‌دار را موقتاً توجیه می‌کند. در میدان اطلاعات، این توجیه به سیاه‌نمایی و شایعه‌سازی عامدانه، انتساب‌های تحریف‌شده با منابع جعلی، و اتکاء به انکارپذیری از طریق پیمانکاران رسانه‌ای ترجمه می‌شود؛ جایی‌که «هدف، وسیله را توجیه می‌کند» مرزهای اخلاقی خبر و تحلیل را عمداً مبهم می‌سازد. وقتی این منطق با انحصار اقتصادی–سیاسی گره می‌خورد، میل به سرکوب گفتمان‌های رقیب تشدید می‌شود، زیرا هر واگرایی بالقوه به بازتوزیع منابع و قدرت می‌انجامد. پیامدهای اجتماعی چنین وضعیتی نیز قابل انتظار است: افزایش قطبی‌سازی هویتی و کاهش ظرفیت گفت‌وگو؛ خودسانسوری فعالان و کوچ سرمایه‌ی اجتماعی به شبکه‌های بسته؛ و فرسایش نهادهای میانجی—از رسانه‌های مستقل تا اتحادیه‌ها و انجمن‌ها—که به‌تدریج با اکوسیستم‌های وابسته جایگزین می‌شوند.

با این‌همه، امکان دفاع شناختی وجود دارد، مشروط به آن‌که پاسخ‌ها احساسی و واکنشی نباشند. در سطح روشی، اصل «منبع–متن–زمان» باید به قاعده‌ی انتشار بدل شود: هر ادعا یا فایل فقط با ذکر منبع اولیه، زمینه‌ی تولید و تاریخ دقیق بازنشر گردد. آشکارسازیِ خودِ تکنیک‌های عملیات—از برش گزینشی تا زمان‌گذاری کاذب—باید بخشی از ارتباطات عمومی باشد تا مخاطب به جای جذب پیام، سازوکار دستکاری را ببیند. ایجاد اتاق خبر مشترکِ بین‌جریانی با پروتکل راستی‌آزمایی شفاف می‌تواند استانداردهای یکسانی برای سنجش ادله و ضبط نسخه‌ی اصلی اسناد فراهم کند. ارتقای سواد رسانه‌ای با محتوای کوتاه و کاربردی، به‌ویژه درباره‌ی تشخیص دستکاری، ظرفیت مصون‌سازی جمعی را بالا می‌برد. در سطح عملیاتی، زمان‌بندی واکنش اهمیت دارد: پاسخ کم‌حجم اما دقیق و مستند، از واکنش‌های پرحجم و شتاب‌زده مؤثرتر است. در نهایت، مصون‌سازی عاطفی از طریق روایت‌های مثبتِ مبتنی بر تجربه‌ی جمعی و دستاوردهای ملموس، اثر سمّی انگ‌زنی را کاهش می‌دهد و فضایی برای گفت‌وگو باقی می‌گذارد.

جمع‌بندیِ ابژکتیو آن است که جنگ روانی کنونی بدون دیدن سه‌گانه‌ی «حفظ نظم موجود قدرت، هم‌پوشانی امنیتی فرامرزی و تضعیف همبستگی گفتمانی» فهم‌پذیر نیست. ابزار اصلی، قاب‌بندی گزینشی و تکثیر نیابتی پیام است؛ هدف، کاستن از اعتماد افقی و بازداشتن از اتحادهای نو. پاسخ مؤثر نیز نه در پاتک احساسی، بلکه در پروتکل‌های راستی‌آزمایی، ارتقای سواد رسانه‌ای و تقویت نهادهای میانجی مستقل نهفته است؛ مسیری که اگر با شفافیت و انضباط ارتباطی پی گرفته شود، ظرفیت دستکاری ادراکی را کاهش می‌دهد و امکان رقابت گفتمانیِ منصفانه‌تر را فراهم می‌سازد.

هم‌سویی تاکتیکی و راهبردی سرویس‌های امنیتی آنکارا و تهران و نقش سرویس امنیتی حزب دموکرات کوردستان عراق -پارتی- “پاراستن

در وضعیت کنونیِ خاورمیانه و به‌ویژه در اقلیم کوردستان عراق، شکل‌گیری هم‌سویی تاکتیکی و گاه راهبردی میان دستگاه‌های اطلاعاتی منطقه‌ای پدیده‌ای است که نه تصادفی، بلکه نتیجه‌ی منطق مشترکِ «تهدیدسازی» و حفظ نظم موجود قدرت است. بررسی این هم‌سویی، بدون تحلیل نقش نهاد امنیتی پارتی، یعنی «پاراستن»، در مقام حلقه‌ی اتصال محلی، ناقص می‌ماند. در چهارچوب جامعه‌شناسی امنیتی و اقتصاد سیاسی قدرت، این هم‌پوشانی اطلاعاتی را می‌توان واکنشی عقلانی – هرچند غیراخلاقی – به تغییر موازنه‌ی نیروها در کوردستان دانست؛ تغییری که با ظهور گفتمان‌های خودگردان، دموکراسی محلی و شبکه‌های فرامرزی، تهدیدی ادراکی برای نظم متمرکز دولت‌–‌حزب در هولیر-اربیل، آنکارا و تهران ایجاد کرده است.

منطق هم‌سویی را باید در سه سطح توضیح داد. نخست، «تهدید مشترکِ سیال» که هر سه بازیگر – سازمان اطلاعات ترکیه (میت)، نهادهای امنیتی ایران و سپاه قدس، و پاراستن(نهاد امنیتی پارت دموکرات کوردستان عراق) – در دوره‌هایی متفاوت اما هم‌زمان درک می‌کنند. برای هرکدام، تعریف تهدید متفاوت است، اما بردار مهار یکی است: نیروهایی که توان تحرک فرامرزی دارند، الگوهای توزیع قدرت و خودگردانی را تقویت می‌کنند و در مرزها بی‌ثباتی ادراک‌شده ایجاد می‌نمایند. دوم، منافع امنیتی و اقتصادی متقاطع است. کنترل گذرگاه‌های مرزی، مسیرهای انرژی، تجارت و کاهش هزینه‌های میدانی، همه انگیزه‌ای برای تبادل داده، هماهنگی زمان عملیات روانی و حتی تقسیم میدان رسانه‌ای فراهم می‌آورد. سوم، وجود دکترین مشترک ضدشورش (Counter-Insurgency) است که بر سه اصل بنا شده: تفرقه‌افکنی اطلاعاتی، شکستن ائتلاف‌های اجتماعی و بی‌اعتبارسازی نمادین به‌جای رویارویی مستقیم. این الگو هزینه‌ی کمتری دارد، قابل‌انکارتر است و مشروعیتش را با واژگانی چون «امنیت» و «ثبات» توجیه می‌کند.

در این منظومه‌ی امنیتی، تقسیم کار نانوشته‌ای میان سه بازیگر شکل گرفته است. میت ترکیه بر مرزهای شمالی و لجستیک هوایی و فنی تسلط دارد و از توان رسانه‌ای و شبکه‌ی سایبری گسترده‌ای برای سناریونویسی و جهت‌دهی به روایت‌ها استفاده می‌کند. نهادهای امنیتی ایران و سپاه قدس از عمق زمینی و شبکه‌های اجتماعی و حقوقی در اقلیم کوردستان عراق در جنوب کوردستان از طریق “پاراستن” و نیروهای نیابتی برای شرق کوردستان بهره‌مندند و در مهندسی هزینه‌ی مشارکت کنشگران سیاسی و مدنی مهارت دارند. پاراستن در این میان حلقه‌ی پیوندی است میان دو محور؛ نهاد بومی با دسترسی به بازیگران نیابتی کە ساختە و پرداختە نهاد امنیتی هولیر-اربیل است و قابلیت انکارپذیری بالا. این نهاد نه‌تنها داده‌های انسانی و آرشیوهای قدیمی در اختیار دارد، بلکه از طریق شبکه‌های محلی حزبی، قبیله‌ای و رسانه‌ای، توان توزیع سریع و کم‌هزینه‌ی پیام را دارد. در جنگ روانی اخیر، پاراستن معمولاً وظیفه‌ی گردآوری، برش و بازپخش گزینشی محتوا و زمان‌بندی انتشار را هم‌زمان با رخدادهای رقیب (مانند علنی‌سازی پروژه‌ی «اتاق دیالوگ») بر عهده می‌گیرد.

دوام این هم‌سویی به سه دلیل استوار است: نخست، منطق هزینه‌–‌فایده‌ی کوتاه‌مدت که در آن هر طرف بدون نیاز به پیمان رسمی یا هزینه‌ی سیاسی سنگین، از خروجی مشترکِ مهار منتفع می‌شود. دوم، انکارپذیری سیاسی که با استفاده از پیمانکاران رسانه‌ای، کانال‌های خاکستری و گروەها و اینفلوئنسرهای نیابتی امکان‌پذیر می‌شود. و سوم، وابستگی ساختاری ناشی از اقتصاد رانتی و تمرکز قدرت؛ تا وقتی انحصار منابع و ثروت در اقلیم و دولت‌های پیرامون باقی است، انگیزه برای جلوگیری از گسترش مدل‌های غیرمتمرکز و مشارکتی نیز وجود خواهد داشت.

از دید جامعه‌شناسی سیاسی، پیامدهای این وضعیت گسترده و درازمدت‌اند. اعتماد افقی میان جریان‌های کوردی در شرق کوردستامن تضعیف می‌شود و بی‌اعتمادی جای همبستگی را می‌گیرد. در سطح هنجاری، نوعی «اخلاق اضطراری» نهادینه می‌شود که در آن تاکتیک‌های خاکستری و عملیات اطلاعاتی به نام «ثبات» توجیه می‌شوند. در عرصه‌ی عمومی نیز بازار اطلاعات تحریف‌شده گرم می‌شود و رسانه‌های مستقل منزلت و اعتبار خود را از دست می‌دهند. در چنین زمینه‌ای، جنگ روایت‌ها نه فقط به ابزاری سیاسی بلکه به بخشی از ساختار اقتصاد قدرت بدل می‌شود؛ همان‌جا که داده، اطلاعات و تصویر جایگزین کالا و تولید می‌شوند.

“پاراستن” در این میان نقشی محوری دارد، زیرا مزیت اطلاعاتی محلی و چسب شبکه‌ای آن را به ابزار اجرایی مؤثری برای پیشبرد این پروژه بدل کرده است. دسترسی به داده‌های انسانی و آرشیوهای قدیمی، امکان بازسازی روایت‌های ساختگی با برش‌های چندثانیه‌ای را فراهم می‌کند. شبکه‌های حزبی-نیابتی و رسانه‌ای وابسته توزیع سریع پیام را ممکن می‌سازند و ساختار تصمیم‌گیری فشرده اجازه می‌دهد حملات روایی با رویدادهای سیاسی هماهنگ شود. انگیزه‌ی اصلی اما دفاع از نظم اقتصادی و سیاسی است؛ نظمی که تمرکز قدرت و منابع را شرط بقا می‌داند و هر پروژه‌ی بازتوزیع منزلت و صدا را تهدیدی وجودی تلقی می‌کند.

در این چارچوب، آنچه در ادبیات سیاسی به‌عنوان «امر کثیف» شناخته می‌شود، به دکترین عملیاتی بدل شده است. امر کثیف به معنای پذیرش آگاهانه‌ی کنش‌های اخلاقاً مسئله‌دار – تحریف، شایعه‌سازی، انگ‌زنی و عملیات خاکستری – با توجیه «اهداف عالی» مانند ثبات و امنیت است. این منطق، ترور شخصیت با برش‌های کوتاه، زمان‌گذاری فریبنده (قدیم را اکنون نشان‌دادن)، استفاده از نیابتی‌ها برای انکارپذیری و غرق‌کردن عرصه‌ی عمومی در سیل محتوا را مشروع می‌کند. در نتیجه، کنترل افکار عمومی از مسیر اقناع به مسیر اشباع و خستگی ذهنی تغییر می‌کند.

برای مقابله با چنین سازوکار پیچیده‌ای، باید چارچوبی مقاوم طراحی شود که هم شبکه‌ای باشد و هم شفاف. اتاق دیالوگ یا هر پروژه‌ی فرابخشی برای گفت‌وگو میان نیروهای کوردی و غیرکوردی تنها زمانی می‌تواند در برابر جنگ روانی تاب‌آور باشد که بر سه اصل بنا شود: چندمرکزی بودن (برای حذف گلوگاه‌های آسیب‌پذیر)، شفافیت پیش‌دستانه (انتشار منشور ساختاری و رسانه‌ای ) و ایجاد استاندارد واحد راستی‌آزمایی با پاسخ‌گویی سریع. پروتکل رسانه‌ای ضدتحریف و آماده‌سازی بسته‌های آموزشی درباره‌ی تکنیک‌های تحریف می‌تواند تاب‌آوری ارتباطی را بالا ببرد و از آمادەسازی جنگ داخلی در اواسط دهەی ۶٠ شمسی در شرق کوردستان بکاهد و تصویب و تعهد بە جلوگیری از جنگ داخلی در هر سە برهە پیشا گذر، گذر و پسا گذر.

در سطح عملیاتی، اتاق دیالوگ مقاوم نیازمند سه هسته‌ی تخصصی است: هسته‌ی تحلیل برای رصد روایت‌ها و الگوهای عملیات روانی؛ هسته‌ی پاسخ سریع برای انتشار اصلاحیه‌های مستند؛ و هسته‌ی میانجی‌گری برای ارتباط با رسانه‌های مستقل و نهادهای مدنی. در درون جنبش‌ها نیز باید سازوکار «قرارداد اختلاف» ایجاد شود تا اختلاف نظر مشروع شناخته و حل‌وفصل آن چارچوب‌مند شود، نه اینکه به شکاف قابل‌استفاده برای عملیات بیرونی تبدیل گردد. دوره‌های سواد هیجانی–رسانه‌ای برای کادرها، ابزار دیگری است برای کاهش واکنش‌های شتاب‌زده و افزایش کنترل عاطفی در برابر تحریکات اطلاعاتی کە تا کنون کادرها و اعضای جنبش آپوئی و پژاک بە درستی بحران را مدیریت کردەاند و بە ابزار جنگ میدانی و رسانەای هولیر(اربیل) با هدایت اتاق فکر آنکارا و تهران بدل نگشتەاند، اما نیروهای نیابتی و تودەهای سست فکر در احزاب کلاسیک دقیقا بە ابزار و قربانیان این جنگ بدل گشتەاند.

در نهایت، سنجش کارآمدی چنین ساختاری از طریق شاخص‌هایی چون اعتماد افقی، سرعت تصحیح خطا و کاهش ضریب انتشار تحریف ممکن است. آنچه تصویر کلی این وضعیت را روشن می‌کند آن است که هم‌سویی تاکتیکی و راهبردی میان میت، سپاه قدس و پاراستن نه حاصل توطئه‌ای مقطعی بلکه برآیند تقاطع منافع امنیتی و اقتصادی و الگوی مشترک ضدشورش است. پاراستن، به‌عنوان گره محلی با مزیت داده و شبکه، نقشی محوری در زمان‌بندی و توزیع روایت‌ها دارد. خنثی‌سازی این چرخه تنها با ایجاد ساختارهای گفت‌وگو و اطلاع‌رسانی شفاف، توزیع‌شده و مجهز به پروتکل‌های راستی‌آزمایی و پاسخ سریع ممکن است؛ ساختارهایی که نه با تقابل، بلکه با افشای روش‌ها و ارتقای بهداشت ارتباطی، میدان عملیات روانی را از بازتولید بی‌اعتمادی و سوءظن به سمت اعتماد، شفافیت و کنش جمعیِ مسئولانه تغییر دهند.

از وفاداری تا فقر معرفتی: تحلیل جامعه‌شناختی و روان‌شناختیِ آسیب‌پذیری احزاب کلاسیک کوردستان در برابر جنگ روانی و عملیات رسانه‌ای

در جوامعی که احزاب کلاسیک یا سنتی در آن‌ها شکل گرفته‌اند، قدرت سیاسی معمولاً نه از مسیر مشارکت آزاد و خرد جمعی، بلکه از طریق روابط سلطه و تمرکز در ساختارهای سنتی یا سنترالیسم دموکراتیک، قبیله‌ای، خانوادگی یا کاریزماتیک بازتولید شده است. این احزاب که در دهه‌های ۱۹۶۰ تا ۱۹۹۰ در بستر جنگ، ستیز و فروبستگی ذهنی رشد یافتند، حامل فرهنگی از سیاست‌اند که در آن «رهایی» با «دستیابی به قدرت» یکی گرفته می‌شود. در نتیجه، هدف نهایی مبارزه نه تغییر ساختارهای اجتماعی و فرهنگی سلطه، بلکه جایگزینی نخبگان در رأس همان ساختار است. این نگاه، سبب شد در طول زمان الگوهای خاصی از اجتماعی‌شدن سیاسی پدید آید که در آن وفاداری جای تفکر، و اطاعت جای نقد و هیجان جای اندیشە را گرفت. چنین احزابی به‌تدریج اعضای خود را به گونه‌ای پرورش دادند که در برابر جنگ روانی و عملیات رسانه‌ای آسیب‌پذیر شوند و ناخودآگاه به ابزار اجرایی پروژه‌های امنیتی درون‌منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای تبدیل گردند.
ریشه‌ی این آسیب‌پذیری در استمرار فرهنگ سیاسی سنتی است. در احزاب کلاسیک کوردستان، مشروعیت نه از رأی و تخصص، بلکه از تبار، قبیله یا سابقه‌ی چریکی به‌دست می‌آمد. تشکیلات بر محور وفاداری ساخته شد، نه بر محور دانش، و آموزش سیاسی در آن غالباً به شکل دستور تشکیلاتی یا روایت شفاهی از تجارب رهبران محدود بود. نتیجه‌ی این ساختار، شکل‌گیری ذهنیتی مطیع‌پذیر اما غیرتحلیل‌گر بود. فرد حزبی به‌جای پرسشگری، به اطاعت از مرجع بالادست خو گرفت؛ و همین، او را به‌صورت شرطی‌شده برای واکنش دفاعی در برابر هر انتقاد یا خبر ناخوشایند آماده کرد. در چنین وضعیتی، جنگ روانی نه از بیرون، بلکه از درون ساختار تشکیلاتی کار می‌کند: احساس تهدید نسبت به حزب، کافی است تا اعضا به بازتولید روایت امنیتی دست بزنند بی‌آنکه خود آگاه باشند.
این امر با آنچه روان‌شناسان شناختی «فقر معرفتی» می‌نامند پیوند دارد. فقر معرفتی وضعیتی است که در آن فرد یا گروه به منابع متنوع و معتبر دسترسی ندارد، توانایی ارزیابی منبع را نیاموخته و سازوکار بازبینی باورها را از دست داده است. در احزاب کلاسیک، فقر معرفتی محصول سه روند درونی است: نخست، انسداد آموزشی که مانع از شکل‌گیری مهارت‌های تفکر انتقادی می‌شود؛ دوم، یک‌صدایی سازمانی که به‌واسطه‌ی رسانه‌ها و نشریات حزبی، روایت رسمی را به تنها روایت ممکن بدل می‌کند؛ و سوم، وابستگی عاطفی به رهبری که در آن اقتدار کاریزماتیک جای اقتدار عقلانی و قانونی را می‌گیرد. این ترکیب، فضایی می‌سازد که در آن تصمیم سیاسی بر پایه‌ی احساس وفاداری اتخاذ می‌شود نه تحلیل منطقی، و همین فضای ذهنی بهترین بستر برای نفوذ عملیات روانی است.
از منظر روان‌شناسی اجتماعی، سه سازوکار اصلی باعث می‌شود اعضای این احزاب به‌راحتی در خدمت پروژه‌های اطلاعاتی و رسانه‌ای داخلی و بیرونی قرار گیرند. نخست، اثر «هم‌نوایی گروهی» است: وقتی روایت تازه‌ای از سوی منابع نزدیک به قدرت منتشر می‌شود، اعضا برای حفظ احساس تعلق به اکثریت، آن را بی‌چون‌وچرا می‌پذیرند. ترس از طردشدن یا برچسب‌خوردن به «خائن» آن‌قدر بالاست که فرد از قضاوت مستقل صرف‌نظر می‌کند. دوم، «اطاعت از اقتدار نمادین» است؛ یعنی حتی اشاره‌ی مبهم از سوی چهره‌های بالادست کافی است تا لایه‌های پایین‌تر آن را فرمان عملی تلقی کنند. بازنشر محتوای تحریف‌شده با نیت دفاع از حزب، بدون درک اینکه فرد به ابزاری در جنگ روایت‌ها بدل شده، نمونه‌ی آشکار این مکانیسم است. سوم، «هیجان گروهی» و سوگیری تأییدی است. در فضای هیجانی، خشم و تحقیر بر تفکر چیره می‌شود؛ فرد تنها داده‌هایی را می‌پذیرد که باورش را تأیید می‌کند و هر اطلاعات مخالف را تهدیدی علیه هویت خود می‌بیند. در این نقطه، مرز میان حقیقت و تعلق از میان می‌رود.
عامل دیگر، ضعف ساختاری در تربیت کادر و مسئولیت‌پذیری است. تربیت تشکیلاتی در این احزاب نه بر رشد تحلیل‌گر بلکه بر پرورش وفادار متمرکز است. آموزش‌ها بر حفظ اسرار و اطاعت تأکید دارند و نه بر ارزیابی و نقد. نظام ارزشیابی عملکرد غایب است و پاداش یا تنبیه بر اساس وفاداری تعیین می‌شود نه بر مبنای کارآمدی. تبعیض نسلی و جنسیتی نیز مانع بازتولید معرفتی شده است: جوانان و زنان، حاملان اصلی تغییر، از سطوح تصمیم‌گیری کنار گذاشته می‌شوند. نتیجه، نهادهایی‌اند که حافظ گذشته‌اند نه یادگیرنده از تجربه. چنین سازمان‌هایی در برابر تحولات شناختی و فناوری نوین رسانه‌ای، دچار ناتوانی ساختاری‌اند.
این ضعف‌های درونی مستقیماً با منطق جنگ روانی پیوند می‌خورند. از دید طراح عملیات روانی، بهترین سوژه کسی است که شدیداً وفادار است اما ضعیف در تحلیل انتقادی، و در سازمانی فعالیت می‌کند که بازخورد آزاد را برنمی‌تابد. این ترکیب باعث می‌شود عملیات رسانه‌ای تنها به جرقه‌ای اولیه نیاز داشته باشد تا خود اعضا روایت مطلوب را بازتولید کنند. در نظریه‌ی ارتباطات از این پدیده با عنوان «روایت خودتکثیر» یاد می‌شود: دشمن فقط آغازگر است و شبکه‌ی درونی حزب خود به ابزار انتشار بدل می‌شود.
نتیجه‌ی این وضعیت، فرسایش سرمایه‌ی اعتماد درونی و کاهش مشروعیت نسل قدیم است. در فقدان گفت‌وگوی استراتژیک میان نسل‌ها، احزاب به جزایری از وفاداری کور بدل می‌شوند و از بازسازی مشروعیت در میان نیروهای اجتماعی بازمی‌مانند. از دید جامعه‌شناسی سیاسی، این پدیده بازتاب نوعی «بسته‌شدن میدان قدرت» است؛ جایی که میدان سیاسی از رقابت آزاد تهی می‌شود و تنها صداهای درون‌ساختار مجال بقا دارند.
برون‌رفت از این چرخه مستلزم شکستن ساختار معرفتی بسته و جایگزینی «دانش، نقد و مسئولیت» به‌جای «وفاداری بی‌تحلیل» است. احزاب برای بقا در دنیای شبکه‌ای باید از نهادهای اطاعت‌محور به سازمان‌های یادگیرنده تبدیل شوند. این امر مستلزم بازطراحی آموزش حزبی بر مبنای تفکر انتقادی، گشودن فضای رسانه‌ای به چندصدایی، ایجاد واحدهای تحلیل مستقل، و نهادینه‌کردن نظام پاسخ‌گویی است. همچنین، تربیت سواد رسانه‌ای و هیجانی برای اعضا، به آنان امکان می‌دهد میان خبر و عملیات روانی تمایز بگذارند.
در نهایت، آسیب‌پذیری احزاب کلاسیک در برابر جنگ روانی نتیجه‌ی یک چرخه‌ی تاریخی است: فقر معرفتی، نبود تربیت تحلیلی، اطاعت از اقتدار نمادین، فقدان پاسخ‌گویی و تکرار خطا. تا زمانی که این چرخه گسسته نشود، هر بحران سیاسی یا رسانه‌ای فرصتی برای بهره‌برداری نیروهای امنیتی خواهد بود و اعضای احزاب کلاسیک، ناخواسته، به بازوی اجرایی پروژه‌هایی بدل خواهند شد که در نهایت، خودِ جامعه‌ی کردستان را از درون تضعیف می‌کنند. تنها با بازتعریف رابطه‌ی قدرت و دانش، و با گذار از سیاست وفاداری به سیاست مسئولیت، می‌توان این چرخه‌ی وابستگی ذهنی را شکست و سیاست را دوباره به عرصه‌ی آگاهی، نقد و رهایی بازگرداند.

نتیجه‌گیری

تحلیل پیوسته‌ی سه محور یادشده نشان می‌دهد که رقابت تاریخی میان پارتی و جنبش آپویی امروز بیش از هر زمان دیگری در ساحت روایت‌ها و ادراکات عمومی جریان دارد؛ زیرا تمرکز قدرت و اقتصاد رانتی در اقلیم، امنیت را به ابزار حفظ نظم موجود بدل کرده و هم‌سویی‌های منطقه‌ای این منطق را تقویت کرده‌اند. در چنین زمینه‌ای، جنگ روانی و عملیات رسانه‌ای نه استثنا، بلکه قاعده‌ی بازی است. شکستن چرخه‌ی بی‌اعتمادی و قطبی‌سازی، مستلزم بازتعریف امنیت به‌عنوان رفاه و اعتماد اجتماعی، شفافیت اقتصادی، توانمندسازی نهادهای میانجی مستقل، معماری‌های ارتباطیِ ضدتحریف و تبدیل احزاب از نهادهای وفاداری‌محور به سازمان‌های یادگیرنده است. تنها با این اصلاحات ساختاری می‌توان رقابت گفتمانی را منصفانه‌تر کرد و امکان هم‌زیستیِ باثبات‌تر را در میدان سیاست در شرق کوردستان فراهم آورد.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)