بر اساس نظریاتی که شرح آن‌ها در نوشته‌های چند ساله اخیرم آمده، رفتار کسانی مانند محسن رضایی و شمعخانی در ترور پدر یکی از تحلیل‌گران سیاسی ایرانی در اهواز، و حتی فراتر از آن، کشتار و زنده‌سوزاندن آدمیان در وقایع انقلاب به دست نیروهای مؤمن و مسلمان چندان غریب نیست. نمونه‌های چنین رفتارهای توده‌واری را به وفور در تاریخ ایران و کشورهای دیگر می‌توان یافت. اما مسأله این است که نمونه‌های این رفتار همراه با یک انقلاب توده‌ای در ایران بود و از این منظر تحلیل آن (سوای از تأسف و همدردی عمیق با قربانیان و بازماندگان جنایاتی چنین) حائز اهمیت است.

برای من موضوع از دو منظر تحلیلی جالب توجه است (و مجددا، سوای از حس تاثر عمیقی که تحلیل فلسفی را به محاق می‌برد) یکی حضور خداوند مسلمین در اینجاست، و دیگری ساخت «من» ملی یا همان پروژه ساخت ملت. نقش آن‌ها در دستگاه فلسفی که در این سالیان برساختم کاملاً آشکار و قابل تحلیل است (وقتی از قابلیت تحلیل حرف می‌زنم، منظورم مشابه تحلیل ریاضیاتی در یک دستگاه منطقی است). قبلاً توضیح دادم چرا انقلاب توده‌ای ۵۷، همزمان محصول و اختلالی در پروژه ساخت ملت بود. توضیح دادم، دولت به مثابه دیگری ملت، شرط ضرور تولد ملت است (همان نقشی که طبیعت برای تولد «من» بازی می‌کند) «من» برای تولد خود راهی برای دیگری‌سازی ندارد تا در این جداسازی، همزمان «من» و «طبیعت» را بیافریند و سپس بتواند در تلاشی برای یکپارچه‌سازی، ایده «جهان» را برسازد (ایده‌ای که پیوند آن با ایده «وجود» از بنیاد پاردوکسیکال است، همانگونه که راسل نشان داد) اینکه نقش عقل کجا است و دینامیک آن برای برساخت ایده وجود، مرگ و زمان چیست را قبلاً مشروح توضیح دادم. در اینجا با فرایندی مشابه روبرو هستیم. «ملت» نیاز دارد تا «دولت» را به مثابه دیگری برسازد (پیچیدگی دیالکتیک بین ملت و دولت اگزیستانسیال است و از اینجا ناشی می‌شود) از سوی دیگر، دولت ملی که صرفاً با تاسیس پهلوی اول در ایران ایجاد شد، نیز نیاز داشت تا ملت را به مثابه دیگری خود برسازد تا اساساً بتواند خود را به ساحت وجود درآورد.

اختلالی که در فرایند ساخت ملت و دولت ملی در ایران پدید آمد ناشی از این موضوع بود. «من» با دیگری‌سازی طبیعت در پی «تسخیر» آن است، نابود کردن آن. او این کار را با عقلانی ساختن دیگری انجام می‌دهد. عقل، طبیعت رام نشده و آشوبناک را به بند می‌کشد و آن را تسخیر می‌کند. اما این چیزی فراتر از مفهوم عادی تسخیر است. عقل، طبیعت را درونی می‌کند (اساساً طبیعت صرفاً صورتی از عقل است که عقل خود را در آن صورت باز می‌شناسد و به خود آگاه می‌شود) در نتیجه، «من» آنچه را که در بیرون نهاده است، دوباره به درون می‌کشد. در انقلاب توده‌ای ۵۷ مشابه همین روند نیز تکرار شد. ملت در فرایند برساخت خود، دولت را دیگری ساخت و آن را تسخیر نمود. اما این فرایند نتوانست به سمت یک تعادل پایدار حرکت کند که در آن دولت نیز همزمان ملت را تسخیر نماید تا گونه‌ای از دیالکتیک فزاینده و توسعه‌ای دولت-ملت پدید آید. اما چرا اینگونه نشد. به گمانم عامل مهم در اینجا حضور خداوند است.

قبلاً توضیح دادم چگونه تطور تاریخ بشر اساساً تاریخ تطور جنگ و مخاصمه میان خداوند و انسان است. فرم‌های هنری مانند اسطوره، حماسه، تراژدی و کمدی و تکنیک اساساً از دل چنین مخاصمه‌ای پدید آمد. اما به ویژه خداوند مسلمین دشمنی غریبی با انسان دارد آنچنان که به مثابه عامل نابودگر تمدن بشری می‌تواند در نظر گرفته شود (اگر ذهنتان مستقیم بر این موضوع متمرکز شد که ایمان به خداوند اسلام، مثلاً تمدن اسلامی را در دوره طلایی خود سبب شده، به این معنی است که از اشتراک ذهنی و مفاهمه لازم برای خواندن نوشته‌های این قلم برخوردار نیستید و بهتر است خواند این را هم کنار بگذارید) حضور امر مقدس و دخالت آن در فرایند طبیعی دیگری سازی ملت و دولت، عملاً این فرایند را که می‌توانست به صورت طبیعی به زایمان تاریخی مناسب برسد به محاق برد. شاید بعداً در اینباره بیشتر توضیح دادم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)