image0.jpegحماس: از ایمان تا اقتدار

تجربه‌ای از مقاومت، حکومت و بن‌بست در غزه

مجید ملکی 

در اواخر دهه ۱۹۸۰، در کوچه‌پس‌کوچه‌های پرغبار اردوگاه‌های پناهندگان غزه، جنبشی نوپا سر برآورد که هدفش ادغام ایمان مذهبی با سیاست مقاومت بود. جنبش مقاومت اسلامی – معروف به حماس – زاده نخستین انتفاضه فلسطینی‌ها بود؛ ترکیبی از خشم فروخورده، اعتقادات دینی عمیق و خلأیی که جریان‌های ملی‌گرا و چپ‌گرای سنتی نتوانسته بودند پر کنند.

امروز، پس از نزدیک به چهار دهه، پرسش محوری در جهان عرب این است: آیا حماس همچنان نماد مقاومت است یا به نشانه‌ای از شکست سیاسی فلسطینی‌ها تبدیل شده؟ این تحلیل،  به بررسی این تناقض می‌پردازد و با نگاهی طبقاتی، ریشه‌های اجتماعی و ایدئولوژیک جنبش را واکاوی می‌کند.

از مساجد تا میدان نبرد: ریشه‌های تولد

حماس در سال ۱۹۸۷ از دل شاخه فلسطینی اخوان‌المسلمین زاده شد. پیش از آن، فعالیت‌های این گروه عمدتاً به خدمات اجتماعی، خیریه و آموزش دینی محدود بود، اما با شعله‌ور شدن انتفاضه، تصمیم به ورود به عرصه نظامی گرفت. در نخستین منشور خود در سال ۱۹۸۸، حماس تأکید کرد: «فلسطین سرزمینی اسلامی است و هیچ مصالحه‌ای با اشغالگر پذیرفتنی نیست.»

ظهور حماس واکنشی مستقیم به دو عامل کلیدی بود: ناتوانی سازمان آزادی‌بخش فلسطین (ساف) در سازماندهی مقاومت مردمی مؤثر، و خستگی مردم از فساد و بی‌عملی نخبگان سیاسی. این جنبش، در شرایطی که جریان‌های سکولار و چپ‌گرا در حال افول بودند، توانست جای خالی را پر کند و حمایت توده‌های حاشیه‌نشین را جلب کند.

ایدئولوژی حماس: سه ستون ایمان، عدالت و مقاومت

ایدئولوژی حماس بر سه پایه اصلی استوار است:

  • اسلام سیاسی سنی با پیوندهای ایدئولوژیک به اخوان‌المسلمین،
  • مبارزه مسلحانه علیه اشغال اسرائیل،
  • رد قاطع هرگونه سازش یا شناسایی رسمی اسرائیل.

با این حال، حماس در طول زمان تغییر یافت .پس از پیروزی در انتخابات پارلمانی ۲۰۰۶، رهبران عمل‌گرای آن مانند خالد مشعل و اسماعیل هنیه تلاش کردند تصویری سیاسی‌تر و کمتر ایدئولوژیک ارائه دهند. بحث‌هایی درباره پذیرش مرزهای ۱۹۶۷ مطرح شد، بدون آنکه به شناسایی رسمی اسرائیل منجر شود. این تحولات، نخستین نشانه‌های شکاف داخلی را آشکار کرد: میان ایدئولوژی آرمانی و واقعیت‌های عملی حکومت‌داری.

چرا مردم به حماس روی آوردند؟

در دهه‌های اولیه، حماس توانست قلب توده‌های فقیر و محروم را تسخیر کند. دلایل این محبوبیت روشن است:

  • ایجاد شبکه‌های گسترده خدمات اجتماعی در مناطقی که ساف و تشکیلات خودگردان فلسطینی غایب بودند؛
  • شفافیت مالی و سبک زندگی ساده رهبران، که در تضاد با فساد نخبگان سنتی بود؛
  • زبان دینی مقاومت، که در میان فقر و تحقیر، حس کرامت و هویت را به مردم بازمی‌گرداند.

از منظر بسیاری از تحلیل‌گران چپ عرب، حماس در ابتدا جنبشی اخلاقی علیه بی‌عدالتی بود – نه تنها ضد اشغال، بلکه علیه فاسد شدن آرمان رهایی ملی. از دیدگاه تحلیلگران، حماس را می‌توان به عنوان یک جنبش بورژوا-ناسیونالیست کلاسیک توصیف کرد که ریشه در طبقات پایین و حاشیه‌ای جامعه فلسطینی دارد، اما رهبری و ایدئولوژی‌اش منافع بورژوازی کوچک (petite-bourgeoisie) را پیش می‌برد. بنیان‌گذاران آن عمدتاً از پناهندگان فقیر و طبقه کارگر پایین بودند، اما جنبش به سرعت به ابزاری برای بیان خشم طبقات محروم علیه اشغال اسرائیل و فساد نخبگان بورژوا در تشکیلات خودگردان تبدیل شد. ایدئولوژی اسلام‌گرای حماس، مبارزه طبقاتی را با روایت مذهبی جایگزین می‌کند و به جای تمرکز بر سازماندهی طبقه کارگر سکولار، بر وحدت امت اسلامی تأکید دارد – که این امر، از نظر مارکسیست‌ها، پروژه رهایی واقعی را محدود می‌کند.

غزه تحت حاکمیت حماس: پیروزی تلخ و پرهزینه

پیروزی انتخاباتی ۲۰۰۶ و درگیری‌های خونین با جنبش فتح، حماس را در سال ۲۰۰۷ به حاکم مطلق غزه تبدیل کرد. اما این “پیروزی” به سرعت به تجربه‌ای پرهزینه بدل شد:

  • محاصره کامل غزه توسط اسرائیل و مصر، که اقتصاد محلی را فلج کرد و بیکاری را به سطوح بی‌سابقه رساند؛
  • تمرکز قدرت در دست شاخه نظامی (گردان‌های عزالدین قسام)، که منجر به سرکوب نهادهای مدنی و مخالفان داخلی شد؛
  • محدودیت نقش زنان و آزادی‌های مدنی، با شکل‌گیری جامعه‌ای مذهبی و بسته‌تر؛
  • وابستگی اقتصادی به منابع خارجی مانند قطر و ایران، که استقلال حماس را زیر سؤال برد.

برای چپ‌گرایان فلسطینی، غزه تحت حماس نمونه‌ای از اقتدارگرایی مذهبی در شرایط محاصره است: دولتی که با شعار مقاومت زاده شد، اما در عمل به ابزاری برای کنترل اجتماعی تبدیل گشت. در این تحلیل ، حماس نماد “اسلام سیاسی” است که در شرایط بحران سرمایه‌داری و امپریالیسم ظهور می‌کند: جنبشی که حمایت توده‌های پرولتاریا و نیمه‌پرولتاریا (مانند کارگران روزمزد و کشاورزان حاشیه‌نشین غزه) را جلب می‌کند، اما در عمل، به اقتدارگرایی مذهبی می‌انجامد و عدالت اجتماعی را فدای کنترل ایدئولوژیک می‌کند. برای مثال، در غزه تحت حاکمیت حماس، اقتصاد وابسته به کمک‌های خارجی (قطر، ایران) است و بیکاری گسترده (بیش از ۵۰ درصد در میان جوانان) نشان‌دهنده عدم توانایی در ایجاد یک نظام اقتصادی مبتنی بر تولید است. به جای بسیج طبقاتی علیه سرمایه‌داری اشغالی، حماس بر مقاومت مسلحانه تمرکز دارد که اغلب به چرخه خشونت و محاصره منجر می‌شود، و فلسطینی‌ها را به عنوان “انسان‌های مازاد” (human surplus) در نظام جهانی سرمایه‌داری قرار می‌دهد.

نگاه چپ عرب به حماس: حمایت از مقاومت، نقد بنیادگرایی

مواضع احزاب چپ عرب نسبت به حماس متنوع اما همسو است: حمایت از مقاومت ضداشغال، همراه با نقد شدید بنیادگرایی مذهبی.

به عنوان مثال حزب کمونیست لبنان در نشریه النداء بارها تأکید کرده که «مقاومت بدون عدالت اجتماعی، به قدرتی بسته و غیرآزاد تبدیل می‌شود.» میا در جایی دیگر حزب کمونیست سوریه (شاخه یوسف فیصل) حماس را «ابزاری برای نفوذ قطر و ترکیه» می‌داند و بر ضرورت مقاومت سکولار اصرار دارد.

چپ‌گرایان عراق و اردن معتقدند که مذهبی کردن مبارزه ملی توسط حماس، پروژه رهایی را محدود کرده است. و در مصر، نشریه الطریق نوشته: «اسلام سیاسی در غزه، آرمان آزادی را با انضباط دینی جایگزین کرد.»

این نقدها از موضعی ضدامپریالیستی بیان می‌شوند و هدفشان تقویت مقاومت است، نه تضعیف آن. باور مشترک این است که رهایی فلسطین تنها از طریق عدالت اجتماعی و استقلال سیاسی واقعی و مبارزه ممکن می‌شود، نه وابستگی به محورهای منطقه‌ای. چپ‌گرایان مارکسیست مانند حزب کمونیست لبنان یا جبهه مردمی برای آزادی فلسطین (PFLP) از مقاومت حماس علیه امپریالیسم حمایت می‌کنند، اما آن را نقد می‌کنند زیرا بنیادگرایی مذهبی‌اش، اتحاد طبقاتی را تضعیف کرده و مبارزه را از مسیر سکولار و سوسیالیستی دور می‌کند. در نهایت، حماس محصول شکست پروژه‌های چپ‌گرای پیشین در پر کردن خلأ طبقاتی است: جایی که فقر و اشغال، جنبش‌های مذهبی را به عنوان جایگزین موقت برای سازماندهی پرولتاریا تقویت می‌کند. رهایی واقعی، نیازمند مقاومت غیر مذهبی مبتنی بر طبقه کارگر است، نه ایدئولوژی‌ای که طبقات را زیر چتر مذهب پنهان می‌کند.

از آرمان به ابزار ژئوپولیتیک: نقش قدرت‌های خارجی

حماس امروز در قلب رقابت‌های منطقه‌ای قرار دارد: ایران، ترکیه و قطر هر کدام بخشی از نفوذ خود را از طریق این جنبش پیگیری می‌کنند. شاخه نظامی به ایران نزدیک است، در حالی که شاخه سیاسی در دوحه و آنکارا مستقر شده است .از دیدگاه چپ عرب، این دوگانگی حماس را از اهداف اولیه‌اش دور کرده و آن را به مهره‌ای در بازی قدرت خاورمیانه تبدیل کرده است.

زندگی در سایه محاصره: واقعیت تلخ غزه

غزه اکنون به زندانی روباز برای دو میلیون نفر تبدیل شده است. فقر، بیکاری و ناامیدی فراگیر است، و جنگ‌های مکرر زیرساخت‌ها را نابود کرده. نسل جوان میان گزینه‌های مهاجرت، پناه بردن به ایمان یا خشونت سرگردان مانده، و حتی شعار «مقاومت» برای بسیاری به روایتی تکراری و بی‌ثمر تبدیل شدهاست.

جمع‌بندی: شکست عدالت، تداوم خشم

از منظر چپ عربی، حماس نه دشمن مقاومت است و نه ناجی نهایی فلسطین. این جنبش محصول شرایطی است که در آن عدالت اجتماعی، آزادی و امید از جامعه رخت بربسته بود. به قول یکی از رهبران حزب کمونیست لبنان: «حماس فرزند شکست ماست، نه پیروزی ما. تا زمانی که فقر، اشغال و تبعیض ادامه دارد، فرزندان دیگری از همین جنس زاده خواهند شد.»

حماس نماد تناقض‌های خاورمیانه است: ایمانی بدون عدالت، مقاومتی بدون آزادی، و قدرتی که از درد زاده شد اما خود به دردی نوین تبدیل گشت.

منابع

۱. جریده النداء (ارگان حزب کمونیست لبنان)، شماره‌های ۲۰۱۰–۲۰۲۳

۲. النور – حزب کمونیست سوریه (یوسف فیصل)، ویژه‌نامه‌ی «المقاومه و الإسلام السیاسی»، ۲۰۱۲

۳. نشریه الطریق – حزب چپ مصر، مقاله‌ی «حماس بین المقاومه و السلطه»، ۲۰۱۶

۴. الحریه – حزب کمونیست اردن، بیانیه‌های ۲۰۱۴ و ۲۰۲۱

۵. التقدمی العراقی – فهد جاسم، «الإسلام السیاسی و مأزق المقاومه»، ۲۰۱۹

۶. مصاحبه با خالد حداده (دبیرکل سابق حزب کمونیست لبنان) – شبکه المیادین، ۲۰۱۷ و ۲۰۲۲

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)