کتاب مصور «هزاره بلوز» که سپتامبر در فرانسه (به زبان فرانسوی) امسال رونمایی و توزیع شد حاصل چند سال کار مشترک رضا صاحبداد (نویسندۀ هزاره-ایرانی) و یان دمزن (تصویرگر فرانسوی) است. این کتاب را حداقل باید دو بار از نظر گذراند. یکبار باید دل به اودیسۀ رضا بسپاری و از خیابانهای مشهد (زادگاه او) و قم تا کابل بگذری و ناگهان به هزاران کیلومتر آنسوتر، به واتیکان و پاریس، پرتاب شوی. بار دوم، باید نگاهت را به پیچیدگی طرحهای مینیمالیستی یان بسپاری و در جریان سیال واقعیت و رویا و توهم که دائما بین گذشته و حال در حرکت است غرق شوی. قصه رضا جذاب، زبان کتاب محاورهای و قابل فهم برای همگان، و تصاویرش آمیخته به طنز است که از شخصیتها و مکانهای واقعی فراتر میرود و دروازههای خیال را میگشاید. نقش و نگار و حاشیههای تصویرگر (یان) متعلق به این یا آن جغرافیای معین نیست ولی به طور کلی حال و هوایی شرقی دارد.
«هزاره بلوز» ترانۀ غمناک زندگی یکی از هزاران هزار هزارۂ زاده ایران است. یک شهروندِ ناشهروند که حتی حق ندارد نام محل واقعی تولدش را در کارت اقامت آبی رنگ داشته باشد. هر گوشۀ ملودی غمناک با زخمۀ زخم تبعیض نواخته میشود و چندین و چند دهه ستم بر شانههای مردم هزاره و شهروندان ایرانی-افغانستانی را حکایت میکند. فضای ٢۵٠ صفحهای کتاب برای بازگویی قصههای بیشماری که رضا در سر دارد تنگ به نظر میرسد. علیرغم این، نویسنده ما را از آشنایی با تاریخ هزاره بینصیب نمیگذارد. در گذرها و گریزهای قصه با ملتی آشنا میشویم که قدرتهای بزرگ و کوچک، خارجی و داخلی، هر بار به بهانهای سرکوبش کردهاند و راه شکوفائیش را بستهاند. گرچه نهادهای حقوق بشری بینالمللی به لحاظ قانونی نسلکشی هزارهها را در اواخر قرن نوزدهم به سرکردگی عبدالرحمان خان، به رسمیت نشناختند، شواهد تاریخی قوی ای وجود دارد که دال بر نسلکشی هزارهها به معنای نابودی نظاممند و عامدانه یک جمعیت اتنیکی است (نگاه کنید به تصویر بالا درمورد این نسلکشی). همانطور که رضا صاحبداد مینویسد:
«در دههی ۱۸۹۰، قبایل هزارهی شیعه دست به شورش زدند. سرکوب آنها بسیار وحشیانه بود. عبدالرحمان با حمایت و تأیید علمای دینی سنی، دستور قتلعام آنها را داد. گفته میشود که او طی دو سال، شصت درصد از جمعیت هزارههای کشور را از بین برد — مردان، زنان و کودکان، بیهیچ تمایزی. در ورودی شهرها و روستاها، هرمهایی از سرهای بریده برپا کردند تا عبرتی برای دیگران باشد. برخی توانستند به ایران یا هند بگریزند، و دیگران در کوهها پنهان شدند. در میان بازماندگان، هزاران نفر به عنوان برده در بازارهای کابل فروخته شدند. برخی هنوز از عبدالرحمان تصویری مثبت دارند، چون فکر میکنند او افغانستان را متحد و مدرن کرد و پدر ملت افغان است. اما در واقع، او این کشور را با خون هزارهها و همهی کسانی که با او مخالفت کردند، به هم چسباند — و این روند تا امروز هم ادامه دارد».

اما «هزاره بلوز» در اساس، حکایت بزرگ شدن رضای کودک و نوجوان در هزارتوی روابط ستمگرانه و ارزشها و باورهای کهنه است. روزها و شبهای رضا با تنبیه و نفرین و ترس از آخرت سر میشود و این توقع از او که مطیعانه تن به استثمار دهد. همانگونه که بقیه اعضای نزدیک و دور خانوادهاش استثمار شدهاند و میشوند. اما شیطنت و سرپیچی و گریز دائما از هر گوشه قصه سر میکشد. رضا راههای دور زدن قانون و محدودیتهای اجتماعی را در محیطهای پلشت کار و آموزش، در مواجهه با آقا بالا سرهای حقیر و فاسد، پیدا میکند. موانع پیش پایش را میشکند یا از رویشان میپرد. بارها نومید از آینده از چالهای به چاله دیگر میافتد اما هر بار دلیل و راهی برای امیدوار شدن و تغییر دادن و تغییر کردن پیدا میکند.
او سرانجام با تکیه به خلاقیتهایش و جابجاییهای ضروری در شرایط زیست و کارش راهی غرب میشود تا تضادها و موانع و دشواریهای زندگی را این بار به مثابه مهاجری از جنوب جهانی، در زیر پلها و گوشۀ خیابانهای پاریس و مواجهه با هجوم پلیس، و سپس در برابر قاضی دادگاه تقاضای پناهندگی تجربه کند. هر چند زندگی رضا و دیگرانی که مثل او در ایران که گرفتار حکومتی ستمگرند و از نژادپرستی رایج در جامعه، از خرافه مذهبی، از خانواده پدرسالار و از دوگانگی هویتی در رنجند، ویژگیهایی خود را دارد اما بخش قابل توجهی از مخاطبان نوجوان و جوان در جوامع غربی (به ویژه در میان قشرهای حاشیهای و فرودست) نیز میتوانند با شخصیت مرکزی قصه «هزاره بلوز» همذات پنداری کنند.
از آفرینندگان «هزاره بلوز» این توقع میرود که پروژه تبدیل قصه به سناریو برای تولید یک فیلم انیمیشن را به طور جدی در دست بگیرند. انیمیشن امکان گسترش کیفی فضای تخیل و قصهگویی را به رضا و یان میدهد و «هزاره بلوز»، در کلام و تصویر پتانسیل تبدیل شدن به یک اثر انیمیشن جهانی را دارد. نمونهاش را پیشتر در تجربه پرسپولیس مرجان ساتراپی و انیمیشینهای بیوگرافیک موفق دیگری که توسط دیگران در این ژانر تولید شده دیدهایم.
بالاخره اینکه میتوان از رضا صاحبداد و یان دمزن انتظار داشت از همین حالا به تولید نسخۀ فارسی/دری «هزاره بلوز» بیندیشند. این کار میتواند در عرصۀ فرهنگ و هنر، حرکتی خلاف موج راسیستی و افغانستیزی موجود در جامعه و غریبگی و دیگرسازیای باشد که مثل سم در میان نوجوانان و جوانان حتی در مناطق تحت ستم پراکنده شده است.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.